فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طبیب سرگردان

کتاب طبیب سرگردان
داستان زندگی ابوسهل مسیحی

نسخه الکترونیک کتاب طبیب سرگردان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طبیب سرگردان

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته است و سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. در این میان به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته‌اند و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی این نکته را به اثبات می‌رساند. معرفی این بزرگان تمدن‌ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب طبیب سرگردان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به روح پاک پدر مهربانم، دکتر عبدالمهدی خلیلی پدر خوبی که هیچ‎گاه نتوانستم، آن گونه که شایسته است، از او قدردانی کنم.

خورشید بر دل کویر می‎تابید. کویرِ دل سوخته، آرام آه می‎کشید و با هر آه، چین و شکنج تازه‎ای بر چهره‎اش می‎نشست. جوانی، سوار بر شتری چابک، به سرعت پیش می‎تاخت. دستارش را طوری به سر و صورتش بسته بود که از چهره‎اش فقط دو چشم، مانند دو شکاف، نمایان بود.
او پیش از طلوع آفتاب، دروازه بغداد را پشت سر گذاشته و از بلدهای راه شنیده بود که اگر بی‎وقفه بتازد، می‎تواند پیش از آنکه سرخی شفق، افق را خونین کند، به منزلگاه برسد.
جوان، تنها و خسته، روی شتر تلوتلو می‎خورد، گاه با شتر و گاه با خود، با صدای بلند حرف می‎زد، خیالبافی می‎کرد و با هر قدم که پیش می‎رفت، احساس می‎کرد یک قدم از گذشته فاصله گرفته و به آینده نزدیکتر شده است. آفتاب، رنگ پریده‎تر شده بود. نسیم ملایمی می‎وزید، نسیمی که دانه‎های عرق را از تن او و مرکبش خشک می‎کرد و احساس خنکی مطبوعی از خود باقی می‎گذاشت.
با تاریکتر شدن هوا، باد بی‎رحمی جای نسیم را گرفت؛ باد تندی که دانه‎های شن را، مانند تازیانه، بر پیکر سوار و مرکبش می‎کوبید. سوار به جلو خم شده بود و مقاومت می‎کرد. شتر با چشم های بسته راه می‎پیمود. عاقبت، سوار از نفس افتاد. شتر را نگه داشت و دستش را سایبان چشمانش کرد. در اطراف چشم دوانید و به نقطه‎ای خیره ماند. نقطه‎ای که از دور، به خال سیاهی می‎مانست که بر پیشانی کویر نقش بسته باشد. با خود اندیشید که این بی‎گمان، همان منزل است. پس به عشق رسیدن به مقصد، افسار شتر را محکم‎تر گرفت و با پاهایش ضربه‎ای به پهلوهای او زد. شتر از جا کنده شد و چهار نعل تاخت. دنباله دستار بلندش، در باد به پرواز درآمد و پیراهن سفیدش بر تنش چسبید. خال سیاه هر لحظه بزرگتر و نزدیکتر می‎شد.
***
اسبی سفید، جوان را به دروازه جندیشاپور رساند. جوان از اسب پیاده شد، افسار را در دست گرفت و وارد شهر شد. در حالی‎که آرام آرام قدم برمی‎داشت، زیر لب گفت: «عجب شهری! چه هیاهویی!»
از حالت سرگردانی و نگاه پرسشگرش پیدا بود، در مسیری قدم برمی‎دارد که نمی‎داند به کجا ختم می‎شود. مرد میانسالی با کتابی در دست، از پشت سر او می‎آمد و براندازش می‎کرد. به جوان که رسید، پرسید: «ایرانی نیستی؟»
ـ یک ایرانی غریبه با ایرانم.
ـ به دنبال کسی می‎گردی؟
ـ نه به دنبال کس، که به دنبال جایی می‎گردم.
ـ من اهل این دیارم و همه را می‎شناسم. بگو خانه که را جست‎وجو می‎کنی تا راه را نشانت دهم.
جوان لحظه‎ای ایستاد، لبخندی زد و گفت: «می‎خواهم به خانه دوستی که در آغوشش گرفته‎ای بروم!»
مرد دست هایش را از هم گشود و حیرت زده گفت: «کتابخانه؟!»
و هر دو خندیدند.
***
جوان وارد کتابخانه جندیشاپور شد که به فاصله کمی از دانشگاه بنا شده بود. نگاهی به سقف بلند و کروی آن انداخت که در وسطش پنجره‎های سقفی با شیشه‎های سبز، قرمز، زرد، آبی و سفید به صورت اشکال هندسی کنار یکدیگر قرار گرفته بود. سپس به قفسه کتاب ها خیره شد که از زمین تا بیخ سقف بالا رفته بود. در فاصله بین قفسه‎ها، شمعدان های دیواری به چشم می‎خورد. با دهان باز، به تالار دیگر کتابخانه پا گذاشت. طولی نکشید که فهمید کتابخانه، شامل دو تالار تو در تو است، یکی خاص کتاب های به زبان پهلوی و آنچه به آن زبان ترجمه شده است و تالار دیگر به کتاب های عربی، یونانی، هندی، و سریانی اختصاص دارد.
او، که خود را در دریای بیکران کتاب ها رها دیده بود، مانند گرسنه‎ای که یکباره با انواع غذاهای لذیذ روبه رو شده باشد و نتواند تصمیم بگیرد که اول از کدام غذا بخورد، با چشم هایی از حدقه بیرون زده، کتابی را برمی‎داشت، چند ورقی می‎زد، آن را می‎بست و بعد به سراغ کتابی دیگر می‎رفت. ناگهان دستی بر شانه‎اش خورد. مردی سپید مو از او پرسید: «دنبال چه می‎گردی؟»
ـ چیزهای بسیاری که نمی‎دانم.
ـ پس باید وقت بسیاری نیز صرف کنی و با صبر و حوصله بیاموزی. به تو پیشنهاد می‎کنم به جای زیر و رو کردن بی‎هدف کتاب ها، به «تالار خطابه» بروی. اکنون یکی از دانشجویان علم طب در آن‎جا از رساله خود دفاع می‎کند. شاید بتوانی از سخنان او استفاده کنی. همیشه چنین فرصتی دست نمی‎دهد.
ـ تالار خطابه! تالار خطابه کجاست؟
***
در مدرسه جندیشاپور، کسی که از رساله خود دفاع می‎کرد، به غیر از تسلط بر شناخت کلیه امراض، باید می‎دانست که هر گیاه طبی در چه فصلی و در چه آب و هوایی می‎روید و باید می‎توانست، در نظر اول، خود گیاه و خشک شده آن را بشناسد. گاه بیش از بیست نوع گیاه را مخلوط می‎کردند و پیش روی او می‎گذاشتند و می‎گفتند، این ریشه‎ها را از هم جدا کن و نام و خواص هر یک را بگو. سپس طبیب آینده، ریشه هر گیاه را در دهان قرار می‎داد و می‎جوید و از روی طعمش می‎فهمید که چه گیاهی است.
هنگامی که آن دو وارد تالار خطابه شدند، مردی به ظاهر سی ساله، در ردایی سراپا سفید، گرم صحبت بود و به جز صدای او، صدایی به گوش نمی‎رسید. انگار همه حاضران، نفس کشیدن را فراموش کرده بودند و همچون پیکره‎های سنگی، به محلی که سخنران ایستاده بود، خیره شده بودند. او درباره قلب صحبت می‎کرد و وقتی به پیروی از ارسطو بیان کرد: «قلب مرکز نیروی زندگانی و گرمای غریزی و روح حیوانی است...» جوان با نومیدی سرش را تکان داد و زیر لب گفت: «یاوه می‎گوید...» اگرچه آرام سخن گفته بود، ولی ناگهان سرهای جمعیت، همه به سوی او چرخید. پیرمردی که همراه او به تالار آمده بود، زیر گوشش گفت: «نباید تو را به اینجا می‎آوردم.» و سعی کرد از او فاصله بگیرد.
سخنران به جوان گفت: «اگر درک سخنان ارسطو برایت دشوار است، بهتر است تالار را ترک کنی.»
جوان دستش را میان موهای فِردارش فرو برد و با لبخندی گفت: «به نظر من، نه ارسطو ساختمان قلب را به درستی می‎شناخته و نه پیروان او»!
یک‎دفعه در تالار ولوله شد. یکی از کسانی که در جمع اساتید نشسته بود، حاضران را به سکوت دعوت کرد و با لحنی محکم گفت: «ما پیروان ارسطو با شکافتن جسد مخالفیم و از این رو...»
جوان حرف او را قطع کرد و گفت: «من هم جسدی را نشکافته‎ام، ولی معتقدم که هر طبیبی باید از محل اعضای بدن و ساختمان هر عضو، آگاهی داشته باشد.»
ـ آگاهی ما نیز به آثار ارسطو برمی‎گردد و ما نظری را برتر از نظر او نمی‎شناسیم.
چشم های جوان، برق زیرکانه‎ای زد و گفت: «و حتماً حاضر هم نیستید نظر دیگری را جز نظر او بشنوید.»
پیرترین استادی که در آن جمع نشسته بود، با دست به او اشاره کرد و گفت: «تو، تو اگر نظری داری، بگو و از نظر خود دفاع کن. هر چند که امروز، روز دفاعیه تو نیست.»
جوان برخاست و از همان جا، با صدای رسا و دلنشینی گفت: «به نظر من، چهار رگ بزرگ به قلب راه دارد، نخست وریدی که خون را از کبد به قلب می‎رساند و دیگر شریانی که خون و روح(۱)، از راه آن، به شش می‎رود و این دو در سوی راست قلب هستند.
سوم، شریانی که قلب، از راه آن، ماده روح را از شش می‎گیرد و چهارم، شریانی که خون و روح، از آن به سوی تمامی بدن می‎رود و این دو رگ در سوی چپ قلب هستند.»
ناگهان ابن میثم، یکی از پزشکان معروف که سال ها در مدرسه «الدودی بغداد» تدریس کرده بود و در آن زمان در جندیشاپور درس می‎داد، از جا برخاست و با صدایی بلند گفت: «باور کردنی است... جلوتر بیا تا تو را بهتر ببینم...»
حاضران راه را بر او باز کردند. جوان سر به زیر انداخت و رو به وسط تالار، جایی که بزرگان علم نشسته بودند، به راه افتاد. همه با تعجب به قامت کوتاه و اندام ظریف او چشم دوخته بودند. با این‎که پانزده سال بیشتر نداشت به خاطر جثه کوچکش، کم سال‎تر می‎نمود. چشم هایش سیاه و درشت، و پوستش کمی تیره و پریده رنگ بود.
یکی گفت: «از لباس ها و دستارش پیداست که ایرانی نیست.»
و دیگری جواب داد: «بیشتر به عرب ها می‎ماند.»
هنوز به وسط تالار نرسیده بود که «ابن میثم» در برابر چشم های حیرت‎زده حاضران، چند قدمی به استقبالش رفت، دست هایش را از هم گشود و او را در آغوش گرفت. سپس با صدای بلند و لرزانی به حاضران گفت: «دوستان! به شما مژده می‎دهم که عیسی بن یحیی مسیحی گرگانی، پزشک و استاد معروف مدرسه الدودی بغداد به ایران بازگشته است و اکنون در جمع ماست!»
پیرمردی که او را از کتابخانه به تالار آورده بود، انگشت به دهان ماند.

نظرات کاربران درباره کتاب طبیب سرگردان

یک بازآفرینی خوب تاریخی
در 1 سال پیش توسط mar...jad