فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قربانی هوس

کتاب قربانی هوس

نسخه الکترونیک کتاب قربانی هوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قربانی هوس

رمان روانشناختی بسیار مهیج و دلهره‌آور ر.یدادی شورانگیز در عرصه جهانی دربارع زنی افتاده در دام رازها اشتیاق فساینده برای انتقام رمانی که از آغاز شما را دلمشغول پایان مبهم خود نگه می‌دارد.

بخشی از کتاب قربانی هوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب قربانی هوس برگردانی است از:
Disclaimer By
Renée Knight

۱

بهار ۲۰۱۱

کاترین خود را آماده می کند، اما چیزی برای مطرح شدن باقی نمانده است. او کاشی لعابی سرد را محکم می گیرد و برای نگاه کردن در آینه، سرش را بالا می آورد. چهره ای که از آینه به او می نگرد، چهره ای نیست که او با آن به بستر رفت. او این چهره را پیش تر دیده است و امیدوار بود که دیگر هرگز آن را نبیند. او در این نور شدید تازه با دقت به خود می نگرد، سپس لیفی حوله ای را خیس و با آن دهانش را پاک می کند و پس از آن بر چشمان خود فشارش می دهد، گویی می تواند آتش ترس درون آن ها را فرو نشاند.
«حالت خوبه؟»
صدای شوهرش او را از جا می پراند. کاترین امیدوار بود که شوهرش خواب باشد و او را تنها بگذارد. کاترین به دروغ می گوید: «حالا بهترم.» لامپ را خاموش می کند. سپس دوباره به دروغ می گوید «بایستی مال غذای دیشب باشه که از بیرون خریدیم.» رویش را به سوی شوهرش برمی گرداند، که سایه ای است در تاریکیِ نزدیک به بامداد.
او زیرلب زمزمه می کند: «برو توی رختخواب.» شوهرش بیشتر خواب است تا بیدار، با این همه، دستش را دراز می کند و بر روی شانه کاترین می گذارد.
«تو مطمئنی؟»
کاترین می گوید: «مطمئنم.» همه آنچه درباره اش اطمینان دارد آن است که نیاز دارد تنها باشد. «رابرت، واقعا می گم. یه دقیقه دیگه می آم پیشت.»
انگشت های رابرت چند لحظه ای بر بازوی کاترین باقی می ماند، سپس کاری را انجام می دهد که وی از او می خواهد. کاترین آن قدر منتظر می ماند تا مطمئن شود رابرت به خواب رفته است، پس از آن به اتاق خوابشان برمی گردد.
او به آن چیز نگاه می کند که هنوز باز است و دمرو در همان جایی قرار دارد که آن را گذاشته بود. آن چیز، کتابی است که او به آن اعتماد کرد. فصل های نخستین آن برای او لالایی خوانده، رضایت خاطر بی جا در او پدید آورده و باعث شده بود در مورد اشاره ضمنی به هیجانی ملایم که از راه می رسید، چیزی کوچک که وی را به ادامه خواندن وامی داشت، احساس راحتی کند، ولی درباره آنچه در انتظار کشیدن نهفته بود سرنخی به دست نمی داد. کتاب با اشاره سر انگشت او را به ادامه دادن فرامی خواند، وسوسه اش می کرد هرچه بیشتر و بیشتر به لابه لای صفحاتش برود تا آنکه او دریافت به دام افتاده بود. سپس واژه ها دوروبر مغزش کمانه کردند و یکی پس از دیگری به درون سینه اش با شدت فشار وارد آوردند. چنان بود که گویی صفی از مردم به مقابل قطاری پریده بودند و او، راننده قطار درمانده، برای جلوگیری از تصادم مرگبار هیچ قدرتی نداشت. برای ترمز کردن بسیار دیر بود. عقب رفتنی در کار نبود. کاترین بی خبر از همه جا، به دور خود سکندری خورده، درون کتاب فرو رفته بود.
هر مشابهتی به افراد زنده یا مرده... سراسر تکذیب نامه، خطی مرتب و قرمز دارد. پیامی که وقتی او کتاب را باز کرد متوجه آن نشد. در مشابهت به او اشتباهی وجود ندارد. او شخصیتی مهم، بازیگری اصلی است. اگرچه امکان دارد نام ها تغییر کرده باشند، جزئیات اشتباه نشدنی اند، درست مانند آنچه در آن بعدازظهر می پوشید. او نصف بیشتر زندگی اش را پنهان نگه داشته بود. رازی که به هیچ کس نگفته بود، حتی به شوهر و پسرش ـ دو نفری که گمان می کنند وی را بهتر از هر کس دیگری می شناسند. هیچ موجود زنده ای نمی تواند آنچه را کاترین به تازگی خوانده بود، مجسم کند. با این همه، آن چیز، برای دیدن همه، در مرکب چاپ است. او فکر کرد آن را برای بقیه گذاشته بود. اینکه آن چیز تمام شده بود. اما آن چیز اکنون دوباره پدیدار شده بود. در اتاق خوابش، در ذهنش.
او سعی می کند با افکار غروب پیشین آن را از ذهنش بیرون بیندازد. خشنودی سکونت گزیدن در خانه جدیدشان: از نوشیدنی و شام؛ خود را مچاله کردن بر روی کاناپه؛ چرت زدن در برابر تلویزیون سپس ذوب شدن درون بستر به همراه رابرت. شادی خاموشی که او امری مسلم پنداشته بود: اما بی صداتر از آن است که برای او راحتی و آسایش به بار آورد. او نمی تواند بخوابد، بنابراین برمی خیزد و به طبقه پایین می رود.
آنان هنوز طبقه پایین دارند، البته با تفاوتی ناچیز. آپارتمانی کوچک، و نه دیگر یک خانه. آنان سه هفته پیش از خانه نقل مکان کردند. اینجا، به جای چهار اتاق خواب، دو اتاق خواب دارد. برای او و رابرت، دو اتاق خواب مناسب تر است. یکی برای آنان و یکی هم یدکی. آنان به اتاق یکسره و بدون دیوارهای جداکننده نیز علاقه دارند. بدون هیچ دری. اکنون که نیکلاس رفته است، نیازی به بستن در ندارند. او لامپ آشپزخانه را روشن می کند، از درون قفسه ظرف ها لیوانی بیرون می آورد و آن را پر می کند. نه از آب شیر. طبق دستور، از آب خنک یخچال جدید، که بیشتر شبیه گنجه لباس است تا یخچال. ترس کف دستانش را خشک می کند. او داغ کرده است، تقریبا تب دارد و از خنکی کف زمین که به تازگی با سنگ آهک سنگفرش شده بود سپاسگزار است. آب اندکی کمک می کند. همچنان که آب را فرو می دهد، از پنجره های شیشه ای بزرگ که در انتهای این خانه تازه بیگانه کار گذاشته شده است به بیرون نگاه می کند. آنجا فقط خاموشی است. چیزی برای دیدن نیست. او هنوز کرکره ای برای پنجره ها نصب نکرده است. او در معرض دید قرار دارد. در دیدرس. آن ها می توانند او را ببینند، ولی وی قادر به دیدن آن ها نیست.

۲

دو سال پیش تر

در مورد آنچه اتفاق افتاد احساس تاسف کردم، به راستی کردم. هرچه باشد، او بچه ای بیش نبود: هفت سال داشت. و گمان می کنم مسئولیت والدی بچه های دیگر را داشتم، گرچه به خوبی و سرخوشی می دانستم که هیچ یک از پدر و مادرها نمی خواستند من مسئولیت هیچ چیزی را داشته باشم. در آن زمان حسابی در افسردگی غرق شده بودم: استیون بریگزتاک(۱)، مورد تنفرترین معلم در مدرسه. به طور قطع و یقین گمان دارم که بچه ها، همچنین پدران و مادران، چنین تصوری دارند، هرچند نه همه آنان: امیدوارم بعضی از آنان دوران قدیم مرا به یاد آورند، یعنی زمانی که فرزندان سن وسال دارترشان را آموزش داده بودم. به هر حال، وقتی جاستین(۲) مرا به دفترش فراخواند، غافلگیر نشدم. انتظار آن را می کشیدم. برای او، بیشتر از آنچه من توقع داشتم، به درازا کشیده بود، اما مدرسه های خصوصی برای شما این چنین است. آن ها قلمروهای کوچک مال خودشان هستند. پدر و مادرها شاید گمان کنند چون پول می پردازند، اختیاردار هستند، اما البته که نیستند. منظورم این است که به من نگاه کنید ـ وقتی می خواستم این شغل را بگیرم به زحمت با من مصاحبه شد. من و جاستین با هم در دانشگاه کمبریج بودیم و او می دانست که من به پول نیاز دارم، و من نیز می دانستم او به کسی برای سرپرستی بخش زبان انگلیسی احتیاج دارد. می دانید، مدرسه های خصوصی دستمزدی بیشتر از مدارس دولتی می پردازند و من سال ها تجربه تدریس در دبیرستان جامع دولتی ای را داشته ام. جاستین بیچاره، بیرون کردن من برای او می بایستی خیلی دشوار بوده باشد. می دانید که، خجالت آور ـ و این کار بیشتر انتقال بود تا اخراج ـ این کارش حاکی از ادب و نزاکت بود و من سپاسگزارش هستم. توانایی از دست دادن مستمری را در خودم نمی دیدم و، به هر حال، سنم در حدود سن بازنشستگی بود، بنابراین، او فقط این فرآیند را سرعت بخشید. در واقع، هر دو نفر ما طبق برنامه باید بازنشسته می شدیم، ولی رفتن جاستین با مال من به طور کامل تفاوت داشت. شنیدم که بعضی از شاگردان اشک ریختند. هرچند که، نه برای من. خب، آنان چرا بایستی این کار را می کردند؟ من شایستگی آن گونه اشک ها را نداشتم.
نمی خواهم تصوری غلط را القا کنم. من فردی متمایل به ارتباط جنسی(۳) با بچه ها نیستم. من دور و بر بچه ها نمی پلکیدم. حتی آنان را لمس نمی کردم. نه، نه، من هیچ وقت، اصلا به بچه ها دست نزدم. موضوع این است که به نظر من خیلی کسل کننده بودند. آیا گفتن این حرف در مورد هفت ساله ها چیزی وحشتناک است؟ به گمانم برای معلم هست. از خواندن داستان های خسته کننده آنان، که مطمئنم بعضی از آن ها جان آدم را به لب می آورد، حالم به هم می خورد، اما حتی در این صورت، حسی که آنان در مورد خودشان داشتند، این چنین بود، اینکه در هفت سالگی، محض رضای خدا هم که شده، چیزی برای گفتن داشتند که ممکن بود مورد علاقه من باشد. سپس در یک غروب به راستی به اندازه کافی به آن مطالب علاقه داشتم. تخلیه هیجانی خودکار قرمز دیگر کارگر نبود و وقتی به انشای استثنایی این پسر، که اسمش را به یاد نمی آورم، برخوردم، از او در این مورد انتقاد مفصل کردم که چرا نمی توانستم برای موضوع تعطیلات خانواده اش که به جنوب هندوستان رفته و در کنار روستاییان محلی مانده بودند، به راستی کمترین ارزشی قایل شوم. خب، برای آنان خیلی شگفت انگیز بود. البته این سفر پسر را آشفته کرد. مطمئنم که کرد، و از این بابت متاسفم. و البته که او موضوع عقیده ام را در مورد سفرشان به پدر و مادرش گفت. در این باره متاسف نیستم. این امر به رفتنِ من سرعت بخشید و تردیدی نیست که به خاطر خودم و نیز آنان، به رفتن نیاز داشتم.
بدین ترتیب، من در خانه بودم و وقت زیادی در اختیار داشتم. معلم انگلیسی بازنشسته ای از یک مدرسه خصوصی درجه دوم. فردی بیوه. نگرانم که شاید خیلی صادق هستم ـ اینکه آنچه تاکنون گفته ام امکان دارد کمی چندش آور باشد. ممکن است مرا فردی ظالم بنمایاند ـ و آنچه درمورد آن پسر انجام دادم ظالمانه باشد، که این را قبول دارم. اما معمولا آدمی ستمگر نیستم. اگرچه، از زمان مرگ نانسی، یک کمی اهمال کاری کرده ام. خب، باشد، خیلی.
باورکردنش دشوار است، روزی روزگاری، به عنوان محبوب ترین معلم سال به من رای داده بودند. البته شاگردان مدرسه خصوصی این کار را نکردند، بلکه شاگردان دبیرستان جامع که پیش تر در آن آموزش می دادم، چنین کاری انجام دادند. آن هم نه برای یک بار، این اتفاق چند سال پشت سرهم افتاد. یک سال، به گمانم ۱۹۸۲، همسرم نانسی و من به دریافت این جایزه از مدارس مربوط خودمان نایل شدیم.
در آموزش از نانسی پیروی کردم. او، زمانی که پسرمان به کودکستان رفت، دنباله روی او شد. وی، در مدرسه جاناتان، به بچه های پنج تا شش ساله درس داد و من برای تدریس در دبیرستانی جامع در بالای خیابان به دانش آموزان چهارده تا پانزده در نظر گرفته شدم. می دانم که بعضی از معلمان سروکله زدن با دانش آموزانی در آن سن را کاری بسیار شاق می پندارند، اما من دوست داشتم. دوره نوجوانی چندان سرگرم کننده نیست و دیدگاه من نیز چنان بود، به آدم های مزاحم بیچاره فرصتی بده. اگر آنان نمی خواستند، من هرگز وادارشان نمی کردم کتابی را بخوانند. هرچه باشد، داستان داستان است. نباید فقط در کتابی خوانده شود. در فیلمی، برنامه ای تلویزیونی و نمایشنامه ای ـ هنوز روایت، تفسیر، لذت برای پی گرفتن هست. در زمان گذشته من متعهد بودم. اهمیت می دادم. ولی این مال آن زمان بود. من دیگر معلم نیستم. بازنشسته هستم. مردِ زن مرده ام.

نظرات کاربران درباره کتاب قربانی هوس

من نسخه کاغذی این کتاب خریدم.متاسفانه ترجمه افتضاح بود.
در 2 سال پیش توسط nil...rbi
متاسفانه من از این کتاب لذت نبردم
در 2 سال پیش توسط hos...udi
ترجمه وحشتناک بد
در 1 سال پیش توسط نغمه
یک رمان کاملا مهیج و روانشناسانه. خواندن این کتاب مثل این است که در اتوبان با سرعت بسیاری در حال حرکت هستی و متوجه اطراف نمیشوی.
در 2 سال پیش توسط کیوان بلوری
راستش نمونه رو خوندم. ترجمش اصلا روان نیست.جوری ک ب جای غرق شدن تو کتاب باید جمله ب جمله شو هضم کنی برا خودت. و حتی پپپپر از اشتباهات دستوری و فعل هایی که نباید ب اون صورت تو اون جمله بکار برن :/ پس نمیخرمش.
در 11 ماه پیش توسط سحر گلفشان
ترجمه بی نهایت ضعیف بود در حدی که اصلا نمیشه داستان رو متوجه شد
در 2 ماه پیش توسط jav...mvp