فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سینمای طبیعی

کتاب سینمای طبیعی

نسخه الکترونیک کتاب سینمای طبیعی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سینمای طبیعی

این داستان‌ها در خلال سال‌های هفتاد تا نود میلادی به نگارش درآمده‌اند و در سال ۲۰۰۱ بعد از تصحیح دوباره با همکاری انتشارات فلترینلّی به چاپ رسیده‌اند. سینمای طبیعی عصاره‌ی بیست سال داستان‌نویسی چلاتی است و از این حیث اثر شاخصی به‌حساب می‌آید چرا که شناختی تاریخی از ادبیات او به‌دست می‌دهد. این مجموعه شامل سه داستانِ «چه‌گونه پایم به خاک امریکا رسید»، «دیگه از بهشت خبری نیست» و «اخباری برای دریانوردان» است. هر داستان در زمان خود در مجلات گوناگونی به چاپ رسیده و مورد استقبال جامعه‌ی ادبی روز ایتالیا قرار گرفته است. با وجود دشواری‌ها و محدودیت‌های حاکم بر جهان ترجمه در ایران، که عمیقا با جهان‌بینیِ انسان‌مدارانه و پرشور ادبیات ایتالیا منافات دارد، کماکان سعی بر این بوده داستان‌ها از سه دوره‌ی مختلف کاری چلاتی انتخاب شود تا دگرسانیِ اندک اما محسوس زبان روایی نویسنده و گرایش توصیفات به شعروارگی به‌وضوح قابل ردگیری باشد. هر سه داستان از اسلوب فرمی و زبانیِ همسانی تبعیت می‌کند. استفاده از تکنیک نقل قول برای روایت داستان، بهره‌جویی از توصیفات صریح، موجز و عکس‌واره، آشفتگیِ عامدانه‌ی زمان افعال و اصرار راوی بر تکرار کلمات و عباراتی مشخص از وجوه اصلی این سه روایت به‌شمار می‌آید.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سینمای طبیعی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

جانّی چلاتی، نویسنده، مترجم و زبان شناس برجسته ی ایتالیایی در سال ۱۹۳۷ در سوندریو متولد شد. علاقه ی بی حدش به ادبیات او را به تحصیل در رشته ی ادبیات انگلیسی واداشت و با پایان نامه ای با موضوع بوطیقای روایت در آثار جیمز جویس از دانشگاه بولونیا فارغ التحصیل شد. در سال های واپسین، چلاتی با مجلات بسیاری چون لینگوا استیله(۱)، ایل ورّی(۲)، ایل کافه(۳)، کویندیچی(۴) و سیگما(۵) همکاری کرد و بعدتر با برگرداندن آثار شاخصی چون مصاحبه با پروفسور Y اثر لوئی فردیناند سلین و آثار ویلیام گرهاردی و عناوین برجسته ای از ادبیات کلاسیک انگلیس ازجمله معاند اثر جاناتان سوئیفت و بارتلبیِ محرر اثر هرمان ملویل به طور جدی پا به عرصه ی ترجمه گذاشت. در سال ۱۹۷۱ چلاتی اولین رمان خود کمدی ها(۶) (با پیش گفتاری از ایتالو کالوینو) را با نشر اِاینائودی به چاپ رساند و به فاصله ی کمی از آن ماجراهای گویتزاردی(۷) در ۱۹۷۲، گروه آه کشان(۸) در ۱۹۷۶ و سالنامه ی بهشت(۹) در ۱۹۷۸ را منتشر کرد. آثاری که با معرفی نوعی هنجارشکنی ساختارگرایانه در تلاش بودند تا ادبیات روز ایتالیا را از قراردادهای زبانیِ بورژوازی نجات ببخشند و تعریف بدیعی از واقعیت جاری به دست دهند.
چلاتی در طول سال های تدریسش در دانشگاه کرنل نیویورک، مقالات و متون تحلیلیِ متعددی به نگارش درآورد. مجموعه ی این آثار بعدها در مجلدی تحت عنوان داستان های غربی(۱۰) منتشر شد. وی بعد از چند سال اقامت در امریکا، تصمیم گرفت بار دیگر به بولونیا بازگردد و ریاست کرسی ادبیات انگلیسی زبان دانشگاه بولونیا را برعهده گیرد. چلاتی در سال های حضورش در دامس (کارگاه مطالعات تطبیقی هنر، موسیقی و ادبیات نمایشی که در سال ۱۹۷۰ در دانشکده ی ادبیات و فلسفه ی دانشگاه بولونیا پایه گذاری شد)، به تحقیق و تتبعات جامعی در حوزه ی ادبیات اروپا می پردازد. مطالعاتی که ترجمه های درخشان او از آثار جیمز جویس، مارک تواین، رولان بارت، جوزف کنراد و سلین (دسته ی دلقک ها و پلِ لندن) را به دنبال دارد. چلاتی بعد از چندین سال ترجمه و پژوهش نظری، در سال ۱۹۸۵ با چاپ مجموعه ی راویان دشت(۱۱) (برنده ی جایزه ی گرینزانه کاوور(۱۲)) بار دیگر به داستان نویسی روی می آورد؛ راویان دشت آینه ای است از دگردیسیِ ادبی چلاتی و جایگزینی ادبیات طنازانه و زیاده گوی دهه ی هفتادی اش با زبانی به غایت ساده و عاری از هر آرایه و زیور ادبی. به دنبال چاپ این اثر، ایتالو کالوینو در یادداشتی از دمیده شدن روحی تازه در رگ های ادبیات ایتالیا می گوید و استادیِ چلاتی را در چگونگیِ بازنمایی جهانِ مرئی می ستاید. چلاتی در راویان دشت سعی دارد تا با به کارگیریِ کم ترین کلمات و ساده سازی وجوه زبان روایی، به موجزترین و صریح ترین شکل ممکن داستان سرایی کند. صراحت لحن، به کارگیری جملات کوتاه و عریان کردن متن از هرگونه آرایه ی لفظی و معنوی داستان های چلاتی را به عکسی بدل می کنند. گویی متن در تقلاست تا با پانهادن به وادی تصویر تمامیت خود را در قالب ایماژ به مخاطب عرضه کند و از این طریق او را نه به خواندن که به تماشای داستان وادارد. عکس وارگی داستان های چلاتی به وضوح به تاثیرات دوستی عمیقش با عکاسان مهم و جریان سازی چون گابریل بازیلیکو و لوئیجی گیرّی نیز اشاره دارد و جزء اصلی سیاق داستان نویسی او می شود. وی در این سال ها با مجلات آلفابتا(۱۳)، نووُی آرگُمِنتی(۱۴)، نووُو کرّنته(۱۵) و ایل مانیفستو(۱۶) نیز همکاری گسترده ای دارد.
چهار داستان درباب ظاهر(۱۷) کتاب بعدی چلاتی است که در سال ۱۹۸۷ منتشر شد. وی در هر چهار داستان سعی کرده تا با درهم تنیدن گمانه زنی های فلسفی و داستان سرایی مرز میان واقعیت و وهم را در تعاملات جامعه ی امروزی به چالش گیرد و لابیرنتی پرپیچ وخم از روابط و مناسبات انسان معاصر بسازد. چلاتی در سال ۱۹۸۸ به مدت یک سال به گردآوری مجموعه ای از آثار کوتاه نویسندگان مجله ی ایل مانیفستو می پردازد و آن را با همکاری انتشارات فلترینلّی و تحت عنوان راویان توشه(۱۸) به چاپ می رساند. کتاب بعدی وی به سوی دهانه ی رود ( ۱۹۸۹ ) به شرح سفر نویسنده در امتداد رود پو و جست وجوی دهانه ی رود با ارجاعاتی به گذشته و بازآفرینی یادها، خاطرات کودکی و نوجوانی نویسنده می پردازد. از ترجمه های چلاتی در خلال این سال ها می توان به آثار استاندال، جک لندن، جاناتان سوئیفت، جان پیتر هِبِل، ژرژ پِرِک، آنری میشو و فردریش هولدرلین اشاره کرد.
چلاتی نویسنده و محققی پرکار است و تتبعات او در زمینه ی بازتولید برخی از آثار ارزنده ی ادبیات ایتالیا ستودنی است. آثاری چون اورلاندوی عاشق به نثر(۱۹) (۱۹۹۴ بازنویسی اشعار متته او ماریا بویاردو به نثر)، و اجرای آتلیلیو وِ کیتو در تئاتر ریو یالیچتو(۲۰) ( ۱۹۹۶ ) که الهام بخش اثر دیگرش غزل های بادالوکو در ایتالیای امروز(۲۱) ( ۲۰۱۰ ) است همگی گواه این روحیه ی کنکاشگر و خستگی ناپذیرند. در سال های متاخر قرن بیستم، چلاتی ماجراهای افریقا(۲۲) (۱۹۹۸ـ۲۰۰۰) و مجموعه ی نه داستان گردآوری شده ی سینمای طبیعی(۲۳) ( ۲۰۰۱ ) را منتشر می کند. هر دو مجموعه از اسلوبی خاص پیروی می کنند و با تاملاتی بر زمان حالْ خاطرات پراکنده ی گذشته را به چالش می کشند.
علاقه و دلبستگی چلاتی به رسانه ی سینما ــ که در داستان هایش به روشنی احساس می شود ــ او را به درک بهتر و مستقیم این رسانه و کارگردانی آثار مستند متعددی نیز سوق می دهد که از این بین می توان به جاده ی استانیِ ارواح(۲۴) (۱۹۹۱، ۵۸ دقیقه)، جهان لوئیجی گیرّی(۲۵) (۱۹۹۲، ۵۲ دقیقه)، خانه های پراکنده، چشم اندازی از خانه هایی که فرو می ریزند(۲۶) (۲۰۰۳، ۶۱ دقیقه)، دیول کاد، زندگی، خاطرات و تصاویری از سفر سنگال(۲۷) (۲۰۱۰، ۹۰ دقیقه) اشاره کرد. وی در سال ۲۰۰۳ به ایفای نقش در فیلم مستند دنیای جدید(۲۸) اثر داویده فراریو می پردازد و با او همراه می شود تا در سفری پیش بینی نشده در امتداد رود پو به کشف زادگاه نویسنده درآیند. در این فیلم چلاتی قسمت هایی از کتاب به سوی دهانه ی رود را بلندخوانی می کند و دنیای کودکی اش را در امتداد پو باز می یابد، این بار اما با نوستالژی نهفته ای در صدایش که با مناظر پو یکی می شوند و کودکی نویسنده را به رویایی پرفراز و نشیب بدل می کنند.
پس از انتشار فاتا مورگانا(۲۹) ( ۲۰۰۵ )، قوم نگاری تباری خیالی، و موفقیت کتاب در میان جامعه ی ادبی ایتالیا، مارکو بلپولیتی شماره ی ۲۸ مجله ی ریگا را به چلاتی اختصاص می دهد. این شماره حاوی آثار منتشرشده ای از این نویسنده نیز هست. چلاتی در سال ۲۰۰۶ با چاپ زندگی چرندگان(۳۰) جایزه ی ادبی ویارجّو را از آن خود می کند. داستان های این مجموعه همراه با دیگر آثار شاخص چلاتی همگی در رسوم ایتالیایی(۳۱) در دو مجلد در سال ۲۰۰۸ به چاپ می رسند. انتشارات اینائودی در مارس ۲۰۱۳ ترجمه ی درخشان چلاتی از شاهکار جیمز جویس، اولیس، را که حاصل هفت سال کار و تلاش نویسنده است منتشر می کند. کتاب با استقبال بی نظیری روبه رو می شود و روزنامه های ایل فولیو و سوله ۲۴ از استادی چلاتی در حفظ هوشمندانه ی سمانتیک و روح تغزلی ـ آوایی کار می نویسند و چیرگی او بر هر دو زبان مبدا و مقصد را در برگرداندن تک گویی درونی اولیس، تلفیق آن با زبان شفاهی و به چالش کشیدن قابلیت های آوایی زبان ایتالیایی تحسین می کنند.
آخرین کتاب وی، مجموعه ی چهار داستان بیشه زاران عشق(۳۲) در سال ۲۰۱۳ جایزه ی کیارا را از آن خود می کند.
مجموعه ی پیش رو، حاصل ترجمه ی سه داستان برگزیده از نه داستان سینمای طبیعیِ جانّی چلاتی است. این داستان ها در خلال سال های هفتاد تا نود میلادی به نگارش درآمده اند و در سال ۲۰۰۱ بعد از تصحیح دوباره با همکاری انتشارات فلترینلّی به چاپ رسیده اند. سینمای طبیعی عصاره ی بیست سال داستان نویسی چلاتی است و از این حیث اثر شاخصی به حساب می آید چرا که شناختی تاریخی از ادبیات او به دست می دهد. این مجموعه شامل سه داستانِ «چه گونه پایم به خاک امریکا رسید»، «دیگه از بهشت خبری نیست» و «اخباری برای دریانوردان» است. هر داستان در زمان خود در مجلات گوناگونی به چاپ رسیده و مورد استقبال جامعه ی ادبی روز ایتالیا قرار گرفته است. با وجود دشواری ها و محدودیت های حاکم بر جهان ترجمه در ایران، که عمیقا با جهان بینیِ انسان مدارانه و پرشور ادبیات ایتالیا منافات دارد، کماکان سعی بر این بوده داستان ها از سه دوره ی مختلف کاری چلاتی انتخاب شود تا دگرسانیِ اندک اما محسوس زبان روایی نویسنده و گرایش توصیفات به شعروارگی به وضوح قابل ردگیری باشد. هر سه داستان از اسلوب فرمی و زبانیِ همسانی تبعیت می کند. استفاده از تکنیک نقل قول برای روایت داستان، بهره جویی از توصیفات صریح، موجز و عکس واره، آشفتگیِ عامدانه ی زمان افعال و اصرار راوی بر تکرار کلمات و عباراتی مشخص از وجوه اصلی این سه روایت به شمار می آید. او داستان را از زبان کسی نقل می کند تا مولف به مدد این راوی ناشناس به حاشیه رانده شود و به کلی از قید متن رها گردد. چلاتی در سینمای طبیعی در تلاش است سنگینیِ تحمل ناپذیرِ واقعیت را با هر مدیوم ممکن به تصویر کشد و با قلمش تصاویری سینمایی خلق کند. وی در مصاحبه ای با روزنامه ی رپوبلیکا به بهانه ی چاپ این کتاب، می گوید: «در حین نوشتن یا خواندن داستان ها، به تماشای مناظری می نشینیم، با کسانی ملاقات می کنیم، به اصواتی گوش می سپاریم: گویی ذهن سینمایی طبیعی باشد و ما را از تماشای هر فیلمی بی نیاز کند.»

چه گونه پایم به خاک امریکا رسید

جُوانّی، شخصیتی که خوب می شناسمش، برایم شرح داد چه طور در ایام جوانی برای اولین بار پا به قاره ی امریکا گذاشته است. در هواپیما، کمی پیش تر از فرود، تصمیم گرفته بود تجربیاتِ سفر به قاره ی دیگر را در نامه ای به نگارش درآورد. از بختِ موافقِ او، سفر بسیار طولانی و ماجراجویانه از آب درآمده بود. نخست با پروازِ ارزان قیمتی از انگلیس راهی شده بودند. اما هواپیمای قدیمی در اواسط مسیر دچار عیبِ فنی شد و ناگزیر شدند در ایسلند توقف کنند. توقفی که زمانش به درازا کشید. البته جوانّی از ماجرای خرابی هواپیما به هیچ وجه دلگیر نبود و داستان بلندمدت شان در ایسلند، جایی که کمابیش به مدت یک روز کامل روی نیمکتی به خواب رفته بود، ابدا آزارش نمی داد. برعکس، خیلی هم خوشحال و راضی به نظر می رسید. که اگر برنامه ی سفر درست پیش رفته بود، نامه ای که قصد نگارشش را داشت هرگز نمی توانست شروع درخشانی داشته باشد. زمانِ فرود آرام آرام نزدیک می شد. شِکوِه های هواپیمای سالخورده و چهره های نگران مسافران هر لحظه بیش تر از پیش جوانّی را به نگارش ِ تجربیاتش ترغیب می کردند. اما بعدتر، در اتوبوسی که مسافران را از فرودگاه به سمت ایستگاه مرکزی می برد متوجه شد هیچ قلم و کاغذی با خود ندارد. هم سفرانش هم پس از ۳۰ ساعت پرواز همگی در ظلماتِ اتوبوس به خوابی عمیق فرو رفته بودند و تنها جوانّی بود که به دلیل شهوتِ روایت کردنِ ماجرایِ فرود در قاره ای دیگر کاملاً بیدار و هوشیار می نمود. هرازگاهی مسافری با شنیدنِ شماره ی خیابانی که راننده فریاد می کرد از جایش برمی خاست و مثل خوابگردها در ایستگاهی از شب پیاده می شد. عاقبت جوانّی هم پیاده شد. نمی دانم چه طور اما در ایستگاهِ درست. او هم چون خوابگردی که کلمات را نمی فهمد اما به هرحال مسیر درست را پیدا می کند. ساعت حدودا سه بعد از نیمه شب بود. در ایستگاه مرکزیِ عظیم شهر هیچ تنابنده ای به چشم نمی خورد و صدای هر قدمِ جوانّی در ساختمان طنین می انداخت. حاضر بود با کمال میل در جایی اطراق کند و به تقریرِ اندیشه هایش مشغول شود. اما دریغ از قلمی برای نوشتن. هیچ نمی دانست باید به کدام سمت برود و در ایستگاه اتوبوس پورت آثوریتی هم هیچ موجود زنده ای به چشم نمی خورد تا از او اطلاعاتی در مورد مسیر جویا شود. بنابراین با چمدانِ عظیم الجثه و سنگینی ــ از آن چمدان های قدیمیِ سفت و زمخت ــ که ناچار بود به دنبال خود خِرکش کند، راهیِ بارقه ی نوری در دوردست شد.
با نزدیک ترشدن به منبعِ روشنایی سرانجام به ماهیتش پی می برد. نور از بارِ کوچکی متصاعد می شود که زیر طاقی واقع شده و در آن ساعتِ شب به طرز عجیبی شلوغ است. پر است از مردان سیاه پوستی که در حاشیه ی تاریک کنار ویترین ایستاده اند و با شور و حال سرگرم بحث اند. در این بین فوریتِ نوشتنِ نامه در وجودِ جوانّی هم چنان احساس می شود. ازاین رو تنها دغدغه اش این است که خودکاری پیدا کند، جایی بنشیند و همه چیز را از سیر تا پیاز به نگارش درآورد، همه چیز ازجمله تصویرِ ایستگاهِ خالی در ساعت سه بعد از نیمه شب. بعد از مدتی درنگ ــ چون آن تو همه سیاه پوست بودند ــ بالاخره تصمیم می گیرد وارد بار شود.
فضای ورودی را خوب به یاد می آورد. با چمدان عظیم الجثه اش، یکه و تنها در اعماقِ شب، بی آن که ذره ای از وضعیت سر در بیاورد. هیچ چیز با تصورات او همخوان نبود. بوی ماجرا هنگامی به دماغش خورد که خود را زیر سنگینیِ نگاه های غیردوستانه ی افراد بار احساس کرد. نگاه هایی که با بددلی براندازش می کردند. بعدها یاد گرفت باید در چنین لحظاتی کاملاً گوش به زنگ باشد. چرا که در امریکای آن روز، سیاه پوست ها دائما به دنبال برپایی فتنه بودند. به یاد می آورد که شب ها در راه بازگشت به خانه و در حین گذر از خیابان های سوت وکور شهر غالبا از پشت سر صدای نعره ای می شنید که می گفت: «هی، سفیدک، بچه سفید، اگر دلت یه گولّه نمی خواد بزن به چاک.» و او با دیدن جوانک سیاه پوستی که از قابِ پنجره تفنگی را به سمت او نشانه رفته بود به ناچار مثل برق پا به فرار می گذاشت. این ماجرا را تعریف کردم تا بهتر دست تان بیاید اوضاع و احوال امریکا در زمان ورود جوانّی به بارَک پورت آثوریتی و کمی بعد از فرودش در این قاره چه گونه بوده است.
جوانّی همین طور که چمدان گنده اش را به دنبال خود می کشد به سمت مردِ پشت پیشخوان می رود، همان که با نگاهی سنگدلانه، حقیقتا سنگدلانه و چشمانی به سیاهیِ شبق، به او زل زده است. با لکنت می گوید: «یک قهوه.» و پول قهوه را می پردازد. مرد می گوید: «Gimmi a dime‎». ظاهرا برای انعام سکه ی ۱۰ سِنتی طلب می کند. با صدایی آهسته و سرد. افسوس که جوانّی آن سکه را ندارد. ازاین رو هرچه سِنت و سکه های مختلف اروپایی در جیب دارد درمی آورد و با احترام همه را روی پیشخوان قرار می دهد. بعد هم از مرد می پرسد آیا احیانا خودکاری دارد که به او قرض دهد.
مردِ سنگدل پافشاری می کند: «Gimmi a dime‎» حالا همه ی افراد حاضر در بار جوانّی را چپ نگاه می کنند، گویی گناهانش را برمی شمرند. در این لحظه معلوم می شود که ارزش ِ آن سکه چیزی بیش تر از ۱۰ سِنت است و انگار جوانّی با این کار به جای آن که انعامِ درخواست شده یا همان dime محترم را به مرد پرداخت کند، تنها خرده ریزه های ته جیبش را ــ همان ها که سفیدها به سمت سیاه ها پرت می کنند ــ به صاحب بار داده است. یک dime یک dime است، نه یک ۱۰ سِنتیِ هزارپاره. این واقعیت به ذهن جوانّی دوخته می شود. سِنت های روی پیشخوان را ــ که بیش تر از ۱۰ سِنت اند اما متاسفانه نه به واحد پولی که از او درخواست شده ــ می شمارد و بازوهایش را باز می کند تا حس همدردی مرد را برانگیزد.
در این نقطه ی داستان، مردِ سیاه پوستِ پشت دخل ناگهان چهره ای آرام و صلح طلب به خود می گیرد. تمام سِنت ها را کف دستش جمع می کند و به جوانّی می گوید: «چی می خواستی؟» جوانّی: «خودکار.» مرد به چشمانِ او خیره می شود و بعد در حرکتی غیرمنتظره تمام سِنت ها را به طرف صورت جوانّی پرت می کند. سِنت ها با عبور از فاصله ی ناچیزی از چشمان جوانّی موفق می شوند مردمکش را کور نکنند. زانوهای جوانّی از وحشت سست می شوند. فرار با خِرکش کردنِ چمدان غول پیکر به سمتِ سرپناه های ایستگاه ــ که معلوم نیست چه طوری پیدای شان می کند ــ صورت می گیرد. این لحظه مرددترین لحظه ی شب است و جوانّی هم چنان به خوابگردی می ماند.
طرف هایِ ساعتِ چهار صبح سوار اتوبوسی شد به مقصد حومه ی شهر. در اتوبوس همه خواب بودند. حالا ضرورت نگارش ِ نامه خیلی شدیدتر از پیش احساس می شد. خصوصا بعد از ماجرای بار و سیاه پوستِ سنگدل. این یکی تجربه ای بود که باید در اولین فرصت مکتوب می شد تا هموطنانش به خوبی از خطراتِ عزیمت به قاره ای دیگر آگاه شوند. نتیجتا جوانّی تصمیم گرفت به دلیل فقدان کاغذ تجربه ی آخرش را روی آخرین برگِ کتابی که در دست داشت بنویسد. اما وقتی از جایش بلند شد تا از راننده ی اتوبوس بپرسد آیا خودکاری دارد که به او قرض بدهد، مسافر کناری تشری زد و گفت باید در جایش بنشیند و صحبت کردن با راننده اکیدا ممنوع است.

نظرات کاربران درباره کتاب سینمای طبیعی