فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ادیپ در جاده

کتاب ادیپ در جاده

نسخه الکترونیک کتاب ادیپ در جاده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ادیپ در جاده

اُدیپ که نادانسته پدرش را کشته و در ناآگاهیِ محض با مادر خود وصلت کرده است، پس از برملاشدنِ حقیقت، چشمانِ خود را كور می‌کند و قدم در جاده‌ای می‌گذارد که از پایانش هیچ نمی‌داند... و «اُدیپ در جاده» روایتی است از سرگردانی‌های قهرمان داستان در این مسیر. مسیری كه هانری بوشو به‌مدد تجربیاتِ خود در عرصۀ هنردرمانی خلق کرده است تا اُدیپ را از وضعیت رنجورش رهایی بخشد. رمان شرح سفر درونیِ مردی است که با گذشتۀ خود رو در رو می‌شود تا در پایانِ سیر و سلوکی بس دراز،‌ به شناخت هستی‌اش دست یابد. جلال ستاری در توصیف «اُدیپ در جاده»، آن را رمانی«زیبا» و «خواندنی» می‌نامد و مصطفی ملکیان خواندن آن را به رمان‌دوستان توصیه می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ادیپ در جاده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره نویسنده(۱)

«رمان های من همه به موضوعی واحد می پردازند: چگونه زندگی ای را که بد آغاز شده است، دوباره جبران کنیم.»

هانری بوشو به سال ۱۹۱۳ در خانواده ای مرفه در بلژیک چشم به دنیا گشود. دنیا در آن زمان، درگیر جنگ جهانی اول بود و تصویر تیره ای از خود در پسِ ذهن نویسنده حک کرد. نخستین سال های تحصیل خود را به روزمرگیِ ملال آور مدرسه گذراند و تنها دلخوشی اش ادبیات و ورزش بود. بین سال های ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۹ به تحصیل رشته حقوق پرداخت. در همین سال ها با همسر اولش آشنا شد که حاصل آن سه پسر بود. در سال های جنگ جهانی دوم برای بازسازی بلژیک اقدام به تاسیس سازمان داوطلبان کار والون(۲) کرد، ولی با پایان گرفتن جنگ، تلاش های او رفته رفته به دست فراموشی سپرده شد. نداشتن تفاهم با همسرش دلیل مضاعفی شد تا بوشو جلای وطن کند و عازم فرانسه گردد.
اقامت نویسنده در پاریس آغاز فصلی نو در زندگی نویسنده بود. او در سال ۱۹۴۷ با بلانش رُوِرشون(۳)، روانکاو و از نخستین مترجمان فروید در فرانسه آشنا گردید. این رابطه که سه سال به طول انجامید، سرانجام «مسیر واقعی زندگی» او را که چیزی جز نویسندگی نبود، به وی نشان داد. سال ۱۹۵۱ فرانسه را به مقصد سوئیس ترک گفت تا در آنجا موسسه ای آموزشی تاسیس کند. اقامت در سوئیس نه تنها فرصتی بود تا او با هنرمندان و نویسندگان مطرح زمانه، چون اوژن یونسکو(۴)، فرانسیس پونژ(۵) و اولیویه پیکار(۶) از نزدیک آشنا شود بلکه منجر به آشنایی او با همسر دومش گردید. علاقه اش به روانکاوی، او را بار دیگر راهی پاریس کرد تا در آنجا دوره ای آموزشی را بگذراند و از آشنایی و هم صحبتی با افرادی چون ژاک دریدا(۷) و ژاک لاکان(۸) بهره مند شود.
فشارهای مالی به سال ۱۹۷۳، باعث تعطیلی موسسه آموزشی در سوئیس شد. او بار دیگر عازم فرانسه شد و به عنوان مددکار در موسسه ای روان درمانی شروع به کار کرد. تجربه این دوران به او اجازه داد تا کار خود را به عنوان روانکاو، بیرون از موسسه ادامه دهد. هنردرمانی، روش مورد علاقه او در درمان مددجویانش بود. روشی که در سال ۱۹۸۲ مورد توجه دانشگاه سوربن (پاریس ۳) قرار گرفت. از بوشو دعوت شد تا سلسله سخنرانی هایی پیرامون رابطه روانکاوی و هنر در این دانشگاه برگزار کند.
در همین سال بود که یکی از آثار نویسنده به چاپ رسید: رساله ای در باب زندگی مائو(۹). کتابی برآمده از دلِ هشت سال کار و تحقیق مداوم، که با اقبال چندانی مواجه نشد. او سال ها پیش نگارش شعر، نمایشنامه و رمان را آغاز کرده بود. اما هنوز باید صبر می کرد تا آثارش به جایگاه واقعی خود نزد مخاطبان برسد. اتفاقی که در دهه نود، نهمین دهه از زندگی نویسنده افتاد. وی در سال ۱۹۹۱ به «آکادمی سلطنتی زبان و ادبیات فرانسه»(۱۰) بلژیک راه یافت. در همان سال به خاطر رمانش اُدیپ در جاده برنده «جایزه آنتیگون»(۱۱) شهر مونپولیه شد. سال بعد و باز برای همین رمان، «جایزه سه سالانه وزارت فرهنگ بلژیک»(۱۲) به او اهدا گردید. پنج سال بعد، رمان آنتیگون ( ۱۹۹۷ ) موفقیتی بزرگ را در کارنامه نویسنده رقم زد. کتابی که در همان سال «جایزه روسل»(۱۳) و در سال ۱۹۹۹ «جایزه دبیرستانی ها»(۱۴) را به خود اختصاص داد. روند آشنایی مخاطبین با آثار بوشو، سیر صعودی خود را در قرن حاضر و در سال های اخیر نیز ادامه داد. او که بارها نامزد دریافت جایزه های متعدد ادبی شده بود، سرانجام در سال ۲۰۰۸، برای رمان جاده کمربندی(۱۵) ( ۲۰۰۵ )، موفق به دریافت «جایزه کتاب اینتر»(۱۶) شد. کتاب اخیر دو بار به زبان فارسی برگردان و چاپ شده است. نخست انتشارات نیلوفر، در سال ۱۳۸۹ این کتاب را با ترجمه خانم روح انگیز مهرآفرین به چاپ رساند. دو سال بعد ( ۱۳۹۱ ) انتشارات نگاه، یک بار دیگر این رمان را با ترجمه آقای محمدجواد فیروزی روانه بازار کرد.
ترجمه ادیپ در جاده زمانی آغاز شد که نویسنده نود و نهمین سال حیات خود را سپری می کرد. وقتی وی از این امر آگاه شد، خرسندی خود را از صمیم قلب ابراز داشت. افسوس که حیاتش تا برگردان کامل کتاب به طول نینجامید... متن حاضر نخستین ترجمه اُدیپ در جاده به زبان فارسی است. نسخه اصلی کتاب سال ۱۹۹۰ در پاریس به چاپ رسید.

مختصری پیرامون ترجمه کتاب

آنچه در گام نخست دلیل پیمودن این جاده شد، شاید حس قرابت با شخصیت های داستان بود. شخصیت هایی که بی وقفه در حرکتند، و هرچند ناتوان از پیمودن راه و نابینا از دیدن مسیرند، ولی باز، رفتن را به ماندن، و حرکت را به ایستایی ترجیح می دهند. چرا که ایمان دارند که راه، خود هدایتگر است و تو، تنها باید صادقانه (و عادلانه) به شنیدن آوای آن همت گماری. دلیل دیگر این اتفاق به اشتراک گذاشتن لذتی بود که در متن و محتوای کتاب حس می شد. لذا هدف اصلی خود را ارائه متنی دانستیم که بیشترین نزدیکی را با فرهنگ و زبان فارسی و خواننده فارسی زبان دارد.
در این میان گاه مجبور به استفاده از عبارتی برای انتقال مفهوم واژه ای بودیم و گاه اِعمال تغییرات جزئی در ساختار جمله فرانسوی را برای فهم ساده تر آن، ضروری پنداشتیم. برای مثال در ترجمه کلمه "Clairchantant" (که ساخته خود نویسنده است و در زبان فرانسوی وجود ندارد) با درنظر گرفتن مفهوم متن، از واژه «خنیاگر شفابخش» استفاده کردیم. یا برای  عبارت "Laying on of hands) "Imposition des mains در زبان انگلیسی) از اصطلاح جایگزین «تبرک کردن» بهره جستیم. این عبارت در فرانسه به سنتی رایج در کلیسا و نیز روشی نوین در درمان (نوعی انرژی درمانی) اشاره دارد که در آن کشیش یا درمانگر با گرفتن دست خود روی سر طرف مقابل، به او انرژی می دهد.
گاهی در متن با واژه هایی مواجه می شدیم که عین کلمه فرانسوی، در زبان فارسی نیز مصطلح و رایج بود. نظیر پانسمان (Pansement) یا باند (Bande). در نتیجه تصمیم گرفتیم، باتوجه به دوره زمانی داستان، از معادل های فارسی برای آن ها استفاده کنیم.
باتوجه به اینکه متن اصلی به زبان فرانسه بود، در برگردان اسم های خاص و اعلام از تلفظ فرانسوی واژه ها بهره جستیم. بدین ترتیب، شخصیت هایی که در ترجمه اُدیپوس شهریار یا اُدیپوس در کلنوس استاد شاهرخ مسکوب، با نام های ادیپوس، آنتیگونه، یوکاسته، ایسمنه و...(۱۷) آورده شده اند در این متن، اُدیپ (OEdipe)، آنتیگون (Antigone)، ژوکست (Jocaste) و ایسمن (Ismène) خوانده می شوند.
در پایان بر خود واجب می دانیم از سرکار خانم دکتر ناهید شاهوردیانی (استاد زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه تهران) که با مساعدت های بی دریغ خود و با پیگیری و حمایت بی بدیلشان، همراه همیشگی ما در پیمودن این جاده طولانی بودند، کمال سپاس را به قلم آوریم. همچنین قدردان لطفِ دوستِ گرامی، جناب آقای دکتر محمد راغب (استاد ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی) هستیم که قبول زحمت کردند و نسخه نخست ترجمه کتاب را مطالعه فرمودند. در پایان سپاسگزار تمام دوستانی هستیم که ما را در چاپ و ارائه هرچه بهتر کتاب یاری کردند، عزیزانی که تشکر از فرد فردشان در این مجال اندک نمی گنجد.

بخش اول: چشمانِ اُدیپ

زخم های چشمانِ اُدیپ(۲۲)، که مدت های مدید از آن ها خون روان بود، التیام می یابند. دیگر بر گونه هایش جریان آن اشک های تیره نمایان نیست، اشک هایی که ترس را چنان القا می کنند که گویی از خونِ خودِ شما سرچشمه گرفته اند. آشفتگیِ عجیبی که پس از مرگ ژوکست(۲۳) در کاخ حاکم بود، محو می شود. کرئون(۲۴) آیین و مراسم را دوباره برپا کرده است اما همه در تِب(۲۵)، دوام شکافی پنهان و خطرناک را حس می کنند.
اُدیپ زمانی دراز، نزدیک به یک سال را، به درک واقعه می گذراند. هرچند پسرانش بی قرارند و با هم نزاع می کنند یا گهگاه هیاهوی تیره بختیِ خاموشی از شهر برمی خیزد، اما سکان دار قدرت، کرئون، صبور است، همچنان صبور. او می داند روزی خواهد آمد که اُدیپ دیگر نمی تواند منتظر بماند. منتظرِ چه چیز؟
آن شب، دیگر اُدیپ در خواب، مرغِ دریاییِ بزرگِ سفید را بر فراز کورنت(۲۶) نمی بیند که تصویرش تا اینجا، به او اجازه داده است گذر بی فرجام دقایق را تحمل کند. در آسمانش، عقابی پروازکنان، ستارگان را آشکار و نهان می کند. با حرکتی باشکوه به سوی زمین شیرجه می رود. وقتی نزدیک اُدیپ می شود، برای ترساندن طعمه اش، بال های خود را با صدایی مهیب به هم می زند. این طعمه، اُدیپ است. او جست وخیز می کند، از چنگال عقاب فرار می کند. تمام نیروهایش هوشیار، بیدار شده، آماده مبارزه است.
سپیده دم، آنتیگون(۲۷) برخلاف ممانعت نگهبان و مخالفت برادرانش وارد تالار می شود. می گوید: «پدر، تو مرا صدا می کنی، تو اجازه این کار را نداری.» از زمانِ واقعه، اُدیپ دیگر سخن نمی گوید، دختر، مبهوت و سردرگم می ماند وقتی او این گونه پاسخش را می دهد: «من اجازه این کار را دارم ولی کسی را صدا نمی کنم.» آنتیگون با نگاه از نگهبان سوال می کند. او با اشاره تایید می کند که اُدیپ صدایش نکرده است. دختر بیرون می رود. چند ساعت بعد بازمی گردد: «پدر، تو مرا صدا می زنی. بی وقفه مرا در دل خود فرا می خوانی.» آنتیگون گریه نمی کند، اُدیپ باور دارد که دخترش می تواند خود را نگه دارد. «من، فردا سپیده دم می روم. تو به همراه ایسمن(۲۸)، مرا به دروازه شمالی می بری.»
ـ به مقصدِ کجا؟
او با صدایی هراس آور نعره می زند: «ناکجا، هر کجا بیرون از تِب.»
آرام می گیرد. به آنتیگون اشاره می کند برود، همان بهتر که دیگر حرفی زده نشد چون نگهبان همان موقع غیبش زده است. او رفته است کرئون یا دو برادر را که در این ساعت در سرسرا همدیگر را بی رحمانه زیر نظر دارند، خبر کند.
فردای آن روز، پیدا است که سربازان کار خود را درست انجام داده اند و مردم باخبر شده اند. شهر خالی است، همه درها و پنجره ها بسته است.
ایسمن به او قمقمه ای داده و آن را به کمربندش آویخته است، آنتیگون، یک چوب دست. اُدیپ آن را با دست سبک سنگین می کند و با لذت، تماسی آشنا را بازمی یابد. این چوب، نیزه محبوبش است. فکر می کند: «این هدیه خداحافظیِ پسرانم است.» فراموش کرده است آنتیگون نیز، مثل پسرها با نیزه و تبرزین کار می کند و تمام این سلاح ها را می شناسد.
راه ها خاموشند، صدایی جز صدای پای آن ها و طنین چوب دستِ اُدیپ که بر روی سنگفرش ها مردد است، شنیده نمی شود. آن ها به دروازه می رسند. پولینیس(۲۹) از سایه بیرون می آید. به تنهایی دروازه را باز می کند و لنگه عظیم آن را که با برنز تقویت شده است، نگه می دارد. بالا، روی دیواره، اتئوکلِ(۳۰) مسلح، شهر و جاده شمالی را مراقبت می کند، جاده از میان دشت ها و باغ ها دور می شود، و خیلی زود، به جاده ای پر از دست انداز و چاله تبدیل می شود.
ایسمن که همیشه می داند چه باید کرد، این بار اما از وقتی کاخ را ترک کرده اند، بی وقفه و با صدایی خفیف گریه می کند. آنتیگون چشم هایش خشک است، او با چیزی بی مورد، هراس آور و بی معنا، درگیر است. با یک دست پدرش را هدایت می کند، با دست دیگر کیسه ای را که خود روز قبل، هم زمان با قمقمه ایسمن آماده کرده، نگه داشته است: کیسه گداییِ او برای رفتن به ناکجا. او نمی تواند تصویر یا تصور اُدیپِ شهریار را در حال گدایی تحمل کند. او نتوانسته است کیسه را در کاخ به او بدهد و حالا که او برای مدتی طولانی، شاید برای همیشه، آن ها را ترک می کند و از آستانه هراس انگیز شهر می گذرد، نمی تواند خود را قانع به انجام این کار کند. اما زمان به سرعت می گذرد، چون اُدیپ به شیوه خود خداحافظی را کوتاه می کند. آن ها را می بوسد، به اختصار به آن ها چیزی می گوید و زود رویش را برمی گرداند، طوری که آنتیگون نمی تواند حرفِ او را بفهمد. خیلی زود از دروازه گذشته است، آنتیگون صدای پا و چوب دستِ او را بر روی جاده، متفاوت از طنینِ آن بر سنگفرشِ شهر، می شنود. بالاتنه ستبر و قد بلندش را که دور می شوند، می بیند. به خود می پیچد، به این کیسه مضحک که باید مانند بقیه به پدرش اجازه گدایی بدهد، چنگ می اندازد. هنوز گریه نمی کند، فقط بدون اشک هِق هِق می کند و حتی او ـ آنتیگون مغرور ـ با تمام قدرت نعره می زند. ایسمن هراسان است، با لکنت می گوید: «بیا! برگردیم.» درحالی که پدرشان کور و تنها، به سوی ناکجا، دور می شود. آنتیگون، پولینیس را که مانع اوست، از خود دور می کند. فریاد می زند: «صبر کن!» و در جاده شروع به دویدن می کند. می تواند به اُدیپ برسد اما نفسش بریده است، به خاطر دویدن و بر اثر هیجان خسته است. نه می تواند به او کلمه ای بگوید نه کیسه را به او بدهد. اُدیپ می ایستد، می گوید: «آنتیگون برگرد، هیچ کس نباید با من بیاید!» دوباره به راه می افتد. او از لحن اُدیپ خشکش می زند، این دستور یک پدر نیست، این رایِ شهر و خدایان هراس انگیزی است که از آن محافظت می کنند. او دوان دوان به سمت تِب بازمی گردد. پولینیس مقابل دروازه ایستاده است، آن را نبسته، منتظرش بود. چه خوب! آغوشش را برای آنتیگون می گشاید، او خود را گریان در بَرش رها می کند. پولینیس درشت هیکل و قوی است، مثل اُدیپ زیبا است اما برخلاف او پسش نمی زند. او را دوست دارد و پولینیس نیز، در کل به شیوه خودش، پسرانه، شاهانه و جاه طلبانه، او را دوست دارد. به موها و شانه هایش دست می کشد، او را آرام می کند و همانند اسب هایش او را نوازش می کند. می گوید باید به خواست اُدیپ احترام گذاشت و اجازه این کار را به او داد. از خود نمی پرسد آیا به راستی این خواسته اُدیپ است. بازوی آنتیگون را می گیرد و سعی می کند او را به سمتِ شهر ببرد. او مقاومت می کند، می خواهد این سوی دروازه بماند و گریه کند، بی وقفه گریه کند. پولینیس صبر می کند ولی مهلتِ تعیین شده برای رفتن اُدیپ به پایان رسیده است، از او می خواهد که به ایسمن ملحق شود و اجازه دهد تا دروازه را ببندند.

نظرات کاربران درباره کتاب ادیپ در جاده

«ادیپ در جاده» داستانی است با بارقه‌های عمیق روانشناختی که به روایتِ‌ زندگیِ درونیِ مسافری در جاده می‌پردازد. و این مسافر کسی نیست جز ادیپ شهریار، قهرمان تراژدی سوفوکل که پس از هویدا شدن گناهش چشمانش را کور می‌کند. پس از چندی، او سرانجام تصمیم می‌گیرد به جاده تن سپرد تا مگر پاسخی برای تقدیرِ کورش بیابد. جاده‌ای که از پایانش هیچ نمی‌داند: «اینکه روزهای متوالی، اُدیپ را در راه‌رفتن سخت‌گیرانه‌اش دنبال‌ کنند، کاری است دشوار. او نه به جاده‌ها اعتنا می‌کند، نه به موانع. از میانِ بیشه‌ها، جنگل‌ها و مزارع می‌گذرد. بیهوده، از تپه‌ها و صخره‌ها به‌سختی بالا می‌رود، با خطرکردنِ بسیار در مسیل‌ها شیرجه می‌زند، از شیبِ تندشان بالا می‌رود، از جویبار‌ها، نهرهای خروشان، رودخانه‌ها، با گیردادن خود به هرجایی‌که شد، می‌گذرد. خار‌ها و شاخه‌ها او را مجروح کرده‌اند، تنش پوشیده از زخم‌هایی است که نتیجۀ سقوط‌هایش هستند... کجا می‌خواهد برود؟ ــ‌ نمی‌داند. گاه می‌گوید هرکجا، گاه می‌گوید هیچ کجا، اما راه می‌رود، تمام روز را راه می‌رود و همیشه صافِ صاف.»
در 2 سال پیش توسط ssa...ian
بسیار عالی
در 1 سال پیش توسط محمد مایی
بسیار عالی
در 1 سال پیش توسط محمد مایی
دوستش داشتم .
در 1 سال پیش توسط Rah...odi
لطفا کتابهای دیگر نشر آموت رو هم بگذارید.مثل ما تمامش می کنیم کالین هوور
در 1 سال پیش توسط mor...i82