فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یحیی؛ یعنی همیشه زنده

کتاب یحیی؛ یعنی همیشه زنده

نسخه الکترونیک کتاب یحیی؛ یعنی همیشه زنده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یحیی؛ یعنی همیشه زنده

در داستان" یحیی؛ یعنی همیشه زنده" حکمت خداوند و تقدیر بر سرنوشت‌ها جاری می‌شود. شخصیت داستان و خواننده را درگیر می‌کند، به فکر فرو می‌برد و به پرسش می‌خواند. با سرنوشت نه می‌شود جنگید و نه می‌شود آن را نادیده گرفت. بعضی اتفاقات زندگی همه ما سرنوشت است. سرنوشتی که نشانه‌هایی از نظر و لطف خاص خداوند است. سرنوشت در کار است زیرا باید زندگی شایسته برازنده ما باشد و همیشه در دنیا، دل و روتنمان زنده و در ابدیت سربلند و رستگار باشیم. هر یک از ما باید یحیی باشیم.

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یحیی؛ یعنی همیشه زنده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

آخرین امتحان را که دادم، با عجله به خانه آمدم. تازه کشف کرده بودم که یحیی یک صندوقچه در کمدش پنهان کرده است. آن صندوقچه برای من فقط یک صندوقچه عادی نبود؛ یک راز بزرگ بود. منتظر فرصتی بودم که سراغش بروم. دنبال عکس ریحانه می گشتم. ثمین جون و باباجلال خانه نبودند. هیچ یادداشتی هم برایم نگذاشته بودند. کمی نگران شدم، اما هیجان داشتم تا زودتر صندوقچه یحیی را باز کنم.
وارد اتاق یحیی شدم. در کمد قفل بود و ثمین جون کلید را برداشته بود. همه جا را گشتم؛ زیر فرش، پشت آینه، زیر بالش. اما کلید نبود. ناراحت و دلخور در اتاق نشستم و به عکس یحیی و عطا که روی دیوار بود، خیره شدم. برادرهای دوقلوی من؛ یکی سال ها پیش شهید شده و یکی هم سال هاست خارج از ایران زندگی می کند.
به طبقه پایین برگشتم و به اتاق خواب ثمین جون رفتم. اتاق آشفته بود و داروهای پدر روی میز کنار تخت، ریخته بود. با دلهره، منتظر آمدنشان شدم. نمی دانستم چه کار کنم. دو ساعت گذشت. ثمین جون آمد. تنها بود. سلام کردم و پرسیدم: «کجا بودید؟ باباجلال کجاست؟ نگران شدم.»
به مادر خیره شدم؛ مضطرب و نگران بود و رنگ پریده به نظر می رسید. از بس اشک ریخته بود، چشمانش سرخ شده و ورم کرده بود. روی صندلی نشست و گفت: «بیمارستان بودیم؛ باباجلال حالش به هم خورد.»
با دست توی صورتم زدم. ادامه داد: «صبح یحیی تلفن زد. باباجلال بعد از تلفنش با او، یک دفعه حالش به هم خورد. زود تلفن زدم اورژانس. آمدند و بعد از معاینه گفتند سکته کرده. با اورژانس به بیمارستان رفتیم و باباجلال در بخش مراقبت های ویژه بستری شد.»
بلند بلند شروع کردم به گریه کردن. ثمین جون هم گریه اش گرفت. بعد شماره تلفن یحیی در ایتالیا را گرفتم. گوشی را برنداشت. عصر با هم رفتیم بیمارستان. از دیدن باباجلال دوباره گریه ام گرفت.
شب وقتی به خانه برگشتیم، به محض باز کردن در، صدای زنگ تلفن شنیده شد. دویدم طرف تلفن و گوشی را برداشتم. یحیی بود. نگران باباجلال شده بود. در جواب احوالپرسی اش گفتم که باباجلال در بیمارستان بستری شده است. وقتی پرسید چرا؟ سرش داد زدم و گفتم: «بعد از تلفن تو، باباجلال از غصه سکته کرد. آخر این مادر و پدر بیچاره، از دست تو می میرند. هفت سال است چشم به راه اند. خیلی بی عاطفه ای!» ساکت بود. ثمین جون تلفن را از دستم گرفت. گریه کنان رفتم طبقه بالا. از حرف هایی که به یحیی زده بودم، پشیمان شدم. دلم برایش سوخت. صدای ثمین جون از طبقه پایین می آمد که داشت ماجرای بیماری باباجلال را برای یحیی توضیح می داد.
دوباره برگشتم به طبقه پایین. می دانستم چرا برنمی گردد. بعد از مرگ ریحانه، یحیی به ایتالیا رفت. او و ریحانه به هم علاقه داشتند. ریحانه، خواهر مهربانو بود. مهربانو یکی از دوستان قدیمی و خانوادگی ماست که در محل ما زندگی می کند. مهربانو زن مهربان و بامحبتی است. بچه ای ندارد و همه ما خیلی دوستش داریم. ثمین جون و باباجلال خیلی به او محبت می کنند. آدم فقیری نیست، اما خیلی تنهاست. این روزها از بیماری او خیلی ناراحتیم.
این طور که شنیده ام، وقتی عطا و یحیی دانشجو بودند، انقلاب شد. وقتی عطا در تظاهرات شهید شد، یحیی چند هفته از غصه او مریض بود. سه سال بعد هم، وقتی یحیی می خواست با ریحانه ازدواج کند، باباجلال و ثمین جون با ازدواج آن ها مخالفت کردند. یحیی هم رفت ایتالیا. ریحانه هم مریض شد و از دنیا رفت؛ به نظرم دق کرد. یک دفعه هم شنیدم که خودکشی کرده. چیز زیادی از ریحانه نمی دانم. صحبت کردن از ریحانه در خانه ما قدغن است.
وقتی ثمین جون گوشی را گذاشت، با صدای گرفته گفتم: «واقعاً باباجلال فقط از این که یحیی برنمی گردد این طور حالش بد شده؟! من که باور نمی کنم. نیامدن یحیی که چیز تازه ای نیست. هفت سال است نیامده!»
ثمین جون خیره به من نگاه کرد و با لبخند کمرنگی گفت: «هنوز مثل بچگی هایت کنجکاوی.»
گفتم: «با این همه کنجکاوی، هنوز هم خیلی چیزها را نمی دانم؛ علت سکته باباجلال و....»
می خواستم بگویم ماجرای ریحانه؛ اما سکوت کردم.
ثمین جون انگار که فکرم را خوانده باشد گفت: «وقتی یحیی برگردد، همه ماجراها را می فهمی.»
یک هفته ای که باباجلال در بخش مراقبت های ویژه بستری بود، ثمین جون صبح ها تا بعدازظهر به بیمارستان می رفت و من بعدازظهرها تا شب پیش او می ماندم. یحیی هر شب زنگ می زد. شبی که باباجلال به بخش منتقل شد، یحیی خبر داد که هفته آینده، با دخترش به ایران می آید.
رفتم بیمارستان که این خبر را بدهم. وارد اتاق شدم. ثمین جون جلوی تخت باباجلال و پشت به در اتاق ایستاده بود. تا وارد شدم، شنیدم که آهسته به باباجلال می گفت: «هنوز وقتش نشده حقیقت را بگویی؟» باباجلال گفت: «آخر می ترسم. می دانی که....» همان موقع ثمین جون به طرف دیگر تخت رفت و باباجلال با دیدن من، حرفش را قطع کرد. اندیشیدم باباجلال چه حقیقتی را می خواهد بگوید و به چه کسی؟ و چرا می ترسد؟
وقتی خبر دادم که یحیی هفته آینده می آید، باباجلال و ثمین جون خیلی خوشحال شدند.
شبِ قبل از این که باباجلال مرخص شود، یحیی آمد. من و ثمین جون رفتیم فرودگاه.
یحیی عوض نشده بود؛ درست مثل هفت سال پیش بود. هر چند نگران به نظر می رسید، ولی دخترش وِستا، سرحال و بانشاط بود. شاید در راه استراحت کرده بود؛ شاید هم شوق رسیدن داشت. متوجه برق شیطنت چشمانش شدم. از این که فقط با کمی تفاوت لهجه، فارسی را به خوبی حرف می زد، تعجب کردم. وقتی متوجه تعجب من شد، گفت: «بابایی از بچگی با من فارسی حرف می زد.»
یحیی به من گفت: «گلنار، خیلی بزرگ شدی.»
گفتم: «من الان دیگر ۱۶ ساله هستم!»
صبح با یحیی به بیمارستان رفتیم. همان روز باباجلال مرخص می شد؛ از دیدن یحیی و وستا بسیار خوشحال شد. حس عجیبی داشت؛ هم می خندید و هم گریه می کرد.
وقتی رسیدیم خانه، هنوز ظهر نشده بود. با وِستا به حیاط رفتیم. ساکت بود. به او خیره شدم؛ دختری ده ساله، اما بلندقدتر از هم سن وسال های خودش، با چهره ای خندان و موهای قرمز حنایی پرپشت و بلند، و پوست کک مکی. وقتی می خندید، دندان های کوچکش نمایان می شد و او را جذاب تر می کرد. چشم های قهوه ای روشن و شفافش، خبر از شیطنت او می داد، اما هیچ گاه تصور نمی کردم بتواند به این خوبی فارسی حرف بزند.
آلبوم کوچکی با خودش آورده بود که در آن عکس های خودش، مادر، پدر و برادرش آریا و دوستانش بود؛ در خانه شان، کنار دریا، در مدرسه، در جنگل و...
موهای بور و چشمان آبی آریا شبیه مادرش بود، اما وستا شبیه که بود؟ موهای قرمز و حنایی او به چه کسی رفته بود؟ این رنگ مو به نظرم آشنا می آمد، اما نمی دانستم از آنِ کیست؟ موهای وِستا گذشته های دور را به خاطرم می آورد. چشمانم را تنگ کردم و به فکر فرو رفتم. اما به یادم نیامد این موهای قرمز و بلند را قبلاًککک کجا دیده بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب یحیی؛ یعنی همیشه زنده