فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کیاراد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حکایت‌هایی از هزارویکشب

کتاب حکایت‌هایی از هزارویکشب
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب حکایت‌هایی از هزارویکشب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حکایت‌هایی از هزارویکشب

هزار و یک شب مجموعه داستان‌های افسانه‌ای ایرانی، عربی و هندی است که اکثر داستان‌های آن در ایران و بغداد شکل گرفته. این مجموعه بیانگر فرهنگ و اهمیت این سرزمین‌ها به حکایات و عجایب است. در هزار و یک شب با دنیایی عجیب که پر از زیبایی‌‌ها و شگفتی‌هاست روبه‌رو می‌شویم. این افسانه‌ها دریچه‌ای به سوی تخیل و آرزوها هستند که در آن حیوانات سخن می‌گویند، پادشاهان عبرت می‌گیرند و انسان‌ها یکدیگر را دوست دارند. هزار و یک‌شب پر از فرشته‌های آسمانی و کودکان داناست. در مسیر هزار و یک‌شب دزدهایی باوجدان می‌بینیم و هرچه جلوتر برویم به مردمی می‌رسیم که از ثروت می‌گذرند و راه خدا را پیش می‌گیرند. دنیای هزار و یک شب پر از کوچه پس کوچه‌های خاکی است که به قصرهای زیبا منتهی می‌شود و در آن‌چه شاه یا وزیر و چه ماهیگیر و دلاک و خارکن داستانی شگفت دارند.

ادامه...

بخشی از کتاب حکایت‌هایی از هزارویکشب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

هزار و یک شب مجموعه داستان های افسانه ای ایرانی، عربی و هندی است که اکثر داستان های آن در ایران و بغداد شکل گرفته. این مجموعه بیانگر فرهنگ و اهمیت این سرزمین ها به حکایات و عجایب است.
برخی نیز معتقدند داستان های تودرتو و حکایاتی که مربوط به حیوانات و جن و پری هستند مربوط به سرزمین هند می باشد و ریشه در فرهنگ این کشور دارد، زیرا که اهمیت مردم این کشور به این مقوله ها به گونه ای خاص می باشد. داستان هایی نیز در هزار و یک شب است که درباره ی پادشاهان، شغل ها، خانواده و عشق می باشد که مربوط به ایران و بغداد است. داستان های هزار و یک شب در ایران توسط شهرزاد قصه گو بیان شده است که ماجرایی شگفت دارد.
تاریخچه ی پیدایش هزار و یک شب به طور منظم و دقیق ذکر نشده و عقیده بر این است که هزار و یک شب ابتدا پیش از هخامنشیان در هند شکل گرفته و سپس قبل از حمله ی اسکندرمقدونی به ایران وارد شده و هزار افسانه نام گرفته است. تعدادی بر این باورند که پس از ایران در قرن سوم هجری این مجموعه به بغداد رفته که در ابتدا الف خرافه و سپس الف لیله نام گرفته، تا اینکه در قرن پنجم هجری به مصر می رسد و در آخر الف لیله و لیله نامگذاری می شود.
حکایات هزار و یک شب تحت تاثیر جابه جایی از کشوری به کشور دیگر و مسلماً از فرهنگی به فرهنگ دیگر دستخوش حذف، اضافه و تغییرات گردیده. مطلبی که حائز اهمیت است نوع تصویرسازی قصه ها و پرداختن به امور مختلف اخلاقی، اجتماعی، شغلی و دینی در هزار و یک شب می باشد. حکایت ها بسیار طولانی و در برخی موارد تودرتو هستند، به گونه ای که چندین داستان درون یکدیگر قرار دارند. در این کتاب برای راحتی خواننده حکایت ها خلاصه و داستان ها مجزا شده اند.
در هزار و یک شب با دنیایی عجیب که پر از زیبایی ها و شگفتی هاست روبه رو می شویم. این افسانه ها دریچه ای به سوی تخیل و آرزوها هستند که در آن حیوانات سخن می گویند، پادشاهان عبرت می گیرند و انسان ها یکدیگر را دوست دارند.
هزار و یک شب پر از فرشته های آسمانی و کودکان داناست. در مسیر هزار و یک شب دزدهایی باوجدان می بینیم و هرچه جلوتر برویم به مردمی می رسیم که از ثروت می گذرند و راه خدا را پیش می گیرند.
دنیای هزار و یک شب پر از کوچه پس کوچه های خاکی است که به قصرهای زیبا منتهی می شود و در آن چه شاه یا وزیر و چه ماهیگیر و دلاک و خارکن داستانی شگفت دارند.

حکایت مال اندوزی



پادشاهی بسیار ثروتمند هر چیز در دنیا را برای لذت و رفاه خود فراهم کرده و قصری عظیم برای خود بنا کرده بود قصر پادشاه دو در بزرگ داشت که همیشه توسط غلامان و نگهبان ها مراقبت می شد. روزی پادشاه به آشپزهای قصر فرمان داد تا بهترین غذا را طبخ(۱) کنند و همه چیز را برای میهمانی حاضر کنند. پادشاه همه ی خانواده و دوستان خود را دور هم جمع کرد تا غذا بخورند. پادشاه به تخت پادشاهی تکیه زد و با خود گفت: ای نفس شوم من همه چیز برای تو فراهم کردم، پس بخور و لذت ببر.
هنوز جمله ی پادشاه تمام نشده بود که مردی وارد قصر شد که لباسی کهنه به تن داشت و در قصر را محکم بست. غلامان خشمگین به سوی او رفتند و گفتند: این چه کاریست؟ مگر از جانت سیر شده ای؟ اگر گدا و گرسنه ای کمی صبر کن تا پادشاه غذا بخورد و تو پسمانده ی غذایش را بخور.
مرد گفت: به پادشاه بگوئید نزد من بیاید، زیرا که با او کاری مهم دارم.
غلامان گفتند: وای بر تو، تو کیستی که به پادشاه دستور می دهی؟
مرد گفت: پس پیغام مرا به پادشاه برسانید و بگوئید با او کاری مهم دارم.
غلامان نزد پادشاه رفتند و پیغام را رساندند.
پادشاه گفت: چرا او را تنبیه نکردید؟
در همین هنگام مرد دوباره در قصر را به هم کوبید و غلامان و نگهبان ها با اسلحه و شمشیر به سمت او رفتند و خواستند او را بگیرند که مرد فریاد زد و گفت: همه در جای خود بنشینید که من ملک الموتم(۲).
همه ترسیدند و به گوشه ای پناه بردند و صدای کسی نمی آمد.
پادشاه گفت: هر چه بخواهی به تو می دهم فقط از اینجا برو.
مرد گفت: من آمده ام که جان تو را بگیرم.
پادشاه گفت: جان کسی دیگر را در عوض من بگیر، زیرا که من پادشاه ام.
مرد گفت: امکان ندارد.
پادشاه گفت: پس کمی مهلت بده.
مرد گفت: تو بسیار مهلت داشتی اما به جای عبادت و کمک به مردم، به مال اندوزی و لذت از دنیا و هوس هایش پرداختی و حال وقت تو تمام است.
پادشاه گفت: لعنت خدا به مال دنیا که مرا از پروردگار غافل کرد و مغرورم ساخت و هیچ سودی برایم نداشت.
در همین هنگام به اذن خداوند مال زبان گشود و گفت: چرا مرا نفرین می کنی؟ خودت را نفرین کن. زیرا که خداوند من و تو را از خاک آفرید و مرا در اختیار تو قرار داد تا تو راحت باشی و نیز مرا در راه خدا خرج کنی و به فقرا صدقه دهی و آخرت خود را بسازی. من در نزد تو بودم تا به وسیله ی من مسجد بسازی و پل ها بنا کنی و من نیز در آخرت یاری ات کنم، اما تو مرا جمع کردی و در خزانه نگاه داشتی و برای هوای نفس خرج کردی و اکنون مرا دشمن خود می دانی.
پادشاه آهی کشید و گریست و در همین هنگام ملک الموت روح پادشاه را قبض کرد و نگذاشت از غذایی که دستور داده بود آشپزها بپزند بخورد و او را از تخت پادشاهی به زمین انداخت.

حکایت چوپان و دزد



شبی از شب ها دزدی به سوی گله رفت تا از گوسفندان بدزدد اما دید چوپان بیدار است و امکان این کار نیست. او صبح روز بعد به سراغ گله رفت و دید که چوپان بسیار مراقب است و در روز هم امکان دزدی نیست. مدت ها دزد در تلاش بود تا اینکه روزی در صحرا یک شیر شکار کرد و پوست شیر را خالی کرد. آن را پر از کاه و خاشاک کرد و در مکانی بلند گذاشت، به گونه ای که از جایگاه چوپان دیده شود.
دزد نزد چوپان رفت و به او گفت: این شیر من را به سوی تو فرستاده و از گوسفندان تو برای غذایش می خواهد و پیغام داده که اگر گوسفندی به او ندهی در عوض به گله ی تو حمله می کند.
چوپان گفت: شیر کجاست؟
دزد گفت: شیر بالای آن تپه ایستاده و بسیار گرسنه است.
چوپان که صورت شیر را دید و فکر می کرد زنده است بسیار ترسید و گفت: ای برادر هر چه می خواهد برایش ببر، من مخالفتی ندارم.
آنگاه دزد به هر تعدادی که می خواست از گوسفندها برد و هر چند روز به سراغ چوپان می آمد و همین حیله را به کار می برد و می گفت: شیر باز هم گرسنه است و غذا می خواهد.
چوپان می گفت: ببر و سیرش کن تا به اینجا نیاید.
روزها بدین شکل گذشت تا اینکه از آن گله ی گوسفند که بسیار بزرگ و شلوغ بود چیزی نماند و چوپان بیکار و بی چیز شد.

نظرات کاربران درباره کتاب حکایت‌هایی از هزارویکشب

چرا نسخه اصلی و کامل هزار و یک شب رو نمی گذارید نسخه ترجمه آقای محمد رضا مرعشی پور که در چهار جلد هستش و توسط نشر نیلوفر منتشر شده یا نسخه ترجمه آقای ابراهیم اقلیدی که ۵ جلد هست و توسط نشر مرکز ارائه شده. این نسخه ها به نثر امروزی هستند و نسخه ترجمه عبداللطیف طسوجی هم که معروف هست و ترجمه ۱۵۰ سال پیش هست. واقعا جای این کتاب توی فیدیبو خالیه
در 1 سال پیش توسط حسین جعفری