فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختری که گذشته‌ای نداشت

کتاب دختری که گذشته‌ای نداشت

نسخه الکترونیک کتاب دختری که گذشته‌ای نداشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختری که گذشته‌ای نداشت

مرد چیزی از پشتش بیرون کشید؛ یک بطری سفید پلاستیکی. بالای سرش بود. فهمیدم که چه اتفاقی قرار است بیفتد. حتما مایع درون بطری اسید است. پیش از آن هم شنیده بودم که مردها این بلا را سر زن‌ها می‌آورند تا زخمی روی چهره‌شان بیندازند؛ اما من که خیلی زیبا یا مدل نبودم که پسری بخواهد به من حسودی کند. اما این‌ها مهم نبود. من یک فرستنده ایمیل داشتم. آب یخی روی صورتم پاشیده شد. سرجایم خشکم زد. احساس می‌کردم برای ابد همان‌جا یخ زدم. مگر نباید اسید بسوزاند؟ چرا هیچ گرمایی حس نمی‌کردم؟ شاید شوکه شدم!

ادامه...

بخشی از کتاب دختری که گذشته‌ای نداشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرآغاز. ۲۰۰۳

همه جا ساکت بود، لحظه ای فکر کردم باید مرده باشم؛ اما بعد صدای جیغ وحشتناکی شنیدم. نمی دانم صدای چه کسی بود و از کجا می آمد. فقط می دانستم که صدای خودم نبود. چون اوضاع خیلی بدی نداشتم؛ اما نمی توانستم از جایم تکان بخورم. گردنم به شدت درد می کرد و خون گرمی روی صورتم حس می کردم.
بوی عجیبی می آمد. بوی لاستیک سوخته یا بنزین، شاید هم چیزی بدتر؛ چیزی شبیه بوی مرگ. لازم نبود به دور و برم نگاهی بیندازم تا بفهمم تنها کسی هستم که در این خودرو نفس می کشد.
جدا از آسیب های جسمی، بدجوری ترسیده بودم. این حادثه حقیقت نداشت.
سرتاسر شیشه روبه رویم ترک برداشته و شکسته بود. از میان ترک ها، نوری می دیدم. نور آبی، زرد و قرمز و صورت هایی که وحشت زده و با دهانی باز دورتادور خودرو گرد آمده بودند و تلاش می کردند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. صدای داد و فریاد چند نفر را شنیدم؛ اما گنگ و مبهم. گویی درون حبابی گیر افتاده باشم، امواج صدا را فقط از دور می شنیدم؛ اما از چیزی مطمئن بودم، اینکه هرکس آن بیرون ایستاده است و این صحنه را نگاه می کند، مانند خود من، تا پایان عمر هرگز این صحنه را از یاد نخواهد برد.
فرمان خودرو توی دنده هایم فرو رفته بود، برای همین نمی توانستم کوچک ترین تکانی بخورم. شاید هم نمی خواستم تکان بخورم. اینجا از آن بیرون امن تر بود. باید منتظر می ماندم تا ببینم دیگر چه اتفاقی قرار است بیفتد. می دانم چه چیز در انتظارم است؛ هنگامی که چنین اتفاق هایی رخ می دهد، ابتدا با کمی احساس همدردی و ناراحتی روبه رو می شوی، اما پس از آن کلی سرزنش و نفرت، چون من راننده بودم و مسئولیتش بر عهده من بوده است.
یک نفر که روپوش پوشیده بود، در سمت من را محکم باز کرد و با قدرت بیرونم کشید و روی برانکارد خواباند. برانکارد باریک و سفت است، اما دست کم رویش صاف دراز می کشیدم. چشم هایم را بستم. به این موضوع فکر می کردم که از این حادثه چطور جان سالم به در برده ام.

۱. ۲۰۱۴

غروب بود. به سمت خانه می آمدم. حس خوبی نداشتم. البته دلیل خاصی هم برایش پیدا نمی کردم؛ چون همه چیز عادی و طبیعی بود. مانند بسیاری از آدم ها این ساعت از سرکار به خانه می آمدم. هوا به شدت سرد بود. صبح شالم را روی نرده پله ها جا گذاشته بودم. البته سرما را نمی شد پیش بینی کرد. نوامبر بود و انتظار چنین سرمایی را نداشتم.
نگران فردا بودم و از این حس گریزی نبود. یادم نرفته که فردا چه روزی است. شاید دلیل این همه نگرانی همین باشد! البته اگر دلیلی هم نداشته باشد، یاد گرفته ام که با آن کنار بیایم. هرسال تلاش می کردم که به این موضوع اصلاً فکر نکنم، تا اینکه آن تاریخ از راه می رسید و همچون آواری بر سرم خراب می شد. در بستن این در، حرفه ای شده بودم. گرت لین همچون همیشه شلوغ است. به آن یکی پیاده رو رفتم، که منظره لندن روبه رویش بود. هرگاه به سمت خانه می رفتم همین حس را داشتم؛ چیزی جز عروسک خیمه شب بازی در این صحنه و منظره نیستم. آدم ها از کنارم رد می شوند. حس عجیبی دارم. شاید این حسم به این دلیل است که امروز دیرتر از ساعت معمول از محل کارم بیرون زده ام. از تغییر روال عادی زندگی ام خیلی خوشم نمی آید. به نظم و انضباط نیاز داشتم، در غیر این صورت، همه چیز به هم می ریخت.
امروز دیرتر بیرون آمدم، چون می خواستم به ماریا در کارهایش کمک کنم. کتاب های زیادی رسیده بود، که باید مرتب می شد. با وجود اینکه ساعت کاری من تمام شده بود و باید سه ساعت زودتر محل کارم را ترک می کردم؛ اما دلم نیامد که او را دست تنها رها کنم؛ تازه، مگر در خانه چه خبر بود؟ یادم افتاد که ماریا، درحالی که بسته ها را باز می کردیم و کتاب ها را سر جایش می چیدیم، با چه جزئیاتی ماجرای پسری را، که تازه با او آشنا شده بود، تعریف می کرد. خنده ام گرفت. ماریا چند ماهی است که کارش را در کتابخانه آغاز کرده است؛ اما همین مدت کوتاه کافی بود که بیشتر جزئیات زندگی اش را بدانم. درست نقطه مقابل شخصیت من؛ پرحرف و برونگرا. برخلاف من که بسیار محافظه کارم و زندگی ای کاملاً پنهانی و خصوصی دارم. می دانم مجرد است و اغلب با پسرهای جوان دیدار می کند و دوست دارد که دیگران داستان زندگی اش را بشنوند. نام فردی که به تازگی با او آشنا شده، دَن است. همه مدت درباره او حرف می زد، از جزئی ترین حرف هایی که بین شان ردوبدل شده بود می گفت. من هم ساعاتی، درگیر داستانش می شدم تا لحظاتی خودم را فراموش کنم. بیشترِ ساعاتی که باهم بودیم، به همین روش می گذشت؛ او حرف می زد و من گوش می کردم. هرازگاهی هم لحظه ای سکوت می کرد و نگاه خاصی به من می انداخت؛ از آن نگاه هایی که می فهمیدم بسیار مشتاق است سر از زندگی من دربیاورد.
از کتابخانه تا خانه من راه زیادی نبود. آپارتمانم کوچک بود؛ نه، کوچک که نه، خیلی کوچک؛ اما در لندن این آپارتمان ها، عادی و زیاد بود. دست کم، در ورود و خروج به آپارتمانم مجزا از همسایه های دیگر بود و همین سبب می شد تا فضای راحت تر و خصوصی تری داشته باشم.
البته انتخابم برای اجاره این خانه، اجاره بها یا نزدیکی اش به کتابخانه نبود. نخستین روزی که به اینجا آمدم، با دیدن نام خیابان، متقاعد شدم که باید اینجا زندگی کنم؛ خیابان آلفارتینگ(۱). این نام، تصویری از زمانی را که هنوز به دنیا نیامده بودم برایم زنده می کرد؛ جایی که در کتاب ها خوانده و شناخته بودم. زمانی که همه همسایه ها همدیگر را می شناختند و باهم سلام و احوالپرسی می کردند. دلم نمی خواست خیلی رمانتیک فکر کنم؛ اما فکر اینکه روزی مردم این طوری زندگی می کردند حس خوبی به من می داد. احساس می کردم که آن منطقه را خوب می شناسم.
از پنج پله جلو خانه بالا رفتم. درون کیف دنبال کلید خانه می گشتم، کیفی باریک و مستطیلی. خیلی زود فهمیدم که کلیدهایم درونش نیست. تلفن همراه و کیف دستی و دستمال کاغذی؛ اما کلیدهایم نبود.
گیج شده بودم. بی شک امروز صبح از آن استفاده کردم؛ چون در ورودی را باید دوباره قفل کنم تا بسته شود و هیچ گاه یادم نمی رود که این کار را بکنم. در کتابخانه هم که نیازی به استفاده اش نداشتم، پس دو احتمال وجود دارد: یا در مسیر خانه تا محل کار افتاده یا در کتابخانه از کیفم افتاده.
فکر نخستین احتمال خیلی نگرانم کرد. از پله ها پایین آمدم و تلفن همراهم را درآوردم و به محل کارم زنگ زدم. گوشی را به گوشم فشار می دادم تا در این همه سروصدا بهتر بشنوم. تلفن چندبار زنگ خورد تا اینکه سرانجام ماریا گوشی را برداشت. نفس نفس می زد.
«ماریا، منم لی.»
خوشحال شد که این ساعت مشتری کتابخانه زنگ نزده است. بهش زمان دادم تا بتواند نفس هایش را منظم کند؛ اما هر ثانیه ای که می گذشت، ترس و نگرانی ام بیشتر می شد. همه بعدازظهرم برای موضوعی که هیچ کنترلی رویش نداشتم، به هم ریخته بود.
هنگامی که به ماریا توضیح دادم کلیدهایم را گم کرده ام، گفت: «نگران نباش! الان می رم و نگاهی می ندازم. بعد هم زود بهت زنگ می زنم.»
گوشی را گذاشت. کاری که می توانستم بکنم فقط صبر بود. سرمای سوزان نوامبر پوستم را می سوزاند. ناراحت از اینکه چرا الان در آپارتمان گرم و راحتم نیستم.
خیلی سرد بود و نمی شد یکجا ایستاد. برای همین از پله ها بالا و پایین رفتم تا کمی گرم شوم. مهم نبود دیگرانی که از کنارم رد می شوند، چگونه نگاهم می کنند. دقایقی گذشت، شاید نیم ساعت. سرانجام ماریا زنگ زد. نفسم حبس شده بود. نگران از اینکه بگوید کلیدها را پیدا نکرده است.
با خوشحالی گفت: «پیداش کردم.»
بعد هم صدای کلید را درآورد تا باور کنم.
نفس راحتی کشیدم. «کجا بود؟»
البته ابتدا باید از او سپاسگزاری می کردم؛ اما پیش از آن، دلم می خواست بدانم کجا افتاده بود.
«خب، فکر کنم یکی از مشتری ها، دادش به کتابخانه. سام هم تو دفتر گذاشته بودش. برای اطمینان دفتر را گشتم، دیدم...»
«باشه.»
تلاش کردم بفهمم چه شده است. همیشه حواسم بود که از کیفم بیرون نیفتد.
«به هرحال دارم می رم بیرون، الان خودم برات میارم. از گرت لین بیام، نه؟ ایرادی نداره ده دقیقه دیگر آنجام...»
«نه! منظورم اینه که خودت را به زحمت ننداز! برمی گردم کتابخانه می گیرم. آنجا می بینمت.»
نمی توانستم اجازه بدهم ماریا تا اینجا بیاید و من به خانه دعوتش نکنم. تازگی ها هم چندباری گفته بود که بیام پیشت، اما من هربار حرف را عوض کرده بودم.
لحظه ای سکوت کرد و گفت: «باشه، تو کافی شاپ منتظرتم. باید در کتابخانه را ببندم. بیرون هم خیلی سرده. نمی تونم اینجا باشم.»
به خودم قول دادم که این لطفش را یک جوری جبران کنم.
هنگامی که به کافی شاپ رسیدم از پنجره درون کافی شاپ را نگاه کردم، هیچ اثری از ماریا نبود. جمعیتی که تازه از محل کار بیرون آمده بودند، روی صندلی ها نشسته و باهم خوش وبش می کردند. هیچ کدام همچون من، عجله ای برای رفتن به خانه نداشتند. به آنان غبطه می خوردم. اما می دانستم که هرگز نمی توانم مانند آنان زندگی کنم.
با وجود اینکه تشنه بودم، داخل نرفتم. چند دقیقه ای گذشت. به سمت کتابخانه راه افتادم. باید هرچه زودتر کلیدهایم را بگیرم و به خانه برگردم. بیست دقیقه ای گذشت تا سرانجام ماریا را دیدم. آرام آرام قدم می زد، انگار کنار ساحل بود. هیچ عجله ای نداشت که کلید را زودتر به من برساند. هنگامی که نزدیک تر رسید گفت: «اوه، تو اینجایی! فکر کردم باهم بریم تو کافی شاپ و قهوه ای بخوریم.»
به دروغ، خمیازه ای کشیدم و گفتم: «خیلی ببخشید. واقعا خسته م، باید زودتر برگردم خانه. شاید هفته بعد باهم بریم.»
لبخندش خشک شد. «باشه، هفته بعد، باشه.» دستکش دستش بود. کلیدها را از جیبش درآورد و به من داد. گفت: «دفعه بعد بیشتر مراقب باش.»
در راه برگشت به خانه، فکر می کردم که چقدر حرفش نیش وکنایه داشت. هنگامی که در ورودی خانه را بستم و وارد راهرو شدم، نفس آسوده ای کشیدم. انگار وارد حباب شده باشم، احساس امنیت می کردم. می دانستم که این فضا از آنِ خودم است و هیچ ملاقات کننده و تماشاچی ای ندارم. این جوری خیلی راحت تر بودم. خیلی کم پیش می آمد که مادرم را اینجا دعوت کنم؛ که البته آن زمان ها هم بسیار پراضطراب و پرتنش می گذشت. پیوسته از لندن گله و شکایت می کرد. هیچ گاه آپارتمان کوچکم را خانه ام نمی دانست.
جلو در خانه چندتا نامه افتاده بود. شتابان از پله ها بالا رفتم. دلم می خواست هرچه زودتر به روال عادی روزهای پیشم برگردم.
مثل همیشه، پیش از هرکاری، سراغ ایمیل هایم رفتم. اما سروصدای معده ام می گفت که هرچه زودتر باید مرا پر کنی. به همین دلیل برای نخستین بار بی آنکه ایمیلی را باز کنم، رفتم تا خوراکی آماده کنم. از سویی ایمیل چندان مهمی هم دریافت نمی کردم که نتوانم چند دقیقه ای صبر کنم.
***
فقط زنده بودم. زندگی نمی کردم. اما تلاش می کردم که هرلحظه را با انجام کاری پر کنم. ساعات بیکاری برای من همچون داروی مخدری بود. افکارم در جایی بهتر سیر می کرد و مشتاقانه مدتی طولانی در این حالت به سر می بردم.
هفته ای یک بار، داوطلبانه در مرکز نگهداری سالمندان خیابان روبه رو پس از شام، برای ساکنان آن محل، کتاب می خواندم. اگر فرصت داشتم، هفت روز هفته به آنجا می رفتم. با تماشای چهره هایشان، که با دیدن من خوشحال می شدند، از زندگی مه آلودم بیرون کشیده می شدم و حس می کردم که آن قدرها هم، که فکر می کنم، بد نیستم.
اما الان ساعات طولانی شب را پیش رو داشتم. کاری هم نداشتم. باید یک جوری سرم را گرم می کردم. دست ماریا درد نکند؛ چند وقت پیش، وب سایتی را به من معرفی کرد که دو نفر چه جوری یک نفر بشوند؟ نام داشت. وب سایتی که در آن زنان و مردان باهم قرار گفت وگوی آنلاینی می گذاشتند. البته مردهای این وب سایت بسیار حرفه ای بودند و قصد داشتند یخ افرادی چون من را بشکنند تا بتوانند با جنس مخالف ارتباط برقرار کنند و حرف بزنند. پیش از اینکه تصمیم بگیرند یکدیگر را ملاقات کنند، مدت ها در فضای مجازی باهم گفت وگو می کردند.
هنگامی که ماریا درباره این وب سایت و دیدار با مردها سخن گفت، خیلی ترسیدم. انگار برای انتخاب جفت مورد نظرم به فروشگاه بروم و او را سفارش بدهم. چگونه می توانستم مطمئن باشم که آنچه، در وب سایت، ادعا می کنند به راستی همان هستند؟ چگونه می توانستم بفهمم که دنبال چه هستند؟ این فکر به نظرم خیلی مسخره بود. کسی را قضاوت نمی کردم. فقط پیشنهاد اینکه مردی را در جایی ببینم به شدت نگرانم می کرد.
اما، از روی کنجکاوی یا شاید هم تنهایی، شب ها گاهی سری به این وب سایت می زدم؛ تا اینکه سرانجام فهمیدم موضوع چیست. احساس امنیت می کردم. در آپارتمان، تنها نشسته بودم و هیچ کس هم مرا نمی دید. دست کسی هم به من نمی رسید.
فقط نظاره گر گفت وگوی مردم در این فضای مجازی بودم. البته به رفتارهای آزادانه مردم در این فضا غبطه می خوردم، که چقدر راحت با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. هفته ها طول کشید تا پروفایلی، به نام میانی مادرم، هارلینگ، برای خودم درست کنم، به نام میانی مادرم، هارلینگ. عکسی هم گذاشتم، که مطمئن بودم هیچ کس، حتی از گذشته ام، مرا با آن عکس نمی شناسد. در آن عکس موهایم از الان خیلی روشن تر بود و بیشتر صورتم را پوشانده بود و نیمرخ بودم. دست کم اگر زندگی واقعی خوبی نداشتم، می توانستم زندگی ای فانتزی برای خود بسازم.
موضوع گم شدن کلید را فراموش کرده بودم، روی کاناپه نشستم و لپ تاپ را روی زانوهایم گذاشتم. فنجانی چای هم روی میز گذاشتم. البته اگر پشت میز کوچک آشپزخانه می نشستم، راحت تر بودم، اما به اندازه ای خسته بودم که دیگر نمی توانستم روی چوب سفت بنشینم.
وارد فضای گفت وگو شدم. چند خطی از مکالمات دیگران را باهم خواندم. لحظه ای ساکت بودم، اما همچون همیشه، با ورودم و حروف برجسته آبی رنگ، دیگران متوجه حضورم شدند و به من خوش آمد گفتند. همیشه بی درنگ پاسخ خوش آمدگویی همه را می دادم؛ اما این بار ندیده گرفتم و منتظر شدم تا گفت وگویی آغاز شود. هفده نفر آنلاین بودند و از یکدیگر می پرسیدند که چه شغلی دارند و کجا زندگی می کنند. زنی به نام ملیسا و مردی به نام ریچ، از روی صفحه رفتند تا در صفحه خصوصی باهم حرف بزنند.
امشب شمار بسیاری آنلاین بودند. انگار جمعه ها مردم احساس تنهایی بیشتری می کردند؛ روزی که افرادِ تنها با تنهایی شان بیشتر روبه رو می شوند؛ اما من خودم را آموزش داده بودم که نسبت به این حس ایمن باشم.
می دانستم که همیشه چیزی بدتر از تنهایی هم آن بیرون وجود دارد. البته از تنهایی لذت نمی بردم. دلم می خواست می توانستم به یک نفر نزدیک بشوم. دست کم پاسخ پیام هایشان را بدهم. هرگاه می خواستم در گفت وگویی شرکت کنم، انگشت هایم یخ می زد.
لیوان چای را در دست گرفتم، عکس پروفایل دیگران را وارسی کردم و تصور کردم که مرد مورد علاقه ام چه شکلی باشد. البته هیچ گاه هم چیزهایی که مد نظرم بود با جزئیات پروفایلشان جور درنمی آمد؛ اما درنهایت همین کار برای وقت گذرانی شب های تنهایی ام بد نبود.
صدایی از لپ تاپ شنیدم؛ توجهی نکردم. پیش از این هم چندتایی پیام خصوصی دریافت کرده بودم، بنابراین می دانستم که صدای چیست. اما هنگامی که پیام را در گوشه صفحه رایانه نگاه کردم، دیدم که پیامی از سوی مدیر است. می دانستم مدیر سایت همواره سایت را بررسی می کند تا مطمئن شود که برای همه اعضا فضا امن است، اما هرگز مخاطب هیچ کدام از پیام هایش نبودم. شاید می خواهند به من بگویند که استقبال چندانی از تو نکرده اند، چون در هیچ گفت وگویی شرکت نمی کنم. نفس عمیقی کشیدم و پیام را باز کردم.
مدیر شماره ۳۴: «هی، سلام، خوبی؟»
گیج شده بودم. نفس عمیقی کشیدم و دوباره پیام را خواندم. نمی فهمیدم یعنی چه! آن زن یا مرد از من پرسیده بود که حالم خوب است! اما چرا؟ نمی دانستم این شیوه در سایت طبیعی است یا نه. بی آنکه فکر کنم انگشت هایم روی صفحه کلید به حرکت درآمد.
لی: «من خوبم. ممنون که پرسیدید. شما چطورید؟»
این همه چیزی بود که بلد بودم بگویم.
مدیر ۳۴: «نگرانت بودم! حواسم بهت هست که تو سایتی؛ اما مثل اینکه دلت نمی خواد باکسی همکلام بشی؟»
خب، حدسم درست بود. می خواستند از سایت بیرونم بیندازند. فوری فکر کردم که بهتر است بهانه خوبی برای ارتباط برقرار نکردنم با دیگران بتراشم.
لی: «متاسفم. یک کم خجالتی ام.»
سریع پاسخ داد:
مدیر ۳۴: «باور کن که هیچ دلیلی ندارد خجالت بکشی. عکسی که روی پروفایلت گذاشتی خیلی خوشگله، به هرحال من یک آقام. البته اگر دوست داری بدونی.»
لی: «اجازه داری این طوری با اعضا حرف بزنی و بهشون نزدیک بشی؟»
مدیر ۳۴: «احتمالاً نه، اما تو ارزش خطر کردن را داشتی.»
همین جا باید گفت وگو را تمام می کردم. پایش را از گلیمش درازتر کرده بود. می خواستم بنویسم که اتفاقا اشتباه می کند. من از آن دست آدم هایی هستم که هرگز ارزش خطرکردن ندارد؛ اما نتوانستم. هیچ چیز نگفتم. به جایش به گفت وگو ادامه دادم. چند لحظه ای همچون آدم های طبیعی رفتار کردم؛ حتی نمی دانستم چه شکلی است.
به من گفت که نامش جولیان است. سی وشش سال دارد و در بت نال گرین زندگی می کند. بسیار اصرار داشت که او را به دلیل شغلش قضاوت نکنم. گفت کارمند خدمات شهری است و در وایت هال(۲) کار می کند. هنگامی که پیکان پرسش ها به سوی من نشانه رفت، عصبی شدم. دور و بر آپارتمان را نگاه می کردم و نگران بودم؛ چقدر باید مسائل خصوصی ام را با این غریبه درمیان بگذارم. خانه من، از سقف تا کف، پر از کتاب بود و فضای کمی برای اسباب و وسایل دیگر داشتم، یک کاناپه و یک میز غذای کوچک در آشپزخانه. بنابراین برای نگهداری کتاب های بیشتر فضا داشتم. نگران این موضوع نبودم. آشپزخانه اُپن بود و به همین دلیل همه زوایای خانه به آسانی دیده می شد. همیشه در دستشویی و حمام را نیمه باز می گذاشتم. تصمیم آگاهانه ای نبود، فقط از روی عادت این کار را می کردم.
با خودم فکر کردم که اگر جولیان اینجا را ببیند، چه فکری می کند. فکر می کند که من فقط با شخصیت های داستان هایی که خوانده ام زندگی می کنم. یا تنها همدم های من، آدم های در حال گفت وگو در فضای مجازی همین سایت هستند!
به گفت وگو با جولیان ادامه دادم. وسوسه ام می کرد. شوخ طبعی اش برایم از پشت رایانه هم ملموس بود. حرف هایی که می زد، تصویر روشنی از او برایم می ساخت. به نظرم با آدم های دیگری، که تا به حال در سایت دیده بودم، فرق داشت. طبیعی بود. خیلی تلاش نمی کرد که خودش را، کسی یا چیزی، بیشتر از آنچه هست به نمایش بگذارد. بانمک و شوخ طبع بود. غیرعادی یا افسرده نبود. همین موضوع هم خیلی نگرانم کرد.
باید از میان حرف هایش حس واقعی اش را بیرون می کشیدم. تا حالا چنین تجربه ای نداشتم. بهانه ای آوردم که دیگر باید بروم. از سایت بیرون آمدم و با لیوان به آشپزخانه رفتم.
از درون احساس خلا می کردم. گفت وگو با جولیان، سبب شده بود از فکرکردن به فردا حواسم پرت شود. می دانستم که فردا هم اتفاقی نمی افتد و فقط ذهنم با هزاران خاطره آشفته خواهد شد. هرسال همچون سال پیش، برایم سرشار از رنج و ناراحتی است. انگار هیچ چیز عوض نشده است، انگار همین دیروز بود.
فنجانی دیگر چای ریختم. به سمت پنجره رفتم، زانو زدم و به خیابان آلفارتینگ خیره شدم. بیشتر شب هایی که به سرای سالمندان نمی روم، همین کار را می کنم. آهی عمیق کشیدم؛ امشب هم همچون شب های دیگر است؛ اما حسی در درونم زنده شده بود. دلم می خواست حس زنده بودن بکنم.
پیش از خواب، هنگامی که دندان هایم را مسواک می زدم، یادم افتاد که نامه هایی را، که برایم پست شده بود، باز نکرده ام. ردیف های پاکت نامه روی میز آشپزخانه گذاشته شده بود. پشت میز نشستم. سه تا نامه بود. اولی را باز کردم. کاتالوگی بود که پیشنهادهای تخفیف فرستاده بود؛ نه درباره اش شنیده بودم و نه این محصولات را می شناختم. نامه دوم هم صورت حساب مالیات بود. به آن هم توجهی نکردم؛ چون همه پرداختی های من یک راست از حساب بانکی پرداخت می شد؛ پس جای نگرانی نبود. آخرین نامه، توجهم را جلب کرد. چیزی شبیه به کارت پستال بود؛ عجیب و غریب. تنها کارت تبریکی که تازگی ها دریافت می کردم کارت تبریکی بود که هرسال مادرم، یا برای تولدم یا هنگام کریسمس، برایم می فرستاد. اما تولدم یک ماه پیش بود و برای کریسمس هم هنوز زود بود. رنگ زرد هم که معمولاً برای کارت کریسمس انتخاب نمی کردند. رنگ کارت کریسمس بیشتر، قرمز بود؛ گاهی هم سبز. اما هرگز زرد نبود.
خیلی زود فهمیدم که هیچ دلم نمی خواهد بدانم، چیزی را که در دست گرفته ام چیست؛ اما با این حال، ناخودآگاه انگشتم لبه پاکت را باز کرد. کارت را بیرون آوردم، حروفی آبی رنگ می درخشید. روی آن نوشته شده بود:

سالگرد مبارک!
تصویر بطری ای نوشیدنی با ربان های رنگی، که دورش پیچیده شده بود. دهنم تلخ شده بود. کارت را باز کردم. با خودکاری مشکی، نام کوچکم را درونش نوشته بودند: لی. دیگر هیچ کلمه ای نوشته نشده بود. انگار که دست خط یک بچه باشد هر حرفش اندازه ای متفاوت داشت.
دوباره کارت را درون پاکت و روی میز گذاشتم. با کف دست پَسش زدم. حضور فیزیکی اش هم به شدت عذابم می داد. آپارتمان به نظرم کوچک تر آمد. به سختی نفس می کشیدم.
گذشته ام دوباره به سراغم آمده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دختری که گذشته‌ای نداشت

واقعا خوش بحالش، ما که گذشتمون آیندمون رو نابود کرده.
در 2 سال پیش توسط مصطفی .م
کتاب تموم شد و متاسفانه تا آخرش هم نظرم رو جلب نکرد. شخصیت اصلی داستان به شدت بدون اعتماد به نفس و ضعیف بود و تا آخر کتاب هیچ تغییری نکرد، موضوع اصلی کتاب معمایی و جالب بود و میتونست خیلی خیلی بهتر از این باشه ولی بنظر من خوب پرداخت نشده بود. منو یاد کتابهای کم مایه ای مینداخت که دوران نوجوانی میخونه آدم
در 2 سال پیش توسط لی لا سهی
معماگونه و از این کتابها که توالی زمانی نداره، ینی اول هر فصل سال وقوع رو نوشته و هی بین گذشته و آینده در جریانه، تا اینجا که تقریبا دو سوم رو خوندم هنوز مطلب جالب توجهی ندیدم توش و اینکه هنوز نمیدونم راز دختره چیه لجم گرفته. دیالوگ های شخصیت ها بسیار ابتدایی و به دور از هنره یا شایدم ترجمه ضعیفه، کلا احساس میکنم کتاب قوی نیست با اینکه خودم طرفدار داستانهای رمز و رازی هستم. بنظرم خیلی کشش داده و طولانی شده، حالا تموم که بشه باز میام نظرم رو میگم. چون هنوز منتظرم که آخر کتاب غافلگیر بشم
در 2 سال پیش توسط لی لا سهی
من این کتاب رو خریدم، کتاب جالبیه. مشکلاتی اعم ویراستاری ضعیف و جمله‌بندی اشتباه داره و فونتش خیلی درشته. در کل کتاب بدی نیست، اما سانسورهاش باعث گنگی رمان شدند. آخرش هم یکم مصنوعی بود.
در 9 ماه پیش توسط ηαζαηιη
داستان کشش زیادی نداشت واقعا. شاید بخاطر ترجمه بود یا سانسور هرچی که بود داستان اونقدری جذاب نبود که بخوام با لذت و هیجان بخونمش.
در 1 سال پیش توسط lov...399
داستان جالبیه، ولی متاسفانه کتاب از ترجمه خوبی برخوردار نیست و حتی بیش از حد سانسور شده
در 2 سال پیش توسط ili...128
کتاب جالب و گیرایی بود. پیشنهاد میکنم اگه از ماجراهای معماگونه خوشتون میاد حتما این کتاب را بخونید.
در 2 سال پیش توسط گلناز داودی
مزخرف ارزش خوندن نداره نویسنده فقط دلش میخواسته رمان هیجان انگیز بنویسه فکر کنم اولین و آخرین بارش بوده
در 2 سال پیش توسط saa...azz
کتاب معما گونه است. توالی زمانی نداره و همین بر جذابیتش اضافه می کنه. به نظر من داستان یه خورده لو رفته هستش و شخصیت منفی داستان خیلی گل درشت وارد داستان میشه و به محض معرفی این شخص در داستان معلومه کار اونه.
در 1 سال پیش توسط مریم ایوبی
سرگرم کننده
در 2 سال پیش توسط سارا رفیعی