فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خدمتکار و پروفسور

کتاب خدمتکار و پروفسور

نسخه الکترونیک کتاب خدمتکار و پروفسور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خدمتکار و پروفسور

رمان خدمتکار و پروفسور ( ۲۰۰۳)، با نام اصلی معادله‌ی محبوب پروفسور، ابتدا در سال ۲۰۰۶ با عنوان نبوغ اعداد توسط یوسئی سوگاوارا به انگلیسی ترجمه شد اما این ترجمه هیچ گاه چاپ نشد و در سال ۲۰۰۸ بار دیگر این رمان با نام خدمتکار و پروفسور توسط اِستفن اِشنایدر ترجمه شد. این رمان در ژاپن با استقبال مخاطبان مواجه شد به گونه‌ای که ظرف یک ماه پس از چاپ یک میلیون نسخه از آن به فروش رفت. در کتابنامه‌ی چاپ اصلی این رمان به کتاب مردی که فقط عاشق اعداد بود ( ۱۹۹۹)، زندگینامه‌ی ریاضیدان شهیر پاول اردوس (۱۹۹۶ ـ ۱۹۱۳)، اشاره شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خدمتکار و پروفسور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی مترجم

خانم یوکو اوگاوا، متولد سال ۱۹۶۲ ریاضی دان و نویسنده ی ژاپنی تاکنون بیش از سی رمان نوشته و منتشر کرده است. وی در کارنامه ی ادبی خود چندین جایزه ی ادبی از جمله جایزه ی یومیوری ( ۲۰۰۴) برای رمان پروفسور و خدمتکار و جایزه ی شیرلی جکسن ( ۲۰۰۸) را ثبت کرده است. مردی که دستبند می فروخت ( ۱۹۹۸)، عبور (۱۹۹۶ )، کافه ای در شب و استخر زیر باران ( ۱۹۹۱)، روزشمار بارداری (۱۹۹۱ ) ، استعداد ریاضیات ( ۲۰۰۳)، استخر شنا ( ۱۹۹۱) و هتل آیریس ( ۱۹۹۶) رمان هایی هستند که از اوگاوا تاکنون به انگلیسی ترجمه شده اند.
رمان خدمتکار و پروفسور ( ۲۰۰۳)، با نام اصلی معادله ی محبوب پروفسور، ابتدا در سال ۲۰۰۶ با عنوان نبوغ اعداد توسط یوسئی سوگاوارا به انگلیسی ترجمه شد اما این ترجمه هیچ گاه چاپ نشد و در سال ۲۰۰۸ بار دیگر این رمان با نام خدمتکار و پروفسور توسط اِستفن اِشنایدر ترجمه شد.
این رمان در ژاپن با استقبال مخاطبان مواجه شد به گونه ای که ظرف یک ماه پس از چاپ یک میلیون نسخه از آن به فروش رفت. در کتابنامه ی چاپ اصلی این رمان به کتاب مردی که فقط عاشق اعداد بود ( ۱۹۹۹)، زندگینامه ی ریاضیدان شهیر پاول اردوس (۱۹۹۶ ـ ۱۹۱۳)، اشاره شده است.
همچنین براساس این رمان فیلمی با نام معادله ی محبوب پروفسور توسط تاکاشی کویزومی در سال ۲۰۰۶ ساخته شده است.
و اما نکته آخر این که حین ترجمه این اثر، از مشورت و راهنمایی های سرور گرامی جناب آقای دکتر اباصلت بداغی، استاد ریاضیات و عضو هیات علمی دانشگاه، بهره بسیار بردم. همچنین لیلی فرهادپور گرامی با تمام لطفی که به بنده دارند زحمت بازخوانی این اثر را کشیدند که از ایشان نیز ممنونم.

۱

ما پروفسور صدایش می کردیم. او هم پسرم را جذر صدا می کرد چون می گفت بالای سر تخت و صاف پسرم او را یاد علامت رادیکال می اندازد.
پروفسور در حالی که موهای پسرم را پریشان می کرد، گفت: «مغز خوبی تو کله ی این پسر هست.» جذر هم که برای در امان ماندن از اذیت های دوستانش کلاه می گذاشت، با اوقات تلخی شانه بالا انداخت. «با همین علامت کوچک توانستیم بی نهایت عدد بشناسیم. حتی عددهایی که قابل مشاهده نیستند.» و با انگشت روی سطح خاک گرفته ی میزش یک رادیکال کشید.
* * *
در میان هزاران هزار چیزی که من و پسرم از پروفسور یاد گرفته بودیم، معنی جذر اعداد یکی از مهم ترین آن ها بود. بی تردید پروفسور از این که من مدام از واژه ی بی شمار استفاده می کردم ناراحت می شد. به اعتقاد او این کلمه خیلی آبکی بود چرا که اعداد راهی برای توصیف و تشریح کل کهکشان بودند. اما خُب من هم کلمه ی دیگری برای این منظور بلد نبودم. پروفسور به ما چیزهایی درباره ی اعداد اول و صدها هزار موقعیت متفاوت آن ها یاد داده بود. همچنین درباره ی بزرگ ترین عدد ثبت شده در کتاب رکوردهای گینس که فقط در بعضی اثبات های ریاضی کاربرد داشت و درباره ی مقوله ی ماورای بی نهایت توضیحاتی داده بود. اما جالب تر از همه ی این مقولات صِرف همنشینی با خود پروفسور بود. جلسه ای را که پروفسور مقوله ی جادویی جذرگرفتن از اعداد را به ما یاد داد، خیلی خوب به خاطر می آورم. شبی بارانی در اوایل ماه آوریل بود. کیف مدرسه ی پسرم روی فرش افتاده بود. اطاق مطالعه ی پروفسور با نور ضعیفی روشن بود. بیرون از پنجره باران، شکوفه های زردآلو را سنگین کرده بود.
ظاهرا پاسخ صحیح ما به مساله ها هیچ وقت برای پروفسور مهم نبود. پروفسور حدس های بی معنی و غلط ما را به جواب ندادن ترجیح می داد و حتی گهگاه از این که می دید حدس های بی معنی ما مساله ای را پیچیده تر از اصل آن می کرد لذت می برد. پروفسور به خصوص احساس خوبی نسبت به چیزی داشت که خود آن را «محاسبه ی صحیح غلط» می نامید چون به اعتقاد او اشتباهات به اندازه ی پاسخ های صحیح گره گشا بودند. همین موضوع باعث اعتماد به نفس ما می شد حتی زمانی که تمام تلاش و محاسبات مان غلط از آب در می آمد.
پروفسور پرسید: «خوب، حالا اگر جذر یک عدد منفی را بگیریم چه می شود؟»
جذر پرسید: «باید ضرب یک عدد در خودش منفی یک بشود؟» تازه اعداد اعشاری را در مدرسه یاد گرفته بود و یک سخنرانی نیم ساعته توسط پروفسور کافی بود تا پسرم قانع شود که اعداد کمتر از صفر نیز وجود دارند که خُب البته این یک جهش تحصیلی بود. سعی کردیم جذر عدد منفی یک را در ذهن مان تصور کنیم: ۱ـ√. جذر عدد ۱۰۰ می شود ۱۰. جذر ۱۶ می شود ۴. جذر عدد ۱ می شود ۱. حالا با این حساب جذر منفی ۱ می شود...
پروفسور برای یافتن پاسخ، خیلی ما را در منگنه نگذاشت. برعکس موقعی که ما در حال محاسبه ی این مساله بودیم با علاقه مندی و در سکوت به چهره های ما خیره شده بود.
دست آخر من به حرف آمدم: «چنین عددی وجود ندارد.» که البته منظورم این بود که نظر پروفسور را بدانم.
پروفسور در حالی که به سینه اش اشاره می کرد گفت: «البته که وجود دارد. اینجاست. خجالتی ترین عدد است برای همین هیچ وقت طوری آفتابی نمی شود که بشود دیدش. اما اینجاست.» ما سکوت کردیم. سعی کردیم در نقطه ای دور و ناشناخته در ذهن مان جذر عدد منفی یک را تصور کنیم. تنها صدایی که شنیده می شد صدای بارش باران بیرون پنجره بود. پسرم دستی به سرش کشید. انگار می خواست شکل رادیکالی سرش را بیشتر نشان بدهد.
ولی پروفسور هیچ وقت سعی نمی کرد بیش از حد ادای معلم ها را در بیاورد. همواره درباره ی موضوعاتی که اطلاعات زیادی درباره شان نداشت با احترام بسیار برخورد می کرد و در مورد موضوعاتی مانند جذر اعداد منفی هم که آگاهی کاملی داشت رفتاری خاضعانه داشت. هر وقت به کمک من نیاز داشت در کمال ادب از من می خواست دست از کاری که می کردم بکشم و به او کمک کنم. حتی برای ساده ترین درخواست ها، مثلاً این که کمکش کنم تا زمان سنج روی دستگاه توستر را تنظیم کند، با این جمله حرفش را شروع می کرد: «من واقعا شرمنده ام اما ممکن است...» بعد وقتی زمان سنج را برایش تنظیم می کردم می نشست و با دقت قهوه ای شدن نان ها را تماشا می کرد. تماشای برشته شدن نان ها به اندازه ی حل مساله های ریاضی توسط ما برایش جذاب بود طوری که انگار هیچ فرقی بین توستر و قضیه فیثاغورث نیست.
* * *
مارس سال ۱۹۹۲ بود که شرکت خدمات خانه داری آکبونو به عنوان اولین کارم من را به خانه ی پروفسور فرستاد. آن موقع من جوان ترین زنی بودم که در آن شرکت برای کار ثبت نام کرده بودم و البته پیش از آن ده سال سابقه ی کار داشتم. شرکت آکبونو به شهری کوچک در اینلندسی خدمات می داد. بلد بودم با هر جور کارفرمایی کنار بیایم و حتی وقتی برای تمیزکردن خانه ی سختگیرترین مشتری ها می رفتم، یعنی جاهایی که هیچ خدمتکار دیگری حاضر به رفتن به آن جاها نبود، هیچ وقت اعتراض نمی کردم. همیشه از این که در کار خودم یک حرفه ای به تمام معنا بودم به خودم افتخار می کردم.
در مورد پروفسور تنها یک نگاه به کارت مشتری او در شرکت کافی بود که آدم بفهمد با او دچار مشکل می شود. هر بار که مستخدم خانه ی او را عوض می کردند یک ستاره ی آبی پشت کارتش می خورد و بدین ترتیب آن موقع نُه تا ستاره پشت کارتش خورده بود. این در تاریخ حرفه ای من یک رکورد بود.
موقعی که برای مصاحبه به خانه ی پروفسور رفتم بانویی سالخورده، لاغراندام و شیک پوش که موهای رنگ شده ی قهوه ای اش را پشت سرش بسته بود، با من صحبت کرد. لباس کاموایی به تن و عصایی در دست داشت.
گفت: «شما باید از برادر شوهر من مراقبت کنید.» اولین پرسشی که به ذهنم آمد این بود که چرا او وظیفه ی مواظبت از برادر شوهرش را برعهده گرفته است. بانو ادامه داد: «هیچ کدام از خدمتکارهای دیگری که برای کار آمده بودند خیلی نتوانستند این جا را تحمل کنند و این موضوع دردسرهای زیادی را برای من و برادر شوهرم به وجود آورده. هر بار که یک خدمتکار جدید می آید دوباره روز از نو روزی از نو... کاری که ما می خواهیم خیلی هم پیچیده نیست. تو باید از دوشنبه تا جمعه هر روز راس ساعت ۱۱ صبح بیایی، برایش نهار درست کنی، خانه را تمیز کنی، خریدهای خانه را انجام بدهی، شام درست کنی، ساعت هفت غروب هم بروی. همین قدر کافیه.»
با لحنی خاص و با طمانینه کلمه ی برادر شوهر را می گفت. لحنش کاملاً محترمانه بود اما موقع گفتن این کلمات انگشتانش به حالتی عصبی عصایش را لمس می کردند. به من نگاه نمی کرد اما گهگاه وقتی نگاه مان با هم تلاقی می کرد ناراحتی ای را در نگاهش احساس می کردم.
«جزئیات کار را تو متن قراردادی که با شرکت امضا کردیم نوشته ام. من فقط یکی را می خواهم که بتواند به برادر شوهرم کمک کند تا مثل آدم های دیگر یک زندگی عادی داشته باشد.»
پرسیدم: «برادر شوهر شما اینجاست؟» بانو با عصایش به کلبه ای که در انتهای باغ پشت خانه بود، اشاره کرد. سقف سنگی سرخ کلبه از بالای ردیف بوته های مرتب خفچه مشخص بود.
«نباید بین خانه ی اصلی و آن کلبه تردد کنی. وظیفه تو مراقبت از برادر شوهر من است و آن کلبه هم یک در ورودی در قسمت شمالی املاک ما دارد. ترجیح می دهم اگر مشکلی داشتی سراغ من نیایی و خودت مشکلاتت را برطرف کنی. ازت می خواهم به این قانون احترام بگذاری.» با عصایش ضربه ی آرامی به زمین زد.
من به این خرده فرمایش های بی معنی کارفرماها عادت داشتم: یکی ازم می خواست هر روز یک روبان با یک رنگ متفاوت به موهایم بزنم، یکی می خواست دمای آبی که باهاش چایی درست می کردم دقیقا ۱۶۵ درجه سانتی گراد باشد، یکی می خواست شب هایی که ستاره ی زهره در آسمان است دعای خاصی را از حفظ بخوانم. بنابراین درخواست بانوی سالخورده خیلی برایم عجیب نبود.
پرسیدم: «حالا می توانم بروم و برادر شوهر شما را ببینم؟»
«لازم نیست.» طوری درخواستم را رد کرد که یک لحظه فکر کردم حرف بدی زده ام. «حتی اگر امروز هم ببینیش فردا تو را یادش نمی آید.»
«ببخشید؟ متوجه نمی شوم!»
بانو گفت: «مشکل حافظه دارد. اختلال مشاعیر ندارد. مغزش خیلی هم خوب کار می کند اما هفده سال پیش بود که در یک تصادف اتومبیل ضربه ی سختی به سرش خورد. بعد از آن ماجرا اتفاقات جدید را به یاد نمی آورد. سال ۱۹۷۵ بود که حافظه اش دچار مشکل شد. قضیه ای را که سی سال پیش مطرح کرده به خوبی به خاطر می آورد اما اگر ازش بپرسی دیشب شام چه خورده یادش نمی آید. به زبان ساده این که انگار تو سرش فقط یک نوار هشتاد دقیقه ای است. مدام مجبور است اطلاعات جدید را روی اطلاعات قبلی اش ضبط کند. حافظه اش دقیقا هشتاد دقیقه را ضبط می کند، نه بیشتر نه کمتر.» شاید چون بانوی پیر قبلاً بارها و بارها مجبور شده بود این توضیحات را برای دیگران هم بگوید، یک نفس و بدون وقفه این حرف ها را گفت. تقریبا در کلامش هیچ احساسی نیز مشهود نبود.
یعنی آدمی که حافظه اش فقط هشتاد دقیقه را ضبط می کرد واقعا چه جور آدمی بود؟ من بارها از مشتریان بیمار مراقبت کرده بودم اما تجربیات گذشته ام در این مورد هیچ فایده ای نداشت. تنها چیزی که به ذهنم آمد دهمین ستاره ی آبی پشت کارت پروفسور بود.
از داخل خانه ی اصلی، کلبه متروکه و خالی به نظر می رسید. یک در کهنه و قدیمی بین بوته ها قرار داشت. اما قفل بزرگ و زنگ زده ای را که پوشیده از فضولات پرندگان بود به در زده بودند.
بانوی پیر گفت: «خب، پس من منتظرم تو کارَت را از روز دوشنبه شروع کنی.» و با این حرف پایان گفتگو را اعلام کرد. این طوری بود که کار برای پروفسور را شروع کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب خدمتکار و پروفسور

ترجمه کیهان بهمنی خیلی خوب بود و کتاب هم جذاب بود. مرسی از نشر آموت و فیدیبو. برای کسانی که نظرات رو بررسی می کنند و بعد کتاب رو میخرند بگم که داستان شما رو دنبال خودش میکشه ولی از اون نوع داستان هایی نیست که پر از اتفاقات و هیجان انگیز باشه. خیلی مناسب بود برای مطالعه در شب که ذهن رو آرام کنه و یک غم پنهان در دل میاره به خاطر فراموشی پروفسور. بخونیدش و لذت ببرید.
در 11 ماه پیش توسط gol...dio
بدک نبود
در 6 ماه پیش توسط Bahar .3D
اگاوا قلم روان و جذابی دارد، آن قدر داستان را شیرین و روان روایت می کند که نمی‌شود کتاب را زمین بگذارید و از سویی، می‌شود کتاب را بدون تمرکز زیاد خواند، که البته در این روانی و آسانی خواندن، ترجمهٔ دکتر بهمنی حتما تاثیر دارد. اما داستان به گمان من، برای گروه سنی راهنمایی و اوایل دبیرستان نوشته شده و حتی به گمانم داستان با هدف چاپ در سال جهانی ریاضیات که اوایل قرن بیست و یکم بود نوشته شده، و هدف اصلی کتاب علاقمند ساختن خواننده نوجوان به ریاضیات و زیبایی هایش بوده و در کنار این روایت انسان دوستی و محبت بی‌چشمداشت به دیگران، به تنهایان و به سالمندان. دیدن فقر خدمتکار و ظلم‌هایی که به او می‌شود، برشی از جامعهٔ ژاپن است اما زن با روحی قوی و شکست‌ناپذیر که برخاسته از فرهنگ ژاپنی است از زندگی شکوه ندارد و تلاش می‌کند و از پا نمی‌ایستد و این آموزنده و زیباست. کتاب خوبی بود و به یاد ماندنی. دوستان حتما کتاب دیگر نویسنده، یازده داستان سیاه را بخوانید، در فیدیبو موجود است، قطعا داستان‌هایش برایتان جذاب و به یاد ماندنی خواهد بود
در 7 ماه پیش توسط ماراتن
کتاب جذابی بود من که از همون پاراگراف اول جذبش شدم
در 2 سال پیش توسط ail...raz
میشه گفت جزو معدود داستانهایی است که پس از مطالعه به سختی قابل فراموش شدن است، دلیل علاقه من به این داستان این است که علی رقم یک داستان خطی، نویسنده با قلم خوبی که داره تونسته جزئیات روحی و احساسی اشخاص رو با زیبایی هر چه تمامتر نشان بده.
در 1 ماه پیش توسط مجتبی کاظمی
جالبه
در 1 سال پیش توسط Je m'appelle
واقعا خوندنی و زیباس پیشنهاد میکنم بخونین
در 7 ماه پیش توسط moj...200
دوست داشتم کتابو..اگه هممون یه استاد ریاضی مثل پروفسور داشتیم عاشق ریاضیات میشدیم...
در 2 ماه پیش توسط fateme
کتاب جالبیه.ریاضیاتو خیلی جذاب کرد برام
در 4 ماه پیش توسط mar...n98
بسیار عاااالی. اگر میخواین به ریاضیات علاقه مند بشید حتما بخونید. شخصیت پروفسور به اندازه‌ی اُوه جذاب و دوست داشتنی بود
در 9 ماه پیش توسط SM