فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سربداری دیگر

کتاب سربداری دیگر
داستان زندگی شهيد نيكنام ثقةالاسلام تبريزی

نسخه الکترونیک کتاب سربداری دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سربداری دیگر

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته استو سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. در این میان به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته‌اند؛ و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی این نکته را به اثبات می‌رساند. معرفی این بزرگان تمدن‌ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب سربداری دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

... می رسد از راه دور
تک سواری دیگر
کوله بارش پر ز نور
می تراود آفتاب از شانه های زخمی اش
آسمان ها را تبسّم می کند

سربداری دیگر

(نگارنده)

یکی از روزهای سرد دی ماه بود. هشت روز از محرم گذشته بود. شهر، پس از پشت سرگذاشتن زد و خوردهای خونین، حال و هوای دیگری داشت. انگار در هر هشتی و یا داخل هر کوچه، چند نفر کمین کرده بودند. کنسول روس توانسته بود با حیله، مقاومت جنگجویان را در هم بشکند. سالدات های(۱) بسیاری اعزام شده و در کنار شهر، اردو زده بودند.
طرف های عصر بود. آقا، در حالی که عبای مشکی و کلفتی روی دوش داشت، به اتفاق خدمتگزار خاص خود، از خانه بیرون آمد. صدای نعلین اش، روی سنگ فرش کوچه، در گوش میرزا اسدالله، جور دیگری بود. آقا می خواست به خانه افتخارالملک حکیم برود و درباره اوضاع نابسامان شهر، با او گفت وگو کند. نگاهش به جایی بود که میرزا اسدالله نمی دانست کجاست. او، ولی نعمت خود را بیش از هر زمان دیگری، غرق در اندوه و اندیشه می دید. آقا با خود فکر می کرد که آخر و عاقبت کار، چه خواهد شد. آیا اشغال گران روس به زودی شهر را ترک خواهند کرد؟ روس ها، بعد از آن که جنگجویان سلاح های خود را تحویل بدهند، تا کی به بازداشت و تعقیب، ادامه خواهند داد؟ کار مشروطه، که آن همه خون دل برایش خورده شده، به کجا خواهد کشید؟
بخار، از دهان و بینی شان بیرون می زد، و آفتاب، چند ساعت بیشتر تا غروب فاصله نداشت.
آقا نجواکنان با خود گفت: «آخر و عاقبت این بگیر و ببند چه خواهد شد؟!» و میرزا اسدالله متوجه این حرف نشد.
به نزدیکی انتهای کوچه رسیده بودند که از آن طرف، صدای پای کالسکه ای در فضای کوچه طنین انداز شد. کالسکه از سوی دیگر کوچه پیچید و رسید به در خانه آقا. داخل کالسکه، به جز ویدینسکی و یک صاحب منصب دیگر روسی به نام واخمان، کس دیگری نبود. ویدینسکی، معاون کنسول روس تزاری در تبریز بود. میانه بالا بود، شق و رق راه می رفت و روسی را تند حرف می زد. دماغی عقابی داشت و کمی رنگ پریده به نظر می رسید. او فارسی را با لهجه تاجیکی حرف می زد.
عبدالحسین، یکی از برادران کوچک تر آقا، با دو نفر از دوستانش در حال خداحافظی بود که ویدینسکی سراغ آقا را گرفت.
ـ ببخشید! تشریف ندارند. رفتند خانه یکی از دوستان.
ویدینسکی دندان قروچه ای کرد، و خشمش را فرو خورد. سر برگرداند و نیم نگاهی به داخل کالسکه انداخت. انگار دو دل بود. نمی دانست چه باید بکند؛ آیا به قنسول خانه برگردد یا همان جا منتظر برگشتن آقا بماند.
واخمان، از درِ باز کالسکه سرک کشید و پا روی رکاب گذاشت. آن وقت صدای بلند و خش دارش، ویدینسکی را به خود آورد.
ـ وود، وود، ملاّ وود!(۲)
و به انتهای کوچه اشاره کرد. ویدینکسی سراسیمه بالا پرید و کالسکه به تاخت، طول کوچه را طی کرد و خود را به آقا رساند. صاحب منصب روس، که شانه های پهن و شمشیری که حمایل بسته بود، او را ترسناک جلوه می داد، از کالسکه پایین پرید و احترام نظامی به جای آورد و شروع کرد به تند و تند حرف زدن.
آقا به چهره او نگاه نمی کرد. نگاهش را به سنگ فرش کوچه دوخته بود و حرف های او را تحمل می کرد. واخمان ساکت شد. آقا، رویش را به سمت دیوار گرفت و گفت: «من چه می فهمم تو چه داری می گویی؟»
در این لحظه ویدینسکی جلو آمد و بعد از ادای احترام گفت: «ژنرال قنسول سلام رساندند و خواهش کردند که چون جلسه ای داریم، جناب عالی هم تشریف بیاورید!»
آقا، شتاب زدگی را در حرکات آن دو فهمید. بعد از آنکه حرف های ویدینسکی تمام شد، گفت: «بسیار خوب! شما بروید. من با درشکه دیگری خواهم آمد!»
ویدینسکی تبسم ماهرانه ای کرد و گفت: «اختیار دارید. ژنرال قنسول به جناب عالی احترام گذاشته و کالسکه خاص خودشان را برای شما فرستاده اند. خواهش می کنم بفرمایید...!»
سوز هوا شدّت یافته بود. آقا با قدم های شمرده سوار شد. میرزا اسدالله هم در صندلی جلو، روبه روی او نشست. کالسکه راه افتاد و صدای سم اسب ها در فضا پیچید.
«یعنی چه جلسه ای دارند؟ گمانم میللر نقشه ای کشیده... خوب شد دوستان را راهی کردم!»
آقا با این فکر، دست در جیب بغلش برد و چند ورق کاغذ بیرون آورد و با بی تفاوتی به سوی میرزا اسدالله دراز کرد.
ـ بیا میرزا! این ها را بذار داخل کتابخانه!
اما ویدینسکی به سرعت کاغذها را قاپید.
ـ دست خط شما باید خیلی جالب باشد!
آقا فهمید که جلسه، بهانه ای بیش نبوده است، اما به روی خود نیاورد.
به یاد شبی افتاد که رزمندگان، سلاح هایشان را تحویل داده و عده ای از آن ها به خانه او پناه آورده بودند. آن موقع تازه از قنسول گری برگشته بود و حرف های بی سروته قنسول روس، سخت عصبانی اش کرده بود. شقیقه هایش بدجوری می زد و پشت سر هم، دست به ریش خود می کشید.
یادش آمد که آن شب، چهره میهمانانش را تک تک نگاه کرده بود. آن وقت، امیرخیزی، یکی از رزمندگان کهنه کار، گفته بود: «آمده ایم کسب تکلیف کنیم آقا!»
و او با شتاب هر چه تمام گفته بود: «شام تان را بخورید و فوری آماده حرکت شوید. خودتان را هرچه زودتر از چنگال مرگ رها سازید. حتی لحظه ای را هم تلف نکنید. این رفتن را، نجات خردمندان به حساب آورید، نه فرار. چون که شما پهلوانانی هستید که قلب هایتان را روی زره هایتان پوشیده اید و در استقبال از مرگ، از همدیگر سبقت گرفته اید. حالا لازم است که بروید!»
یادش آمد که «بروید» را با تاکید بسیار گفته بود. راستی، چه کسی بود که بغض آلود گفته بود: «آقا شما که قافله سالار فکری ما هستید، چرا با ما نمی آیید؟ ما حاضریم چهل قاطر فراهم کنیم و شما را با همه خانواده و بستگان نزدیک، برداریم و ببریم!»
و آقا در جواب گفته بود: «من کار خود را به خدا واگذاشته ام و شما را به نام خدا راهی می کنم. از او می خواهم که عشق و وفاداری و ایمان را از شما نگیرد... من معذورم. من نمی توانم مردم را بی سرپرست و بی پناه گذاشته و بروم!»
چرخ کالسکه در چاله ای افتاد. آقا با تکانی به خود آمد. بیرون را نگاه کرد. غیر از سالدات ها و سربازان روسی، کسی در رفت و آمد نبود. یک دفعه میرزا اسدالله را دید که او را خیره نگاه می کند و نگرانی در صورتش موج می زند. در دل گفت: «چقدر باوفا هستی میرزا! دوست عزیز، محرم اسرار من، تو کجا می روی؟»
سپس برای اینکه خدمتگزار باوفایش را از نگرانی دربیاورد، رو به او گفت: «بیچاره؛ تو هم خودت را برای قربانی شدن آماده کن!»
از این جمله، هر دو به خنده افتادند. ویدینسکی و صاحب منصب برگشتند و با شک و تردید آن دو را نگاه کردند. آن وقت، ویدینسکی فریادی کشید و کالسکه را نگاه داشت.
ـ تو! برو پایین!
میرزا اسدالله هاج و واج ماند و با حیرت، چشم به آقا دوخت. آقا با سر اشاره کرد و گفت: «میرزا اسدالله! ایستادگی نکن. تو برو! خداحافظ. خداحافظ.»
هر دو «خداحافظ»، چون پتکی، دو بار و پی در پی، بر سر میرزا اسدالله فرود آمد. ناچار پایین آمد. صدای فریاد دیگری، تا اعماق وجودش طنین انداخت. یک دفعه متوجه شد که کالسکه هر لحظه از او دورتر می شود.
ـ خدایا! یعنی به همین راحتی آقا را بردند؟!
خون به شقیقه هایش هجوم آورد. حس کرد سرش در حال ترکیدن است. تکانی به خود داد و دنبال کالسکه دوید. با وجودی که پا به سن گذاشته بود و تارهای موی سفید، در ریشش دیده می شد، یک نفس می دوید تا خود را به قنسول گری برساند. چند قدم مانده به قنسول گری، ایستاد. انگار، صدای ضربان قلبش در همه جای شهر طنین انداخته بود.
گلوله های توپ، پیاپی شلیک می شد.
هفتصد سالدات دیگر، با چهار دستگاه توپ، و به سرکردگی کلنلی(۳) بداخلاق و سخت گیر، از ایروان سر رسیده بودند و در کنار آجی چای(۴) اردو زده بودند. آن ها با شلیک توپ های مداوم، رسیدن خود را اعلام می کردند.
میرزا اسدالله با صدای فریاد سربازی به خود آمد. سرباز روس از او خواست که آنجا نایستد و پی کارش برود. میرزا اسدالله، در حالی که دل توی دلش نبود، نزدیک تر رفت و خواست که وارد قنسول گری شود.
ـ من خدمتکار آقای ثقهالاسلام هستم. آقا را چند دقیقه پیش آوردند اینجا... من، باید ایشان را ببینم!

«اعلان»

-  نسخه حاضر، "نسخه نمونه" کتاب است و تنها بخش مختصری از کتاب را شامل می شود. 

- برای تهیه نسخه کامل کتاب، کافیست به سایت www.FIDIBO.com مراجعه و کتاب را با قیمتی ارزانتر نسبت به نسخه چاپی، خریداری کنید. 

- بعد از تکمیل فرآیند خرید، نسخه کامل کتاب به صورت آنی و خودکار به کتابخانه شما در اپلیکیشن اضافه خواهد شد. تنها کافیست بعد از پرداخت در حالیکه به اینترنت متصل هستید از طریق گزینه "همگام سازی"، لیست کتابخانه را به روز کنید.

- در صورت وجود هرگونه پرسش در خصوص فرآیند خرید، به کتابچه راهنما مراجعه کنید یا با آدرس PU@FIDIBO.com مکاتبه کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب سربداری دیگر

کتاب خیلی خوبی بود، با اینکه حجم کمی داشت ولی اطلاعات مفیدی راجع به زمان مشروطه در تبریز در اختیار خواننده قرار میده. روح ثقه الاسلام تبریزی و تمامی شهدای راه استقلال میهن، شاد و یادشان گرامی باد.
در 1 ماه پیش توسط سید جواد