فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عطائی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوچیکه

کتاب کوچیکه

نسخه الکترونیک کتاب کوچیکه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کوچیکه

چقدر از خودم خودم گفتن لذت می‌برم. نباید بهم خرده بگیری چون من هم مانند شخصیت اول "بوف کور" چندیست خود واقعی‌ام را پیدا کرده‌ام. کاشکی مانند او خوابگرد بودم و فاصله بین دو نیمه‌ام دره‌ای هولناک بود. در آن صورت به خود آمدن من هم، مانند او حول و حوش سن بیست سالگی رخ می‌داد. در آن حالت دیگر نیازی نبود این همه سال نصفه-نیمه نفس بکشم و یا دنبال سفینه‌ام بگردم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات عطائی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوچیکه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

بخش۱: قلب دوتاست

سفینه ام آمده و باید یواش یواش بروم. می خواهد من را از اینجا دور کند. خیلی بالا ببرد من هم دوست دارم بروم. می خواهم یک کم از اینجا دور باشم تا نفسی تازه کنم. برای همین اسمش را می گذارم سفینه رهایی. سفینه من سفید رنگ است ولی نه صبر کن انگار من دارم همه جا را سفید می بینم. از وقتی حافظه ام پاک شده همه جا سفید به نظر می آید. هنوز یک نفر پیدا نشده تا قبل از رفتن با من حرف بزند و دلداریم بدهد. یعنی هنوز پیدایش نکرده ام چون می دانم منتظرم هست. وقتی در حال انتظار باشی یعنی هنوز حافظه ات کنتور می اندازد، بنابراین کاملاً ربات نشده ام. فعلاً در مرحله ای هستم که با چرخش چهل و چند درجه ای یک آدم می توانم به نیتش پی ببرم. می بینی، بدبختی بزرگی است اگر جای من بودی می گفتی سفینه ات زودتر بیاید. شاید هم از اول نباید می آمد. وقتی پا به زمین گذاشتم داشتم خفه می شدم ولی مقاومت کردم و زورکی زنده ماندم. آن زمان از قل بعدی به سختی با خبر می شدند. به مامان گفته بودند قلب دوتاست ولی از ترس صدایش را در نیاورده بود. چند دلیل برای کارش می شود حدس زد ولی او آدمی نیست که بخواهم در موردش صحبت کنم چون سوژه اصلی داستان من هستم. دختری به نام "آرزو" که نه گریه می کند و نه می خندد، از سویی یا گریه می کند و یا می خندد. وقتی به دنیا آمد آن طور نبود یواش یواش مانند بیشتر بچه های خانواده هایی که قدیما، "دستشون به دهنشون می رسید" و همچنین مانند فرزندان اطبایی که دست به دارو دادن شان خوب بود، این جوری شد. خوشبختانه اکنون از هر پنج بچه، سه تا آن مدلی می شوند، چون هم تعداد دکترها زیاد شده و هم تعداد آدم هایی که دست شان به دهن شان می رسد. اگر کاری به کارمان نداشته باشند همیشه خوشحالیم و می خندیم. از روی مدل چینِ چشم های مان که تا روی لپ کشیده شده، و از آن طرف تا روی دماغ مان هم رد پا گذاشته معلوم می شود ما از کدام بچه ها هستیم. آن قدر زیادیم که دنبال مدل چین های دیگر بگردی آسان تر می توانی پیدایمان کنی.
آخرین بچه های خانواده بودیم به همین خاطر اسم سفینه ام را می گذارم "کوچیکه"، چهار دختر و یک پسر. برادرم، اول در دستان قابله افتاد برای همین داشتم خفه می شدم چون مامانم از خوشحالی پسر بودنش از ادامه زایمان باز می ماند. آخر تا سال هزار و سیصد و سی هشت یعنی لحظاتی قبل از به دنیا آمدنم، سه دختر داشت چهارمی را می خواست چه کند. می گویند آنهایی که احساس می کنند با به دنیا آمدن شان فقط رسالت انتقال ژن، تحقق پذیرفته از جمله آدم هایی هستند که از دنیا چندان بهره ای نبرده اند. یعنی به نسبت، خوشی شان کمتر از ناخوشی شان بوده است. خوشبختانه من از آن جمله آدم ها هستم. می دانم، خوشبختانه لازم نیست، ولی یاد گرفته ام به همه چیز مثبت نگاه کنم. "حالا مگه چی شده، یه کم ناراحتی بکش ولی آخرش بدون رد خور رهاییه، فقط باید کمی انتظار کشید." وقتی روح از جسم خارج می شود آن هم، بخشی از زندگی است. اوج زندگی مردن است به خصوص برای کسانی که فقط رسالت انتقال ژن را به دوش می کشند. من هنوز نمرده ام ولی حس می کنم لحظه مرگ چرا لذت دارد. خوب شد دوران جوانی به این حس نرسیدم وگرنه کار دست پدر و مادر داده بودم. پدرم از آن کار که گفتم ناراحت نمی شد چون او هم پی به لذت آخرین لحظات مرگ، برده بود.
نمی دانم از بس همه برادرم را دوست داشتند، دوست داشتنی شده بود یا که نه. دیرتر از من راه افتاد مامان می گفت خیلی پیه گوسفند به زانوهایش مالیدم تا راه افتاد. حتی دیرتر از من، به حرف در آمد برای همین به او تخم کبوتر می دادند. به نظر زود به راه و حرف در آمدنم باعث شد تخمِ "حرص از دختر آخر" از همان ابتدا در دل شان بنشیند. وقتی به راه افتاد تازه فهمیدند جای نگرانی نبوده و بیخودی مدتی را با نگرانی سر کرده اند. احتمالا تو دل شان می گفتند "این نبود ما نمیفهمیدیم پسر کاکل زریمون دیر به راه افتاد." "امید" همیشه لاغرتر از من بود مامان می گفت، "وقتی شیرتو میخوردی، میرفتی شیشه خالیرو میذاشتی دهن امید و مال اونو از دهنش در میاوردیو میخوردی." به نظرم مامان به خاطر تپلی بودنم چنین تصوری کرده است. از او بعید نبود چون خیلی رویاپرداز بود. برداشتش از مسایل، ورای واقعیت بود. به طور استثنا ممکن بود حرفش درست از آب در بیاید لیکن بیشتر اوقات، موارد نامربوط را به همدیگر مربوط می دانست. آن مواقع بابا دیگر با او جر و بحث نمی کرد فقط صورتش را کج می کرد و ابروهایش را بالا می انداخت و با غیظ می گفت "باز فخری افسانه ساخت." این شعار همین جوری تو دهان بابا و ما بچه ها نیفتاده بود بلکه حاصل سال ها کلنجار زدن آن دو با هم بود. خوشبختانه کارایی هم داشت و مانند چسب جادویی عمل می کرد، چون دهان مامان بسته و مغزش منگ می شد. فکر می کنم بابا باهوش تر از دامادهایش بود، زیرا با وجود بهره مندی زنان شان از چنان خصلتی، خلاقیت ابداع چسب جادویی را نداشتند. باهوشی او از اینجا هم معلوم می شود که بعد از ازدواج، اسم لطیف مامان را به "فخراعظم" تغییر داد. در حقیقت اسمش "حمیده" بود منتهی بابا چون از خنگی مامان با خبر بود، اسمی رویش گذاشت که دیگر نیازی نداشت هنگام دعوا به او بدو بیراه بگوید. زیرا تمام فحش هایی که می خواست در آن لحظه بهش بدهد در حرف "خ" فخری قرقره می شد و بیرون نمی آمد. بی دلیل نیست اندکی پس از ازدواج، من هم دوست داشتم پشت اسم شوهرم "خان" بیاورم. دیدن قیافه باد به غبغب انداخته اش پس از شنیدن لقب خان پشت اسمش، مرا به خنده می اندازد. در آن لحظه احساس خیانت بهم دست می دهد ولی حداقل کاریست می توانم بکنم تا حرصی که از دستش می خورم، کاهش یابد. زندگی را سخت نمی گیرم وگرنه مدت ها قبل، از همسری که از برقراری تماس چشمی پرهیز می کرد و تعادل نداشت، جدا می شدم. وقتی می خواهم حرفی بزنم تا یادش نرود مجبور هستم در یک قدمی اش بایستم، بازوهایش را از دو طرف محکم بگیرم و با خواهش که مستقیم در چشمانم نگاه کند، حرفم را بزنم. با این وجود کتمان نمی کنم در زندگی مشترک چیزهایی از او یاد گرفته ام. به عنوان مثال از مصاحبت با او، مطمئن شدم آدم هایی هستند که به طور غریزی اهل غر زدن هستند. هنوز پا از تختخواب پایین نگذاشته، نق های شان شروع می شود تا به شب برسند. روزی برای آنکه متوجه اش بکنم، میزان غرهایش غیر طبیعی است و نیاز به کنترل دارد، یک کاغذ و قلم برداشتم و گفتم، "ببین هر چی غر بزنی یادداشت میکنم تا بِت نشون بدم مخت هَنگه." هنوز عصر نشده از نوشتن خسته شدم و کاغذ را مچاله کردم و انداختم دور. برای حفظ آبرویش هم شده، نتوانست حتی یک روز خودش را کنترل کند و کمتر نق بزند. با این وجود از گرفتن چنین تصمیمی خوشحال شدم زیرا پس از آن، دیگر کمتر از دستش عصبانی می شدم. چون فهمیدم "با خودش نیست". چقدر خوشحال هستم بابا آن اصطلاح را قبل از رفتن، به من یاد داده بود. با بیان آن، انگار روی آتشِ خشمی آب می ریزند. فقط افسوس خوردم چرا زودتر آن تصمیم را نگرفته بودم تا بیخودی ده سال از دستش حرص نخورم. این طور مواقع با گفتنِ "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازَست" خودم را دلداری می دهم. با وجودی که تازه باورم شده بود با گوش ندادن به حرف پدر و مادر، از درصد خوشبختی بچه ها کاسته می شود، ولی خودم را از تکاپو نیانداختم. بلکه درصدد برآمدم بفهمم با آدم های مادرزادی غرغرو، چه رفتاری باید داشت. آدم هایی که تا از در خانه بیرون می روند از اولین چاله ای که روی آسفالت می بینند غر می زنند تا به اتومبیل خلاف رویی که با لجبازی سد راهش شده اند. اگر در همان لحظه، بهشان یادآوری کنی "خودتم که ورود ممنوع میری"، انگار یک حرف غریب ولی یک رفتار آشنایی را به یادشان انداخته ای. برای ماست مالی کردن که چنین نکته ای در لحظه لجبازی با راننده خلاف رو، به یادشان نیامده است، با یک "نه آخه، من اینجوری، نمی..."، سعی می کنند سر و ته قضیه را هم بیاورند. به همین دلیل اطرافیان کمتر متوجه می شوند که سال هاست از بیماری نسیان این قبیل آدم ها می گذرد. یعنی از همان دوران ده سالگی که دیگر هیچگاه توپشان گل نشد. برای کاهش نق های همسرم، قانون گذاشتم در محیط خانه و جلوی پسرم، کسی حق, غر زدن از کارو بارو به خصوص سیاست ندارد. می دانستم سیاست و دین بهترین جولانگاه است برای آدم های فراموشکاری که روند پیری مغزشان از ده سالگی شروع شده و همیشه-معترض، باقی مانده اند. پس از آن با چاشنی محبت ولی همچنان با حفظ قدرت، از لرزش درون او کاستم و به آرامشش افزودم. پس از ده سال حرص خوردن از دستش، بی شک انگیزه مقاومتم عشق به او نبود بلکه عشق به فرزندم بود. این فکر که پسرم دارای خواهر-برادرهای ناتنی ای شود که خانواده اش از نظر مالی و فرهنگی مانند ما نباشد، من را آزار می داد. بنابراین نمی توانم با قاطعیت بگویم در خودماندگی همسرم از خل وچلی من بیشتر است یا نه. همیشه این مواقع به یاد شاخ می افتم. مطمئن هستم هر زمان ساخت آدم های آزمایشگاهی باب شود، آیتم شاخ آن جور آدم ها، برای تلف نشدن وقت و انرژی، فراموش نمی شود.
مامان اهل مکر هم بود برای همین لقب دومش مکاره بود. این طور مواقع بابا برای خنثی کردن حیله اش، دوباره رو می کرد به او و می گفت "مکر زنان، صفحه هفده، شروع شد." از دیگر محاسن مامان ما، تعبیر خواب هایش بود. منتهی به ما یاد داده بود خواب مان را به کسی نگوییم. حتی می گفت قبل از تعریف خواب، اولش بگوییم "خابمو به چراغ میگم." دلیلش را هر دفعه یک چیز بیان می کرد. یک بار می گفت، "با تعریف خواب، نقطه ضعفمون عیان میشه." بار دیگر از قول "عزیزش" می گفت حرف و سخن، قدرت دارد و بیان خواب ناگوار باعث افزایش وقوع آن می شود. اما من فکر می کنم وقتی کلمه چراغ را به زبان می آوریم در ذهن مان شکل و کارایی آن نیز مجسم می شود. بنابراین نور چراغِ متصور در ذهن، باعث کم رنگ شدن خاطره کابوسی که دیده ایم می شود. بدین طریق از شر افکار ناخوشایند زودتر رها می شویم. با این روش حتی از احتمال وقوع آن نیز می کاهیم. به خاطر تعبیر شدن خواب هایش، برخی اوقات بابا به شوخی می گفت، "فخری کاراتو بذار زمین، برو بخواب، ببین فردا بریم سفر؟ حادثه ای رخ نمیده؟" مامان همیشه مثل اجل معلق، آنجایی که نباید پیدا شود، ظاهر می شد. این طور مواقع می گفت، "دیشب خاب دیدم" یا "یه هو بهم وحی شدو"، از این جور حرف ها. روزی خواهر بزرگم "شهره" که "شری" صدایش می زدیم، برای عملی در بیمارستان بستری می شود و به مامان-بابا چیزی نمی گوید. اما مامان مثل اجل معلق می رود بالای سرش و می گوید خواب دیدم تو اینجایی! هنوز هم کسی باور نمی کند، او اسم بیمارستانی که از خانه مان دور بوده و هرگز رفت و آمدی به آنجا نداشته است، را در خواب دیده باشد. برای خواهرم در بیمارستان شیرینی های تر آورده بودند که هر تکدانه اش در ظرف هایی نقره ای نشسته بود. منتهی ظرف ها، آن قدر براق بودند که آهنی به نظر نمی آمدند و همچنین آن قدر کلفت که کاغذی به نظر نمی رسیدند. در آن سن، برق کاغذ، همیشه توجه ام را به خود جلب می کرد، چون عاشق شکلات بودم. بوفه دبستانم خوراکی های خارجی می آورد و شکلات محبوب من در سال یک هزار و سیصدو چهل و شش، "تابلرین" بود. شکلات گرانی بود و برای خرید آن می بایست دوتومان شمرده می شد. بنابراین پول جیبی دو-سه روزه ام را جمع می کردم تا بتوانم آن را از بوفه بخرم. بعد از عید با جمع شدن عیدی هایم اوضاع بهتر می شد. لفاف دور شکلات ها را هم، با ارزش می دانستم. فکر می کردم چون همه، مثل من شکلات دوست دارند آن را در زرورق های زیبا می پیچند. زرورق های براق طلایی یا نقره ای را لای کاغذ دفترم می گذاشتم و رویش را از یک سو نوازش می کردم تا چروک هایش باز شود. نمی دانستم با چنین روشی، اتم های تشکیل دهنده آن را منظم می کنم و خاصیت آهنربایی اش تقویت می شود. برای همین وقتی کاغذِ دفتر را کنار می زدم، زرورق صاف وصوف شده، به آن چسبیده بود. سپس با ظرافت که مبادا پاره شود، آن را از کاغذ جدا و با حالتی ستودنی نگاهش می کردم. وقتی شکلات هایی که زرورق شان گلدار و یا خال خالی بود گیرم آمد مجبور شدم برای شان دفتر یادداشت کوچکی بخرم، تا هراز گاهی در پناه زیبایی رنگ و برق شان، زمان و مکان را از یاد ببرم. از این رو برق کاغذهایی که روی زمین افتاده بود و یا دست کسی می دیدم ناخودآگاه نظرم را به خود جلب می کرد. روزی پس از بیرون آمدن از سالن غذاخوری، در حیاط دبستان می چرخیدم که از دور توده ای براق در دست "کاترین" دختر فرانسوی مدرسه مان دیدم. رد نوری که از آن ساطع می شد را گرفتم و به طرفش کشیده شدم. زرورق نقره ای در دستِ او، با وجودی که چروک چروک شده بود ولی سطح تمام صفحات دفترم را می پوشاند. حتی شکلاتی که زرورقِ به آن بزرگی دورش پیچیده باشند را نمی توانستم مجسم کنم. از طرفی هرچه نگاه کردم حتی تکه ای کوچک از آن همه شکلات نه در دستش دیده می شد و نه در دستان دوستانش. از اینکه دیر رسیدم و حداقل صحنه شکلات خوری را از دست دادم افسوس خوردم. خیلی دلم می خواست بروم جلو و ازش بپرسم آن همه شکلات را از کجا آورده است؟ ولی رویم نمی شد. او دختری بود با موهایی به رنگ خرمن طلا و چشمانی که شفافیت آبی آن، توانایی مقابله با نفوذ چشم های سیاه را نداشت. به همین دلیل سریع چشم از بیننده سیاه چشم برمی گرفت تا مبادا جادو شود. کاترین با کمک پوتین هایی که تسمه های آهنی به آن وصل بود، حرکت می کرد. در آن سن نمی دانستم بدون آن ها نمی تواند راه برود، اما فلزاتی که با خود حمل می کرد او را در نزدم قدرتمند و دیدنی کرده بود. راه رفتنش مانند فیلمی بود که کُند کرده باشند برای همین حجم او در لحظه، جای بیشتری در فضا و ذهن اشغال می کرد. وقتی به خانه رسیدم برای خواهر دومم، از چیزی که به چشم دیده بودم و باور نکردنی می آمد تعریف کردم. اما "مرسده" که او را "مرمر" صدا می زدیم نیز تا به حال کاغذ آلومینیومی که دور ساندویج و یا مواد غذایی می پیچیدند در عمرش ندیده بود، زیرا چنین چیزی در بازار ایران هنوز ساخته و یا وارد نشده بود.
از همان دوران کودکی، ما دوقلوها رابطه خوبی با هم نداشتیم. خواهرها از ما سوال هایی می کردند که جواب های ما، برای شان خنده دار می آمد. اما پاسخ های مان، ما دوقولوها را به جان هم می انداخت. همیشه در جوابِ چطور از شکم مامان بیرون آمده بودیم دعوا داشتیم. یکی از ما گفته بود "اول در زدم، بعد اومدم بیرون"، ولی آن دیگری زرنگی کرده و گفته بود، "اول زنگ زدمو اومدم بیرون." آن دوره، خانه های مدرن تازه زنگ دار شده بودند برای همین دعوا بر سر زنگ و در بود. منتهی بعدها که "اف اف" وارد بازار شد، این بار من آتش دعوای قدیمی را دوباره روشن کردم. دعوای زنگ و در، سال ها از یاد امید رفته بود. ولی با آمدن اف اف می خواستم جناق آن را مانند بازی "یادم تو را فراموش"، زود به دستش بدهم، بدین خاطر روزی به او گفتم:
-یادته دعوا میکردیم، من زنگ زدم، تو در؟
-آره.
-قبول تو زنگ زدی.
امید که هاج وواج مانده بود با اصرارِ من قبول کرد بگوید او زنگ زده است. منتهی پس از گرفتن اقرار، با صدایی که بوی پیروزی می داد، با ادا گفتم، "ولی من اف اف زدم!" اف اف را هم طوری بیان کردم که انگار مخترعش خودم بوده ام. با وجودی که دیگر هفت-هشت ساله شده بودیم و حتی به یاد نداشتیم برای چه زنگ یا در زده ایم، ولی دوباره به جان هم افتادیم. وقتی حرص کسی را در بیاوری دیگر موضوع دعوا برایت مهم نیست. در دعواها کشتی هم می گرفتیم تا زمانی که من از نظر جسمانی تغییر کردم و کشتی گرفتن برایم دردناک شد. وقتی امید در پانزده-شانزده سالگی رفت آمریکا تازه افسوس خوردم چرا ارتباط بهتری با هم نداشتیم. آن دوره تازه از طریق اپراتور می شد از خانه به کشورهای ورای اقیانوس تلفن زد ولی فقط بابا-مامان هرازگاهی آن کار را می کردند. بیشتر با نامه در ارتباط بودیم یک بار از من انگشتر خواست تا به دوستش بدهد. یادم می آید انگشتری از بافته موی فیل و رشته های طلا، که خیلی دوستش داشتم را برایش در جوف نامه گذاشتم و فرستادم. مدتی بعد وقتی راجع به آن حرفی نزد، ازش پرسیدم، "انگشتر رسید؟" گفت، "آره، قورتش دادم." متوجه منظورش نشدم ولی وقتی گفت، "انقد کوچیکه آدم خجالت میکشه به کسی بده"، پی به معنی قورت دادن بردم.
پدرم از آن باهوش هایی بود که از همان دوران جوانی قادر بود عمقی فکر کند، چون می توانست خوب نفس بکشد. در ظاهر از آن آدم های سرخوشی نبود که انگار کله پهن شان را برای استراحت، از روی سر برداشته و بر سینه شان گذاشته اند. مادرم هم از آن کچل هایی بود که می بایست بود. به نظرم خصوصیت اخلاقی زن ها و مردهای جوانِ کچل، شبیه به هم است. آن ها آدم های بدبینی هستند که از زور حساسیت از همه می بُرند و مجبور می شوند باهوش بشوند. ولی بدشانسی ما او باهوش نشد به همین خاطر هی لج کرد و لج کرد تا همه را خل وچل کرد. بعضی وقت ها نمی دانم چرا به یاد مَثَل "دیوانگی که شاخو دم نداره" می افتم، کاشکی داشت. وقتی شاخ داشته باشی دیگر کسی توقعی ازت ندارد، خودشان می فهمند عفو میت جایز است. مثل معلولین، وقتی آنان را می بینی خودت بهشان راه می دهی. ولی من، اول می روم جلو، زیر چشمی دست و پاهایم را با آن ها مقایسه می کنم و همانجا یک پزی به خودم می دهم که معلول نیستم. این جوری بهم نگاه نکن آخه حداقل کاریست که می توانم در زندگی بکنم تا خوشحال بشوم. اگر شاخ داشتم شاید این کار را نمی کردم. امروز حالم بهتراست یا شایدم بدتر است، هر چه هست سفینه ام کمی دور شده، چرا و چطور دلم تنگش شود نمی دانم.
نمی دانم سرنوشت چنین بود یا چه که، از پدر و مادری که هر دو یتیم بودند به دنیا آمدم. منتهی این دو یتیم دنیاهای شان با یکدیگر فرق داشت پدر در خانواده اشرافی روحانی دوره احمدشاه قاجار یتیم شده بود. اما مادرِ مادرم در شهری تاریخی به ازدواج یک نظامی پایتختی در آمده بود. پس از آبستن شدن، نظامی بدون زنش به پایتخت برمی گردد. در تهران هم، اصلاً فکر نمی کرده چیزی را در جایی جا گذاشته است. بنابراین برادرزنش پس از گذشت شش ماه از به دنیا آمدن مادرم، مجبور می شود او را همراه مادرش به تهران بیاورد. پس از آن مامان در سن نه-ده سالگی بی مادر می شود و قیمومیت او را مادربزرگش می گیرد. مامان می گفت پدرش می خواست او را در آن سن به مرد مسنی شوهر بدهد، بدین دلیل مادربزرگش که به او عزیز می گفت، قیمومیتش را به عهده می گیرد. تا زمانی که پدرش زنده بود مامان هرگز نخواست او را ببیند. در اینجا بهترین موقعیت پیش می آید تا یک امتیاز به چلی مادر داد. حتی زمانی که با مرد ثروتمندی ازدواج می کند هم نمی خواهد یک بار دیگر روی پدرش را ببیند. آن تصمیم را مثل مردها از سر غرور نگرفته بود بلکه فقط از روی لجبازی چنان تصمیمی گرفته بود. از این رو همیشه فکر می کنم شکستن غرور مردها هرچند سخت است ولی از رام کردن زن لجباز، سخت تر نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب کوچیکه

این کتاب عالیه هر کی نخونده بخونه
در 2 سال پیش توسط gma...h29