فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیوه‌کشی

کتاب بیوه‌کشی

نسخه الکترونیک کتاب بیوه‌کشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیوه‌کشی

لازم هم نبود شب باشد و خواب باشد تا کوزه به دوش، سرِ اژدرچشمه برود و کوزه در آب بکند که بعد ببیند کوزه پر از خون شده است. کوزه‌ی اول با سنگِ سیاهِ کنار چشمه بشکند و بعد بی‌آنکه از خواب بیدار شود، کوزه‌ی دومی به دوش بگیرد و یک کوه آن‌طرف‌تر، کوزه را در سیاه‌چشمه فرو ببرد و بعد خون، جوش بزند و باز همان کند که بار اول کرده بود و بعد یک کوه آن‌سوی‌تر، کوزه‌ی سوم را در گاوچشمه از شانه پایین بیاورد و هنوز آب به کوزه نرسیده، آب که نه، خون، شتک بزند به دست و بالش و بعد کوزه را خاک‌شیر کند و کوزه به دوش، سمتِ پلنگ‌چشمه بدود که آب بردارد و خون بپاشد به گَل و گردنش و کوزه از دوشش، شتاب بگیرد آن سوی سُرخه‌چشمه و کوزه را محکم بکوبد به سرخه‌سنگ پای سرخه‌چشمه زیر سرخه‌کوه. هنوز زردچشمه مانده بود و بعد سفیدچشمه که آن‌ها هم رنگی جز رنگ همسانان خود نداشتند؛ عجیب اینکه نه لباس و نه دست و نه صورت و نه خودش، خونی نمی‌شدند و فقط «خوابیده‌خانم» از شدت تشنگی، از خواب می‌دوید بیرون. شنبه‌ها نوبتِ «بزرگ» بود تا همراهِ گاو و گوسفندها از گله‌خوابانِ اژدرکوه، پا بردارد سمت سیاه‌کوه و ساعت‌دهی بخورد و بعد ببردشان گاوکوه و آن وقت پلنگ‌کوه و ناهار، کنارِ سرخه‌کوه بخورد و هی کنَدشان سمتِ زردکوه و عصرانه بخورد و شب نشده، دوباره برگردد سمتِ اژدرکوه و گله را برگرداند به اژدرچشمه و آب‌شان بدهد و برسند به گله‌خوابان.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیوه‌کشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

هفت شبانه روز بود خواب می دید هفت کوزه ای که به هفت چشمه می برد، به جای آب، خون در آن پر می شود و هفت بار که کوزه ها می شکنند، آب چشمه ها دوباره برمی گردد و دیگر خون در آن ها جوش نمی زند. لازم هم نبود شب باشد و خواب باشد تا کوزه به دوش، سرِ اژدرچشمه برود و کوزه در آب بکند که بعد ببیند کوزه پر از خون شده است. کوزه ی اول با سنگِ سیاهِ کنار چشمه بشکند و بعد بی آنکه از خواب بیدار شود، کوزه ی دومی به دوش بگیرد و یک کوه آن طرف تر، کوزه را در سیاه چشمه فرو ببرد و بعد خون، جوش بزند و باز همان کند که بار اول کرده بود و بعد یک کوه آن سوی تر، کوزه ی سوم را در گاوچشمه از شانه پایین بیاورد و هنوز آب به کوزه نرسیده، آب که نه، خون، شتک بزند به دست و بالش و بعد کوزه را خاک شیر کند و کوزه به دوش، سمتِ پلنگ چشمه بدود که آب بردارد و خون بپاشد به گَل و گردنش و کوزه از دوشش، شتاب بگیرد آن سوی سُرخه چشمه و کوزه را محکم بکوبد به سرخه سنگ پای سرخه چشمه زیر سرخه کوه. هنوز زردچشمه مانده بود و بعد سفیدچشمه که آن ها هم رنگی جز رنگ همسانان خود نداشتند؛ عجیب اینکه نه لباس و نه دست و نه صورت و نه خودش، خونی نمی شدند و فقط «خوابیده خانم» از شدت تشنگی، از خواب می دوید بیرون.
شنبه ها نوبتِ «بزرگ» بود تا همراهِ گاو و گوسفندها از گله خوابانِ اژدرکوه، پا بردارد سمت سیاه کوه و ساعت دهی بخورد و بعد ببردشان گاوکوه و آن وقت پلنگ کوه و ناهار، کنارِ سرخه کوه بخورد و هی کنَدشان سمتِ زردکوه و عصرانه بخورد و شب نشده، دوباره برگردد سمتِ اژدرکوه و گله را برگرداند به اژدرچشمه و آب شان بدهد و برسند به گله خوابان.
خُرخُرِ بزرگ نشان می داد هنوز خیلی مانده تا سپیدی سحر بزند. خوابیده خانم در این یکی دوسال که زنِ بزرگ شده بود، دیده بود فرق پسرِ گالش و زمین دار چطوری معلوم می شود. بزرگ و برادران و پدر و مادرش انگار توی خون شان رفته بود که ساعت بیداری شان گره بخورد با کبود شدنِ پیش از سپیدی سحر.
کوزه ی آب توی ایوان بود. آرام بلند شد تا بادِ لحافش، «عجب ناز» را بیدار نکند که بعد شیر می خواست و کی حوصله داشت آن وقت شب.
«قشنگ خانم» مادرشوهر خوابیده خانم، قشنگی اش را تمام و کمال به نوه اش داده بود اما ابا داشت دختربچه مثالِ پسربچه ها دو سال شیرش را پر کند. می گفت: «دلِ شیر، مال پسرانه هاست نه دخترانه. دختر باید کم شیر بخورد تا کم دل و جرات تر بشود و سر به خانه زندگی بماند.» در عوضِ قشنگ خانم، «حضرتقلی» پدرشوهرش تشر می زد سر زنشِ که «دخترانه های ما هم کم از پسرانه ها ندارن زن! این ره کی بخواهی کله ات فرو بکنی آخه.» «بزرگ» شوهر خوابیده خانم می خندید و البته رویش را نداشت عجب ناز را جلوی قشنگ خانم و حضرتقلی بغل بگیرد و ناز و نوازشش بکند و حتی با زبانش، صدا دربیاورد برایش تا خنده ی بچه بپاشد توی صورتش. باز شده بود کنار دست قشنگ خانم، دختر را بغل گرفته بود اما تا آن تاریخ، حضرتقلی هیچ وقت ندیده بود پسر ارشدش، بچه اش، آن هم دخترانه اش را در حضور او بغل بگیرد.
ستاره ها هم انگار یخ زده بودند، پاییز خیلی زودتر از هر سال داشت می رسید. هنوز گردوها سرِ درخت ها بودند که میلکی ها اَلَمبه به دست افتادند به جان درختان و آنکه بالاترین شاخه درخت گردویی، المبه می زد، دیده بود مالان شان در قرمزکوه، سیاهی می زنند و سرعت دارند سمتِ زردچشمه و این یعنی کوه، لخت و عریان است و خوراکی نیست تا گاو و گوسفندها، آرام سُم بردارند. آب سبو سرد شده بود. فکر کرد سرما اگر همین طور ادامه پیدا کند، از این به بعد، هر صبح که بیدار بشوند یک سبوی شکسته، آب تویش یخ بسته و سبوی گِلی جان داده.
نشست روی سکوی چوبی توی ایوان. اول نگاه کرد به ستاره ها و بعد سربرگرداند سمتِ آبادی که زیرِ ابروی ایوان آن ها خواب بود. تاریکی بود اما مهتاب شب این خوبی ها را دارد که نورش، اگرچه درزها را دوچندان می کند اما آن سو که سمتِ ماه است، ماهتابی می شود. فقط صدای جیرجیرک ها بود و گوش، خیلی زود از صدای آن ها می پرید سمتِ صدای کو... کو...ی کوکوهه. راستی این وقت سال، وقتِ کوکوهه است یا چوچوهه؟
نگاهش از بالای آبادی، سُر خورد سمتِ اولین دو اتاقی ای پایین ایوانِ بالاخانه که خوابیده خانم، آنجا نشسته بود. خنده اش گرفت؛ چه کسی فکر می کرد مهمان خانه ی «پیل آقا» و «ننه گل» بشود خانه ی پسرِ سرگالش شان و بعد هم تک دخترشان «خوابیده خانم» زنش و آن وقت آن ها تک و تنها بمانند در همان دو اتاقی که یکی اش سال به سال هم درش باز نمی شد، مگر وقتی مهمان می رسید برایشان. قبل از آمدن کوچِ حضرتقلی و اهل و عیالش، بالاخانه، مهمان خانه بود.
ننه گل این وقت سال که می شد نَقل داشت از صدای کوکویِ کوکوهه. خوابیده بچه سال تر که بود، ننه گل قبل از خواب، دستش را می گذاشت زیر سرش و پهلویش را می داد سمت تنهادخترش و می گفت: «خوابیده جان! این صدای کوکوهه ست یا چوچوهه؟»
خوابیده خانم می دانست «کوکوهه» دختری بوده که از دست زن بابایش، پرنده شده و هر شبِ خدا می گوید کوکو... کوکو... اما چوچوهه چی؟ او هم دختری بوده که از دست زن بابایش، چوچوهه شده؟ اصلاً فرق شان چیست؟
ننه گل می گفت: «آباریکلا دخترجان! کوکوهه شش ماه اول سال می خواند و این وقت سال جایش را می دهد به چوچوهه.»
راستی چرا هیچ وقت نَقل نمی کرد چوچوهه کیست؟ شاید خودش هم نشنیده بود نقلش را.
وقتی ننه گل نقل می کرد، خوابیده خانم حتم می کرد او دارد خاطره می گوید اما چطور آخر ممکن است دختری از دست زن بابایش، پرنده شده باشد؟ ننه گل می گفت: «ننه جان! من هم اگر زبانم لال، زن بابا بودم و آنقدر با تو می کاویدم که تو جانت به لب ات برسد، تو هم حرفت، آتش می شد به جان پنبه و هر دعایت، به اجابت نزدیک تر.»
خوابیده فکر می کرد باید دختری باشی که از دست زن بابا عاصی شده باشد تا بفهمی چطور می شود یک شبه پرنده شد.
پیل آقا که بی خواب شده بود، این وقت ها می گفت: «کی بخواهی از این کتاری حرفان دست برداری زن! با این نقل ها آخرش هم این دختر را کولی بار بیاوری.»
ننه گل حین اینکه برمی گشته که متکایش را زیر سرش مرتب کند، یواشکی که پیل آقا هم نشنود، به خوابیده خانم می گفت: «مردها هیچ وقت نفهمند که آدمی فقط آدمی نیست و هر وقت که بخواهد می تواند سر به بیابان بگذارد.»
سردش شد. تنش لرزه برداشت. دیدن کوزه، سردترش کرد. دوید توی اتاق. فکر کرد: «داشتم چه خوابی می دیدم؟»
به خاطرش نیامد چه خوابی می دیده قبل از بیدار شدن. نگاه کرد به عجب ناز که نفس نفس می زد. دست کشید روی سینه ی بچه. بعد صورتش را چسباند به گونه ی دختربچه. پتو را کشید تا روی گلوی عجب ناز و آرام، پتو را سر خودش کشید. به بزرگ نگاه کرد که عجب ناز بین شان فاصله انداخته بود. دوست داشت برود نزدیک شوهر اما فکر کرد حالا دیگر سپیدی سحر می زند و خواب به خواب می شود و بعد غضبش را سر گاو و گوسفندهای مردم خالی می کند؛ از بس می دواندشان توی بیابان.
چشمانش که رفت، کوزه آمد توی خوابش و باز چشمش سرخی دید و اژدرچشمه و سیاه چشمه و گاوچشمه و پلنگ چشمه و سرخ چشمه و زردچشمه و سفیدچشمه؛ اینقدر خون از کجای زمین می آمد توی سینه ی چشمه ها؟
دستش را برد لای سنگریزه ها؛ به هوای سنگریزه های همیشگی ته چاهچه جلوی چشمه. سنگ نبود. کلوخ هم نبود. توی دستش وا رفت. کشیدش بیرون. رگ و پی در هم ریخته بود. دوباره دستش را برد توی آب که نه، خونِ سرخ چشمه که ماری آمد به دستش. کشیدش بالا. زنجیر طلایی در حالی که خون از هر بندش می چکید، داد می زد گویی «من از گردنِ بزرگ مانده ام».
«بزرگ؟»
خوابیده از خواب پرید. بزرگ داشت صدایش می کرد: «خانمه!»
نگاهش کرد. سُر و مُر و گنده بالای سرش ایستاده بود. خواست ببیند زنجیر طلا، به گردنش هست یا نه. بزرگ گفت: «قند و چایی تمام بشده، بشکسته بداریم؟»
بلند شد. بزرگ نشست جلوی در و شروع کرد به بستن بندهای جوراب پشمی اش.
ـ بیابان هم سردش بشده. این روز و فرداست که مالان را برگردانیم طویله انبارها.
«داداش» و «عزیز» و «عطری» توی گله خوابان می خوابیدند. گله خوابان را آورده بودند این روزها نزدیک میلک. برادرها توی آلبالوبُستانِ پیل آقا که سر مرز بیابان و باغستانان بود، برای خودشان کولام برپا کرده بودند. پیل آقا خواسته بود. دیگر خیلی وقت بود حرفِ ننه گل را به گوش نمی گرفت و هر کاری می خواست، می کرد تا حضرتقلی و پسرانش راحت تر بمانند در میلک. ننه گل گفته بود: «خداآمرزیده! اینا میلکی نی ان. این ره بفهمی؟»
پیل آقا جواب داده بود: «میلکی و غیرِ میلکی نداره زن! زبان، آدم ره غریبه و آشنا بکنه که هم زبانیم. الان عجب ناز میلکی یه یا از تبار دهاتِ بزرگ و حضرتقلی و جد و آبایش؟»
ننه گل حرف نزده بود. جواب نداده بود، حتی وقتی پیل آقا باغ گردویش را به نام خوابیده کرده بود که «این هم سرخوشیِ آمدن عجب ناز.»
بزرگ جدا از گله و رسیدگی به احوالِ برادران و نگهداری از حضرتقلی و قشنگ خانم، گاهی هم به باغستان سر می زد.
ـ خواب بد ببینم چند شبی یه؟
بزرگ خواست به خوابیده خانم بگوید «خوابِ زن چپه» اما خندید و گفت: «پُر نخورده بودی دیشب؟»
خوابیده دلش نیامد خوابش را پیش از آنکه برای آبِ سرِ جوی بگوید، برای بزرگ بگوید. توی قوطی شیرخشکی که نمی دانست از کجا رسیده بود به خانه شان، قند ریخت و دو مشت چایی هم توی پارچه ای ریخت و گره اش زد.
بزرگ بلند شد و در را پیش کرد و آمد طرفِ خوابیده. همان طور که چمباتمه زده بود کنار زن، سرش را بوسید. خوابیده خانم گفت: «الان بی وقته! این شب!» بزرگ پایش را چرخاند و رفت طرف عجب ناز. لبانش توی خواب می جنبید. پتو را کنار زد و کنارِ دختر دراز کشید. خوابیده با کیف به پدر و دختر نگاه کرد. بزرگ خودش را لوس کرد و بیشتر به عجب ناز چسبید. دختر خِرخِری کرد و شانه هایش را بال کرد که از دستِ دامِ دست هایی که سفت او را چسبیده بودند، دربرود.
ـ ول بکن مرد! بدخواب بشه، تا غروب جال انگیزی بکنه.
بزرگ با اکراه بلند شد. چرخی زد و دوباره رفت سمتِ خوابیده. پیش از اینکه خوابیده چیزی بگوید، صدای بزرگ توی گوشش پیچید و گفت: «قبول! قبول!»
خوابیده گفت: «البت اگر باز خُرد و خسته نیایی و اول شب نروی به هفت پادشاه.»
ـ خب بیدارم کن!
ـ کی زن بیدار بکرده مرد ره؟ خوبه آقات مثال مُلّاهاست. مگه خودش نگویه زن، کمانه و مرد، نمدمال.
ـ مردانه غلط بکرده مرد بشده؟
خوابیده به شوخی جواب داد: «ها!»
سردی هوا، باعث شد خوابیده زود در را ببندد و مثل همیشه نبیند که بزرگ قبل از رفتن، می رود خانه ی پشت خانه شان و مادرش، بقچه ی ناهارِ برادرها را بهش می دهد و لابد سراغی هم از عجب ناز و ایستاده خانم می گیرد؛ قشنگ خانم همیشه به خوابیده خانم می گوید: «نومت خوابیده و خودت ایستاده.» آدمیزاده نشخوارش خیال است و خیال این جمله مادرشوهر، قشنگ ترین شادباشی است که از اول تا حالا از او گرفته بود.
آمد به حسودیِ بزرگ شاید، رفت زیر پتوی کوچک عجب ناز. خواست لابد اندازه بگیرد دوستی پدر به دخترش را. عجب ناز شروع کرد به گریه کردن. حتم کرد خودش را خیس کرده که آرام نمی گیرد. تا بچه را بلند کرد، بوی تندی تا مغز سرش رفت. شلوار بچه را پایین کشید. خشک بود. دریغ از یک نم. «پس این بوی تند از کجا می آید؟»
عجب ناز به هق هق افتاد.
ـ چی بشده تو ره؟
عجب ناز را بلند کرد. صدای قشنگ خانم از بیرون آمد: «چی بشده نازِ من ره؟»
بچه به بغل رفت روی ایوان. دید قشنگ خانم، دستش را توی چادرشب کمرش کرده و ایستاده منتظرِ جواب.
ـ اوغور بخیر!
ـ عاقبت بخیر!
ـ چی بشده نازِ خودم ره؟
ـ ندانم. یک بند از وقتِ رفتن بزرگ گریه بکنه.
ـ خیر باشه.
قشنگ خانم دستش را از میان چادرشبِ کمرش درآورد و از پله های ایوان بالاخانه بالا آمد. دستش را دراز کرد و عجب ناز را خواست. خوابیده، بچه را داد بغل مادربزرگش.
ـ ای جانمی جان!
حس کرد چه بوی تندی از دهان مادرشوهر درمی آید. خواست بچه را پس بگیرد و ببرد توی اتاق. قشنگ خانم بدون اینکه اجازه بخواهد، پشت کرد به خوابیده و گفت: «تو به کارات برس! خودم بخوابانمش.»
ـ شیر نخورده.
ـ شیر بداریم خودمان. تو ره نگفتم مگه دخترانه نباید اینقدر شیرِ مادر بخوره.
خوابیده با بی میلی به رفتن مادرشوهر نگاه کرد. عجب ناز هم انگار آرام گرفت به این زودی.
ـ دیدی منه بخواست!
خوابیده برگشت توی اتاق. بوی تندی آمد توی مشامش. «یعنی چی؟ این بو از کجا بیایه؟»
فکر کرد شاید ظرفِ نشسته ای از شب مانده؟ رفت طرف سماور. همه چیز مثل دسته ی گل تمیز بود. پارچه گلدوزی شده روی چَلک استکان نعلبکی ها بود. برش داشت. برق زدند. قوری خوش نقش و نگار، سر و ته روی استکان ها بود. پارچه را دوباره رویشان کشید. رفت توی اتاقِ کناری که آشپزخانه کرده بود. ظرفِ نشسته ای نمانده بود از شب. شیرِ آب، بیرون پله های بالاخانه بود و هر شب به بهانه شستن ظرف ها، چند کلمه ای هم با مادرش حرف می زد که می آمد لبِ آب.
بلند شد برود سراغ سماور تا روشنش بکند. خواب از سرش پریده بود. مشربه ی آب توی ایوان را برداشت و ریخت توی شکمِ خالی سماور. کبریت را از گوش سماور برداشت و گرمای شعله، کنارترش بُرد؛ بوی تند را. آمد طرف رختخواب. «نکند این ها بو گرفته اند؟»
رختخواب ها را برداشت بو کشید. بوی خواب می دادند و گرمی شب مانده اما تند نبود بوی شان. خواست تشک و پتو و لحاف را بالای اتاق، زیر تمثال حضرت علی بگذارد که دست نگه داشت. بشورم شان؟ «توی این آب سرد؟» پشیمان شد. آمد لب پنجره. همچنان بوی تند می آمد. «نکند موشی، مرده باشد؟»
شروع کرد به وارسی همه جا. رختخواب ها را ریخت وسطِ اتاق. خبری نبود. رفت توی آشپزخانه. پشت چراغ خوراک پزی را نگاه کرد. پشت گونی های برنج و نخودلوبیا را نگاه کرد.
«این بوی لعنتی پس از کجا بیایه؟»
رختخواب ها را ریخت توی ایوان. پیل آقا آمده بود جلوی در اتاق.
ـ سیلام.
ـ سلام به روی ماهت! ناز من خوابیده هنوز؟
ـ ببردندش اون طرف.
با سر اشاره کرد به خانه حضرتقلی و قشنگ خانم.
ننه گل آمد جلوی در اتاق.
ـ گاهی هم بفرست این طرف. ما هم بلد باشیم نوه داری.
مادرش چرا اینقدر بد می گفت؟ ننه گل یک بار هم درست و حسابی بچه را بغل نکرده بود. آنقدر دوری کرده بود که پیل آقا تشر زده بود بهش که «زن! به خاطر مَن ومَشِ روزگار هم بشده، نوه ات ره بغل بگیر.»
خوابیده همان طور که با پدر و مادر حرف می زد، رختخواب ها را می ریخت توی ایوان.
ـ تمام تابستان ره ازت بگرفته بودن؟
جوابی نداد به مادرش. نخواست بگوید از صبح بو افتاده توی دماغش و همه چی بو می دهد. لابد زهر دیگری می زد، شاید هم توی دلش می توپید «لابد حامله بشده دختره!»
قشنگ خانم که صدای پیل آقا و ننه گل را شنیده بود، عجب ناز به بغل، آمد توی کوچه سنگلاخ.
ـ اوغور بخیر!
ـ سلامت.
قشنگ خانم، عجب ناز را از روی شانه اش بلند کرد و بغل گرفت. از خوابیده پرسید: «لَک ولا هوا بدهی؟»
ـ نه! بخواهم بشورم شان.
ـ توی این آب سرد؟
خوابیده سر تکان داد. قشنگ خانم، رفت از توی کوچه، سمتِ پیش بام و عجب ناز را به طرف دست های بازشده ی پیل آقا گرفت.
ـ الان بروم دیگ بگذارم آب هم گرم بشود. «درویش» و «امان» ره هم بفرستم کمک.
صدای گریه ی «کوچک» از توی خانه، قشنگ خانم را به طرف خانه شان کشید.
ـ چی بشده؟
کوچک ساکت شد. قشنگ خانم شروع کرد با کوچک، حرف زدن: «بیا! بیا دیگ بذاریم روی کلِه، آب گرم کنیم برای عروسه.»
بچه پنج ساله دنبال مادر دوید و آمد به کوچه. پیل آقا تا او را دید که شکمش از زیر گرم کنِ کوتاهش بیرون زده، گفت: «نچایی!»
خوابیده می دید و نمی دید. می رفت توی اتاق و بغل به بغل، رختخواب ها را می آورد و می ریخت توی ایوان. هیچ وقت همه این رختخواب ها را در این دو سال و چند ماه که زنِ بزرگ شده بود، پهن نکرده بود اما نمی دانست چکار می کند. بو همچنان دماغ سوز بود.
«درویش» و «امان» دویدند توی کوچه: «اولم!»
درویش، خپل تر، دیرتر رسید: «خب تو اول! چی بدهند تو ره؟»
امان از خوابیده خانم پرسید: «همه اش؟»
خوابیده گفت: «اول سلام.»
درویش خندید و زد به پهلوی برادر کوچک ترش و گفت: «اول یاد بگیر سلام ره، بعد بگو اول!»
خوابیده رو به درویش گفت: «تونوم سلام.»
امان غش رفت از خنده.
پسربچه های ده و دوازده ساله، اول خواستند تنهایی رختخواب ها را بلند کنند و کنار چاهچه ی شیرآب ببرند، زورشان نرسید. خوابیده ترسید پاره بکنند، گفت: «جفتی! یاالله!»
درویش و امان دل نخواه و دل بخواه هر کدام یک طرف تشک پشمی بزرگی را گرفتند و تشک را به طرف چاهچه بردند.
خوابیده نگاه کرد به ننه گل که رفت توی اتاق و صدایش آمد که «بیا اندرون مرد! سرما بخوری.»
پیل آقا عجب ناز را توی کت اش پوشاند و کمی ماند به نگاه کردن پسرانِ حضرتقلی و بعد رو به قشنگ خانم که هی سر از اجاق برمی داشت و از دودِ کنده های چوب دوری می کرد، پرسید: «حضرتقلی بهتره؟»
ـ به مرحمت شما. جان نمانده پیرمرد ره. زیادی کار بکشیده از جان و تن اش.
ـ البت هفت پسر بداشتن قوه ای نگذاره آدم ره.
صدای ننه گل از توی اتاق آمد که طعنه می زد: «قوه هم اگر بگرفته از ننه شان بگرفته نه آقاشان.»
دست چپِ قشنگ خانم به کمرش بود و کمرش میانه راه پاها و دست راستش بود که گاهی تکه چوبی می انداخت توی اجاق. نگاهش را خیره کرد سوی صدای ننه گل. پیل آقا که فکر کرد زنش به مادر دامادشان، بد حرفی زده، خنده خنده گفت: «اصلاً از همین راهه که بگفتن بهشت زیر پای مادرانه.»
جواب شنید: «البت لابد!»
پیل آقا بلند شد و به بهانه سردی هوا، داخل اتاق شد.
خوابیده فکر کرد حالاست که باز بحثِ پدر و مادرش، صدا بشود و بیاید و بپیچد توی کوچه. اما توجهی نکرد و سرش را برگرداند سمتِ اتاق. «این بو! این بو از کجاست پس؟»
درویش داد می زد سر امان «نکن!» بعد رو به خوابیده خانم گفت: «عروسه! عروسه!»
خوابیده خانم دوید سمت بچه ها که سر چاهچه شیر ایستاده بودند و امان، دو تا دوتا، لحاف می انداخت توی چاهچه؛ آب از شلنگ دراز می رفت لای لحاف ها.
ـ امان جان! یکی یکی.
امان چپ چپ به درویش نگاه کرد. خوابیده یکی از لحاف ها را از چاهچه بیرون آورد. به چکمه های درویش و امان نگاه کرد. می دانست این بازی که این ها شروع کرده اند تا غروب، خُلقش را تنگ خواهد کرد، گفت: «یه لحاف و یه دُشک امان؛ که دلش خُردتره. یه لحاف و یه دُشک درویش. قبوله؟»
درویش سر تکان داد. امان پیروزمند، دو پایی رفت توی چاهچه و آب پاشید روی سر و صورتِ خوابیده خانم.
ـ کف بریختین؟
درویش جواب داد: «نا.»
قشنگ خانم با قوطی سفید گِلِ شوی آمد و برف سفیدی روی چاهچه پاشید که گَرد شد روی چکمه های امان.
ـ درویش جان! دیگ هم سر کله بگذاشتم. اون دبه ره بردار و هر وقت گرم شد، آبش ره بگیر و دوباره پُرش بکن. گوش ات با منه؟
درویش حواسش به پای امان بود که از جان افتاده بود.
خوابیده برگشت به ایوان. بو جای دیگری بود. فکر کرد شاید غذای شب مانده دارد و اصلاً بو از رختخواب ها نیست. با عجله دوید توی اتاق. دمپایی های جلوبسته سبزش، یکی رفت یک سو و یکی افتاد یک سوی دیگر. از شیربرنج دیشب کمی مانده بود. بو کشید. بویی نداشت و خنکای برنج و شیر توی دماغش لوله شد.
سرش دور اتاق چرخید. از پرده های سفید پشت پنجره گرفته تا نمدهای زیر پا. مگر می شود همه این ها را شُست؟
نشست کنار دیوار. خنکای دیوار کاهگلی، کتفش را خارخار کرد. سرش را فرستاد عقب که به دیوار برسد. تا چشم هایش هَم آمد، سیاهی کامل شد و بعد چند نور ریز و درشت و خط خطی جان گرفتند. یکی از خط ها شد کوزه ی سفالی که داشت می رفت سر چشمه. به مغزش فشار آورد چشم باز نکند و این تصویر سیاه ادامه پیدا کند اما فوری چشمش پرید و سرش را پایین گرفت و چشم باز کرد و یادش افتاد: «خون... خون... خون...»
نمی خواست به هیچ فکر بدی راه بدهد. این همه فکر و خیال از کجا آمد؟ لعنت به این اژدر!
همین چند مدت قبل بود که وقتی خوابیده رفته بود گندم دندان نشانِ عجب ناز را برای خاله اش صَدگل ببرد، اژدر در را باز کرد.
ـ سلام.
ـ به به خاله دختر! از این طرفا؟
ـ خاله ره بگو دندان نشان بیاوردم.
ـ بده من هم بخورم شاید مالِ منم درآمد.
ـ تو به اندازه کافی دندان بداری که جا نگذاشته باشن برای عاقل شدنت.
خوابیده کاسه دندان نشان را روی سکوی جلوی در اتاق گذاشت و برگشت که از حیاط خانه صدگل و کاس آقا بیرون بیاید. هنوز یک قدمی برنداشته بود که صدای شکستن کاسه چینی بلند شد. اژدر کاسه را از همان بالای سکو انداخته بود روی سیمان کف حیاط.
چانه ی خوابیده شروع کرد به لرزیدن. لب هایش گزگز کرد. مزه ی خون را حس کرد. گفت: «اینقدر بدبخت هستی که دندان نشان بچه ره نفله بکنی؟»
ـ بچه کی ره؟
می دانست هرچه بماند و گفتاگفت بکند با اژدر، فایده ای ندارد. لابد خوابیده باید می گفت: «عجب ناز.»
ـ عجب ناز باید بچه ی من می شد، نه یه گالشِ یه لاقبای غربتی.
فقط ردِ دود سیگارِ اژدر را گرفت و از حیاط نیمه تاریک رفت سمتِ آسمانی که کبوترهای اژدر خال خالی اش کرده بودند. پشت کرد به پسرخاله و از حیاط دوید بیرون. صدای اژدر را از پشت سر شنید که «آخرش به دست و بالم بیفتی. ببین کی بگفتم تو ره.»
توی دلش گفت: «خیالت ره مثال کفترات بال بده توی آسمان. هر وقت تونستی بری با کفترات توی آسمان چرخ بزنی، من، مال تو.»
خنده شیرینی نشست توی دلش. دوست داشت شب بشود و بزرگ از بیابان برگردد و خستگی پاهایش را از تن اش بیرون بکشد و ببوسدش و بغلش کند و سرش را بگذارد روی چالِ بین گردن و شانه اش؛ جایی که اینقدر دوست داشت و بعد بچه بشود برود توی بغلش؛ جوری که دست هیچ اژدری بهش نرسد.
اگر دو لقمه نان و پنیر را هم قشنگ خانم نیاورده بود به خوابیده خانم بدهد، یادش نمی افتاد صبحانه نخورده و اگر باز قشنگ خانم، گوجه قاتق درست نکرده بود و خوابیده خانم را به زور نبرده بود سر سفره، یادش می رفت روز از ظهر گذشته و درویش و امان دیگر امان ندارند با هم مسابقه بدهند و حالا زور می زنند سر هم کلاه بگذارند که هر کی توانست، بیشتر و بیشتر لگد بزند به لحاف و تشک و پتوهای خیس خورده توی چاهچه.
ناهار را که خوردند، درویش و امان سر سفره به خواب رفتند. چشم هایشان بسته شد و بی دست و بال شدند. قشنگ خانم گفت: «تو ره خیلی عزیز بدارن که این طور کار بکردن.»
خوابیده خانم خندید توی صورت قشنگ خانم. یک وری نگاهش کرد. قشنگ خانم که متوجه نگاهِ تیز خوابیده شد، گفت: «چیزی بشده؟»
ـ نه! نه! چی مثلاً؟
خوابیده خانم تندی جواب داد و برای اینکه حرف، حرف نیاورد بلند شد و سفره را تندتند جمع کرد.
ـ خودم جمع بکنم ایستاده خانمم. ننه ات بگفت که برود دنبال «مرمر» و «نگار» و دخترای دیگه میلک.
خوابیده پوزخندی زد که معنی اش برای هر مادرشوهری یک معنا بیشتر ندارد و اینکه پسرش لابد خواهان زیاد دارد و هیچ کدام شان چون به بزرگ نرسیدند، حالا همچین هم راغب نیستند دست برسانند به کمک.
همین حین، صدای «سمرقند» و ننه گل از توی کوچه آمد که «خوابیده! خانمه!»
از صبح هر تشک و لحاف و پتویی که شسته شده بودند، روی دیگچه ای، تشتی، سنگِ تمیزی، پلاستیکی، چیزی گذاشته شده بودند تا آب شان بچکد.
ـ سیلام.
ـ کمک بیامده سمرقنده.
خوابیده خانم قولنج کرده بود. چوبدستی ای را از روی شانه چپ کج کرده بود به هوای پشتش که برود سمت راست تا شاید شب، به بهانه ای به بزرگ بگوید، بشکندش. راستی چطور این مردها به راحتی، چوبدستی شان را حمایل پشت شان می کنند و صدای قولنج شان درمی آید: تق تق... ترق ترق.
خوابیده هم پای سمرقند تازه نفس، پتوهای آب کشیده را که مثل مُرده، ده برابر قبل شان وزن برداشته بودند، کشان کشان بردند برسانند به بالای پشت بام تا از سر چوب های نیاس لبِ بام آویزان کنند.
هنوز زمانی نگذشته، از دور اگر نگاه می کردی، پشت بام خانه پیل آقا و حضرتقلی و بزرگ، نشان دار پتوهای گل منگلی بودند. گاهی یک گُلِ بزرگِ آفتابگردان آمده بود میان پلنگی که می دوید و گاهی زنی زیبا دستش را دراز کرده بود سمت آسمان خالی بالای سرش و آن طرف تر، فقط سیاهی بود و این طرف تر، روکش سفیدِ سفید.
بو کم شده بود یا خستگی اجازه نمی داد دیگر به چیزی فکر کند؟ خوابیده خانم به سمرقند نگاه کرد که خسته نشست لبه ی پیش بام و دست برد توی مشتِ ننه گل که پر بود از کشمش.
ـ شیرینه.
سمرقند خندید. بدون اینکه چُمبه کشمش ها را بگیرد، یک مشت را ریخت توی دهانش. ننه گل خندید و گفت: «پیداست که حسابی کار بکشیده ازت!»
سمرقند خندید و ننه گل، چُمبه ی کشمش های دستش را چید.
خوابیده خانم داشت روکش های سفید پتوها را روی نعلدار ایوان خانه پهن می کرد که دید «عطری» از کوچه بالا می آید.
ـ خدا قوت!
عطری چیزی نگفت. پاهایش شل شد و همان جا توی کوچه نشست. خوابیده خانم داد زد: «یا قمر بنی هاشم!»
دوید توی کوچه. سمرقند و ننه گل هم دویدند از سر پیش بام ببینند چی شده که خوابیده خانم شول کشید و دوید توی کوچه. قشنگ خانم دوید توی کوچه.
ـ چی بشده؟
عطری و عزیز و داداش، برادر کوچک های بزرگ خیلی کم به میلک می آمدند و بزرگ فقط هر شب برای خاطرِ زن و بچه اش می آمد.
صورت آفتاب سوخته ی عطری، رنگِ خاک گرفته بود. سمرقند دوید و بادیه آبی برداشت و آورد و به خوابیده خانم داد. خوابیده، آب را ریخت کف دستش و دست نم زد به صورتِ عطری. قطره های آب از نوک دماغش، آویزان شد. عطری چشم باز کرد.
ـ چی بشده؟
ابروی چپ و راست عطری مثلث شدند و وسط دو ابرویش تیز شد رو به نوک سرش.
قشنگ خانم آب دهانش را قورت داد و عصبانی پرسید: «مار بزده مگه تو ره؟ لال بشدی؟ چی بشده؟»
ـ اول چندتا میش و بزی که برفته بودن نزدیک، هو ببرد.
ـ کی؟ چی؟
خوابیده خانم بو را نوک دماغش حس کرد.
قشنگ خانم، عطری را توی بغلش گرفت. پسربچه سیزده چهارده ساله شروع کرد به هق هق کردن.
ـ اول عزیز بدید. داداش داد بزد. بزرگ بدوید ببینه چی بشده.
ننه گل گفت: «یا امامزاده اسماعیل!»
خوابیده خانم بو را نزدیک نزدیک دید؛ پای پَرّه های بینی اش.
ـ خب؟
ـ بزرگ...
عطری ترکید. سرش را توی سینه ی مادر قایم کرد و هق هقش ترکید. زار زد. وسط گریه، صدایش می آمد که انگار داشت نقل می گفت: «بزرگ دوید سمتِ اژدرچشمه. همین طور گوسفندها ره هو می برد. دهنش ره باز کرده بود و هو می برد مالان ره.»
ـ بزرگ چی بشده؟
ـ بزرگ ره هم...
خوابیده خانم وا رفت توی کوچه. سمرقند و ننه گل دویدند خوابیده را بگیرند.
صدای پیل آقا بود که داشت توی یک شبِ سرد زمستانی و پای کرسی، نقل می گفت و خوابیده خانم فکر می کرد همه این ها خیالات است: «یک اژدرماری توی اژدرچشمه عقبی رودخانه میلک هست، جدّان ما بگفتن که وقتی بیدار بشود، مالان ره هو ببرد و هرچی که بیایه دم دهانِ تشنه اش...»
***

نظرات کاربران درباره کتاب بیوه‌کشی

من اصلا از این کتاب خوشم نیومد ، کتاب حالت افسانه و قصه داره و شخصیت های داستان به زبان کردی با هم حرف میزنند که واسه من خوندش سخته . انرژی ونکته ی مثبتی از کتاب نگرفتم . البته هر کسی یه سلیقه ای داره .
در 2 سال پیش توسط shabnam alizadeh
داستان خیلی حالت افسانه داره و متن سختی داره به خاطر گویش راوی و شخصیت ها.و انتخاب اون برای خوندن به سلیقه مخاطب برمیگرده که از فضای روستایی و افسانه ای لذت میبره یا نه
در 10 ماه پیش توسط ماهی دشتی
آخه این نظر ها چیه می گذارید. اگر کتاب رو خوندید، نظرتون رو بنویسید ببینیم بخریم یا نه!
در 2 سال پیش توسط parisa
نثر روانی داره. خوندنش خوب پیش میره. شخصیت محوری داستان زنی هست که خیلی زود بیوه میشه و انچه که از سر میگذرونه درد آوره. در مورد سنت ها و خرافات صحبت میشه .
در 1 سال پیش توسط ریحانه معتمدی
اشاره ای ملموس به سنت هایی که نه تنها درسرزمین ایران بلکه در خیلی از کشورها بوده و است...گرچه اغراق آمیز شد ولی قلم نویسنده ساده شده ای از قلم دولت آبادی جان است...امید به منسوخی سنت های غلط
در 1 سال پیش توسط wit...494
منم خوشم نیومد چون به زبان محلیه حوصله سربه بره
در 11 ماه پیش توسط shi...b56
واقعا جای کتابهای انتشارات پیکان و امیر کبیر تو فیدیبو خالیه
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
من باهاش ارتباط برقرار نکردم به نظر کاربرد این همه لغات و اصطلاحات و در کل گویش یک منطقه خاص توی کتابی که قراره انتشار عمومی داشته باسه زیاد جالب نیست و باعث عدم تفهیم خواننده کتاب و دلسردیش میشه
در 1 سال پیش توسط مینا فرجام
ممنونم
در 2 سال پیش توسط sara diba
آموت داره گل میکاره
در 2 سال پیش توسط sara diba