فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ستاره توس

کتاب ستاره توس
داستان زندگی خواجه‌نصیرالدین توسی

نسخه الکترونیک کتاب ستاره توس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ستاره توس

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته استو سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. در این میان به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته‌اند؛ و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی این نکته را به اثبات می‌رساند. معرفی این بزرگان تمدن‌ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب ستاره توس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ـ مردم آسوده بخوابید. به اقبال بی زوال شاه شاهان، سلطان قَدَرقدرتِ قوی شوکت، سلطان محمد خوارزمشاه،(۱) شهر در امن و امان است... مردم آسوده بخوابید...
صدای جارچی ها، که در شهر می گشتند و بر طبل خود می کوفتند، از درزهای در چوبی خانه گذشت و به گوش شیخ وجیه الدین محمد رسید. شیخ، از کتاب قطوری که بر رحل نهاده بود، چشم برگرفت، پوزخندی زد و گفت: «بله، به راستی که در سایه حکومت شما خوارزمشاهیان، کسی را جرئت جنبش و حرکت نمانده و ناگزیر همه باید بخوابند!»
ـ پدر، چرا کسی جرئت جنبش و حرکت ندارد؟
صدای پسر، ناخواسته، نگاه پدر را به سوی خود کشاند. شیخ به آن سوتر، جایی که کتاب های انبوهش روی هم انباشته شده بود، چشم دوخت و با شگفتی پرسید: «با کتاب های من چه می کنی محمد؟»
ـ سرگرم ورق زدن آن ها بودم.
ـ مگر تو با مادر و برادرت، صادق، برای خوابیدن به اتاق مجاور نرفتی؟
ـ چرا رفتم. ولی خوابم نبرد. پس از زیر پرده بین دو اتاق، به این سو آمدم و آرام سرگرم ورق زدن کتاب های شما شدم. شما نیز چنان سرگرم خواندن کتاب خود بودید که اصلاً متوجه حضور من در نزدیکی خود نشدید.
ـ عجب! مرا بگو که گمان می کردم در این دل شب، فقط من هستم و کتاب ها و پیه سوزم... بسیار خوب، اکنون کمی پیشتر بیا که پرسشی از تو دارم.
محمّد برخاست. دو گام پیش رفت و رو به روی پدر، روی نمد، دو زانو نشست. شیخ وجیه الدین روی نهالیچه(۲) جا به جا شد. برای رفع خستگی، شانه قوزکرده اش را راست کرد و به دیوار چسباند. سپس، در زیر نور لرزان پیه سوز، به چهره مهتابی و کشیده پسر، چشم دوخت و گفت: «خب محمّد، اکنون بگو بدانم در میان کتاب های من به دنبال چه بودی؟»
محمّد با سادگی کودکانه خود گفت: «به دنبال دانش پدرجان!»
چشمان قهوه ای شیخ در کاسه اش گرد شد و گفت: «ولی تو که سواد خواندن نداری فرزندم.»
پسر، سر کوچکش را تکان داد و گفت: «خب می آموزم پدر! وقتی سایه عالِم بزرگی چون شما را بر سر دارم، دیگر از باسواد شدن چه باک! من می خواهم بیاموزم، بخوانم، بدانم و مانند پدرم، از دانشمندان بزرگ توس شوم.»
شیخ وجیه الدین، ناخود آگاه دستی به ریشِ انبوهِ همانندِ برفِ خود کشید و گفت: «ولی پسرم، تو اکنون بیش از آموختن، باید دل در گرو بازی های کودکانه داشته باشی. زیرا به تازگی وارد ششمین سال عمر خود شده ای.»
ـ پنج سال و دو ماه!
ـ تو این را از کجا می دانی؟!
ـ از مادرم پرسیدم. او گفت در یازدهم جمادی الاول سال ۵۹۷ هجری به دنیا آمده ام، و اکنون نیز نزدیک نیمه شعبان سال ۶۰۲ هجری است. پس من اینک پنج سال و دو ماه از عمرم گذشته است. البته من پرسش دیگری نیز کردم، ولی مادرم توانایی پاسخ آن را نداشت.
ـ چه پرسشی؟
ـ این که چرا به دنیا آمده ام؟!
شیخ وجیه الدین از شنیدن این سخن، دمی خاموش ماند. دست بر پیشانی چین خورده خود نهاد. ابروان سیاه و چشم های درشتش، از نگاه پرسشگر و چشم های عسلی و شفاف پسر پنهان شد.
ـ به نظر می آید این کودک اندیشه های بلندی در سر دارد که ما از آن غافل مانده ایم.
پدر در دل این سخن را گفت و هم چنان خاموش ماند. جیرجیرک ها در سیاهی شب ناله سر می دادند و سگ ها، با واق واق گاه و بی گاه خود، دل تاریکی را می خراشیدند، پیه سوز لرزان می سوخت و دودش فضای اتاق را وهم آلود کرده بود. محمد نگاهش را از چهره استخوانی پدر گرفت و به سوی تاقچه های پر از کتاب اتاق پرواز داد و سکوت را شکست.
ـ چه شد پدر؟ یعنی شما نیز با مطالعه این همه کتاب، پاسخ مرا نمی دانید؟
شیخ وجیه الدین دست از پیشانی برداشت. انگشت های استخوانی، امّا کلفت دو دستش را در هم فرو برد و لب های قهوه ای اش را جنباند: «پسرم، پرسش تو چیزی نیست که بتوان در جمله ای به آن پاسخ داد. این پرسش، پاسخی به درازای تاریخ و زندگی همه آدم ها دارد؛ ولی به طور فشرده باید بگویم ما نمایندگان و وارثان خداوند در روی زمین هستیم. پس باید با سخن و اندیشه و کار نیک، و آن چه سبب خیر و نیکی خود و مردمان دیگر است، باعث خشنودی پروردگار بزرگ شویم. باید شکرگزار نعمت های پروردگار یکتا باشیم و به راهی برویم که آن وجود همیشه جاوید، فرمان داده است.
ـ راه درست را چگونه می توان یافت؟
ـ از روی دستورات قرآن کریم، کتاب آسمانی ما، راه و روش پیامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد(ص)، و دوازده امام معصوممان.
ـ آیا شما در همین راه گام برمی دارید؟
ـ تا جایی که بتوانم، کوشش می کنم در این راه گام بردارم.
ـ آیا این راه را به من نیز می آموزید؟
ـ آرزویم همین است که چنین کنم.
چشم های شیخ از شادی درخشید. پرسش های کودک شش ساله، او را به شوق آورده بود. پسر، ابروهای نازک و کرک مانندش را بالا برد و پرسید: «راستی پدر، چرا نام محمد را بر من نهادید؟»
شیخ سری جنباند و گفت: «با مراجعه به کتاب قرآن، این اسم را برایت برگزیدم.»
شیخ آهی کشید و لبخندی رضایت آمیز زد و افزود: «چه فرخنده شبی بود آن شب. به یاد دارم در واپسین دمِ آدینه شبِ دهم جمادی الاول سال ۵۹۷، دردِ زایمان، مادرت را در برگرفت. چند ساعتی از درد به خود پیچید و ناله کرد، تا این که بالاخره، در سپیده دم شنبه، یازدهم جمادی الاول، تو دیده به جهان گشودی. آنگاه که تو را با آب گرم شست وشو دادند، من نماز صبح را به پایان رسانده بودم. دست ها را به سوی آسمان بردم و خدا را به سبب دادن کودکی سالم سپاس گفتم. سپس به سراغت آمدم. بر پیشانی ات بوسه زدم. در گوش راستت اذان و در گوش چپت اقامه گفتم. تو کمی آرام گرفتی. من به کنار سجاده ام بازگشتم و شادمانه قرآن را گشودم تا نامی بر تو نهم. سوره چهل و هفتم(۳) قرآن، که نام مبارک پیامبرمان بر آن است، در برابر دیدگانم قرار گرفت. چنین شد که نام محمّد را بر تو نهادم، و به دنبال آن نیز لقب نصیرالدین، یعنی یاری کننده دین خدا را برایت برگزیدم. امیدوارم خدا یاری ات کند که نصیر و یاری کننده دین او باشی.»
نصیرالدین دست هایش را، که تا آن هنگام روی زانوهایش جفت بود، رو به آسمان بلند کرد و گفت: «من نیز امیدوارم چنین باشد.»
سپس، دست ها را دوباره بر قبای بلندی که تا پایین زانوانش را می پوشاند، نهاد و گفت: «من پرسش های بسیار دارم، امّا از شب زیاد گذشته و شما نیز خسته اید و نمی خواهم شما را بیازارم. تنها می خواهم بدانم آیا از فردا به من دانش و سواد می آموزید یا نه؟»
پدر از روی خرسندی سری جنباند و گفت: «آری. می آموزم. از بامداد فردا، علم آموزی و دانش اندوزی تو، با فراگیری الفبای فارسی و عربی، در نزد من، آغاز می شود. آنگاه که الفبا را آموختی، دستور زبان فارسی و مقدمات صرف و نحو عربی و قرآن و حدیث را نیز به تو می آموزم. تو امشب به من فهماندی که شایستگی دانش اندوختن را داری. تو باید از همین شش سالگی، درس را آغاز کنی، تا به وسیله علم و ایمانت، بتوانی در بزرگی نصیرالدین کامل باشی.»
برق شادی در چشم های نصیرالدین درخشید.
ـ از شما سپاسگزارم پدر.
شیخ وجیه الدین از جا برخاست. شال خاکستری رنگش را از کمر باز کرد. قبای بلند و سراسری را از تن به درآورد، و در حالی که عرقچین سفیدش را از سر برمی داشت، گفت: «برخیز پسرم. برخیز که شب از نیمه گذشته است و هنگام خواب فرا رسیده.»
نصیرالدین با شادمانی از جا برخاست و به سوی بستر خود رفت. صدای جارچی، یک بار دیگر، در میان صدای جیرجیرک ها و مرغان شب و واق واق سگ ها دوید و به گوش پدر و پسر رسید.
ـ مردم آسوده بخوابید...

نظرات کاربران درباره کتاب ستاره توس