فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گوادالاخارا

کتاب گوادالاخارا

نسخه الکترونیک کتاب گوادالاخارا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گوادالاخارا

مجموعه داستان گوادالاخارا به ۵ بخش تقسیم شده: بخش اول تک داستانی بلند است که روایتی دایره‌ای سنت خانوادگی مهیبی را واکاوی می‌کند. بخش دوم چهارداستان است که ارجاعاتی عجیب هستند به داستان‌ها و افسانه‌های اساطیری و تاریخی در قالب بازگویی‌های بازیگوشانه‌ی مونسو، که حرف‌های مهمی برای دنیای امروز دارند. بخش سوم پنج داستان است که به ظاهر واقعگرایانه‌ترند اما موقعیت‌هایی دور از ذهن را برای خواننده تجسم می‌بخشندو بخش چهارم تک داستانی بلند است که با روایت گسترده‌اش دور باطلی را به تصویر می‌کشد. دو داستان بخش پایانی نیز بیش از هر چیز واگویه‌های ذهنی شخصیت‌های پیچیده است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گوادالاخارا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«آهسته آغاز کردند، سپس شتاب گرفتند.»
گوستاو فلوبر، مادام بوواری

ترجمه ای برای تقرّب به زهرای عزیزم
پ.ط

مقدمه ی مترجم

نویسنده ی اسپانیاییِ این مجموعه داستان متولد ۱۹۵۲ بارسلوناست و به زبان کاتالان می نویسد. در دانشگاه گرافیک خواند ولی بعدها سر از خبرنگاری و نویسندگی درآورد. غیر از نوشتن داستان و رمان و روزنامه نگاری، دیالوگ نویسی برای سینما و ترانه سرایی و طراحی هم می کند، و در مقامِ مترجم هم آثارِ انگلیسی زبان هایی مثل ترومن کاپوتی، سالینجر، همینگوی و آرتور میلر را به زبان کاتالان برگردانده است. بیش از ۲۰ رمان و مجموعه داستان منتشر کرده، که بیش ترشان به اسپانیایی و برخی شان به بیش از ۲۰ زبان دیگر برگردانده شده اند.
نیویورک تایمز مونسو را نویسنده ی قهّاری می داند که با تخیل نابش سنتِ سوررئالیسمِ اسپانیایی را در تاروپودِ داستان های بدبینانه اش نهادینه کرده، و ایندیپندنتِ لندن هم او را بزرگ ترین نویسنده ی زنده ی کاتالان و از بهترین داستان کوتاه نویسان معاصر می داند.
نوشته های کیم مونسو را توصیف کننده ی بدعت ها و محبس هایی دانسته اند که انسان برای خود می سازد ـــ حصارهای مدوّر خودساخته ای که گیرمان می اندازند.
مونسو تقریبا همه ی جایزه های مهم ادبیِ ایالت کاتالونیا و بارسلونا را برده است و عملاً محبوب ترین و شناخته شده ترین نویسنده ی اسپانیاییِ کاتالان زبانِ زنده است.
در سال ۲۰۰۷، همان سالی که فرهنگ و ادبیات کاتالان میهمان ویژه ی نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت بود، مونسو سخنرانی افتتاحیه ی این نمایشگاه را نوشت و خودش هم قرائت کرد، سخنرانیِ بسیار جذابی که کاملاً متفاوت با سخنرانی های مرسوم بود و بیش تر شکل و قالبِ یک داستان کوتاه را داشت.
گالری Arts Santa Monica در بارسلونا، برای بزرگداشت این نویسنده ی محبوب بارسلونایی، در سال های ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۰ و طی ۵ ماه، نمایشگاهی با عنوان «مونسو» با موضوع زندگی و آثارِ او برگزار کرد.
از مونسو پیش از این فقط یک برگزیده داستان شامل ۱۲ داستانِ خیلی کوتاه در قالبِ کتاب چرا این جا همه چی این جوریه؟ به ترجمه ی نوشین جعفری (تهران، مانِ کتاب، ۱۳۹۳) به فارسی منتشر شده است.
اصلِ مجموعه داستانِ گوادالاخارا در سال ۱۹۹۶ به کاتالانی منتشر شده و تا سال ۲۰۱۲ پانزده بار تجدید چاپ شده است. این کتاب در سال ۱۹۹۷ جایزه ی معتبرِ «کوه طلا»ی منتقدان بارسلونا (Serra dOrs Critics Award)را از آنِ خود کرد. گوادالاخارا تاکنون به زبان های اسپانیایی، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، مجارستانی، نروژی و رومانیایی ترجمه شده است.
ترجمه ی حاضر از برگردان انگلیسیِ کتاب انجام شده، برگردانی از پیتر بوش(۱) که در سال ۲۰۱۱ منتشر شده است. از مجموع ۱۴ داستان کتاب اصلی، تنها ۲ تای شان به دلایلی ترجمه نشدند و در عوض داستانِ «تب» که با فضای این کتاب همخوانی داشت، از مجموعه ای دیگر انتخاب و ترجمه و به این کتاب اضافه شد.

۱

زندگی خانوادگی

آرماند به دو رفت توی کارگاه. با دهانش صدای لوکوموتیو درمی آورد و روی خاک اره های کف زمین محکم پا می کوبید تا ترق تروق صدا کنند: هرچه بلندتر بهتر. دوبار دُورِ میز کار نجاری را طواف کرد و به ابزاری که با نظمِ تمام به ردیف روی دیوار چیده شده بودند نگاه انداخت: اره ها، اسکنه ها، گیره ها و رنده ها ـــ همه سرِ جای خودشان (جاهای هر کدام با طرح های سردستیِ مدادی مشخص شده بود)؛ و بعد پا به راهرویی گذاشت که پشتش خودِ خانه بود. عمو رگوئارد پشت خانه اش را کارگاهش کرده بود و با این که آدم بزرگ ها همیشه از درِ اصلی وارد خانه می شدند، آرماند دوست تر می داشت از طریق کارگاه وارد خانه شود. برایش جالب بود که محل کار عمویش درست پشت خانه اش هست. اما او خودش در آپارتمان زندگی می کرد و کارگاه نجاری پدرش هم در طبقه ی همکفِ ساختمانی بود چهار تا چهارراه آن ورتر از محل زندگی شان. پسرعموهایش هم خانه و زندگی شان وضعیت مشابهی داشت. عمو رگوئارد تنها فرد فامیل بود که کارگاه و خانه اش را یک جا با هم داشت که با یک اتاق خواب کوچک از هم جدا می شدند، اتاقی که حالا انباری شده بود. از کارگاه که بیرون می آمدی، به مهمانخانه می رسیدی با یک میز بزرگ، چلچراغ، مبل ها، راهروها و درهای اتاق خواب ها.
وقتی آرماند به مهمانخانه رسید، دیگر همه رسیده بودند و مشغول ماچ و بوسه و گپ و خنده بودند؛ بلندبلند حرف می زدند تا صدای شان شنیده شود: پدرش، عموها و عمه هایش، و عموها و عمه ها و عموزاده ها و عمه زاده های دورترش که اصلاً عمو و عمه زاده نبودند ولی به آن ها عمو و عمه زاده می گفتند چون به شاخه ای از فامیل تعلق داشتند که نسبت شان آن قدر دور بود که نمی دانستند دقیقا باید چه عنوانی به شان بدهند.
ناهارشان را خوردند، که خوردنش ساعت ها طول کشید و بعد گفت وگوهای بعد از ناهار شروع شد و دود سیگاربرگ ها بود که داشت دورِ همه چیز می چرخید. بطری های خالی شامپانی در اتاقِ بین خانه و کارگاه تلنبار شده بود، عمه ها همچنان در کار بریدن کیک ها بودند، و عمه زاده ها و عموزاده های بزرگ تر در گرامافون صفحه می گذاشتند. هوای اتاق از بوی شکلات داغ سنگین شده بود. عموزاده ها و عمه زاده های کوچک تر (آرماند، گیناواردا، گیسلا، گیتارد و لیوپارت...) اجازه خواستند از سر میز بلند شوند و بعد به دو رفتند به اتاق اِگینارد تا با خانه های چوبیِ سقف و در و پنجره دارِ رنگارنگ بازی کنند. وقتی درِ اتاق باز بود، آرماند می توانست ساز چنگ را در گوشه ی راهرو ببیند. چنگی بود که عمو رگوئارد خودش سی سال پیش ساخته بود و یکی از ارزشمندترین دارایی های فامیل بود چون (به قولِ پدرِ آرماند) عمو رگوئارد فن نجاری را با هنر ساخت آلات موسیقی زهی ترکیب کرده بود. آرماند، از وقتی یادش می آمد، آن چنگ را در خانه ی عمو رگوئارد دیده بود و همیشه هم همان جا: در گوشه ای که با یک پیچ از راهرو جدا می شد. با خودش فکر کرد این چنگ از هر چنگ دیگری که در عکس ها و نقاشی های مجله ها دیده بود و بریده بود (و در کلاسور آبی رنگی در خانه نگه داشته بود) قشنگ تر است: چه آن چنگی که در دستانِ خدایی اساطیری بود، چه آن چنگ سومری که بالایش سرِ حیوانی بود که او نمی دانست چه حیوانی است و نماد ایرلند بود، چه چنگ های نروژی (که بالای یکی شان سرِ یک اژدها بود و بالای آن یکی سرِ زنی با چشمان بسته)، و چه چنگی که از شاخه ی درختی ساخته شده بود که هارپو مارکس(۲) داشت آن را می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب گوادالاخارا