فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه پدری

کتاب خانه پدری

نسخه الکترونیک کتاب خانه پدری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانه پدری

کنار مرد روی زمین نشستم و به دیوار حسینیه تکیه دادم. چند دقیقه‌ای چپ چپ به کبریت و سیگارم نگاه می‌کرد. هر چه تعارف کردم سیگار برنداشت. شهری‌ها چقدر بدبخت تشریف دارند که سیگار تعارفی‌شان را هم در روستا پس می‌زنند. همین‌طور سیگار می‌کشیدم و به چشمۀ پرآبی که روان بود، نگاه می‌کردم. چند متر پایین‌تر زنان را در حال شستن لباس و کاسه و بشقاب کنار همین چشمه دیده بودم و البته بعدها دانستم اموات را هم با آب همین چشمه شست‌وشو می‌دهند. بی‌مقدمه نمی‌شد به سراغ شاه‌ماهی رفت. سر صحبت را از وضعیت روستا باز کردم؛ از عمران و آبادانی و مشکلات بی‌شماری که اهالی با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. خود را یک خبرنگار روستازاده از دهات‌های اطراف معرفی کردم که قلبش برای روستا و مردم نجیبش می‌تپد و دوست دارد برای هم‌ولایتی‌هایش کاری بکند. با این اظهار همدردی که کردم علی آقا نرم شد و لب به سخن گشود. گیج و منگ به علی آقا نگاه می‌کردم. خدای من! این به چه زبانی صحبت می‌کند؟!

ادامه...

بخشی از کتاب خانه پدری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شاه ماهی

پاچنار

به عرض رئیس و آقای خودم می رسانم در اولین قدم برای شناخت شاه ماهی می بایست راهی محله «پاچنار» تهران می شدم. درست است که محل سکونت شاه ماهی در «شمیران» است، ولی او در پاچنار بزرگ شده و با زشت و زیبای دنیا آشنا شده است.
پیش از سر زدن به پاچنار، ناگزیر بودم به زادگاه اجداد شاه ماهی بروم. پدر شاه ماهی یکی از بزرگان روستای «اورازان» بوده است. روستایی نزدیک تهران که مردمش از سادات هستند و پدر شاه ماهی «سید احمد طالقانی» از علمای بنام این دیار بوده است.
صبح زود بار و بندیل بستم و با ماشین «واکسال» سازمان، عازم اورازان شدم. روش کاری که برای این پرونده انتخاب کرده ام، نخستین بار است که در ایران عملیاتی می شود. به فرموده استادم «سر چارلی» این روش در سرویس خارجی بریتانیا «ام ای ۶» به شیوه هرمی معروف است.
برای شناخت سوژه باید از قاعده هرم و از پایین ترین سطح، کار گردآوری اطلاعات را آغاز کرد و به تدریج و با حوصله پیش رفت و قدم به قدم با جریانات و اشخاص مهم و تاثیرگذار بر زندگی سوژه آشنا شد و سرانجام به راس هرم رسید. با این روش از تمام زوایای پیدا و پنهان سوژه آگاه می شویم و به دقت می توانیم حرکت بعدی سوژه را حدس بزنیم و برای برخورد با او بهترین تصمیم را بگیریم. اگر این روش در مورد شاه ماهی جواب بدهد که من خیلی به آن امید وار هستم، در سیستم تحقیقات و شناسایی سوژه های سازمان، تحولی صورت می گیرد و بعد از این همکاران مشت های خود را بیهوده در هوا نمی زنند.
نزدیک ظهر به روستای اورازان رسیدم. از خرابی راه و جاده خاکی حرفی نمی زنم و همین که مجبور به قاطرسواری و رد شدن از پل چوبی زوار دررفته نشدم، خداوند را شکر کردم.
اورازان بر فراز تپه ای بنا شده است. در میان کوه ها محصور است و با ورود به آن حس رازآلودی به انسان دست می دهد. خانه ها مسلط بر هم هستند و روستا پستی و بلندی بسیاری دارد. در بدو ورود کوچه های کثیف و بوی تند پهن و پشکل به استقبالم آمدند. کتم را روی دستم انداختم و با گام های بلند به سوی مرکز روستا رفتم. به طور معمول دهات های ایران میدانگاهی دارند که مرکز روستا را شکل می دهد. مسجد، بقالی، حمام، خرازی و مدرسه معمولاً در همین بخش واقع شده اند. قهوه خانه و گاراژ را از قلم انداختم، که البته منظور از گاراژ محل سوار و پیاده شدن اهالی از ماشین است.
در راهی که به طرف میدانگاهی کشیده شده بود، یک امام زاده یا به قول شاه ماهی معصوم زاده ای را دیدم. حمل بر خودستایی نباشد، اکثر کتاب های شاه ماهی را خریده ام و وقت و بی وقت آن ها را می خوانم. مردک یک چمدان کتاب نوشته است. در راه دو تا سگ دنبالم افتادند. کرک وپر یکی از سگ ها ریخته بود و خیلی زشت بود. بدبختانه از کودکی از سگ می ترسم و متاسفانه برای درمان این بیماری هیچ غلطی نتوانسته ام بکنم. چوبی برداشتم و قدم هایم را تند کردم. شانس آوردم و خیلی زود سر از مرکز روستا درآوردم. با دیدن آمد و شد روستاییان خیالم از بابت سگ ها آسوده شد و نفس راحتی کشیدم.
بیشتر مردان اورازان پیراهن کرباسی بر تن داشتند و یک قبای بلند سه چاک روی آن پوشیده بودند. زنان هم چارقد بر سر بودند. ریش بلند مردها را فراموش کردم بنویسم. چند نفر آفتاب نشین به دیوار کاهگلی و شکم داده حسینیه روستا تکیه داده بودند و چپق می کشیدند. باید یک نفر را نشان می کردم و نزدش می رفتم. شکارم را پیدا کردم؛ مرد میانسال چهارشانه ای با ریش جوگندمی. یک نخ سیگار از پاکت اشنو بیرون کشیدم و بین دو انگشت دست چپم گذاشتم. سلام بلندبالایی دادم و درخواست آتش کردم. چشم حضرت اجل روز بد نبیند، سیگار را می خواست با سنگ چخماق روشن کند. دست توی جیب کتم کردم. جعبه کبریت را درآوردم و عذرخواهی کردم. کنار مرد روی زمین نشستم و به دیوار حسینیه تکیه دادم. چند دقیقه ای چپ چپ به کبریت و سیگارم نگاه می کرد. هر چه تعارف کردم سیگار برنداشت. شهری ها چقدر بدبخت تشریف دارند که سیگار تعارفی شان را هم در روستا پس می زنند.
همین طور سیگار می کشیدم و به چشمه پرآبی که روان بود، نگاه می کردم. چند متر پایین تر زنان را در حال شستن لباس و کاسه و بشقاب کنار همین چشمه دیده بودم و البته بعدها دانستم اموات را هم با آب همین چشمه شست وشو می دهند.
بی مقدمه نمی شد به سراغ شاه ماهی رفت. سر صحبت را از وضعیت روستا باز کردم؛ از عمران و آبادانی و مشکلات بی شماری که اهالی با آن دست و پنجه نرم می کنند. خود را یک خبرنگار روستازاده از دهات های اطراف معرفی کردم که قلبش برای روستا و مردم نجیبش می تپد و دوست دارد برای هم ولایتی هایش کاری بکند.
با این اظهار همدردی که کردم علی آقا نرم شد و لب به سخن گشود. گیج و منگ به علی آقا نگاه می کردم. خدای من! این به چه زبانی صحبت می کند؟! لهجه عجیب و غریبی داشت به طوری که متوجه معنی بیشتر کلماتی که به کار می برد نمی شدم. خواهش کردم شمرده شمرده حرف بزند. علی آقا دست وپا شکسته از مشکلات و کمبودهای روستا می گفت. نیاز به توضیح واضحات نبود و با چشمان خود می دیدم که اوضاع از چه قرار است. راستش از همان بدو ورود به اورازان، از دیدن وضع اسفناک روستا خیلی توی ذوقم خورد. زبانم لال، نمی خواهم خدمات شایان شاهنشاه آریامهر و پدر فقیدشان را زیر سوال ببرم، ولی هنگامی که به اورازان پا گذاشتم، حس کردم در دوران قاجار ملعون زندگی می کنم. کجا را مثال بزنم که برای حضرت اشرف ملموس باشد؟ باز صد رحمت به این فیلم هایی که کارگردان های آلامد از روستا می سازند. همین قدر عرض کنم در این منطقه برای درمان بیماران، از آب رودخانه ای به نام شاهرود استفاده می کنند.
حضرت آقا! در اورازان از آب لوله کشی، درمانگاه، ژاندارمری، برق، مدرسه و هر چه رنگ و بوی شهر و شهرنشینی داشته باشد، خبری نیست. نام کود شیمیایی و تراکتور و اصلاح بذر اصلاً به گوش مردم نخورده است و در کل زندگی و معیشت بسیار سختی دارند.
با دیدن شرایط نابسامان اورازان بلافاصله به یاد انقلاب سفید افتادم و به دوراندیشی شاهنشاه آریامهر درود فرستادم. با اجرایی شدن همه بندهای انقلاب شاه و ملت، خرابه های ایران هم گلستان می شود. اگر در بعضی از نقاط کشور آثاری از ویرانی و زشتی هست، به خاطر بی لیاقتی دولتمردان است. وظیفه ما چاکران است که هر چه زودتر کمر همت برای آبادی کشور ببندیم و یک مملکت نمونه بسازیم.
بد نیست از فرصت استفاده کنم و پیشنهادی بدهم. به نظرم جا دارد دولت محترم برنامه ای ترتیب دهد و مخالفان اصلاحات اراضی را با هزینه دولت به دهات های نزدیک پایتخت بفرستد تا روستاهای مخروبه را ببینند و از مخالفت بدون دلیل و منطق با این قانون راهگشا، دست بردارند.
از علی آقا که در این گرمای تیر ماه ژاکتی پشمی پوشیده بود، خواهش کردم از آخوندهای بنام روستا برایم بگوید. او اول از همه نام سید احمد طالقانی پدر شاه ماهی را به زبان آورد و از دیانت و کرامات او بسیار تعریف و تمجید کرد.
با شنیدن سخنان علی آقا درباره پدر شاه ماهی و سابقه خانوادگی او علامت سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود، بزرگ و بزرگ تر شد. فرزند یک خانواده اصیل روحانی چگونه تبدیل به یک عنصر سیاسی چپی و یک منورالفکر بی دین می شود. از این بدتر؛ روشنفکری که همه عمرش با ملحدان، سیاسیون و سوسیالیست ها طی شده است، چه می شود که فیلش یاد هندوستان می کند و سر از بیت خمینی درمی آورد. آیا رفتن به عربستان، زیارت خانه خدا و نوشتن نامه از مکه به خمینی و بیعت کردن با او اتفاقی بوده یا ریشه در اتفاقاتی دارد که سازمان امنیت از آن بی خبر است.
در همین ابتدای کار باید به اطلاع سرور خودم برسانم، چرخش شاه ماهی از الحاد به سنت و مذهب برای حقیر امری مسلم است. برای این تغییر و تحول عمیق روحی و رفتاری نشانه های بسیاری هست که بهترین نمونه آن نامه شاه ماهی به خمینی است. این حقیر با اتکا به شم امنیتی و تجاربی که اندوخته است، این اتفاق را یک امر تاکتیکی و مقطعی نمی داند و شاه ماهی را در تصمیمی که گرفته مصمم می بیند. مشکلی که در این میان آزاردهنده است، درک ماهیت این دگرگونی است و از این سخت تر شرح و وصف این تصمیم بزرگ به صورتی باورپذیر و قابل هضم برای مقامات بلندپایه است. این کمترین، با همه بی سوادی اش خوب می داند در امر حکومت، سخنان دلی و احساسی پشیزی نمی ارزد و ادعاها باید از روی دلیل و برهان باشد. به قول استادم در سرویس امنیتی بریتانیا، ادعاهای طرح شده در پرونده اگر در محکمه قابل اثبات نیست، لااقل نباید از دایره فهم و عقل بشری بیرون باشد.
آنچه پرونده شاه ماهی را پیچیده کرده است، بی اطلاعی سازمان از چگونگی رخدادهاست. تنها خبر قطعی سازمان، مکاتبه شاه ماهی با خمینی است. ما از پیشینه این ارتباط خیلی نمی دانیم و نیز از چگونگی برقرار شدن این اتصال تقریباً هیچ اطلاعی نداریم. سازمان اگر نداند شاه ماهیِ گریزان از دین و از خانه پدری از روی ناچاری به دامن دین پناه آورده و یا با چشمان باز سر از خانه خمینی درآورده است، در انتخاب متد و روش برخورد با او سردرگم خواهد شد و ره به جایی نخواهد برد.
در تحلیل شخصیت شاه ماهی مسئله بغرنج از این شاخه به آن شاخه پریدن اوست. برای درک ماهیت بی قراری شاه ماهی باید راهی به زندگی پیچیده وی بیابیم. بدون آگاهی از سابقه طولانی و ممتد او در امور سیاسی و اجتماعی، نمی شود فهمید آیا مقیم این حرم خواهد ماند یا رهسپار منزل دیگری خواهد شد. اگر به پاسخ این پرسش برسیم، آن وقت است که با بریدن شاخه ای که شاه ماهی روی آن نشسته است، از بیخ و بن، کشور را از شر یک عنصر خرابکار و خاطی برای همیشه خلاص می کنیم.
سیگار سوم و چهارم هم دود می شود. درد و دل علی آقا به جاهای جالبی رسیده است. معنی حرف هایش را بهتر متوجه می شوم. اهالی روستای اورازان احترام بسیار زیادی برای پدر شاه ماهی قائل هستند و با گذشت چند سال از مرگ وی هنوز داغدارش می باشند. علاقه زیاد مردم به پدر شاه ماهی نباید ما را فریب دهد و گمراه کند. شاه ماهی که فرزند ناخلفی است، از محبت اورازانی ها بهره و سهم زیادی ندارد و آن ها با گوشه و کنایه از او یاد می کنند. البته حرمتش را نگه می دارند و علیه او سخن درشت نمی گویند. حشر و نشر با بی خداها و ترویج افکار مادی گراها یکی از دلایل دور شدن روستاییان از شاه ماهی است که جسته و گریخته درباره الحاد او خبرهایی شنیده اند. آنچه دل مردم را سخت به درد آورده است و آن ها با چشمان خود دیده اند، بی حجابی زن شاه ماهی است که با کت و دامن در اجتماع ظاهر می شود و آبروی مسلمانان را می برد. این رفتار زننده از زوجه یک آقازاده به هیچ وجه پذیرفته نیست و همین رفتار و اعمال شنیع باعث مرگ آقا شده است. او از غصه پسرش که با بدان نشست و برخاست کرده است، دق کرده و مرده است.
شاه ماهی این اواخر در اورازان کمتر دیده شده است و مردم بابت این اتفاق خوشحال هم هستند. حجاب و پوشش سیمین دانشور تاثیر منفی بر زنان و دختران می گذارد و آن ها را از راه به در می کند. به مرد ساده دل روستایی گفتم: «شاه ماهی درباره روستای پدری اش جزوه ای نوشته و چاپ کرده است.» علی آقا گفت: «این خبر را نشنیده ام و اهمیتی هم برایم ندارد.»
شاه ماهی به اتفاق برادرش «شمس آل احمد» در گذشته زیاد به اورازان می رفته و همیشه کاغذ و قلمی در دستش بوده است. سفر به اورازان باید مربوط به وقتی باشد که او درباره روستا تحقیق می کرده است.
علی آقا اصرار داشت برای ناهار من را به خانه ببرد. تشکر کردم و از او جدا شدم. قول گرفت اگر شب ماندنی شدم حتماً در خانه اش که پشت حمام است، اقامت کنم.
پرسان پرسان رفتم و به خانه پدری شاه ماهی رسیدم. خانه آبرومندی است. می خواستم در خانه را بزنم و به بهانه ای داخل خانه بشوم و فضای خانه را ببینم. دیدم این عمل شرط عقل نیست و ممکن است شک برانگیز باشد. چند ساعت چرخیدن در یک روستای کوچک با سر و وضع من به اندازه کافی حساسیت برانگیخته بوده است. دوست داشتم از کم و کیف مکتب خانه روستا هم مطلع شوم؛ گفتند: «آشیخ سر زمین است و کشاورزی می کند.»
با غروب آفتاب ناگزیر به ترک اورازان شدم. با این سفر یک روزه از یک مسئله خیالم راحت شد و دانستم که شاه ماهی در اورازان جایی ندارد و در این آبادی خیلی نباید پی ردی از او بگردم.
هر قدر فکر کردم دیدم اگر شب را این جا بمانم، بی برو و برگرد سکته می کنم. اگر لازم باشد بارها سفر به اورازان و گذر از راه مال رو و پیچ در پیچ را به جان می خرم، اما شب نمی مانم.
بعد از تنظیم یادداشت ها و یک استراحت کوتاه، دریافتم دستم پر است و حالا می توانم برای ادامه کار به پاچنار بروم. یک پاچنار، یک مسجد لباسچی و یک سید احمد طالقانی. با این که به قول مومنان دست آقا از دار دنیا کوتاه شده است، اسمش به نیکی برده می شود و خوبی هایش نقل همه محافل است.
دیدن جایگاه بلند پدر شاه ماهی در جنوب تهران برایم اصلاً عجیب نبود، در اورازان فهمیده بودم که سید احمد طالقانی یک آخوند معمولی نبوده و نفوذ زیادی داشته است. سایه او بر محله پاچنار، سیروس، خیام و همه جنوب شهر گسترده بوده و سخنانش همه جا خریدار داشته است. کلام نافذ او، از بزن بهادرهای محل تا کارمندان و نان خورهای دولت را پای منبرش می کشانده است و الوات هم در تیررس جذبه و هیمنه او بوده اند. او بر سر آن ها آب توبه می ریخته و با خودش به مکان های مذهبی و شهرهای زیارتی می برده و به اصطلاح آدم شان می کرده است.
درباره شاه ماهی خودم را به جهالت مطلق زدم و سر صحبت را با بقال، نانوا، سلمانی و خیاط باز کردم. با شنیدن سخنان همسایه ها و مریدان درباره شاه ماهی و خانواده اش باورم شد که دانسته هایم از وی خیلی کم است. بسیاری هنوز او را ملحد و خارج از دین می دانند. آن ها که زرنگ تر و دنیادیده تر هستند، متوجه تغییرات روحی او شده اند و می گویند سرش به سنگ خورده است. دلیلی که می آورند، رفتن به حج و سر زدن مکرر او به خانه پدری اش است. شاه ماهی رابطه گرمی با مادرش دارد و بعد از فوت پدرش بیشتر به خانه پدری می آید و به مادرش رسیدگی می کند. شاه ماهی مرد خانواده دوستی است و به اندازه وسعش که کم هم نیست از خانواده و فامیل دستگیری می کند. یکی از ویژگی های خودش و زنش، پیگیری تحصیل فرزندانِ آشنایان است و به خصوص برای ادامه تحصیل دخترها خیلی تلاش می کنند. همسایه ها از رفت و آمد شاه ماهی و زنش به خانه پدری داستان های شنیدنی زیادی دارند. در ایام جوانی هرگاه شاه ماهی و زنش به خانه پدری رفتند، سر کوچه منتظر می شدند تا یکی از اهل خانه، چادری بیاورد تا سیمین دانشور بر سر بیندازد.
ملاحظه می فرمایید قربان؟ این اخبار است که مخ انسان را فلج می کند. روشنفکری که ریشش را شش تیغه می تراشد، کراوات می زند و با زنان مکشفه بگو و بخند دارد، آنچنان نامه ای از عربستان به خمینی می نویسد. برای تبلیغ مذهب شیعه دل می سوزاند و وعده نوشتن جزوه ای درباره خیانت و خباثت روشنفکران را می دهد. به قولش هم به خوبی عمل می کند و با نوشتن کتاب خدمت و خیانت روشنفکران تشت رسوایی شان را از بام بر زمین می افکند.
محله پاچنار، «عودلاجان»، «باغ ملی»، «دروازه غار» و حتی تا اطراف «کاروانسرای دوقولوی» قدیمی را زیر و رو کردم و بالاخره به آنچه می خواستم، رسیدم. خیلی اتفاقی سر از یک صحافی درآوردم. به جان عزیز آقای خودم، در این چند ساعت عرق ریختن و دوندگی، تشنگی ام را فقط با شیر آب منازل اعیانی که بیرون خانه هم یک شیر آب برای خلق الله می گذارند، رفع کردم و پا داخل هیچ کافه و پیاله فروشی نگذاشتم.
عرض می کردم... پیرمرد صحافی را روبه روی باغ ملی یافتم که خاطرات زیادی از دوران جوانی شاه ماهی در سینه داشت و با گذشت سال ها هنوز به او بی علاقه نبود. به پستوی صحافی خزیدم و گوش جان به سخنان صحاف روشن ضمیر سپردم. مشکلی که این جا به آن برخوردم شبیه همان مسئله ای بود که با علی آقا در اورازان داشتم، فقط جنس مشکل فرق داشت. صحاف تقریباً کر بود و من مجبور بودم صدای بلند او را تحمل کنم. پیرمرد بینوا طاقت دوری ام را هم نداشت! و چهارپایه اش را به پیت نفتی که روی آن نشسته بودم، چسبانده بود. با اینکه سواد مدرسه ای نداشت، ولی سرد و گرم چشیده بود و فراز و نشیب شاه ماهی را هم دیده بود. برای اینکه پیرمرد را سر حرف بیاورم، صحبت از شیطنت های جوانی کردم و بحث را به «قلعه» کشاندم و گفتم چرا در قدیم به قلعه می گفتند «قلعه زاهدی». از پیرمرد انکار و از من اصرار که می خواهم بدانم «نجیب خانه» به کجا می گفتند. طفلک از خنده روده بر شده بود و مرتب روی پایش می زد. سر ذوق که آمد، لب به سخن گشود و بخشی از اسرار زندگی شاه ماهی را برملا کرد.
می دانم خواندن خاطرات پیرمرد صحاف از قلم ابتر این حقیر لطف چندانی ندارد، ولی آیین نامه مکاتبات اداری تاکید دارد گزارش های سازمانی با ادبیات یک دست نوشته شود و به استحضار برسد. در لابه لای خاطرات صحاف، نقطه نظرات این کمترین هم آمده است که پیشا پیش بابت تحلیل های آبکی هم پوزش می خواهم.
پدر شاه ماهی که از کنار لات های چاله میدان هم بی تفاوت نمی گذشت، با تعلیم و تربیت پسرش هم باری به هرجهت برخورد نکرد و او را به فراگیری علوم دینی ترغیب کرد. شاه ماهی در اوج جوانی عازم نجف شد که در معیت برادر بزرگترش درس دین بخواند. برادری که نماینده عالی رتبه مرجع بزرگ شیعیان در مدینه شد و همان جا به طرز مشکوکی از دنیا رفت. اقامت شاه ماهی در نجف طولانی نمی شود؛ در سرش هوای سفر به لبنان می افتد، اما راهی وطن می شود.
سرورم به خوبی می داند ایران در دهه ۲۰ شمسی با آغاز سلطنت محمدرضا شاه آریامهر شرایط نوینی را تجربه می کرد. در آن سال ها با توجه به رافت و عطوفتی که اعلیحضرت به آحاد ملت ایران دارند، انجام اعمال و برنامه های مذهبی رواج یافت و دولت مثل سابق از برپایی تکایا و راه اندازی دسته جات سینه زنی ممانعت نمی کرد. البته رضا شاه کبیر با دین و آیین مخالفتی نداشت و بنا به مصالحی با برگزاری این برنامه ها مخالف بود.
در آن ایام مراسمی چون «شله پزی»، «شاخ حسینی»، «تعزیه»، «زنجیرزنی»، «قمه زنی» و «قفل بندی» رواج یافت و حتی نسبت به گذشته رونق عزاداری ها خیلی بیشتر شد. مجوز سفر به عتبات عالیات صادر شد و هزاران نفر بر سروسینه زنان عازم کربلا و نجف شدند. همزمان با رواج این برنامه ها، مدتی بود افکار نو و مترقی هم در کشور تبلیغ می شد و نزد جوانان، به خصوص دانشگاهیان مشتریان زیادی برای خودش دست و پا کرده بود. اندیشه و فکر، سریع منتقل می شود و هیچ سد و مانعی جلودارش نیست. افکار روشنفکرانه نیز از این قاعده مستثنیٰ نبود و طوفان نظریات اندیشمندان اروپا در کوچه پس کوچه های پاچنار وزید و خانه آقا سید احمد طالقانی پدر شاه ماهی را هم درنوردید.
دارالفنون چشم و گوش شاه ماهی را باز کرده بود و سر و گوش وی می جنبید. او از تعصبات خشک و سخت گیری های پدر دل خونی داشت و به دنبال دریچه ای تازه بود. شاه ماهی خسته و گریزان از رفتار خشک مقدس ها به پیشواز سوغات غرب رفت و شیفته مرام و مسلک آزادیخواهان شد.
این رخداد را بسیاری از جوانان آن دهه درک کرده اند، ولی شاه ماهی یک تفاوت عمده با سایر روشنفکران داشت و دارد. وی علاوه بر این که شاخک های حساسی دارد، مرد عمل است و خودش را با مطالعه صرف مشغول نمی کند. از نوجوانی کارکرده و کارآزموده شده است. او برق کشی، ساعت سازی و خیلی کارهای دیگر را تجربه کرده است. روزها کار کرده و شبانه در دارالفنون درس خوانده و دیپلم گرفته است.
شاه ماهی به خواندن کتاب و مقاله های روشنگرانه اکتفا نکرد و خیلی زود دست به کار شد و با یارگیری از جوانان و دانشگاهیان مستعد، «انجمن اصلاح» را بنا نهاد. موسسان انجمن اصلاح، «امیرحسین جهانبگلو»، «رضا زنجانی»، «علی نقی منزوی» و تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران بودند.
سرورم بهتر از حقیر می دانند، رفرم یا رفرماسیون به معنای زدودن و پیرایش دین، مرام سیاسی و یا مکتب اجتماعی از انحراف و آلودگی هایی است که به مرور زمان دچار آن شده است. این جوانان خرافات را عامل بدبختی ملت می دانستند و هدف شان خرافه زدایی از چهره دین بود. از اهداف دیگر این جمع، سازگاری دین با علوم جدید بود. این ها به نوعی دنباله رو افکار «سید جمال الدین اسدآبادی» بودند که مشکلات مسلمانان را در اسلام جست وجو نمی کرد. به اعتقاد او، ذات اسلام از هر عیب و زشتی دور است و همه ضعف ها و نقصان ها در مسلمانی ماست.
انجمن اصلاح مخاطب عام داشت و در محل انجمن که در خیابان امیریه تهران، کوچه انتظام بود، به صورت رایگان به علاقه مندان، زبان فرانسه و زبان عربی آموزش می داد و برنامه های فرهنگی زیادی داشتند.
شاه ماهی در مجموع آدم بسیار زبل و زرنگی است و این روحیه را تا به امروز هم حفظ کرده است. او با اینکه همیشه کار تشکیلاتی و جمعی کرده، ولی گوشه چشمی هم به فعالیت های فردی داشته است. همین خصلت او را واداشت در بحبوحه فعالیت های اجتماعی در یک اقدام انقلابی دست به ترجمه و انتشار کتاب التنزیه لاعمال الشبیه «سید محسن امین عاملی» بزند.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه پدری