فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز شوهر

کتاب راز شوهر

نسخه الکترونیک کتاب راز شوهر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز شوهر

روی پاکت نامه خاکستری لایه نازکی خاک نشسته بود. کلماتِ روی آن با خودکار آبی و بی‌دقت نوشته شده بود و دست‌خطش این‌قدر آشنا بود که فکر می‌کرد خودش آن را نوشته است. نامه را برگرداند. با یک تکه کاغذ چسبی مهروموم شده بود. کی نوشته شده بود؟ به نظر قدیمی می‌آمد، انگار سال‌ها پیش نوشته شده اما هیچ راهی وجود نداشت که بتوان اطمینان پیدا کرد. نمی‌خواست بازش کند. کاملاً مشخص بود که نباید بازش کند. خودش قاطع‌ترین کسی بود که در تمام عمرش می‌شناخت و تصمیم گرفته بود نامه را باز نکند بنابراین دیگر لازم نبود فکر کند. هرچند اگر هم بازش می‌کرد اتفاقی نمی‌افتاد. هر زنی بود در یک چشم بر هم زدن بازش می‌کرد. او همه دوستانش را در ذهنش لیست کرد...

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز شوهر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

دوشنبه
به خاطر دیوار برلین بود. اگر به خاطر دیوار برلین نبود، سیسیلیا(۱) هیچ وقت این نامه را پیدا نمی کرد و الان این جا روی میز آشپزخانه نمی نشست و با خودش کلنجار نمی رفت که پاره اش کند.
روی پاکت نامه خاکستری لایه نازکی خاک نشسته بود. کلماتِ روی آن با خودکار آبی و بی دقت نوشته شده بود و دست خطش این قدر آشنا بود که فکر می کرد خودش آن را نوشته است. نامه را برگرداند. با یک تکه کاغذ چسبی مهروموم شده بود. کی نوشته شده بود؟ به نظر قدیمی می آمد، انگار سال ها پیش نوشته شده اما هیچ راهی وجود نداشت که بتوان اطمینان پیدا کرد.
نمی خواست بازش کند. کاملاً مشخص بود که نباید بازش کند. خودش قاطع ترین کسی بود که در تمام عمرش می شناخت و تصمیم گرفته بود نامه را باز نکند بنابراین دیگر لازم نبود فکر کند.
هرچند اگر هم بازش می کرد اتفاقی نمی افتاد. هر زنی بود در یک چشم بر هم زدن بازش می کرد. او همه دوستانش را در ذهنش لیست کرد. اگر سیسیلیا به آن ها زنگ می زد و نظرشان را می پرسید جواب شان مشخص بود.
میریام اوپن هایمر(۲): «اوهوم، بازش کن.»
اریکا ایجکلیف(۳): «شوخیت گرفته! همین الان بازش کن.»
لورا مارکز(۴): «بله، باید بازش کنی، تازه بعدشم بلند بخونی تا منم بشنوم.»
سارا سکز(۵):...
اصلاً فایده ای نداشت از سارا بپرسد چون نمی توانست تصمیم بگیرد. اگر سیسیلیا از او می پرسید چای می خواهد یا قهوه، یک دقیقه کامل می نشست، چین های پیشانی اش وقتی داشت مزایا و معایب هرکدام را می شمرد آشکار می شد، بعد هم می گفت: «قهوه، نه نه صبر کن، چای!». تصمیمی آنی شبیه این او را دچار حمله ناگهانی می کرد.
ماهالیا رامچاندران(۶): «قطعا نه. اگر بازش کنی، به شوهرت بی احترامی بزرگی کرده ای. نباید بازش کنی.»
ماهالیا گاهی خیلی به خودش اطمینان داشت با آن چشم های بزرگ قهوه ای اخلاق مدارش.
سیسیلیا نامه را روی میز گذاشت و رفت زیر کتری را روشن کند.
لعنت به این دیوار برلین، و این جنگ سرد، و هرکی که در هزار و نهصد و هر زمانی که بوده به این فکر افتاده که با آلمانی های ناسپاس چه کار کند. همان یارو که با انگشتش بشکنی زد و گفت: «گرفتم، یه دیوار لعنتی بزرگ می سازیم و این بازنده ها رو توش نگه می داریم.»
استر(۷) حتما می دانست اولین بار چه کسی ایده دیوار برلین را مطرح کرد. استر احتمالاً تاریخ تولد او را می توانست به سیسیلیا بدهد. حتما مرد بوده است. فقط یک مرد می تواند ایده ای چنان بی باکانه، به شدت احمقانه اما به صورت ظالمانه ای موثر را مطرح کند.
نگاه من جنسیتی بود؟
سیسیلیا کتری را پر کرد، روشنش کرد، سپس قطره های آب روی ظرفشویی را با حوله پاک کرد جوری که برق می زد.
یکی از مادرهای مدرسه که سه پسر تقریبا همسن سه دختر سیسیلیا داشت درست قبل از این که کمیته را تشکیل دهند گفت بعضی حرف هایش با دیدگاهی جنسیتی همراه است. سیسیلیا حرفی را که او زده بود نمی توانست به یاد بیاورد اما داشت شوخی می کرد. در هر صورت، آیا مگر زنان اجازه ندارند تا دوهزار سال آینده تا وقتی حقوقشان با مردان یکی شود چنین دیدگاهی داشته باشند؟
شاید او واقعا نگاه جنسیتی داشت.
کتری جوشید. یک چای کیسه ای ارل گری را در آن چرخاند و سیاهی ای را که مثل مرکب در آب جوش پخش می شد نظاره می کرد. به چای اش نگاه کرد و آه کشید. به یاد مهمانی هایی افتاد که تا به حال میزبانش بود. اگرچه میزبان خوبی نبود اما روز عید پاک، روز مادر، روز پدر، و کریسمس را به اتفاق خانواده در خانه خودشان جشن گرفتند. جان پل(۸) پنج برادر کوچک تر از خودش داشت، همگیشان ازدواج کرده بودند و بچه داشتند. تقریبا جمعیتی می شدند. برنامه ریزی برای دعوت کردنشان بسیار مهم بود، یک برنامه ریزی دقیق.
سیسیلیا چای اش را برداشت و روی میز گذاشت. دخترش را صدا کرد: «استر؟» استر به همراه خواهرانش در اتاق بغلی بودند و داشتند چیپس سرکه نمکی می خوردند و برنامه بزرگ ترین بازنده را تماشا می کردند. سیسیلیا هیچ وقت نفهمید چرا سه دخترش که خیلی لاغر بودند علاقه داشتند برنامه ای را ببینند که در آن آدم هایی که اضافه وزن دارند خیس از عرق، گریه می کنند و گرسنگی می کشند. به نظر نمی رسید این برنامه عادات غذایی سالم را به آن ها بیاموزد. باید می رفت و کیسه چیپس را توقیف می کرد ولی آن ها برای شام سالمون و بروکلی بخارپز را بدون هیچ گله ای خورده بودند و دیگر این که سیسیلیا در حال حاضر قدرت بحث کردن نداشت.
او صدایی از تلویزیون شنید: «به خاطر هیچی جایزه نمی گیری.»
هیچ کس بهتر از سیسیلیا نمی دانست که این برنامه آن قدر بد نبود که دختران آن را تماشا نکنند اما او همان اندک تنفر را که روی صورت صاف کودکانه شان پدیدار می شد دوست نداشت. سیسیلیا بسیار مراقب بود جلوی دخترانش تصویر بدی در مورد هیکل آدم ها درست نکند، اگرچه چنین ایده ای در مورد دوستانش صدق نمی کرد. همان طور که روزی میریام اوپن هایمر آن قدر بلند صحبت کرد که دخترانش که تحت تاثیر قرار گرفته بودند صدایش را می شنیدند: «وای خدایا! شکم من رو نگاه کن.» و سپس گوشت اضافه شکمش را با نوک انگشتانش می فشرد، گویی بسیار منزجرکننده است. آفرین میریام! نه این که دخترامون هرروز هزار تا پیغام بهشون از اینور و اونور نمی رسه که از هیکلشون متنفر باشن.
شکم میریام درواقع داشت بزرگ می شد.
«استر؟»
استر با حالت صبورانه و آرامی که سیسیلیا فکر می کرد تقلید ناخودآگاهانه ای از اوست پاسخ داد: «چیه؟»
«فکر کی بود که دیوار برلین رو بسازن؟»
«خب، تقریبا همه مطمئنن که نظر نیکیتا خوروشچو بوده.» استر بلافاصله این جواب را داد، با تلفظ خاصش از این اسم عجیب و غریب و با لذت زیاد و تفسیر خاصش از لهجه روسی. «انگاری نخست وزیر روسیه بود، مثل این که مهم ترینشون هم بوده اما می تونه.....»
خواهرانش بلافاصله با شجاعت کامل گفتند: «ساکت شو دیگه.»
«استر، صدای تلویزیونو نمی شنوم.»
«ممنون عزیزم!» سیسیلیا چای اش را برداشت و خودش را تصور می کرد که در زمان سفر می کند و خوروشچو را سر جایش می نشاند.
نه آقای خوروشچو. بهتر است دیوار نداشته باشید. این دیوار ثابت نمی کند کمونیسم خوب است. اصلاً جواب نخواهد داد. البته موافقم کاپیتالیسم هم نه آغازش خوب بوده و نه پایانش خوب است. بگذارید آخرین صورتحساب کارت اعتباری ام را بهتان نشان بدهم. اما شما واقعا باید از این مسئله صرف نظر کنید.
آن وقت ۵۱ سال بعد سیسیلیا این نامه را پیدا نمی کرد که باعث می شد خیلی.....کلمه اش چه بود؟ آشفته شود. آره، خودشه.
او دوست داشت حواسش جمع باشد. حتا به توانایی تمرکزش می بالید. زندگی روزانه اش از هزاران تکه کوچک ساخته شده بود ــ «گشنیز لازم دارم»؛ «کوتاهی موی ایزابل(۹)»؛ «کی بره باله استرو تماشا کنه وقتی من پولی(۱۰) رو می برم گفتاردرمانی؟» ــ درست مثل یکی از آن پازل های گنده که ایزابل ساعت ها برایش وقت می گذاشت. اما سیسیلیا با این که حوصله پازل درست کردن نداشت، می دانست هر تکه کوچک از زندگی اش دقیقا به کجا تعلق داشت و تکه بعدی را کجا باید قرار دهد.
خب باشه، شاید زندگی ای که سیسیلیا اداره می کرد عجیب و غریب و تاثیرگذار نبود. او مادر بود، بچه هایش به مدرسه می رفتند و یک شغل پاره وقت به عنوان مشاور تاپرور(۱۱) داشت، نه یک بازیگر بود، نه کارشناس بیمه یا شاعری که در ورمونت زندگی می کند (سیسیلیا اخیرا دریافته بود لیز بروگن(۱۲)، هم دبیرستانی اش، برنده جایزه شعر شده و در ورمونت زندگی می کند. لیز که همیشه پنیر و ساندویچ گیاهی می خورد و حتا بلیت اتوبوسش را فراموش می کرد. سیسیلیا همه قدرتش را به کار گرفت تا این مسئله آزارش ندهد. نه این که می خواست شعر بنویسد، نه. اما باز هم همیشه فکر می کرد اگر کسی بخواهد زندگی عادی داشته باشد، آن فرد لیز بروگن خواهد بود). البته سیسیلیا همیشه آدمی معمولی بود. من این هستم: یک مامان اهل حومه شهر. گاهی حس می کرد کسی مجبورش می کند فرد دیگری باشد، یک آدم بهتر.
بقیه مادرها درگیر این فکر بودند که تمرکز کردن روی مسائل مختلف بسیار سخت است و همیشه می گفتند: «چطور همه این کارهارو باهم انجام می دی؟» و او نمی دانست چگونه باید جوابشان را بدهد. در واقع نمی فهمید کدام قسمت از کارهایش به نظر آن ها سخت است!
اما حالا، به دلایلی که به این نامه احمقانه ربط داشت همه چیز در خطر بود. منطقی نبود. شاید هم هیچ ربطی به نامه نداشت. شاید ماجرا هورمون هایش بود چون همان طور که دکتر مک آرتور گفته بود دیگر داشت یائسه می شد («وای نه، این طور نیست.» سیسیلیا این را جوری گفت انگار داشت به توهین ملایمی که از طرف مقابل به وی شده بود پاسخ می داد).
شاید هم موضوع آن افسردگی مبهمی بود که می دانست بعضی زن ها تجربه می کنند. البته بقیه زن ها، نه او. او همیشه فکر می کرد آدم های افسرده جذابند. آدم های افسرده کوچولو و دوست داشتنی مثل سارا سکز. او دلش می خواست بر سر آدم هایی که ذهنشان پر از نگرانی است، دست بکشد.
شاید اگر نامه را باز می کرد و می دید چیزی نیست، همه چیز به نظم سابقش برمی گشت. کارهایش را انجام می داد: دو تا سبد لباس برای شستن، سه تا تماس ضروری، مافین های بدون گلوتنی که باید برای اعضای ناشکیبای گروه (منظورش جنین دیویدسون(۱۳) بود) پروژه وبسایت مدرسه که فردا تشکیل می شود، درست می کرد.
بجز نامه، مسائل دیگری بود که او را آزار می داد. مثلاً دوری از همسرش که دائم در ذهنش بود. اخم کرد و یاد حرف مربی پیلاتسش افتاد که: «ببین، دوری اصلاً مهم نیست.» هرچند سعی می کرد به این مسئله فکر نکند. دوری اصلاً پیامدی نداشت.
درست بود، شاید از آن صبح سال گذشته سیسیلیا حس خفیف شکنندگی را در خود احساس می کرد، یک درک جدید که باعث می شد زندگی، گشنیز و رخت شستن در یک لحظه از آدم دزدیده شود، که معمولی بودنت ناگهان ناپدید شود و ناگهان تو زنی هستی روی پاهای خود، صورتت رو به آسمان و زن هایی با فریاد کمک به سمت شما می دوند، اما بقیه سرشان را برگردانده اند با کلماتی که بیان نمی شود اما حس می شود.
سیسیلیا برای هزارمین بار او را دید: مرد عنکبوتی کوچک در حال پرواز. آن یکی از همان زن هایی بود که به سمتش می دویدند. خب البته او الان داشت درِ ماشینش را باز می کرد اگرچه می دانست هر کاری انجام دهد در واقعیت تفاوتی ایجاد نمی کند. مسئله نه مدرسه بود، نه محل زندگیشان. هیچ کدام از بچه هایش تا به حال با مرد عنکبوتی کوچک بازی نکرده بودند و خود او هیچ وقت با زنی که روی پای خودش ایستاده بود قهوه نخورده بود. فقط یک بار اتفاقی در آن سمت چهارراه ایستاد آن هم وقتی چراغ قرمز شد. یک پسرک کوچک که شاید پنج سالش بود یک لباس قرمز و آبی مرد عنکبوتی پوشیده و در همان سمت خیابان ایستاده و دست مادرش را گرفته بود. هفته کتاب بود. شاید به همین دلیل بود که پسرک چنین لباسی به تن کرده بود. سیسیلیا داشت او را نگاه می کرد و فکر می کرد که اوم، در واقع مرد عنکبوتی شخصیت یک کتاب نیست. وقتی بی هیچ دلیلی پسرک دست مادرش را رها کرد و به سمت ترافیک دوید سیسیلیا جیغ زد. او همچنین، بعدها به خاطر آورد، دستانش را نیزبه سمت او مشت کرده بود.
اگر سیسیلیا ده دقیقه دیرتر می راند یا حتا پنج دقیقه، این صحنه را از دست می داد. مرگ پسرک برای او بیشتر از یک راه انحرافی جاده اهمیت نداشت. حالا دیگر خاطره ای است که باعث می شود نوه هایش روزی به او بگویند: «مامان بزرگ این قدر دستمونو محکم نگیر.»
قطعا هیچ رابطه ای بین پسرک اسپایدرمن(۱۴) پوش و این نامه وجود نداشت اما نمی دانست چرا ناگهان به ذهنش آمد.
سیسیلیا با نوک انگشتانش نامه را به آن طرف میز هل داد و کتاب استر را از روی میز برداشت. ایجاد و فروپاشی دیوار برلین.
باز هم دیوار برلین. خیلی هم خوب.
اولین باری که متوجه شد دیوار برلین نقش بسزایی در زندگی شخصیش داشت امروز صبح هنگام صبحانه بود. فقط سیسیلیا و استر پشت میز صبحانه نشسته بودند. جان پل آن طرف آب ها و تا شنبه در شیکاگو می ماند و ایزابل و پولی هنوز در تختخواب بودند.
سیسیلیا در حالت عادی صبح ها پشت میز نمی نشست. کلاً صبحانه اش را ایستاده می خورد وقتی در حال درست کردن ناهار بود یا سفارشات تاپرور را روی آیپادش نگاه می کرد، ماشین ظرفشویی را خالی می کرد یا به مشتریانش در مورد مراسمشان پیام می فرستاد یا هر کار دیگر. فرصت مغتنمی بود که وقتش را با دختر عجیب و غریب عزیز وسطی اش بگذراند. او در مورد دخترانش یاد گرفته بود: حرفی نزن، سوالی نپرس، به آن ها زمان کافی بده و بالاخره خودشان چیزی را که در ذهن دارند با تو در میان می گذارند. درست مثل ماهیگیری بود. صبر و تحمل زیادی می برد (این جوری که شنیده بود، سیسیلیا ترجیح می داد ناخنش را بارها روی پیشانی اش بکشد تا این که برود ماهیگیری).
سیسیلیا آدم ساکتی نبود. ذاتا پرحرف بود. یکی از دوستانش پیش تر به او گفته بود: «واقعا یه روزی ساکت می شی بالاخره؟» وقتی عصبی بود خیلی حرف می زد. حتما آن دوستش خیلی عصبی اش کرده بود. اگرچه وقتی خیلی خوشحال بود نیز زیاد صحبت می کرد.
اما آن روز صبح چیز خاصی نگفت. فقط غذایش را خورد و مطمئنا این استر بود که صحبت را آغاز کرد.
«مامان» استر با لحن شل و ول و نرمی گفت: «می دونی خیلی از آدما از روی دیوار برلین با بالنی که خودشون درست کردن فرار می کردن؟»
«نمی دونستم.»
سیسیلیا به دخترش چنین گفت اگرچه چیزهایی در این مورد می دانست. با خودش گفت خداحافظ کشتی تایتانیک، سلام دیوار برلین.

نظرات کاربران درباره کتاب راز شوهر

خیلی جالبه، قطعا ارزش یک بار خوندن رو داره، نکته قوت کتاب شخصیت پردازی ادم های خاکستری کتابه.
در 2 سال پیش توسط tim...a01
عالی👌
در 7 ماه پیش توسط Tah...p96
از نظر من کتاب عالی بود و کاملا آدم جذب داستان می شد
در 2 ماه پیش توسط man...emi
واقعا عالی .توصیف های کتاب فوق العاده قوی و عمیق هستن.پیشنهاد می کنم حتما بخونید.
در 2 هفته پیش توسط m19...iee
خیلی قشنگ بود. همه ی وقایع در ابتدا کند و بطئی پیش می رن ولی یه دفعه با یه شوک شدید خواننده رو غافلگیر می کنن. نویسنده بسیار حاذق و ظریف بین است. از خواندن این کتاب خیلی لذت بردم.
در 6 ماه پیش توسط afs...far
من کتابش رو دوست داشتم.
در 4 ماه پیش توسط س ی
میشه گفت شخصیت پردازی جالبی داره طوریکه نمیتونی هیچکدومو قضاوت کنی. ولی در ژانر معمایی به نظرم خیلی هم جالب نبود وقتی از نیمه ی کتاب همه چیز رو میفهمی...
در 8 ماه پیش توسط azadeh ebrahimi
عالیه این کتاب. در ژانر معما خیلی حرکت جالب و جدیدی بود
در 9 ماه پیش توسط mon...emy
خوب بود
در 2 ماه پیش توسط sae....93