فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انتقام

کتاب انتقام
۱۱ داستان سیاه

نسخه الکترونیک کتاب انتقام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۷۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب انتقام

یکشنبه‌ی زیبایی بود. در آسمان صاف، گنبدی از نور آفتاب گسترده بود. نسیمی ملایم برگ‌های درختان میدان شهر را می‌لرزاند. انگار همه چیز با تلألوی نوری ضعیف می‌درخشید: سقف دکه‌ی بستنی فروشی، شیر آب خوری کنار فواره، چشمان گربه‌ای ولگرد و حتا پایین برج ساعت که پوشیده از فضله‌ی کبوتر بود. تعدادی خانواده و توریست، خوش خوشک از میدان عبور می‌کردند. انگار آمده بودند از تعطیلات آخر هفته‌شان لذت ببرند. صداهای جیغ مانندی که شنیده می‌شد، از سمت مردی بود که گوشه‌ای از میدان ایستاده بود و تندتند با پیچاندن بادکنک‌های لوله‌ای برای بچه‌ها حیوانات بادکنکی درست می‌کرد. تعدادی کودک دوره‌اش کرده و همگی محو تماشای جادوی کارش بودند. نزدیک او هم زنی روی نیمکتی نشسته بود و بافتنی می‌بافت. صدای بوقی از جایی در آن نزدیکی‌ها بلند شد. دسته‌ای کبوتر به هوا برخاستند. پرواز کبوترها بچه‌ای را ترساند و بچه گریه کرد. مادرِ بچه دوید تا فرزندش را بغل کند. می‌شد تمام روز را همان جا ایستاد و به این صحنه‌ها چشم دوخت. بعدازظهری محو در آفتاب و آرامش. در این صحنه‌ها کوچک‌ترین خطا یا مشکلی به چشم نمی‌آمد. درِ گَردان را هُل دادم و وارد مغازه‌ی نان‌فروشی شدم.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انتقام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بعدازظهر در نان فروشی

یکشنبه ی زیبایی بود. در آسمان صاف، گنبدی از نور آفتاب گسترده بود. نسیمی ملایم برگ های درختان میدان شهر را می لرزاند. انگار همه چیز با تلالوی نوری ضعیف می درخشید: سقف دکه ی بستنی فروشی، شیر آب خوری کنار فواره، چشمان گربه ای ولگرد و حتا پایین برج ساعت که پوشیده از فضله ی کبوتر بود.
تعدادی خانواده و توریست، خوش خوشک از میدان عبور می کردند. انگار آمده بودند از تعطیلات آخر هفته شان لذت ببرند. صداهای جیغ مانندی که شنیده می شد، از سمت مردی بود که گوشه ای از میدان ایستاده بود و تندتند با پیچاندن بادکنک های لوله ای برای بچه ها حیوانات بادکنکی درست می کرد. تعدادی کودک دوره اش کرده و همگی محو تماشای جادوی کارش بودند. نزدیک او هم زنی روی نیمکتی نشسته بود و بافتنی می بافت. صدای بوقی از جایی در آن نزدیکی ها بلند شد. دسته ای کبوتر به هوا برخاستند. پرواز کبوترها بچه ای را ترساند و بچه گریه کرد. مادرِ بچه دوید تا فرزندش را بغل کند.
می شد تمام روز را همان جا ایستاد و به این صحنه ها چشم دوخت. بعدازظهری محو در آفتاب و آرامش. در این صحنه ها کوچک ترین خطا یا مشکلی به چشم نمی آمد.
درِ گَردان را هُل دادم و وارد مغازه ی نان فروشی شدم. همین که در بسته شد، سروصداهای میدان پشت سرم خفه و گنگ شد و جای خود را به بوی شیرینِ وانیل داد. داخل مغازه کسی نبود. لحظه ای درنگ کردم و سپس صدا زدم: «ببخشید!» جوابی نیامد، برای همین تصمیم گرفتم روی سه پایه ای گوشه ی مغازه بنشینم و منتظر بمانم.
اولین بار بود که به این مغازه ی نان فروشی می آمدم. مغازه ای شیک، کوچک، تمیز و آبرومند بود. انواع کیک و کلوچه و شکلات را خیلی مرتب توی ویترین شیشه ای چیده بودند. داخل قفسه های دو طرف مغازه هم پُر بود از قوطی های فلزی کلوچه. روی پیشخوان و کنار صندوق هم یک لوله کاغذِ بسته بندیِ چهارخانه به رنگ آبی و نارنجی گذاشته بودند.
همه ی محصولات مغازه خوشمزه به نظر می رسید، اما من قبل از آمدن به مغازه دقیقا می دانستم قصد دارم چه چیزی بخرم: دو تا کیک کوچک توت فرنگی، همین و بس.
ساعت برج چهار بار نواخت. دوباره دسته ای کبوتر به هوا برخاستند. کبوترها از میدان گذشتند و درست جلوی مغازه ی گل فروشی روی زمین نشستند. مرد گل فروش با اخمی در چهره از مغازه اش بیرون آمد و چوب تی اش را در هوا تکان داد تا کبوترها را بترساند. بار دیگر دسته ای بالِ خاکستری به هوا برخاست.
داخل مغازه کسی نبود، پس کمی دیگر که از نشستنم گذشت، تصمیم گرفتم بی خیالِ کیک بشوم و بروم؛ اما خب، من تازه به این شهر آمده بودم و مغازه ی نان فروشیِ دیگری نمی شناختم. شاید هم این منتظر گذاشتنِ بیش از اندازه ی مشتری، نه از سرِ بدجنسی، که به خاطر اطمینانی بود که به کیفیت کارشان داشتند. نور پشت شیشه ویترین ملایم و زیبا بود و به شیرینی ها ظاهری جذاب تر می داد. سه پایه ای هم که رویش نشسته بودم، خیلی راحت بود. به رغمِ این استقبال نه چندان مناسب، روی هم رفته از آن مغازه خوشم آمده بود.
بعد خانمی قدکوتاه و اندکی چاق از درِ گَردان وارد شد. پشت سرش لحظه ای سر و صدای میدان وارد مغازه شد و بعد دوباره محو شد. زن بلند گفت: «کسی این جا نیست؟ یعنی کجا رفته؟» موقعی که جمله ی دوم را می گفت برگشت و به من لبخند زد. «حتما رفته خرید کند.» بعد کنار من نشست و من هم تعظیم مختصری کردم.
زن گفت: «البته من هم می توانم بروم پشت پیشخوان و در خدمت شما باشم. من قیمت های این جا را می دانم. آخر خودم به شان چاشنی می فروشم.»
گفتم: «شما خیلی محبت دارید، اما من عجله ای ندارم.»
بعد با هم نشستیم به انتظار. زن روسری اش را روی سرش مرتب کرد، چند بار نوک کفشش را به زمین زد و بعد شروع کرد به ور رفتن با سگک کیف مشکی اش. ظاهرا از بس که هر بار آمده بود طلبش را بگیرد مدتی منتظر نشسته بود، دیگر به این انتظار کشیدن ها عادت داشت. متوجه شدم دارد سعی می کند موضوعی پیدا کند تا سر صحبت را باز کند.
دست آخر گفت: «کیک های این جا خیلی خوشمزه اند. این ها از چاشنی های ما استفاده می کنند، برای همین چیز عجیب و غریبی به کیک هایشان نمی زنند.»
گفتم: «خوبه که شما تایید می کنید.»
«این جا معمولاً خیلی شلوغ می شود. عجیب است که امروز این قدر خلوت است. معمولاً جلوی درِ این مغازه صف می بندند.»
آدم ها از جلوی ویترین مغازه می گذشتند. زوج های جوان، پیرمردها، پلیسی که گشت می زد، اما به نظر نمی رسید مغازه ی نان فروشی برای کسی جالب باشد. زن برگشت تا نگاهی به میدان بیندازد و در همین حال، انگشت هایش را لای موهای مجعدِ پُرپشت و سفیدش کشید. هر وقت روی سه پایه اش جابه جا می شد، از طرف او بوی عجیبی به مشامم می رسید، شبیه بوی داروهای گیاهی که با بوی مخلوطی از میوه های بیش از حد رسیده قاتی شده باشد. حالا بوی مشمع پیش بندش را هم به آن اضافه کنید. همین بو مرا یاد دوران بچگی ام انداخت. یاد بوی گلخانه ی کوچک مان افتادم، گلخانه ای در باغچه ی خانه مان که پدرم زمانی در آن ثعلب می کاشت. برای من اکیدا غدقن کرده بودند که درِ گلخانه را باز کنم؛ اما یک بار، بدون اجازه گرفتن از کسی، درِ آن جا را باز کردم. بوی ثعلب خیلی هم زننده نبود و حالا هم ترکیب بوها و خاطره ای که در ذهنم زنده شده بود، باعث شد از پیرزن خوشم بیاید.
به ویترین شیشه ای اشاره کردم و گفتم: «خوشحال شدم که کیک توت فرنگی دارند. کیک توت فرنگی یک خوردنیِ درست و حسابی است. نه خیلی ژله دارد و نه کلی میوه بالایش کود کرده اند. از آن عروسک های کوچولو هم رویش نمی گذارند. فقط توت فرنگی دارد و خامه.»
زن گفت: «درست است. تضمین می کنم کیک های این جا محشرند. بهترین کیک های این مغازه، همان کیک های توت فرنگی اند. پایه ی موادش هم از وانیل خاصی است که ما مخصوص این جا می آوریم.»
«کیک ها را برای پسرم می خرم. امروز تولدش است.»
«واقعا؟ خُب امیدوارم تولدش مبارک باشد. چند سالش می شود؟»
«شش سال. همیشه شش سالش است. پسرم مُرده»

دوازده سال پیش بود که مُرد. داخل یخچالی قراضه که گوشه ی خرابه ای افتاده بود، خفه شد. وقتی دیدمش، باورم نشد که مُرده. فکر کردم خجالت می کشد توی چشم هایم نگاه کند، چون سه روز می شد که از خانه زده بود بیرون.
پیرزنی که تا حالا ندیده بودمش، گوشه ای ایستاده بود. خشکش زده بود. احتمال دادم که او بچه ام را داخل یخچال پیدا کرده باشد. موهایش آشفته و صورتش رنگ پریده بود. لب هایش می لرزید. چهره ی او بیشتر از چهره ی فرزند من به مُرده ها می مانست.
به پسرم گفتم: «من از دستت عصبانی نیستم. بیا بغلت کنم. برای تولدت کیک خریده ام. بیا برویم خانه.»
اما پسرم حتا تکان نخورد. اولین بار بود می دیدم خودش را این طوری مچاله کرده، طوری که بین طبقات یخچال و جاتخم مرغی جا شده بود. پاهایش را قشنگ توی سینه اش جمع کرده بود و سرش بین زانوهایش بود. قوس ستون فقراتش توی سیاهیِ ته یخچال محو شده بود. نوری که از لای در به داخل می تابید، پوست گردنش را روشن کرده بود. پوست نرم گردنش خیلی برایم آشنا بود.
به پیرزن که نزدیکم ایستاده بود گفتم: «نه، نمی تواند مرده باشد. فقط خوابیده. چیزی نخورده و حتما خیلی هم خسته است. بگذار ببرم اش خانه. نمی خواهم بیدارش کنم. باید بگذاریم هر قدر می خواهد بخوابد. مطمئن ام بعدا خودش بیدار می شود.»
اما پیرزن چیزی نگفت.

واکنش زن داخل مغازه اصلاً شبیه واکنش هایی که قبلاً دیده بودم نبود. در چهره اش نه نشانی از دلسوزی بود، نه نشانی از تعجب یا خجالت. اگر هم می خواست وانمود کند، حتما متوجه می شدم. داغِ از دست دادن فرزند، به من یاد داده بود چهره ی افراد را بخوانم. برای همین بلافاصله متوجه شدم این زن با آدم های دیگر فرق دارد. نه از سوالی که کرده بود پشیمان به نظر می رسید و نه بابت این که من چنین رازی را به غریبه ای مثل او گفته بودم، سرزنشم می کرد.
گفت: «خُب، پس شانس آوردی این مغازه را انتخاب کردی. هیچ جای دیگری نمی توانی شیرینی هایی به خوبیِ شیرینی های این جا پیدا کنی. مطمئن ام پسرت خیلی خوشش می آید. از این گذشته، این ها همراه کیک یک جعبه شمع تولد مجانی هم می دهند. عزیزم، شمع های قرمز، آبی، صورتی، زرد. روی بعضی از شمع هایشان هم عکس گل یا پروانه هست، یا عکس حیوانات یا هر چیز دیگری که بخواهی.»
بعد لبخند کم رنگی روی لبانش نقش بست که کاملاً با سکوت و خلوت مغازه ی نان فروشی همخوان بود. دیدم دارم به این فکر می کنم که یا اصلاً متوجه نشده فرزند من مُرده، یا شاید هم خیلی خوب با مقوله ی مرگ آدم ها آشنا است.

تا مدت ها بعد از این که امیدم را به بازگشت فرزندم از دست داده بودم، آن کیک توت فرنگی ای را که قرار بود با هم بخوریم، نگه داشتم. روزها می نشستم و فاسد شدنش را تماشا می کردم. اول خامه ی رویش قهوه ای و بعد تکه تکه شد. بعد روی سلوفانِ دورش لکه های چربی ظاهر شد. سپس توت فرنگی هایش خشک و مثل سر نوزادی نارس، چروکیده و کج شدند. خود کیک اسفنجی هم خشک و سپس کم کم خُرد شد. آخرسر هم لایه ای کپک روی کیک ظاهر شد.
به همسرم گفتم: «کپک هم خیلی قشنگ است.» دایره های کپک کم کم زیاد شدند و روی سطح کیک طرح زیبای رنگینی پدید آوردند.
همسرم گفت: «بریزش دور.»
متوجه عصبانیتش بودم، اما نمی فهمیدم چرا راجع به کیک تولد پسرمان آن قدر بد حرف می زند. این شد که کیک را توی صورتش کوبیدم. لای موها و روی گونه هایش از خرده کیک های خشک و کپک پُر شد و بوی گندی فضای اتاق را گرفت. انگار در هوای آکنده از مرگ نفس می کشیدیم.
کیک های توت فرنگی را روی بالاترین طبقه ی شیرینی ها چیده بودند، یعنی جایی که کاملاً توی چشم بود. روی هر کیک هم سه توت فرنگیِ درسته بود. معلوم بود توت فرنگی ها را توی یخچال نگه داشته اند و هیچ ردی هم از کپک رویشان دیده نمی شد.
پیرزن گفت: «فکر کنم من دیگر باید بروم.» بلند شد، پیش بندش را صاف کرد و از شیشه مغازه به بیرون و به میدان نگاه کرد. انگار برای آخرین بار می خواست ببیند که دختر فروشنده ی مغازه، آن اطراف هست یا نه.
گفتم: «من کمی دیگر منتظر می مانم.»
گفت: «البته، تو صبر کن.» و دست دراز کرد و آرام پشت دستم را نوازش کرد. پوست دستش خشک و چروکیده بود ــ شاید از کار زیاد ــ و زیر ناخن هایش کثیف بود. با وجود این، نوازشش گرم و آرام بخش بود، عین گرمای شمع های کیک تولد که خودش گفته بود. «می روم یکی دو جا که این دختر ممکن است رفته باشد، سر بزنم. اگر پیدایش کردم، به او می گویم سریع بیاید مغازه.»
گفتم: «ممنون ام.»
«خواهش می کنم... خداحافظ.»
کیفش را زیر بغلش زد و برگشت تا از مغازه بیرون برود. موقعی که داشت از درِ گَردان مغازه خارج می شد، متوجه شدم گره پیش بندش از پشت باز شده است. خواستم به او بگویم، اما دیگر دیر شده بود. پیرزن میان جمعیت توی میدان ناپدید شد و من دوباره در مغازه تنها شدم.

پسرم بچه ی باهوشی بود. می توانست خودش کتاب قصه های موردعلاقه اش را از اول تا آخر بدون حتا یک اشتباه بخواند. برای هرکدام از شخصیت های داستان هم از صدای خاصی استفاده می کرد: خوکچه، شاهزاده، آدم آهنی و پیرمرد. چپ دست بود. پیشانی بلندی داشت و روی لاله ی یکی از گوش هایش خالی نقش بسته بود. موقعی که گرم درست کردن شام بودم، اغلب از من سوال هایی می کرد که جوابشان را بلد نبودم. مثلاً چه کسی حروف زبان چینی را اختراع کرده؟ چرا آدم ها بزرگ می شوند؟ هوا چیست؟ وقتی ما می میریم، کجا می رویم؟
بعد از رفتنش، کارم شد جمع کردنِ بریده ی روزنامه ها راجع به کودکانی که به مرگ فجیعی مرده بودند. هر روز می رفتم کتابخانه و از لابه لای روزنامه ها و مجلات، اخباری از این دست پیدا می کردم و ازشان کپی می گرفتم.
دختربچه ی یازده ساله ای که آزار و اذیت شده بود و بعد جسدش را در جنگلی دفن کرده بودند. پسر نُه ساله ای که آدم منحرفی او را دزدیده بود و بعدا جسدش را با پاهای بسته داخل صندوقی چوبی پیدا کرده بودند. پسربچه ای که همراه دوستانش از طرف مدرسه برای بازدید از کارخانه ی ذوب آهن رفته بود و موقع عبور از راهرویی باریک پایش لیز خورده و داخل کوره ی مواد مذاب افتاده بود و بلافاصله ذوب شده بود. بلندبلند این خبرها را می خواندم و بعد مثل شعر آن ها را حفظ می کردم.

چطور زودتر متوجه نشده بودم؟ آرام از روی سه پایه بلند شدم و به پشت پیشخوان نگاه کردم. درِ پشت صندوق نیمه باز بود و از لای در می شد آشپزخانه ی پشت مغازه را دید. زن جوانی آن جا ایستاده بود که پشتش به من بود. آمدم صدایش کنم، اما جلوی خودم را گرفتم. داشت تلفنی با کسی حرف می زد و گریه می کرد.
صدایش را نمی شنیدم، اما تکانِ شانه هایش را می دیدم. کلاه سفیدش کمی از موهای پریشانش را پوشانده بود. پیش بندش به رغم چند لکه ی شکلات و چربی، همچنان تمیز و اتوکشیده بود. هیکل ظریفش مثل دختربچه ها بود.
دوباره برگشتم و روی سه پایه نشستم و به بیرون مغازه چشم دوختم. بادکنک فروش هنوز داشت برای بچه ها حیوانات بادکنکی درست می کرد. این جا و آن جا کبوترها دسته دسته روی زمین نشسته بودند و زنی که روی نیمکت نشسته بود، همچنان داشت بافتنی می بافت. گویی هیچ چیز تغییر نکرده بود. فقط به نظر می رسید سایه ی برج ساعت کمی کشیده تر و باریک تر شده بود.
داخل آشپزخانه هم مثل مغازه همه چیز مرتب و تمیز بود. ظروف، مخلوط کن ها، کیسه های شیرینی، الک ها و همه ی چیزهای دیگر را که لوازم کار مغازه بودند، مرتب سر جایشان چیده بودند. دستمال های خشک کن تمیز و خشک بودند و کوچک ترین لکه ای روی کف آشپزخانه دیده نمی شد و دختر جوان که وسط آشپزخانه ایستاده بود، انگار اندوهش کاملاً مناسب حال و هوای آن آشپزخانه ی مرتب بود. هیچ صدایی یا حرفی از داخل آشپزخانه شنیده نمی شد. موهای دخترک همراه با هق هق اش به آرامی تکان می خوردند. سرش را پایین انداخته و به گاز تکیه کرده بود. دستمالی را در دست راستش می فشرد. چهره اش را نمی دیدم، اما از روی حالت چانه اش، از پریدگی رنگ گردنش و از فشار انگشتانش بر گوشی تلفن، می توانستم بفهمم چه رنجی می کشد.
این که چرا اشک می ریخت برایم مهم نبود. شاید هم گریه کردنش کاملاً بی علت بود، یعنی خلوص گریه هایش چنین حسی را به من القا می کرد.

دری که هرقدر هم هُلش می دادی یا با مشت بر آن می کوفتی، باز نمی شد. جیغ هایی که شنیده نمی شدند. تاریکی، گرسنگی، درد. خفگی تدریجی. یک روز به این فکر افتادم که من هم باید رنجی را که پسرم کشیده، تجربه کنم.
اول رفتم یخچال خانه را از برق کشیدم و سپس داخلش را خالی کردم: سالاد سیب زمینی شب قبل، گوشت، تخم مرغ، کلم، خیار، اسفناج پلاسیده، ماست، چند قوطی نوشیدنی و باز هم گوشت. همه را از یخچال درآوردم و ریختم یک گوشه. سس گوجه ریخت، تخم مرغ ها شکستند، بستنی ها آب شدند؛ عوضش حالا یخچال خالی شده بود. نفس عمیقی کشیدم. بدنم را تا آن جا که می شد، جمع کردم و رفتم داخل یخچال.
با بسته شدنِ در، اطرافم را تاریکی مطلق فراگرفت. دیگر نمی دانستم چشمانم باز هستند یا بسته، چون دیگر فرقی نمی کرد. دیوارهای یخچال هنوز سرد بودند. حالا یعنی مرگ از کجا می آید؟

«همسرم با عصبانیت درِ یخچال را باز کرد و گفت: «خبر مرگت هیچ معلوم هست داری چه کار می کنی؟»
درحالی که سعی می کردم دست هایش را عقب بزنم و دوباره درِ یخچال را ببندم گفتم: «می خواهم بروم پیش پسرمان.»
گفت: «بس کن.» و مرا از یخچال بیرون کشید. یک سیلی به صورتم زد، بعد هم رفت.

هیچ کدام از آدم هایی که توی میدان بودند، نمی دانستند که داخل آشپزخانه ی پشت مغازه ی نان فروشی، زن جوانی دارد گریه می کند. من تنها شاهد این ماجرا بودم.
وقتی خورشید پشت بامِ ساختمان شهرداری فرو رفت، نوری که از شیشه به داخل نان فروشی می تابید، کم فروغ شد. حالا دورِ مردِ بادکنک فروش که حیوانات بادکنکی اش خیلی پُرطرف دار بودند، فقط چندتایی بچه مانده بودند. عده ای پای برج ساعت جمع شده بودند تا وقتی زنگِ ساعت پنج نواخته شد و نمایش عروسکی اش شروع شد، عکس بگیرند.
می دانستم که فقط کافی است دختر را صدا کنم تا بتوانم راحت کیکم را بخرم و بروم، اما این کار را نکردم. پیش بند آهارخورده ی دختر کمی برایش بزرگ بود و همین باعث می شد هیکلش از آن چه بود کوچک تر و شکننده تر به نظر برسد. عرقِ روی گردن، سرآستین های چروک و انگشتان کشیده اش را می دیدم. در خیالم دختر جوان را موقع کار کردن می دیدم. می دیدم که چطور کیک های اسفنجی ای را که هنوز از رویشان بخار بلند می شد، از داخل اجاق بیرون می آورد. بعد رویشان خامه می زد و با نهایت دقت دانه دانه توت فرنگی ها را روی کیک ها می چید. مطمئن بودم دخترک بهترین کیک های توت فرنگیِ دنیا را درست می کند.

چند سال بعد از مرگ پسرم، وقتی که شوهرم هم رفته بود و تنها شده بودم، روزی تلفن عجیبی به من شد. صدای پشت تلفن آشنا نبود، اما پُرواضح بود که مرد جوانی است. کمی مضطرب بود، اما در کمال ادب سراغ پسرم را از من گرفت.
درحالی که نفسم بند آمده بود و لحظه ای انگار فلج شده باشم، گفتم: «بله؟»
پرسید: «خانه هستند؟»
بالاخره موفق شدم بگویم: «نه خیر، نیستند.»
«خُب پس... فقط می خواستم از او بخواهم دوباره با هم کار کنیم. منظورم در دوره راهنمایی است. نمی دانید کی برمی گردد خانه؟»
به او گفتم که پسرم دیگر این جا زندگی نمی کند. گفتم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته است.
گفت: «وای، چه بد! خیلی دلم می خواست ببینم اش.» ناامیدی در کلامش مشهود بود.
پرسیدم: «شما دوستش بودید؟»
«بله. ما هر دو در باشگاه نمایش بودیم. او رئیس بود و من دستیارش.»
«باشگاه نمایش؟»
«ما در مسابقات شهر برنده شدیم و رفتیم مسابقات کشوری. یادتان نمی آید نمایش مردی در دل شعله ها را اجرا کردیم.؟ او نقش ون گوگ را بازی می کرد و من نقش برادرش را داشتم. او همیشه نقش اول را برمی داشت، نقش آدم هایی را که زن ها برایش می مردند. من هم همیشه دست راستش بودم. نه فقط روی صحنه، حتا در زندگی واقعی. همیشه او بود که روی صحنه ها می درخشید.»
می دانستم که او دارد راجع به آدم دیگری صحبت می کند، اما نمی دانم چرا اصلاً از این موضوع ناراحت نشدم. پسر من آن قدر کتاب های داستانش را خوب می خواند که هیچ بعید نبود اگر بزرگ می شد، روزی هنرپیشه ی نقش اول یک نمایش می شد.
«هنوز هم تئاتر کار می کند؟»
«... بله»
«واقعا؟ فکرش را می کردم. ممکن است به او بگویید من زنگ زدم؟»
«البته، حتما به او می گویم.»
قطع که کرد، همچنان گوشی را به گوشم چسبانده بودم و به صدای مبهمی که از آن شنیده می شد، گوش می دادم. آن پسر جوان دیگر هرگز به خانه ی ما تلفن نکرد.

زنگ ساعت برج به صدا درآمد. دسته ای کبوتر به هوا برخاستند. موقعی که پنجمین زنگ نواخته شد، دریچه ی کوچک زیر ساعت باز شد و دسته ای مجسمه ی کوچک رقص کنان بیرون آمدند. چند سرباز، یک مرغ و یک اسکلت. از آن جا که این ساعت خیلی قدیمی بود، حالا رنگ مجسمه ها هم کمی کدر شده بود و حرکاتشان کمی خشک و مسخره به نظر می رسید. مرغ چنان سرش را بالا می آورد که انگار می خواست جیغ بکشد و اسکلت هم می رقصید. بعد هم فرشته ای از داخل دریچه بیرون آمد که بال های طلایی اش را باز و بسته می کرد.
دختر جوان گوشی را گذاشت. نفسم را در سینه ام حبس کردم. دختر جوان لحظه ای به تلفن خیره ماند. بعد آه بلندی کشید و با دستمال اشک چشمانش را پاک کرد.
دختر که داشت از آشپزخانه ی پشت مغازه بیرون می آمد و قدم به داخل مغازه ی نان فروشیِ نیمه تاریک می گذاشت، چیزی را که باید به او می گفتم، یک بار در ذهنم تکرار کردم: «لطفا دو تا کیک توت فرنگی بدهید.»

نظرات کاربران درباره کتاب انتقام

شاهکار...درگیر کننده...اشاره به هر جزییاتی در هر داستان بی دلیل نیست چرا که هر کدام نشانه ای هستند و دوباره در داستانی دیگر خود را نشان می دهند...داستان ها با همین نشانه ها به پیش می رود...یخچال، هویج، کیوی، گوجه، توت فرنگی، سرخس...عجیب است. نه؟ بخوانید تا رستگار شوید🍓🍎 و دیگر آنکه، هر چه دقیق تر و ریزبین تر باشید بیشتر لذت خواهید برید. یازده داستان جذاب بدون آنکه هیچ کدام از شخصیت‌ها نامی داشته باشند بی آنکه زمان و مکان دقیق داستان ها پیدا باشد. سپاس از ترجمهٔ عالی جناب بهمنی. ترجمه عالی است .. سپاس از جناب بهمنی
در 11 ماه پیش توسط ماراتن
عالی
در 2 سال پیش توسط ali...re9
داستانهای کوتاه ژاپنی خیلی دلنشینه اینم هنوز نخوندم امیدوارم باحال باشه
در 5 ماه پیش توسط محمدامین فاضلی