فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب‌های وحشی

کتاب شب‌های وحشی
داستان روزهای آخر زندگی امیلی ديكينسون، مارك تواين، ارنست همينگوی، ادگار آلن پو

نسخه الکترونیک کتاب شب‌های وحشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب‌های وحشی

حرف‌های زن با خنده‌ای عصبی قطع شد. فروشنده از روی مانیتور کامپیوترش خواند: «امیلی دیکینسون (۱۸۳۰ـ۱۸۸۶)، شاعر شهیر اهل نیوانگلند. بخت‌تون گفته، خانم و آقای کریم. این امیلی دیکینسون نسخه‌ی کمیابیه که به‌زودی تولیدش متوقف می‌شه اما هنوز تا ماه آوریل با بیست درصد تخفیف می‌شه خریدش. بدلِ امیلی دیکینسون برای سنین سی تا پنجاه‌وپنج سالگی یعنی زمانِ مرگِ شاعر برنامه‌ریزی شده، بنابراین مشتری می‌تونه بیست‌وپنج سال اون رو داشته باشه یا برنامه رو به میل خودش جلو یا عقب ببره، البته هیچ‌وقت قبلِ سی سالگی نمی‌ره. پیشنهاد فروش محدود تا تاریخ...» زن با عجله گفت: «ما می‌خوایمش. لطفا.» زن و شوهر دست در دست، لرزش گرمایی ناگهانی، عشق و امیدی کودکانه در دل‌شان دوید. انگار به‌طرزی غیرمنتظره هر دو دوباره عاشقانِ جوانی بودند در آستانه‌ی یک زندگی جدید.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب‌های وحشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. ای. دیکینسون ریپلی لوکس یا بدلِ امیلی دیکینسون

چه قدر تنهایند. با کم رویی به هم نگاه می کردند، از پشتِ میز شام که سطح صیقل خورده ی چوب آلبالویی اش زیر شعله های شمع مثل رویای محوی از گذشته برق می زد. یکی شان بی هوا گفت: «باید یه ریپلی لوکس بخریم.» آن یکی فوری جواب داد: «ریپلی لوکس خیلی گرونه، شنیدی که یه سال هم دووم نمی آرن.»
«نه همه شون، فقط...»
«همین هفته ی پیش سی ویک درصد تخفیف دادن.»
پس شوهرش هم در اینترنت گشته بود. زن یادداشت کرد، راضی به نظر می رسید. همیشه در دلش آرزوی سرزندگی بیش تر داشت، سرزندگی بیش تر.
نُه سال زندگی مشترک. یا نوزده سال؟
بعد وقتی می رسد که فکر می کنی همه ی دستاوردت همین است. از این بیش تر چیزی به دست نمی آوری. حالا این چیز چیست، زندگی ات به این جا که رسید، ممکن است از دست بدهی اش. به وقتش.

«یه شخصیت فرهنگی، یکی که اعتلامون بده.»
آقای کریم وکیل ممیزِ مالیاتی بود و تخصصش قوانین شرکتی و بازرگانی بینِ ایالاتی، خانم کریم همسر آقای کریم بود، خانم سخاوت مندِ سرشناسی در دهکده ی حاشیه ایِ گولدرز گرین. هر دو با ماشین به مرکز خرید نیولایبرری در بیست مایلی خانه شان رفتند، جایی که فروشگاه ریپلی لوکس به راه بود. در اصل، این مغازه فقط کاتالوگ نشان شان می داد و کاری بیش تر از فروشگاه اینترنتی اش نمی کرد، خانواده ی کریم مشتاقِ دیدن نمونه ای از ریپلی لوکس ها در اندازه ی واقعی و سه بعدی بودند. زن فروید را دیده بود و شوهر بیب روث و تدی روزولت و ون گوک را شناخته بود. نمی شد گفت این مانکن ها واقعی به نظر می رسیدند چون پنج فوت بیش تر بلندی شان نبود و تمام خصوصیات ظاهرشان به نسبت تقلیل یافته و ساده تر بود، چشم هاشان از شیشه بود، به تبعیت از قوانین سخت گیرانه ی فدرال که تصریح می کرد هیچ بَدَلی نباید در اندازه ی واقعی یا با استفاده از اجزای ارگانیک بدن ساخته شود، حتا بدل هایی که طرف داران شان اهدا می کنند. ریپلی لوکس های نمایشی در وضعیت خواب بودند و هنوز فعال نشده بودند، بااین حال زن و شوهر را مقابل خود میخکوب کرده بودند. زن با صدای لرزان گفت: «فروید، یه نابغه ی بزرگ، ولی آدم با وجود همچین کسی تو خونه که دائم می خواد سرک بکشه اعتماد به نفسش رو از دست می ده...» و شوهر زمزمه کرد: «ون گوک. فکرش رو بکن تو خونه مون در گلدرز گرین، حیف که ون گوک شیدایی افسردگی داشته، نداشته؟ و خُب خودکشی...»
هر گوشه ی آن مغازه ی روشن زن و شوهرها آهسته و یک ریز حرف می زدند. می توانستند ویدئوی ریپلی لوکس های زنده را تماشا کنند، یا کاتالوگ های پرزرق وبرق را ورق بزنند. فروشنده های مغازه هم گوشه ای ایستاده بودند منتظرِ توضیح و کمک. در بخش ریپلی لوکس های کودک که پر بود از مانکنِ بچه هایی تا دوازده سال، بحث ها داغ تر می شد. ورزشکاران مشهور، رهبران بزرگ نظامی، مخترعان بزرگ، نوازندگان و موسیقی دانان بزرگ، بازیگران، رهبران جهان، هنرمندان، نویسندگان و شاعران، چه طور انتخاب کنند؟ خوشبختانه به دلیل اعمال محدودیت های کپی رایت، ریپلی لوکس ِ شخصیت های قرن بیستم فراهم نبود، که این مسئله انتخاب ها را به طور محسوسی محدودتر می کرد. تنها چند ستاره ی تلویزیونی و معدود شخصیت کمدی متعلق به دوران قبل از فیلم های صامت. زن به فروشنده گفت: «دلم یک شاعر می خواد، گمونم، ببینم شما...»
سیلویا پلات هنوز در دسترس عموم نبود، رابرت فراست و دیلن توماس هم. والت ویتمن با تخفیف مخصوص ماه آوریل به فروش می رسید، اما زن خیلی مطمئن نبود: «ویتمن، فکرش رو بکن. آخه مردک...» زن نه متعصب بود نه مثل بیش تر همسایه هایش در گلدرزگرین اهل اخلاقیات سنتی طبقه ی بورژوا اما نمی توانست آن کلمه را به زبان بیاورد. شوهر سوالاتی درباره ی پیکاسو کرد اما پیکاسو هنوز به بازار نیامده بود. «روتکو چی؟»
زن با خنده به فروشنده گفت: «می دونین، شوهرم از این عشقِ هنرهاست. مطمئنم هیشکی تا حالا تو ریپلی لوکس اسم روتکو رو هم نشنیده.» درحالی که فروشنده در کامپیوترش جست وجو می کرد، شوهر سرسختانه گفت: «ما می خوایم روتکو رو به فرزندی بپذیریم. یک گزینه ی رشد سریع این جا هست، می تونیم شاهد تولدِ یه هنرمند بصیر باشیم.»
زن گفت: «ولی مگه روتکو افسردگی نداشت، مگه خودش رو نکشت...» و شوهر آزرده گفت: «سیلویا پلات چی؟ اونم خودش رو کشت.»
زن گفت: «اوه، ولی مطمئنم با ما و تو خونه ی ما سیلویا خودش رو نمی کشه. ما یه محیط جدیدیم و تاثیر دیگه ای روش می ذاریم.»
فروشنده گزارش داد هیچ روتکویی ندارند. «هاپر چی؟ ادوارد هاپر. نقاش امریکایی قرن بیستم؟» اما هاپر همچنان تحت حمایت قانون کپی رایت بود. زن یک دفعه گفت: «امیلی دیکینسون! می خوامش!» فروشنده پرسید اسمش را چه طور می نویسند و تندی در کامپیوترش وارد کرد. ذوقِ زن در شوهر هم اثر کرد، در سال های اخیر به ندرت خانم کریم را این طور سرشوق و کودکانه و دل نازک دیده بود، در یک مکان عمومی دستش را گذاشت روی بازوی همسرش و با شرمندگی گفت: «همیشه دلم یه شاعر می خواست، مامان بزرگم، لومیس مین، وقتی بچه بودم یه جلد از شعرهاش رو به من داد. اولین شعرهام. اولین باری که همدیگه رو دیدیم بهت نشونش دادم، بعضی هاشون رو... خیلی دردناکه زندگی آدم رو از...»
شوهر به او اطمینان داد: «امیلی دیکینسون همه رو بهت برمی گردونه، موجود خیلی ساکتیه. تازه شعر مثل بوم های بیست فوتی جاگیر نیست، بو هم نمی ده. تازه امیلی دیکینسون خودکشی هم نکرده، این رو دیگه می دونیم.»
زن گریه اش گرفت. «اوه امیلی، هرگز! امیلی همیشه از قوم وخویشای مریضش پرستاری می کرد. یه فرشته ی مهربون بود تو خونه شون، همیشه سفید می پوشید، سفیدِ بی لک. تازه می تونه از ما هم پرستاری کنه وقتی...»
حرف های زن با خنده ای عصبی قطع شد. فروشنده از روی مانیتور کامپیوترش خواند: «امیلی دیکینسون (۱۸۳۰ـ۱۸۸۶)، شاعر شهیر اهل نیوانگلند. بخت تون گفته، خانم و آقای کریم. این امیلی دیکینسون نسخه ی کمیابیه که به زودی تولیدش متوقف می شه اما هنوز تا ماه آوریل با بیست درصد تخفیف می شه خریدش. بدلِ امیلی دیکینسون برای سنین سی تا پنجاه وپنج سالگی یعنی زمانِ مرگِ شاعر برنامه ریزی شده، بنابراین مشتری می تونه بیست وپنج سال اون رو داشته باشه یا برنامه رو به میل خودش جلو یا عقب ببره، البته هیچ وقت قبلِ سی سالگی نمی ره. پیشنهاد فروش محدود تا تاریخ...»
زن با عجله گفت: «ما می خوایمش. لطفا.» زن و شوهر دست در دست، لرزش گرمایی ناگهانی، عشق و امیدی کودکانه در دل شان دوید. انگار به طرزی غیرمنتظره هر دو دوباره عاشقانِ جوانی بودند در آستانه ی یک زندگی جدید.
ریپلی لوکس ِ امیلی دیکینسون با وجود تخفیف هم قیمت بالایی داشت اما خانواده ی کریم دست شان به دهن شان می رسید، نه بچه داشتند، نه حیوان خانگی.
«هزینه ی امیلی خیلی کم تر از هزینه ی یک بچه است با تمام مخارج دانشگاه و...» خانم کریم آن قدر ذوق زده بود که صفحات طولانی قرارداد را نخوانده امضا زد. آقای کریم که اقتضای شغلش مطالعه ی اوراقِ این جوری است وقتِ بیش تری گذاشت. شرکت تعهد داشت ریپلی لوکس ِ امیلی دیکینسون را ظرف ِ سی روز تحویل بدهد، با شش ماه خدمات پس از فروش.
فروشنده با لحنی دوستانه و محتاط گفت: «متوجه هستید، خانم و آقای کریم، که بدلی که خریدید دقیقا عینِ اصلیش نیست.»
خانواده ی کریم خواستند نشان بدهند آن قدر هم احمق نیستند، با خنده گفتند: «البته.»
فروشنده ادامه داد: «آخه بعضی خریدارا با این که همه چیز رو براشون توضیح می دی، اصرار دارن همون آدمه رو می خواستن و بعد که می بینن این طوری نیست میان پول شون رو پس بگیرن.»
خانم و آقای کریم گفتند: «ما نه، ما که احمق نیستیم.»
«از نظر تکنیکی، ریپلی لوکس درواقع مانکنی ست با طراحی دقیق که برنامه ریزی کامپیوتری شده تا عصاره ی شخصیتِ اصلی باشه. انگار ذات اون آدم، انگار روحش باشه که از بدنِ اون موجود بیرون کشیده ن و دوباره در یک محیط تازه بر جسم ریپلی لوکس سوارش کرده ن، البته اگر به این چیزها اعتقاد داشته باشین. تصور می کنم شما راجع به دستاوردهای خارق العاده ی ما برای بیش ترکردن عمرِ این آدم ها خونده ین، مثلاً در مورد موتزارت که جوون مرگ شد. ما ریپلی لوکس ِ موتزارت رو با عمری طولانی تر و امیدِ خلق آثار بیش تر ساختیم. این ریپلی لوکس ِ امیلی دیکینسونِ شما درواقع شبیه سازیِ امیلی دیکینسونِ تاریخیه و البته خیلی پیچیده تر از شخصیت اصلش. هر کدومِ این بدل ها خیلی زیاد با اون یکی فرق داره و غیرقابل پیش بینی یه اما نباید از ریپلی لوکس ِ خودتون انتظارِ رفتار یه انسان واقعی رو داشته باشین. چون همون جور که تو قرارداد خوندین و می دونین، بدل های اعلا فاقد جهاز هاضمه یا اندام تناسلی یا خون، یا حتا یه قلب گرم تپنده ن. ناامید نشین، اون ها طوری برنامه ریزی شده ن که می تونن درست شبیه نسخه ی اصلی خودشون به محیطِ جدید پاسخ بدن البته ساده ترن. بعضی هاشون از بقیه سازگارترن، خونه با خونه فرق داره. همون طور که می دونین، حکومت ایالات متحده ی امریکا استفاده از ریپلی لوکس ها خارج از حریم خونه رو ممنوع کرده، این جوری نکنن ممکنه یه مسابقه ی بوکس ببینیم بینِ جک دمپسی و جک دمپسی یا یه مسابقه ی بیس بال باشه بینِ دو تیم، همه بیب روث. ورزشکارای مرد با این که چندان مناسبِ خونه نیستن و صاحبا حق ندارن اون ها رو بیرون ببرن، جزو پرفروش ترین های ما بودن اما این ها هم مثل سگ های دالماسی و تازی و شکاری به ورزش ِ روزانه احتیاج دارن و خُب متاسفانه همین مشکل درست می کنه ولی شاعر شما ایدئاله، ظاهرا امیلی دیکینسون هیچ وقت بیرون نمی رفته. به انتخاب عاقلانه ی شما تبریک می گم.»
خانم و آقای کریم منگ تر از آن بودند که همه ی حرف های فروشنده را دنبال کنند ولی با او دست دادند. تشکر کردند و آماده ی رفتن شدند. تصمیمی به این مهمی را در زمانی به این کوتاهی گرفته بودند. در ماشین موقع برگشت به گلدرزگرین، زن از فرط شادی به گریه افتاد. شوهر دو دستی چسبیده به فرمان، به روبه رو خیره بود و سعی می کرد از فکر و خیال کاری که کرده بود بیرون بیاید. این چه کاری بود؟

زن به پیشواز ِ مهمان برجسته شان، یک جلد دیوان کاملِ اشعار امیلی دیکینسون و چند جلد زندگی نامه خرید، و کتاب عکس بزرگی با عنوان خانواده ی دیکینسون در آمرسِت ولی بیش تر اوقات بی حوصله تر از آن بود که جاگیر شود و بخواندشان، مخصوصا که خواندن اشعار کوتاهِ ثقیل و چیستان مانند خیلی سخت بود. طبقِ چیزی که در دفترچه ی راهنمای ریپلی لوکس نوشته بود تا مانع خرابی مکانیکیِ بدل در شرایط رطوبت یا خشکی هوای شدید شود، خودش را صرفِ آماده کردنِ «محیطی با شرایط مناسب آب وهوایی» کرده بود. از مغازه های عتیقه فروشی چند اثاثیه ی قدیمی آن دوران را خرید که به اتاق خوابِ شاعر شباهت داشتند. یک تختِ چوب ماهونیِ پایه چنبری ۱۸۵۰ که آن قدر باریک بود شبیه بچه تخت بود، لحاف قلاب دوزِ عاجی رنگ و بالش پرِ غاز. یک میز چهارکشویی چوب افرای خوب صیقل خورده، یک میز تحریر کوچک و میزهای هماهنگِ دیگری که زن روی همه شان شمع گذاشت. دوتا صندلی پشت صاف با تشکچه های خوش بافت هم پیدا کرد و پرده های غبارگرفته ی سفید ارگاندی برای آویزان کردن از سه پنجره ی اتاق، کاغذ دیواری بژ با نقش های ظریف و یک چراغ نفتی با حباب شیری متعلق به حدود ۱۸۶۰. امید چندانی به بازسازی عینی قاب های پرتره ی روی دیوارهای اتاق امیلی که احتمالاً اجدادش بودند نداشت، جایش پرتره هایی از چند نجیب زاده ی ناشناس قرن نوزدهم اما همان قدر خیره سر و متفکر و خیالی را آن جا آویزان کرد. پرتره یی از مادربزرگ لومیسش هم که سال ها پیش مرده بود بین آن ها گذاشت. وقتی سرانجام اتاق کامل شد و شوهر برای ابراز تعجب سررسید، زن پشت میز تحریر خیلی کوچک و عملاً بی استفاده کنار پنجره ی خیس از سیلابِ آفتاب بهاری نشست، خودکاری برداشت و منتظر الهام شاعرانه ماند.
«لب می زنم به ساغری...»
اما هیچ چیز دیگری نیامد، فعلاً.

نظرات کاربران درباره کتاب شب‌های وحشی

عالی حتما بخونید
در 1 سال پیش توسط mah...667