فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کرگدن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دلایل عشق

کتاب دلایل عشق

نسخه الکترونیک کتاب دلایل عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دلایل عشق

فکورترین انسان‌ها اعتقاد داشته‌اند که انسان بودن انسان به فکر است و انسان هرچه زندگی را بیشتر به فکر کردن بگذراند بهرۀ بیشتری از انسان بودن دارد و هرچه کمتر و کمتر به این فعالیت شریف مشغول باشد به دیگر هم‌جنسان خود - که همان حیوانات عزیز باشند - نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. این اعتقاد، اگر حقیقت محض هم نباشد، دور از حقیقت نیست. اما واقعاً از میان حیوانات فقط انسان می‌تواند فکر کند؟ پاسخ مثبت دادن به این پرسش هم جهالت می‌خواهد هم جسارت؛ و نویسنده از اولی هرچه بخواهید دارد، از دومی نه. پدیده‌ای به اسم «فکر کردن»، و چیزی به اسم «فکر»، پیچیده‌تر از آن (شده) است که بتوان به‌سادگی حکمی درباره‌اش صادر کرد. این طور که پیداست، حتی فعالیتی که بیش از هر فعالیت دیگری انسان را از هم‌جنسانش متمایز می‌کند وجوهی حیوانی هم دارد؛ فکر کردن فقط حاصل جنبه‌های اختصاصی انسان نیست، بلکه وابسته به جنبه‌های مشترک او با سایر حیوانات نیز هست. حداکثر چیزی که عجالتاً می‌توان جسارت کرد و گفت این است که برخی از گونه‌های فکر کردن اختصاص به انسان دارند و سایر حیوانات را به حریم‌شان راهی نیست. ولی کدام گونه‌های فکر کردن اختصاص به انسان دارند؟

ادامه...

بخشی از کتاب دلایل عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت دبیر مجموعه

فکورترین انسان ها اعتقاد داشته اند که انسان بودن انسان به فکر است و انسان هرچه زندگی را بیشتر به فکر کردن بگذراند بهره بیشتری از انسان بودن دارد و هرچه کمتر و کمتر به این فعالیت شریف مشغول باشد به دیگر هم جنسان خود - که همان حیوانات عزیز باشند - نزدیک و نزدیک تر می شود. این اعتقاد، اگر حقیقت محض هم نباشد، دور از حقیقت نیست.
اما واقعاً از میان حیوانات فقط انسان می تواند فکر کند؟ پاسخ مثبت دادن به این پرسش هم جهالت می خواهد هم جسارت؛ و نویسنده از اولی هرچه بخواهید دارد، از دومی نه. پدیده ای به اسم «فکر کردن»، و چیزی به اسم «فکر»، پیچیده تر از آن (شده) است که بتوان به سادگی حکمی درباره اش صادر کرد. این طور که پیداست، حتی فعالیتی که بیش از هر فعالیت دیگری انسان را از هم جنسانش متمایز می کند وجوهی حیوانی هم دارد؛ فکر کردن فقط حاصل جنبه های اختصاصی انسان نیست، بلکه وابسته به جنبه های مشترک او با سایر حیوانات نیز هست. حداکثر چیزی که عجالتاً می توان جسارت کرد و گفت این است که برخی از گونه های فکر کردن اختصاص به انسان دارند و سایر حیوانات را به حریم شان راهی نیست.
ولی کدام گونه های فکر کردن اختصاص به انسان دارند؟ شاید «فلسفه» اولین گونه ای باشد که به ذهن برسد؛ فلسفه: انتزاعی ترین شیوه فکر کردن و لابد از همین رو خالص ترین و غیرحیوانی ترین شیوه. و حال آیا واقعاً شیوه یکسانی وجود دارد که آن را، و فقط آن را، باید «فلسفه» نامید؟ اگر نه جهالت تاریخی، انحصارطلبی و تمامت خواهیِ فکری و فلسفی لازم است تا به این پرسش پاسخ مثبت بدهیم. فلسفه ورزی شیوه های گوناگونی داشته است و به تناسب همان شیوه ها وارد حیطه ها و موضوعات مختلف شده است؛ و، به اقتضای آزاداندیشی فلسفی نیز که شده، باید تنوع روشی و موضوعی را در فلسفه ورزی به رسمیت شناخت و قدر نحله ها و مکاتب مختلف و بعضاً مخالف را دانست.
اما فکر فلسفی، با همه تنوعش و همه شرافتش، البته که یگانه شیوه فکر کردن نیست و حاصل فعالیت فکری انسان صرفاً در آثار فلسفی بروز نیافته است. آیا ارزش بسیاری از آثار ادبی، از این حیث، کمتر از ارزش مهم ترین آثار فلسفی است؟ توجه به این نکته خصوصاً برای ما ایرانیان اهمیت دارد، آن هم به دو دلیل: اول اینکه تفکر نیاکان نیک اندیش ما عمدتاً در آثار غیرفلسفی بروز یافته است - به رغم سنت فلسفی دیرپا و نسبتاً غنی و پویایی که داشته اند؛ و اگر ما طالب فکر هستیم، نباید از آثار غیرفلسفی و خصوصاً ادبی مان غافل بمانیم. دوم اینکه در دهه های اخیر - خوشبختانه - رغبت فراوانی به فلسفه و آثار فلسفی نزد ما وجود داشته است؛ و اگر ما حقیقتاً طالب فکر هستیم، نباید فلسفه دوستیِ ستایش برانگیز ما به فلسفه زدگی تبدیل شود و موجب غفلت از دیگر شیوه های فکری و سایر حیطه های علوم انسانی باشد.

باری، انسان فکر می کند و به همه چیز هم فکر می کند - حتی اگر در این کار از پس همه چیز برنیاید و در نهایت به این نتیجه برسد که برخی چیزها اساساً خارج از قلمرو فکر او هستند. انسان به این هم فکر می کند که زندگی اش - حتی زندگی فکورترین انسان - صرفاً به فکر کردن نمی گذرد و نمی تواند هم بگذرد، و زندگی اش خیلی بیش از آنچه تصور می کرده شبیه زندگی هم جنسان عزیز است؛ و صد البته که انسان بودن او، و فرقش با آنها، از جمله به همین هم هست که این شباهت را نیز تشخیص می دهد. انسان به همه چیز فکر می کند و زندگی انسان و جنبه ها و حیطه های مختلف این زندگی - از جمله حیوانی ترین شان - از چیزهایی است که انسان مدام درباره اش فکر کرده است. و مگر نباید چنین باشد؟ ضروری تر از زندگی خود انسان برای فکر کردن او چیست، و اگر قرار باشد فکر انسان (با همه جلوه هایش، از جمله فلسفه) به کار زندگی خودش نیاید، دیگر قرار است به چه کاری بیاید؟
مجموعه «فکر و زندگی» نتیجه چنین نگاهی به فکر انسان و نسبتش با زندگی اوست. آثاری که در این مجموعه منتشر خواهد شد هم منعکس کننده تفکر درباره زندگی انسان و جنبه ها و حیطه های مختلف آن است، هم به خواننده کمک می کند به اندیشه هایش جهت ببخشد، بهتر فکر کند و - شاید - به زندگی خود سامانی بدهد و آن را بهتر بگذراند.

مالک حسینی

Harry G. Frankfurt
The Reasons of Love
Princeton University Press, 2004

یک: پرسش: «چگونه باید زندگی کنیم؟»

۱

به لطف افلاطون و ارسطو می دانیم که فلسفه با حیرت آغاز شد. مردم از پدیده های طبیعی گوناگونی که برا ی شان عجیب بود حیرت می کردند. نیز متحیر می شدند از آنچه به نظرشان مسائل غامض منطقی یا زبان شناختی یا مفهومی می رسید و به طور غیرمنتظره در سیر تفکرشان پیش می آمد. سقراط به عنوان نمونه ای از آنچه او را به حیرت می انداخت به این واقعیت اشاره می کند که ممکن است شخصی بدون کاهش یافتن قدش از شخصی دیگر کوتاه تر شود. چه بسا تعجب کنیم از اینکه چرا چنین متناقض نمایی سطحی باید سقراط را پریشان کرده باشد. این مسئله آشکارا برای سقراط هم جالب تر و هم بسیار دشوارتر و تشویش آورتر به نظر می رسید تا برای ما. در حقیقت سقراط با اشاره به این مسئله و نظایر آن می گوید: «گاهی با فکر کردن به آنها کاملاً گیج می شوم».(۱)
ارسطو فهرستی ارائه می دهد از نمونه های نسبتاً قانع کننده تری از آن دست اموری که فیلسوفان اولیه را به حیرت وامی داشت. او عروسک های خیمه شب بازی خودمتحرک را ذکر می کند (که ظاهراً یونانیان در اختیار داشتند!)؛ او پدیده ها یی کیهان شناختی و نجومی را ذکر می کند؛ و این واقعیت را که ظلع مربع با قطر آن بی تناسب است. چندان مناسب نیست که این پدیده ها را صرفاً حیرت انگیز توصیف کنیم. آنها شوکه کننده اند. آنها مایه اعجاب اند. واکنشی که برمی انگیختند باید عمیق تر و آشفته کننده تر بوده باشد از صرفِ «حیرت در اینکه امور چنان اند که هستند»(۲)- آن طور که ارسطو بیان کرده است. این واکنش باید آکنده از طنینِ احساس رمز و راز، احساس امرِ غریب و احساس هیبت بوده باشد.
نخستین فیلسوفان چه در جهت پی بردن به کنه رازهای جهان کوشیده باشند چه تلاش آنها فقط به یافتن نحوه تفکر روشن درباره واقعیاتی کاملاً معمولی یا نحوه بیان دقیق مشاهداتی عادی معطوف بوده باشد، کاوش های آنان بنا به گزارش ارسطو هدفی دیگر و عملی تر نداشته است. آنان مشتاق غلبه بر جهل شان بوده اند، اما نه به این دلیل که خود را نیازمند اطلاعات می دانسته اند. در واقع اشتیاق آنان منحصراً نظرورانه یا نظری بوده است. فیلسوفانِ نخستین چیز بیشتری نمی خواستند جز رفع شگفتی اولیه شان از اینکه چیزها چنان اند که هستند، از طریق بسط فهمی معقول از اینکه چرا طور دیگر بودن چیزها غیر­طبیعی - یا حتی ناممکن - است. وقتی روشن می شود که فلان چیز صرفاً همان طور که انتظار داشته ایم بوده، این هرگونه حس شگفتی را که ممکن است آن چیز در آغاز ایجاد کرده باشد برطرف می کند. همچنان که ارسطو در مورد مثلث های قائم الزاویه می گوید: «هیچ چیز نیست که هندسه دان را همان قدر شگفت زده کند که اگر معلوم می شد قطر واجد تناسب هست شگفت زده می شد».(۳)
قصد دارم اینجا در میان دیگر مسائل به ناخرسندی ها و پریشانی هایی بپردازم که انسان ها کمابیش در محاصره آنها هستند. اینها هم با آن گونه ناخرسندی ها و پریشانی هایی متفاوت است که ممکن است معلول دشواری های منطقی باشد، نظیر موردی که سقراط ذکر می کند، و هم با آنهایی که در واکنش به ویژگی های جهان پدید می آید، مانند آنهایی که در فهرست ارسطو ذکر شد. اینها مواردی عملی تر است و چون با علاقه ما به تلاش در جهت اداره معقول زندگی هامان ارتباط نزدیکی دارد، مبرم تر است. آنچه ما را به کاوش در آنها وامی دارد کنجکاوی بی طرفانه، سردرگمی، تحیر یا هیبت نیست، بلکه فشاری روانی است به کلی از گونه ای دیگر: نوعی اضطراب آزارنده یا تشویش. مشکلاتی که هنگام تفکر درباره این امور با آنها رو به رو می شویم شاید گاهی گیج مان کند. هرچند محتمل تر آن است که موجب احساس پریشانی و بی قراری و نارضایتی از خودمان شود.
موضوعاتی که این کتاب به آنها اختصاص یافته با تمشیت عادی زندگی سروکار دارد. این موضوعات به نحوی به پرسشی مربوط می شود که هم نهایی و هم ابتدایی است: شخص چگونه باید زندگی کند؟ ناگفته پیداست که این پرسشی نیست که فقط حائز اهمیتی نظری یا انتزاعی باشد. این پرسش به نحو انضمامی و به طریقی بسیار شخصی برای ما مهم است. پاسخ ما به این پرسش مستقیماً و به طرزی نافذ بر نحوه سلوک ما - یا دست کم بر چگونگی قصد ما برای این کار - تاثیر می گذارد. شاید حتی از این هم مهم تر، این پرسش بر نحوه تجربه زندگی هامان تاثیرگذار باشد.
وقتی درصدد فهم جهان طبیعت برمی آییم، این کار را دست کم تاحدی به این امید انجام می دهیم که این فهمْ زندگی آسوده تر در جهان را برای ما میسر کند. به همان میزان که محیط اطراف مان را می شناسیم، بیشتر در جهان احساس راحتی می کنیم. از سوی دیگر، در تلاش هامان برای حل پرسش های معطوف به چگونه زیستن، آنچه بدان امید داریم خرسندی عمیق تر از راحت بودن با خودمان است.

۲

مسائل فلسفی مرتبط با این پرسش که شخص چگونه باید زندگی کند در قلمرو نوعی نظریه کلی ترِ تعقل عملی(۴) قرار می گیرد. اصطلاح «تعقل عملی» اشاره دارد به هر کدام از انواع گونه گون تامل که مردم سعی می کنند از طریق شان تصمیم بگیرند که چه کنند، یا از طریق آنها به ارزش گذاری آنچه انجام گرفته می پردازند. از این میان، نوع خاصی از تامل به ویژه بر مسائل مربوط به ارزش گذاری اخلاقی متمرکز است. هم فیلسوفان و هم سایر افراد به طور طبیعی به این گونه تعقل عملی توجه بسیاری دارند.
قطعاً برای ما مهم است که بفهمیم اصول اخلاقی مستلزم چیست، بر چه چیز صحه می گذارد و چه چیزی را منع می کند. ناگفته روشن است که باید ملاحظات اخلاقی را جدی بگیریم. با این حال، به نظر من، درباره اهمیت اخلاق در هدایت زندگی های ما مبالغه می شود. اخلاق کمتر از آنچه عموماً تصور می شود با شکل دهی اولویت های ما و با هدایت سلوک ما ارتباط دارد - کمتر از آنچه عموماً تصور می شود از آنچه باید درباره این امور بدانیم به ما می گوید: به چه چیز باید ارزش نهیم و چگونه باید زندگی کنیم. اخلاق مرجعیت چندانی نیز ندارد. اخلاق حتی جایی که چیز درخوری برای گفتن دارد لزوماً حرف آخر را نمی زند. درباره علاقه ما به مدیریت معقولِ آن جنبه های زندگی مان که به لحاظ هنجاری مهم است، دستورالعمل های اخلاقی، کمتر از آنچه اغلب راغب ایم باور داشته باشیم مربوط و قطعی است.
چه بسا نقصان های شخصیتی یا ذاتی مقدر کند که مردمانی سختْ اخلاقی نیز زندگی هایی را از سر بگذرانند که هیچ شخص عاقلی با رغبت آنها را انتخاب نمی کند. شاید آنان کاستی ها و ضعف هایی شخصی داشته باشند که ارتباط چندانی با اخلاق ندارد، ولی خوب زندگی کردن را برای آنها ناممکن می کند. مثلاً ممکن است اینان از لحاظ احساسی سطحی باشند؛ یا شاید سرزنده نباشند؛ یا ممکن است دائماً مردد باشند. ممکن است این افراد به همان اندازه که فعالانه اهداف خاصی را انتخاب و دنبال می کنند، خود را وقف آمالی چنان بی روح کنند که تجربه شان به طور کلی ملال آور و بی رنگ و بو باشد. در نتیجه، ممکن است زندگی هاشان بی وقفه مبتذل و پوچ باشد و - چه خودشان تشخیص دهند چه ندهند - ممکن است به شدت ملول باشند.
هستند کسانی که به نظرشان مردمانی که اخلاقی نیستند نمی توانند سعادتمند باشند. شاید درست باشد که اخلاقی بودن شرطی لازم برای زندگی رضایت بخش است. با این حال، این یقیناً تنها شرط لازم نیست. قضاوت اخلاقیِ دقیق حتی یگانه شرط لازم برای ارزش گذاری شیوه رفتار نیز نیست. اخلاق حداکثر می تواند پاسخی بسیار محدود و ناکافی برای این پرسش که شخص چگونه باید زندگی کند فراهم آورد.
غالباً فرض بر این است که مقتضیات اخلاق ذاتاً پیشی جویانه است - به بیان دیگر، همواره باید به این مقتضیات تقدمی بی چون و چرا نسبت به تمام علایق و مدعاهای دیگر داد. این به نظر من مقبول نیست. به علاوه، تا آنجا که من می دانم هیچ دلیل چندان قانع کننده ای برای باور به آن در کار نیست. اخلاق به ویژه به این می پردازد که چگونه نگرش های ما و اعمال مان باید به نیازها و خواسته ها و استحقاق افراد دیگر وقع بنهد.(۵) حال چرا باید این امر را، بلااستثناء، الزام آورترین امر در زندگی مان بدانیم؟ مطمئناً روابط ما با دیگران برای مان بس مهم است؛ و بنابراین الزامات اخلاقی برآمده از آنها بی تردید جدی است. با این حال، معلوم نیست چرا باید بپذیریم هرگز هیچ چیز در هیچ شرایطی نمی تواند برای ما اهمیت بیشتری از این روابط داشته باشد، و چرا باید بپذیریم که ملاحظات اخلاقی را باید همواره مهم تر از هر نوع ملاحظه دیگری دانست.
شاید آنچه مردم را در این باره به اشتباه می اندازد این تصور باشد که تنها بدیل برای پذیرش الزامات اخلاق عبارت است از حریصانه مجاز دانستن خود به اینکه تابع منافع شخصی مان باشیم. شاید اینان تصور می کنند وقتی شخصی اکراه دارد که رفتارش را تابع قیود اخلاقی کند دلیلش این است که جز میلی تنگ نظرانه به منافع خودشْ انگیزش والاتری ندارد. این چه بسا به طور طبیعی چنین جلوه دهد که آن نوع رفتار هرگز نمی تواند سزاوار تحسین یا احترام حقیقی باشد، حتی اگر شرایطی در میان باشد که رفتارِ اخلاقاً ممنوعْ قابل درک و شاید حتی قابل بخشش باشد.
با این حال، حتی افراد بسیار معقول و محترم نیز درمی یابند که گاه چیزهای دیگری می تواند از اخلاقیات یا خود این انسان ها برای شان مهم تر باشد و مطالبات قوی تری طرح کند. اَشکالی از هنجارمندی کاملاً الزام آورند، اما نه بر ملاحظات اخلاقی مبتنی اند و نه بر ملاحظات خودمدارانه. چه بسا شخصی به حق وقف آرمان هایی - مثلاً آرمان های زیبایی شناختی، فرهنگی یا دینی - شده باشد که مرجعیت شان نزد او مستقل از مطلوب هایی است که اصول اخلاقی مشخصاً به آنها می پردازد؛ و چه بسا او این آرمان های نااخلاقی(۶) را دنبال کند بدون اینکه اصلاً منافع شخصی خود را در نظر داشته باشد. اگرچه عموماً فرض بر این است که مدعاهای اخلاقی ضرورتاً در درجه اول اهمیت اند، هیچ روشن نیست که انتساب مرجعیتی بالاتر به برخی اَشکالِ نااخلاقیِ هنجارمندی، لزوماً همیشه - در هر شرایطی و قطع نظر از ابعاد مربوط - نادرست باشد.

۳

تعقل حجیت بخش(۷) در این باره که چه باید کرد و چگونه باید رفتار کرد محدود به تامل اخلاقی نیست. چنان که گفتم، دامنه آن به ارزش گذاری هایی برحسب انواع گوناگون هنجارمندی های نااخلاقی که بر تمشیت زندگی نیز اثرگذارند بسط می یابد. بنابراین، نظریه تعقل عملی هنجارین(۸)، به لحاظ انواع تاملاتی که منظور می دارد، جامع تر از فلسفه اخلاق است.
این نظریه عمیق تر نیز هست چراکه مسائل مربوط به هنجارهای ارزش گذارانه را که فراگیرتر و نهایی تر از هنجارهای اخلاق است دربرمی گیرد. اخلاق به واقع به ژرفای امور نمی پردازد. هرچه باشد، تشخیص و فهم مقتضیاتی اخلاقی که ممکن است به درستی برا ی مان ایجاد شده باشد کفایت نمی کند. رفع دغدغه ها درباره کردارمان کافی نیست. افزون بر اینها باید بدانیم چه میزان مرجعیت دادن به آن مقتضیات معقول است. خودِ اخلاق نمی تواند ما را در این باره اقناع کند.
چه بسا باشند افرادی که نزدشان التزام به فضیلت مندی اخلاقیْ آرمان شخصیِ مطلقاً غالبی است. نزد اینان اخلاق مندی، تحت هر شرایطی، از هر چیز دیگری مهم تر است. چنین کسانی طبیعتاً الزامات اخلاقی را به طور نامشروط از همه چیز مهم تر می دانند. با وجود این، این یگانه طرح معقول یا مطلوب زندگی انسان نیست. چه بسا دریابیم که آرمان ها و ارزش سنجه های(۹) دیگری مجذوب مان می کند؛ اموری که قویاً رقبایی معقول برای سرسپاریِ ما جلوه می کند. از این رو، حتی بعد از تشخیص درست فرامین قانون اخلاق، همچنان - برای اغلب ما - این پرسش عملی بنیادین تر باقی می ماند که اطاعت از این قوانین چقدر مهم است.

۴

وقتی فیلسوفان یا اقتصاد دانان یا دیگران می کوشند ساختارها و راهبردهای مختلف تعقل عملی را تحلیل کنند، عموماً از مجموعه مفهومیِ کم و بیش معیار، اما تا حدی کم مایه، بهره می گیرند. شاید ابتدایی ترین و نیز ناگزیرترینِ این منابع محدود انگاره آنچه مردم می خواهند باشد - یا مترادف آن (دست کم بنا بر قاعده نسبتاً متکلفانه ای که در اینجا اختیار خواهم کرد)، آنچه ایشان بدان میل دارند. این انگاره به وفور همه جا حاضر است؛ همچنین بار معناییِ شدیداً سنگینی دارد و اندکی لَخت است. مردم عادت کرده اند این انگاره را در شکل های متفاوت برای اشاره به مجموعه ای متنوع از شرایط و رخدادهای روانی به کار گیرند. علاوه بر اینها، معانی گوناگون آن به ندرت از هم تمییز داده شده است؛ برای ایضاح نحوه ارتباط این معانی هم تلاش چندانی نشده است. این مسائل در کاربردهای صریح عقل سلیم و گفتار عرفی، عموماً از سر بی دقتی، تعریف نشده باقی مانده است.
در نتیجه، فهم ما از آن جنبه های گونا گونِ زندگی هامان که به نحو قابل ملاحظه ای مسئله سازند، جزئی و مبهم باقی مانده است. مجموعه مفاهیم معیار مفید است، اما برای ایضاح برخی پدیده های بسیار مهم به قدر کافی مجهز نیست. این پدیده ها باید در کانون دید قرار گیرد و وضوح بسیار بیشتری یابد. بنابراین، مجموعه متداول منابع مفهومی باید با بیان روشن و دقیقِ انگاره های بیشتر غنی شود. این انگاره ها نیز، همچون انگاره میل، هم معمولی است هم بنیادین؛ با این حال، به میزانی اسف انگیز مغفول باقی مانده است.

نظرات کاربران درباره کتاب دلایل عشق

دلایل عشق تقریباً تمام مضامین مهم تفکر نویسندۀ را در کنار هم به صحنه می‌آورد. کار فلسفی او در اینجا چالش‌برانگیز و نافذ است. مهم‌تر از همه، پرسشهایی که در این کتاب تعقیب می‌شود پرسش‌هایی بنیادین است، نه فقط برای فیلسوفان حرفه‌ای بلکه برای همۀ کسانی که دلمشغول پرسش‌هایی هستند از این دست: چه چیزی در زندگی اهمیتی اصیل دارد؟ میان عقل و عشق چه نسبتی هست؟ چگونه باید زیست؟
در 1 سال پیش توسط Jawid Amini
بسیار متن نا مفهوم وپیچیده ای برای من بود و هیچی سر در نیاوردم
در 1 سال پیش توسط مهدی حسینی اسماعیل زاده
کاش فیدیبو کتابهایی با مضامین عاشورایی بزاره، بخصوص از سید مهدی شجاعی...
در 1 سال پیش توسط بخوان
چه ترجمه ی بدی داره. قشنگ آدم رو از ادامه زده میکنه
در 1 سال پیش توسط هانیه
این شیوه ی نوشتار خیلی دور از گفتار عامه و خواننده رو نمیکشه
در 1 سال پیش توسط m_k...i65
یه مترجم دیگه باید بیاد این ترجمه رو ترجمه تر کنه :) در هر صورت هر کتابی چیزی برای گفتن داره و میشه ازش درس گرفت اما واسه اینجور کتابا که نامفهوم به نظر میان ،اگه فهرست رو نگا کنیم و اول و آخر کتاب رو بخونیم و بعد نتیجه گیری کنیم ، شاید مناسب تر باشه تا اینکه اصلا نخونیمش.
در 1 سال پیش توسط Elif Murphy
خیلی پیچیده بود،سَرم درد گرفت!!
در 1 سال پیش توسط ❀عشق کتاب❀
ترجمه بسیار بسیار ضعیفی دارد . خواندن آن را توصیه نمی کنم
در 1 سال پیش توسط نویده اصلان زاده
دوستان اول کتاب موهبت روان درمانگری رو بخونید بعدش اینو مطالعه کنید...مکمل خوبی میشن در کنار هم
در 1 سال پیش توسط Ahm...989
مترجم: google translate
در 4 ماه پیش توسط امید پناهی