فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندان نوشته‌های بابی ساندز

کتاب زندان نوشته‌های بابی ساندز

نسخه الکترونیک کتاب زندان نوشته‌های بابی ساندز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندان نوشته‌های بابی ساندز

«من آقا هستم». کلماتش در گورم طنین‌انداز شد. «من آقا هستم». دوباره همه جا لرزید. «من آقا هستم، تو ۱۰۶۶ هستی!» در با صدای انفجارگونه‌ی رعب‌انگیزی پشت سرش به هم خورد و نور مبهم ورودی هم به دنبالش خاموش شد. هنوز هم از حرکت کردن می‌ترسم و در تاریکی مطلق، همان‌جا که بودم ایستاده‌ام. فکر می‌کنم این ۱۰۶۶ دیگر چیست؟ واضح است که من هستم اما می‌توانم فکر کنم، حرف بزنم، بو کنم و تکان بخورم. تمام حواسم کار می‌کنند. بنابراین، یک عدد نیستم. من ۱۰۶۶ نیستم. من انسانم، من یک عدد نیستم، من ۱۰۶۶ نیستم! این آقا دیگر چه ‌کسی یا چه موجودی است؟ من را ترساند. شیطان بود. حس کردم از من نفرت دارد. اشتیاقش را برای تسلط بر من و قساوت مرگبار درونی‌اش را حس کردم. آه، از من چه می‌ماند؟ به یاد می‌آورم که زمانی یک خانواده داشتم. حال‌شان چه‌طور است؟ آیا یک‌بار دیگر می‌توانم یکی از آن‌ها را ببینم یا صدای‌شان را بشنوم؟ یک‌بار دیگر در باز می‌شود. آن نور مبهم کمی قوی‌تر شده است و یونیفرم سیاه در درگاه، خودش را نشان می‌دهد. «من آقا هستم». بار دیگر‌‌ همان جمله‌ی لعنتی... و «این هم غذایت ۱۰۶۶». کاسه‌ای مقابل دست‌هایم پرتاب می‌شود و در‌‌ همان لحظه در به هم می‌خورد. قبل از ناپدید شدن نور نیم نگاهی سریع به زمین می‌اندازم. پوشیده از کثافت و زباله بود. کِرم‌های سفید از پا‌هایم بالا می‌رفتند. دیوار‌ها هم پر از مگس‌های پف کرده بود که روی هم انباشته شده بودند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندان نوشته‌های بابی ساندز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
The Writings of Bobby Sands
Bobby Sands

بابی ساندز؛ غربت پیامبر مرگ

سرگه بارسقیان

دهه ی شصت میلادی گمان بر این بود که گرامی داشت آن که خود را قربانی کرد، سر برآوردن حرکتی اجتماعی خواهد بود، قیام ستم دیدگان علیه نظام حاکم؛ پیامبران مرگ از خیل زندگان مومن می جویند و مسلخ قهرمان، مبدا قهرمانان دیگر خواهد شد برای پیشروی در عمق میدان عقیده. چه بسیار جوان ها که چه گوارا را با شعار «فراموشش نمی کنیم!» بدرقه کردند؛ تو گویی خودشان را بدرقه کردند به جنگل و کوهستان تا راه ناتمام را پی بگیرند؛ راهی که پایان ندارد، چرا که آرمان را پایانی نیست. کسی نپرسید آنان که در همان دهه، می خواستند چند ویتنام بسازند، چرا گوشه ی چشمی به همین ویتنام خسته از جنگ و رسته از طغیان نکردند که راهی باز کرد به دنیای نو، به قاعده ی زندگی، بازار جهانی و تجارت آزاد و...
زمانه، قهرمان در مسلخ می دید و می پسندید؛ مُردن راهی بود برای ابدیت و چگونه مُردن اکسیر چگونه ماندن در فراخنای زمان. پیامبرانی چند سر برآوردند که در عزلت مُردند و پس از آن عظمت زندگی سراغ شان آمد. به تعبیر آریل دورفمن(۱) شدند قدیس بی دینی که آماده ی مرگ است چون تحمل دنیایی را ندارد که در آن فرودستان زمین، آوارگان و واماندگان تاریخ، تا به ابد به انبوه حاشیه های دنیا تبعید می شوند. نیک بخت ترین این قهرمانان چه گوارا بود که عکسی نه فقط به یادگار، که به الهام گذاشت با جانی از کف رفته در تخته ای درازکش، خود را به قاب ماندگاران انداخت. اما کم نبودند قهرمانانی که بی عکس، در تابلوی پیامبران مرگ جا خوش کردند، که مرگ شان در عزلت به نام شان عظمت داد و عزیمت داد به قطعه نام آوران آرامگاه نام ها و نشان ها. یکی شان بابی ساندز. از مرگش در زندان، پس از ۶۶ روز اعتصاب غذا - به تعبیر مقامات دولتی بریتانیا گرسنگی خود تحمیلی ـ تصویری به جا نماند. ساندز در حافظه تصویری تاریخی با همان عکس رنگ پریده، جوانی مو بلند با رویی خندان و چشمانی نه چندان درشت جا افتاد، در بازسازی این عکس در دل قاب تابلوهای نقاشی، فقط رنگ ها را زنده تر کردند، تصویر همان است، پیر تر شده گویی پشت این حراج رنگ و ولخرجی روغن. نه چون چه گوارا چهره اش از لیوان های قهوه و پوستر های زُل زده به ما سر درآورد نه از ته دسته کلید و وسط قطعه های راک و کلاه ها و تی شرت ها. بی عکس مُردن، پیامبران مرگ را بی کتاب می کند. عکسی از ساندز نیست تا نشان دهد چه طور چون چه گوارا، سربازان محاصره کننده از جنازه اش نیز می ترسند. عزلت زندان و غربت مُرده، عکسی ثبت نکرد.
شاید در همین بی عکسی، رازی نهفته باشد؛ مخاطبین خود تصویر کنند لحظه ی مرگ را؛ شاید بکر تر بماند قهرمان بی عکس. شاید نیک بخت تر از چه گواراست، هر روز چهره اش دی کاپریویی تر نمی شود، پوستر دلربای دختران و الهام بخش پسران نیست. کلاه، مو، ریش و سبیلی به یادگار نگذاشت که حتی غیرمومن ترین مریدانش، خود را به هیبتش بیارایند و به جای کوه و جنگل، لای کافه ها و خیابان ها بگردند و لباس چرک نشده، چریک شوند. ساندز قهرمان رادیویی است، هر کس برای این صدا، سیمایی می سازد؛ حتی زنان و دختران هم می توانند به هیئتش دربیایند. او پیامبر همه ی زندانیان است، در طریقتش زن و مرد را تنافری از هم نیست، یکسانند، حتی آنان که راهش را بروند و جان شان را ندهند، کافر نمی شوند. مسلخ ساندز، مدرسه ی مومنان است. زندان، جلجتای ساندز است، حتی اگر حواری و مومن مصلوب شوند و زنده بمانند. در مدرسه ی ساندز، مسلخ، مبدا است. آغاز کنندگان از جایی که او تمام کرد، مومن می شوند؛ جادوی خبر چنین نوکیشانی را مومن می کند. او در عزلت، تمام شدگان بود و اینان در خبر، آغاز کردگان. او رفته، ماندگاران بود و اینان نرفته، در یاد ماندگان. او در غفلت، مبعوث شدگان بود و اینان در خبر، محبوس شدگان. او آیین نو آورندگان بود و اینان راه کهنه رفتگان. آیینی به تعبیر سیاوش کسرایی شمع گونه، قطره قطره مردن، خاموشانه زیستن، روشنانه مردن، مردن با لبخند، و پایان بخشیدن به دود تردیدی تاریخی، بودن یا نبودن؟

۱۵ سال پس از چه گوارا، پیامبری دیگر از نبودن سر برآورد، برای ستایشگران بودن بر سر آرمان؛ ستایشگرانی که در تکریم نبودنش نوشتند «بابی ساندز مُرد. بابی ساندز اسطوره ی مقاومت و مبارزی که در راه احیای حقوق انسانی ملتش تا ایثار جان ایستاد و عاشقانه جانش را در راه ایمان و طریقش فدا نمود...»(۲) و ستایشگرانی که در تمجید بودنش گفتند: «بابی ساندز نمرده است... ما می بینیم که از هر قطره خون بابی ساندز، بابی ساندزهای دیگری مبارزه را ادامه می دهند.»(۳) در این آرماگدون، این شهید به کار رسوایی «دجال» آمد؛ شد «قربانی دمکراسی میان تهی غرب»(۴)؛ بی راه نبود که انقلابیون ایران در این جدال شهید و دجال (بخوانید امپریالیسم، روباه پیر و...) کاردار سفارت شان در لندن(۵) را به مراسم تشییع جنازه اش بفرستند و خانواده ی بابی ساندز کیف چرمی و یک گرز (سمبل خوشبختی ایرلندی ها) که بابی ساندز در زندان درست کرده بود را به او هدیه کنند.

صدا این سوتر شنیده شد، هم صدایی نبود، یک صدایی شد: «پیام شهدای انقلاب ایرلند از هزاران کیلومتر فاصله به گوش می رسد و قلب ما هماهنگ با قلب تمام مستضعفین زمین به خاطر پیروزی و رهایی ملت قهرمان ایرلند از چنگال امپریالیزم خونخوار و محتضر انگلیس می تپد. این که امروز تمام آزادی خواهان ایرلندی چشم امید خود را به انقلاب اسلامی دوخته اند پدیده ی ساده ای نیست، بلکه این نشانه ی حضور یک جریان قوی از عدالت خواهی و رهایی بخش از چنگال کفر حاکم جهانی در سراسر کره ی زمین است که برای پیروزی انقلاب جهانی علیه نظام دوقطبی حاکم بر جهان امروز می کوشد. پیش به سوی انقلاب جهانی اسلام حزب جمهوری اسلامی.»(۶)
صدا را این سوتر از زندان بدربردگان انقلابی شنیدند؛ بر کرسی حکومت تکیه دادگان: «با ابتکاری که بابی ساندز قهرمان انجام داد افشاگری جالبی شد و نشان داد که این دروغ طرفداری از حقوق بشر، دیگر نمی تواند در مردم جا بیفتد. طرفداران حقوق بشری که شصت و پنج روز یک انسان منتخب مردم را در حال جان کندن می بینند و به خواسته های مردم توجه نمی کنند... رسوا ترین روز ها برای انگلستان است و برای ما افتخار است که مردم ایرلند حرکت خودشان را نمونه و شبیه حرکت مردم ایران می دانند و از آن ها می خواهیم که همین رویه را ادامه بدهند. رسواگری و افشاگری برای مدعیان حقوق بشر، طرفداران ادعایی حقوق بشر در اطراف دنیا بفهمند که در داخل آن جزیره ای که چهار قرن مرکز توطئه و فساد و زور و استثمار و استکبار بوده، چه می گذرد.»(۷)

هنوز هفتم بابی ساندز را نداده، تابلوی خیابان کناری سفارت بریتانیا در تهران را پایین کشیدند؛ نام خیابان محمد همایون را بردند روی خیابان زمرد در شرق حسینیه ارشاد گذاشتند، جایی که خود از موسسین و بنیان گذارانش بود و ضلع غربی خیابان سفارتخانه همان جزیره «توطئه و استثمار و استکبار» شد به نام بابی ساندز.(۸) بعد ها این طور جا افتاد که نام بابی ساندز بر خیابان چرچیل گذاشته شده و همین باعث شده که سفارت انگلیس درب ورودی را به خیابان فردوسی تغییر دهد و این ماند تا دو و نیم دهه بعد که سفیر وقت بریتانیا، در یادآوری فراز و فرود روابط، اشاره ای با انگشت به خیابان غربی کند و به نگارنده یادآور شود خیابان هم جوار محل ماموریتش به نام کیست.
هنوز مانده بود تا یک همبرگرفروشی با تابلویی با نام و عکس بابی ساندز، در تهران سر برآورد؛ تناقضی عجیب از پیوند مرگ و زندگی؛ روزگار بی کسی هویت ها، نام گذاری خوراک فروشی به نام آن که از گرسنگی مُرد؛ زیبا تر مصداقی برای این شعر شاتوبریان فرانسوی، «نشانی دل فریب از شهرت گذشته و نسیان امروزی». یادآور همان کنایه ی صادق خلخالی وقتی در مجلس گفت: «راجع به خرید ماشین و موتورآلات و این حرف ها، این آقایان بعضی ها این مسئله را مطرح می کنند که دولت قراردادی را با شرکت انگلیسی بسته است، بعضی از روزنامه های عصر مثلاً یک مطالبی را می نویسند، حالا که شما از انگلستان موتور خریدید، خوب انگلستان هم بابی ساندز را کشت، بیایید اسم ایران ناسیونال را مثلاً بگذارید بابی ساندز، این حرف ها چیست؟ مگر می خواهیم واقعاً روزنامه ی فکاهی داشته باشیم، این که درست نیست برای شما نویسندگان محترم، این حرف ها چه است؟»

ساندز در همبرگرفروشی بازنمایی تصویری است از مدرنیسم در هیئت ویرانگی، پیوند سازندگی و تخریب در داستان های داستایوفسکی. ساندز در تابلوی خیابان، با تصویر نداشته و نام نشسته اش زنده بود، هنوز مانده بود به زندان برگردد و از اقلیم عزلت دربندی ها، ستایشگران و مومنانی به طریقتش درآیند. سرنوشت بابی ساندز، عزلت نشین به شهرت رسیده، زندان آرمیده ی در شهر نشسته، به عاقبت چه گوارای جنگل رفته ی کافه نشین تبدیل شده که به کار زندگان آید؛ تجارت چهره کند تا صادرات ایده.

قهرمانان عصر مبارزه در عهد مذاکره غریبند. جهان ماندلای زندانی را بیش تر تحسین می کند تا بابی ساندز زندانی را. جهان نو از تابلوی پیامبران مرگ، پی نوید دهندگان زندگی می گردد. جهان نو به جای هم نشینان سلاح، هم اندیشان صلاح می جوید. نوفروشان بازار متاع کهنه به طبع تازه عرضه می کنند. دنیای نو، پی رسوایی دجال نیست، پی رستگاری رجال است. آن چه در بازار مصرف زده ی عصر نو خریدار دارد، کالای زندگی است. پاس دارندگان آرمان، پس دهندگان جان هستند، نه جان سپاران یا جان ستانان. بابی ساندز ها به عصر غربت آیین شان رسیده اند؛ تا از آن مسلخ، پی مبدا می گردند، پیام آورندگانی چند پیغام می آورند که جان عزیز تر است. شاید اگر بابی ساندز در چنان عصری نمی زیست، عزلت زندان و غفلت مردمان از هزارتوهای بند نبود و زندانی چون امروز در قصر شیشه ای دیدگان بود، امروز پا به هفتمین دهه ی عمر گذاشته و اولین کافر طریقت خود می شد.

پانویس ها

۱ـ شاعر و نویسنده ی شیلیایی و خالق نمایش نامه ی «مرگ و دوشیزه»
۲ـ روابط عمومی ستاد مرکزی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، روزنامه ی کیهان، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۶۰
۳ـ بیانیه ی ۵۷ نماینده ی مجلس شورای اسلامی، روزنامه ی کیهان، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۰
۴ـ پیام روابط عمومی نخست وزیری، روزنامه ی کیهان، چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۶۰
۵ـ سیف الله اهدایی
۶ـ بیانیه ی حزب جمهوری اسلامی، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۰
۷ـ نطق پیش از دستور اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس اول، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۰
۸ـ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۰

سربازی از دورانی سپری شده

مروری کوتاه بر برخی ابعاد از زندگی، زمانه، کارنامه و میراث بابی ساندز

مجید تفرشی

سخن گفتن از بابی ساندز (۹ مارس ۱۹۵۴ـ ۵ مه ۱۹۸۱)، انقلابی، شاعر و نویسنده ی ایرلندی پس از گذشت نزدیک به ثلث قرن از مرگ دل خراش و تاثیرگذار او و هم رزمانش در زندان، کار ساده ای نیست. دشواری نوشتن درباره ی ساندز به دلیل کمبود منابع مطالعاتی درباره ی ابعاد مختلف زندگی او نیست. معضل اصلی این است که در سه دهه ی اخیر، رهبری جریان اصلی جنبش جمهوری خواهی در ایرلند شمالی با امضای پیمان صلح با دولت بریتانیا و سهیم شدن در قدرت محلی، رسماً و عملاً از مبارزه ی مخفی و قهرآمیز دست کشیده و ترجیح داده تا از راه های مدنی و صلح آمیز به حقوق و مطالبات اقلیت کاتولیک جمهوری خواه در ایرلند جنوبی دست یابد.
از سوی دیگر، به نظر می رسد که برخلاف سنت دهه های هفتاد و هشتاد سده ی گذشته ی میلادی، برای بسیاری از جوانان و نسل کنونی جهان، به ویژه در اروپای غربی و بریتانیا، مفاهیمی هم چون انقلابی گری، مبارزه ی قهرآمیز، اعتصاب غذا در زندان و حتی مرگ به دلیل ابراز مخالفت با سیاست های زندان بانان و حکومت، چندان از احترام و اعتبار گذشته برخوردار نیست و ذهن حسابگر امروزی قادر به تحلیل و ارزیابی انگیزه های جان باختگان پاکبازی چون بابی ساندز و یارانش نمی باشد.
از سوی دیگر، سخن گفتن و نوشتن درباره ی بابی ساندز به دلیل ابعاد گوناگون و لایه های مختلف زندگی او، به سادگی اظهار نظر درباره ی دیگر انقلابیون معاصر جهان نیست. آزادی خواهی معتقد به استفاده از جنگ افزار روش های قهرآمیز علیه دشمن که ضمن اعتقاد به سلاح، شاعر و ادیبی حرفه ای هم بود و ضمناً برای به رخ دشمن کشاندن محبوبیت و حمایت مردمی از خود، از پشت میله های زندان به نمایندگی مجلس عوام بریتانیا نیز برگزیده شد. این در حالی بود که او حتی در صورت آزاد بودن نیز همانند شماری دیگر از هم رزمانش، به دلیل خودداری از ادای سوگند وفاداری به ملکه ی بریتانیا، هرگز بخت حضور در صحن پارلمان در لندن را پیدا نمی کرد.
هم زمانی مبارزات، اعتصاب غذا و مرگ ساندز و یاران او با حوادث سال های نخست انقلاب در ایران نیز تبعاتی متناقض داشته است. از یک سو هم دلی مردم و حکومت جدید ایران با آرمان های جمهوری خواهان ایرلندی و شخص ساندز، به شهرت او در کشورمان منجر شده و از سویی دیگر به مرور باعث شده که اهمیت جهانی ساندز در ایران دست کم گرفته شود. در آن زمان هم نیروهای اسلامی و هم نیروهای چپ و سکولار در ایران، از آرمان های ایرلندیان جدایی طلب حمایت می کردند.
زندگی شخصی ساندز، چه در دوران کودکی و نوجوانی در یک خانواده ی فرودست معمولی کاتولیک معترض و چه در دوران جوانی انقلابی گری به عنوان یک چریک تمام وقت در آی.ار.ای (ارتش جمهوری خواه ایرلند)، امر مهم تری از بقیه ی هم گنانش ندارد. به نظر می رسد که مهم ترین وجوه زندگی او، مبارزاتش در زندان، انتخابش به نمایندگی پارلمان و رهبری اعتصاب غذای مشهور و مرگبار ۱۹۸۱ و تبعات جهانی آن و به موازات آن شهرت ادبی و آثار مکتوب نظم و نثر به جا مانده از او باشد.
معمولاً گفته می شود که زندان مبارزان را تندرو و تندخو می کند. تجربه ی ایرانی در دو دهه ی پایانی حکومت پهلوی این بود که بعضاً، روشنفکران و معترضان و دانشگاهیان، وقتی که به خاطر خواندن کتاب و داشتن نشریات غیرقانونی دستگیر می شدند و در زندان به گروه های خشونت طلب و مسلح می پیوستند. در نتیجه به تعبیر خسرو گلسرخی، در دادگاه جنجالی و معروفش، مخالفان شاه به دلیل نوع برخورد حکومت و شکنجه ای که می شدند، در خروج از زندان کتاب را کنار گذاشته و اسلحه به دست می گرفتند. یکی از شگفتی های زندگی ساندز این بود که تا قبل از دو دوره زندانش (از ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶ و از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱ و هنگام مرگش) عمدتاً یک مبارز سیاسی و چریک مسلح بود، ولی در زندان عملاً در کنار وظایفی که در رهبری ارتش جمهوری خواه به عهده گرفت، به یک نویسنده و شاعر جدی و حرفه ای نیز مبدل شد.
در طول دوره ی دوم زندان بود که ساندز برای موفق به نوشتن و انتشار برخی از آثار اصلی خود چه به صورت نثر و چه شعر، در نشریات مخفی آی.آر.ای و یا به صورت جزوه و کتاب شد. تعدادی از نامه های او که مخفیانه از زندان به بیرون منتقل می شدند مرتباً در ارگان مخفی ارتش جمهوری خواه با نام مستعار «مارسلا» منتشر می شد. مارسلا نام خواهر بابی ساندز بود. اشعار او نیز به طور متفرق و به تدریج در زمان حیات او و پس از آن، جمع آوری و به طور منظم پس از مرگش منتشر شدند.
یکی دیگر از شگفتی های کم نظیر زندگی ساندز، نامزدی در انتخابات میان دوره ای پارلمانی بریتانیا در آوریل ۱۹۸۱ و پیروزی در آن از حوزه های انتخابیه فرمانا و تیرون جنوبی در ایرلند شمالی، آن هم تنها چند روز پس از آغاز اعتصاب غذای طولانی و منجر به مرگ او و یارانش بود. این سنت جمهوری خواهان ایرلندی بود که برای نشان دادن محبوبیت و حمایت مردمی خود در انتخابات پارلمانی و یا شوراها شرکت می کردند و در صورت پیروزی که چندین بار هم به وقوع پیوسته بود، و در عمل هم هیچ یک از این منتخبان ناراضی به دلیل خودداری از ادای سوگند به وفاداری به نظام سلطنتی و شخص ملکه، قادر به راه یابی رسمی به پارلمان یا شوراها نبودند. با وجود این سابقه، انتخاب یک نماینده ی جمهوری خواه به عضویت پارلمان بریتانیا، آن هم در حال سپری کردن دوره ی طولانی زندان خود، امری استثنایی و مختص ساندز بود.
به دنبال این پیروزی تاریخی بود که دولت بریتانیا لایحه ای را به تصویب رساند که براساس آن کسانی که برای دوره ی محکومیتی بیش از یک سال در زندان به سر می برند، در آن هنگام قادر به ثبت نام برای انتخابات و نامزدی نمایندگی در پارلمان نخواهند بود.
اعتصاب غذای زندانیان جمهوری خواه در زندان های ایرلندی سابقه ای طولانی دارد. این اعتصاب ها اغلب به دلیل مطالبات صنفی و رفاهی و بعضاً به دلیل مطالبات کلان سیاسی بودند. از زمان پیروزی حزب محافظه کار و روی کار آمدن مارگارت تاچر در مه ۱۹۷۹، شرایط سیاسی بریتانیا و به تبع آن سخت گیری بر زندانیان سیاسی اوج گرفت. تاچر چه از نظر آموزه ها و رویه ی سیاسی راست و چه از نظر شخصیت فردی خود، اهل مماشات و نرمی نبود و به همین جهت، در کشور و در داخل زندان ها به مخالفان خود باج نمی داد. در نتیجه این رویه و سیاست بانوی آهنین، فضای ایرلند شمالی و به تبع آن کل بریتانیا بسیار ملتهب و امنیتی شد، عملیات چریکی (از جمله چند اقدام جدی مسلحانه علیه نخست وزیر و اعضای خانواده ی سلطنتی) افزایش شدیدی یافت و زندان ها نیز دستخوش شورش و اعتصاب و نافرمانی زندانیان شدند.
مشکلات و اختلافات به جا مانده از سال های قبل و دوران حکومت حزب کارگر، در زندان ها، به خصوص لغو رسمی سیاسی شناخته شدن زندانیان جمهوری خواه ایرلندی، موجب شد که بابی ساندز به عنوان فرمانده ی سازمانی زندانیان سیاسی و همراهانش، برای رسیدن به اهداف و مطالبات پنج گانه ی خود، در زندان میز، از اول مارس ۱۹۸۱ دست به اعتصاب غذای نامحدود بزنند. این اعتصاب غذا در واقع قرار بود به منظور متقاعد کردن مسئولان زندان و حاکمان محافظه کار، به مذاکره و پذیرش خواسته های زندانیان محدود شود، ولی این اقدام قاعدتاً تاکتیکی و موقت، در عمل به دلیل سرسختی حریف و شخص تاچر و حتی باوجود پوشش حیرات انگیز خبری و رسانه ای در جهان، به مرگ تلخ ده تن از اعتصابیون از جمله ساندز منجر شد. بابی ساندز ۶۶ روز پس از آغاز اعتصاب غذای خود، در پنجم مه همان سال درگذشت.
با آن که در این اعتصاب غذای مرگبار، ده نفر جان خود را از دست دادند، ولی امروزه در جهان بیش از همه ی آن ها و شاید به تنهایی نام بابی ساندز به عنوان آغاز کننده ی اولین قربانی و رهبر و نماد این اعتصاب غذا در یادها باقی مانده است. دیگر جان باختگان این اعتصاب غذا که سه تن چند روز بعد و به تبع ساندز و بقیه به عنوان اعتراض به مرگ او به اعتصاب پیوسته و جان باختند عبارت بودند از:
فرانسیس هیوز (مرگ در ۱۲ مه پس از ۵۹ روز اعتصاب غذا)، ریموند مک کریش و پتسی اوهارا (هر دو: مرگ در ۲۱ مه پس از ۶۱ روز اعتصاب)، جو مک دانل (مرگ در هشتم جولای پس از ۶۱ روز اعتصاب)، مارتین هرسون (مرگ در ۱۳ جولای پس از ۴۶ روز اعتصاب)، کوین لینچ (مرگ در اول آگوست پس از ۷۱ روز اعتصاب)، کیه رون دوهرتی (مرگ در دوم آگوست پس از ۷۳ روز اعتصاب)، توماس مک الوی (مرگ در هشتم آگوست پس از ۶۲ روز اعتصاب) و مایکل دوین (مرگ در ۲۰ آگوست پس از ۶۰ روز اعتصاب). علاوه بر این ده کشته، سیزده نفر دیگر نیز در اعتصاب غذا شرکت داشتند که در چند مورد به دلیل قطع اعتصاب غذا و بیش تر به دلیل پایان یافتن اعتصاب توسط زندانیان معترض از این ماجرا جان سالم به در بردند. این اعتصاب غذا با مرگ دوین پایان نیافت و تا سوم اکتبر یعنی بیش از شش ماه از زمان آغاز آن توسط ساندز ادامه یافت.
خواسته های اصلی زندانیان عضو آی.آر.ای در آغاز این اعتصاب غذا عبارت بودند از: حق نپوشیدن لباس رسمی و هماهنگ در زندان، حق خودداری از کار اجباری در زندان، حق معاشرت زندانیان آی.آر.ای با دیگر زندانیان و امکان مشارکت آنان در فعالیت های مختلف آموزشی و اجتماعی در زندان، حق برخورداری از یک ملاقات، یک نامه و یک بسته ی پستی در هر هفته و نهایتاً بازگردانده شدن اموال و اشیای گم شده و توقیف شده از آنان در شورش ها و تجسس های اخیر در زندان. البته در ادامه، خون خواهی و اعتراض به مرگ دیگر جان باختگان نیز به نیات اعتصابیون جدید افزوده شد.
مرگ بابی ساندز تبعات بسیار زیادی در ایرلند، بریتانیا، اروپا و سراسر جهان داشت. پوشش بسیار گسترده ی رسانه ای، اعمال فشار سازمان های حقوق بشری به دولت تاچر، تشییع جنازه ی باشکوه او، ادامه و تشدید درگیری ها در سراسر کشور، حمله به مراکز دیپلماتیک و رسمی بریتانیا در سراسر جهان، پرتاب گوجه فرنگی حین دیدار ملکه الیزابت در نروژ، ابراز هم دردی و همراهی زندانیان فلسطینی در زندان های اسراییل، خودداری حضور تیم های فوتبال از سفر به ایرلند شمالی به دلیل ناامنی منطقه، ابراز سوگواری و ارسال پیام تسلیت از سوی شماری از مقامات سیاسی و رسمی جهان، از جمله برخی از مقامات آمریکایی، هندی و ایرانی، برای خانواده ی ساندز برخی از این بازتاب ها بودند. در ایران انقلابی ضمن شهید خطاب کردن سانذز توسط رسانه ها و دولت، خیابان مجاور ضلع غربی سفارت بریتانیا به بابی ساندز تغییر نام پیدا کرد. این اقدام با اعتراض رسمی لندن مواجه شد.
در پارلمان بریتانیا نیز به مرگ این زندانیان اعتراض شد، ولی تاچر با خونسردی و بی رحمی مثال زدنی خاص خودش گفت: بابی ساندز یک مجرم محکوم بود که تصمیم گرفت خودش را بکشد و این تصمیم و اقدام ربطی به دولت بریتانیا ندارد. با این همه حتی تاچر مغرور نیز سال ها بعد در خاطرات خود نوشت: می توان شجاعت بابی ساندز و دیگر اعتصاب غذا کنندگان که درگذشتند را تمجید کرد.
مرگ ساندز و یارانش هم چنین راه را برای مشارکت سیاسی و قانونی حزب شین فین، شاخه ی علنی و سیاسی آی.آر.ای در صحنه ی سیاست جمهوری ایرلند نیز گشود تا جایی که اکنون این حزب ده ها نماینده و سیاستمدار فعال در آن کشور داشته و به یکی از وزنه های مهم و غیرقابل انکار در عرصه ی رقابت های سیاسی در دوبلین و از طریق آن در اتحادیه ی اروپا تبدیل شده است.
درباره ی زندگی، زمانه، کارنامه و میراث ساندز بسیار گفته و نوشته شده، ولی کم تر توجهی به اسناد دولتی طبقه بندی شده و تازه آزاد شده در سال گذشته ی میلادی در آرشیوهای بریتانیایی درباره ی او، اعتصاب غذای زندانیان ایرلندی و مرگ دلخراش ساندز و یارانش شده است.
قسمتی از اسناد آزاد شده به مبارزه ی انتخاباتی ساندز از داخل زندان اختصاص دارد. این اسناد نشانگر آن است که چگونه حمایت عمومی به سود بابی ساندز به تدریج و به خصوص پس از مبارزات زندانیان در داخل زندان شکل گرفت و توانست با پیروزی نسبتاً قاطعی نامزد اتحادگرای دست راستی مورد حمایت گروه های وفادار به دولت مرکزی را به سختی شکست دهد.
در بخشی از این اسناد آمده است که مارگارت تاچر با وجود بی اعتنایی و سرسختی ظاهری به اعتصاب غذای زندانیان حمهوری خواه ایرلندی، پنهانی درتلاش پایان دادن به این اعتصاب بود. در این اسناد رسماً اعلام شده که دولت بریتانیا در تلاش بود تا از طریق ارتباط گیری با رهبری آی.آر.ای خواستار میانجی گری برای پایان بخشیدن به این اعتصاب در جهت محدود کردن تبعات منفی جهانی آن برای لندن شد. در این اسناد آمده است که تداوم این اعتصابات دولت بریتانیا و شخص تاچر را در ایرلند شمالی و حتی در جامعه ی بین المللی تاثیر منفی داشته و چهره ی آنان را بسیار منفور جلوه داده است.
ارتباط پنهانی دولت، پلیس و سازمان های مخفی بریتانیا به طور محدود و از طریق رمزهای محرمانه برای مواقع حاد مثل اقدامات مسلحانه و تروریستی همیشه وجود داشته، ولی رایزنی سیاسی از این طریق، دست کم تا آن زمان، اقدامی نادر و بسیار کم نظیر بود. در این اسناد از نام شخص رابط با ارتش جمهوری خواه ایرلند اغلب نه با نام اصلی آن که با اسم رمز «زود/ soon» یاد شده است. بعدها مشخص شد که این رابط برندان دادی یک بازرگان اهل شهر لندن دری بود که به مدت دو دهه رابط پنهان مرضی الطرفین دولت بریتانا و آی.آر.ای بود. رابط دادی از طرف بریتانیا، مایکل اوتلی افسر ارشد ام.آی.سیکس سازمان امنیت خارجی بریتانیا بود. تاچر ضمن حمایت از این تماس پنهانی اصرار بر مخفی نگاه داشتن آن داشت و تاکید کرده بود که در صورت درز هر مطلبی در این باره قویاً هر گونه تلاش برای تماس با آی.آر.ای از سوی دولت تکذیب شود.
با این همه، اسناد حاکی از آن هستند که خانم تاچر در دور نخست اعتصابات که به مرگ ساندز و سه زندانی ایرلندی دیگر منجر شد موضع سرسختانه ای داشت و تنها پس از درگذشت این چهار نفر بود که مجبور شد درباره ی قطع اعتصاب غذا به رایزنی و فعالیت بپردازد. زمانی که آغاز اعتصاب ساندز و پیروزی حیرت انگیز او در مبارزه ی پارلمانی بازتاب گسترده ی جهانی یافت، دولت تاچر تاکید داشت که کوتاه آمدن از این ماجرا به معنای از دست دادن ایرلند شمالی و از دست دادن جان بسیاری از مردم خواهد بود.

نظرات کاربران درباره کتاب زندان نوشته‌های بابی ساندز