فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسر ستاره

کتاب پسر ستاره
داستان زندگی ابوعلی سينا

نسخه الکترونیک کتاب پسر ستاره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پسر ستاره

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته استو سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌پوشی از آن مانند انکار خورشید در روز آفتابی است. در این میان به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته‌اند؛ و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی این نکته را به اثبات می‌رساند. معرفی این بزرگان تمدن‌ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب پسر ستاره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دو سال بود که نوح بن منصور سامانی به جای پدرش بر تخت نشسته بود. در ابتدا مردم بخارا حکومت او را جشن گرفتند، اما مدت زیادی نگذشت که جنگ ها و درگیری های امیر با سردارانش شروع شد و جان مردم بخارا را به لب رساند. امیر نوح به کمک وزیر دانشمندش، ابوالحسن عتبی، توانست سردار مقتدر و امیر لشکرش، ابوالحسن سیمجور را به قتل برساند و به این وسیله زهر چشمی از مخالفان خود بگیرد و آن ها را سر جای خود بنشاند.
عبدالله سینا، یکی از مردانی بود که در آن روزگار در دربار امیر نوح کار می ‎کرد. عبدالله پیش از آن به پدر امیر نوح، یعنی منصور سامانی هم خدمت کرده بود. او، که مردی باتجربه و فهمیده بود، وقتی اوضاع پایتخت را شلوغ و پر از درگیری دید، سعی کرد از این درگیری ها دور باشد. برای همین پیشنهاد یکی از دوستانش در دیوانخانه را پذیرفت و از بخارا به «خرمیثن» رفت تا به کار وصول مالیات آن ناحیه بپردازد. خرمیثن روستای بزرگی در حومه بخارا بود که روستاهای کوچکتر نیز، زیر نظر حاکم آن اداره می ‎شد. عبدالله علاوه بر این که در خرمیثن، از درگیری های داخلی دور بود، خوشبختی دیگری هم نصیبش شد. او که برای گرفتن مالیات به روستاهای اطراف خرمیثن رفت و آمد داشت، در یکی از آن روستاها به نام افشنه، با خانواده نجیب و آبرومندی آشنا شد و این آشنایی، آن قدر عمیق و صمیمی شد که عبدالله با دختر آن ها، ستاره ازدواج کرد.
عبدالله و ستاره زندگی خوشی را آغاز کردند. ستاره آن قدر مهربان بود که عبدالله دلش نمی ‎آمد لحظه ‎ای از او دور باشد. یک سال از این وصلت نگذشته بود که در روز سوم صفر سال ۳۷۰ هجری قمری، خداوند پسری به عبدالله و ستاره داد. عبدالله نام نوزاد را حسین گذاشت. بعد از حسین، پسر دیگری به دنیا آمد که او را محمود نامیدند.
حسین دانشمند و نابغه دوران خود شد. بزرگترین و معروفترین پزشک، حکیم و فیلسوف اسلامی که آوازه و شهرت او سراسر جهان را فرا گرفته بود. او را شیخ ‎الرئیس بوعلی سینا لقب دادند و نیز به او حجت الحق هم می ‎گفتند.
پنج سال بعد از ‎ تولد بوعلی، اوضاع بخارا تقریباً آرام شد و امیر نوح کاملاً بر اوضاع مسلط گشت. روی همین حساب، عبدالله سینا تصمیم گرفت به شهر خود، بخارا برگردد. عبدالله قبل از این که خانواده و زندگی اش را از خرمیثن به بخارا ببرد، خود به آن شهر رفت، خانه ‎ای خریداری کرد و به خرمیثن بازگشت. آن وقت اسباب و اثاثیه خانه را بار گاری بزرگی کرد و همراه همسر و فرزندانش روانه بخارا شد.
همیشه سفر پر از پیشامدها و حوادث تلخ و شیرین است. اگرچه برای عبدالله و خانواده ‎اش در این سفر حادثه ناگواری پیش نیامد، اما همان حوادث عادی هم به عبدالله نشان داد که پسر پنج ساله ‎اش حسین، از کودکان هم سن و سال خود بسیار بسیار زیرک تر و باهوش تر است. در انتخاب محل اطراق و یا پیش بینی راهی که در یک روز می ‎شد طی کرد و یا لوازم و چیزهایی که لازم داشتند، بوعلی کوچک چنان از خود نبوغ و هوش نشان می ‎داد و راه حل های عجیب پیشنهاد می ‎کرد که دهان عبدالله از تعجب باز می ‎ماند. این بود که چند روز پس از ورود به بخارا، به فکر این افتاد که پسر کوچکش را برای آموختن قرآن نزد استادی بگذارد.
استاد نحوی در بخارا معروف و مشهور بود و همه مردم بخارا او را به عنوان استاد مسلم قرآن، حدیث و اصول دین می شناختند. پدرش، عبدالله بوعلی را نزد استاد نحوی به شاگردی گذاشت، تا قرآن بیاموزد.
اما هنوز چند روزی از رفتن بوعلی به کلاس درس استاد نحوی نگذشته بود که او هم به نبوغ و هوش بوعلی پی برد. در مدت زمانی که دیگر شاگردان استاد نحوی، روخوانی چند آیه را تمرین می ‎کردند، بوعلی سوره ‎ای از قرآن را حفظ می ‎کرد.
***
حالا بوعلی ده ساله بود. پنج سال بود که نزد استاد نحوی درس می ‎خواند و شاید در سراسر جهان، تنها کودکی بود که تمامی قرآن را از حفظ می ‎خواند و فقه و اصول را در حد یک عالم و فقیه، به خوبی می ‎دانست.
روزی استاد نحوی، از بوعلی خواست، تا پدرش را نزد او بیاورد. عبدالله نزد استاد نحوی رفت. استاد نحوی با دیدن عبدالله، بلند شد و او را در آغوش گرفت و گفت: «عبدالله سینا! آیا می ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎دانی که از داشتن چنین پسری به تو غبطه می ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎خورم؟ راستی حسودی ام می ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎شود که چنین پسر نابغه ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎ای داری. اگر اغراق نکنم، نابغه دوران، در منزل تو بسر می ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎برد. این را می ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎دانستی؟!»
عبدالله که اشک شوق در چشمانش جمع شده بود، با لبخندی، محبت استاد نحوی را جواب داد. استاد نحوی حرفش را ادامه داد: «به هر حال من هر چه می ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎دانستم به پسرت آموختم و از این لحظه به تو می ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎گویم که دیگر چیزی نمی ‎دانم که به او بیاموزم. می ‎ترسم اگر بوعلی چند روز دیگر به این جا بیاید، مجبور شویم جایمان را عوض کنیم. یعنی او به جای من بنشیند و به من چیزی بیاموزد.»
عبدالله پرسید: «حالا می ‎گویید چه کار کنم؟»
استاد نحوی گفت: «دنیای علم، وسیع و پهناور است. استاد دیگری برایش بگیر تا در رشته دیگری آموزش ببیند.»
عبدالله، خود اهل علم و فضل بود. می ‎دانست که برای آموزش رشته ‎های دیگر، سن و سال لازم است. رشته ‎های دیگر چه بود؟ ریاضیات، حکمت، منطق، کلام و.... همه این ها مخصوص علمای بزرگ بود؛ مردان کامل، نه پسر بچه ‎ای به سن و سال بوعلی کوچک. عبدالله همان طور که در فکر بود، به خانه آمد. مثل همیشه قبا از تن درآورد، دستار از سر گرفت و بر لبه تخت چوبی و زیر سایه درخت توت نشست. چشمش به گل ها و سبزه ‎های باغچه بود، شاید هم به آب زلالی که از جوی باریک می ‎گذشت. ستاره از اتاق بیرون آمد. با دیدن او فهمید که شوهرش در فکر است. آرام جلو رفت و دست بر شانه ‎اش گذاشت. عبدالله ناگهان به خود آمد. ستاره پرسید: «به چه فکر می ‎کنی؟ باز اوضاع دربار به هم ریخته؟»
عبدالله با لبخندی گفت: «نه، داشتم به پسرمان فکر می ‎کردم، مثل این که باید دنبال استاد دیگری بگردیم.»
ستاره پرسید: «یعنی دیگر با استاد نحوی درس ندارد؟»
ـ نه، استاد نحوی گفت دیگر چیزی نمی ‎دانم که به او بیاموزم. می ‎گفت حسین تمام قرآن را از حفظ می ‎خواند، صرف و نحو و معنی لغات را به خوبی می ‎داند، در اصول دین و فقه تسلط کامل دارد...
برق شادی در چشمان ستاره درخشید. کنار عبدالله نشست و با شادمانی پرسید: «حالا می ‎خواهی چه کار کنی؟»
ـ می ‎روم با استاد مساح حرف می ‎زنم. شنیده ‎ام در ریاضیات سرآمد استادان بخاراست!

نظرات کاربران درباره کتاب پسر ستاره