فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب‌خوان

کتاب‌خوان

نسخه الکترونیک کتاب‌خوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب‌خوان

رمان «کتاب‌خوان» اثر نویسندۀ آلمانی، بِرنْهارد شْلینک، در سال ۱۹۹۵ میلادی منتشر و به فاصلۀ کمی پس از انتشار، به‌سرعتی باورنکردنی، جزو رمان‌های پرفروش جهان گردید که تاکنون به ۴۵ زبان زندۀ دنیا ترجمه شده است. در سال ۲۰۰۸ از روی «کتاب‌خوان» فیلمی به همین نام ساخته شد که فیلم آن نیز در ۵ رشته نامزد دریافت جایزۀ اسکار گردید و جوایز بفتا و گلدن‌گلوب را نیز به خود اختصاص داد. موضوع اصلی رمان رویارویی با گذشتۀ ناسیونال‌سوسیالیستی در جمهوری فدرال آلمان و حزب فاشیست نازی است که در قالب داستانی عاشقانه بیان شده است.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب‌خوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره کتاب

رمان «کتاب خوان» اثر نویسنده آلمانی، بِرنْهارد شْلینک، در سال ۱۹۹۵ میلادی منتشر و به فاصله کمی پس از انتشار، به سرعتی باورنکردنی، جزو رمان های پرفروش جهان گردید که تاکنون به ۴۵ زبان زنده دنیا ترجمه شده است. در سال ۲۰۰۸ از روی «کتاب خوان» فیلمی به همین نام ساخته شد که فیلم آن نیز در ۵ رشته نامزد دریافت جایزه اسکار گردید و جوایز بفتا و گلدن گلوب را نیز به خود اختصاص داد.
موضوع اصلی رمان رویارویی با گذشته ناسیونال سوسیالیستی در جمهوری فدرال آلمان و حزب فاشیست نازی است که در قالب داستانی عاشقانه بیان شده است.
«کتاب خوان» در حال حاضر در برنامه درسی مدارس و دانشگاه های آلمان قرار گرفته، نخستین و تنها کتاب آلمانی است که به عنوان پرفروش ترین کتاب فهرست نیویورک تایمز معرفی شده است.

این کتاب از ترجمه انگلیسی زیر به فارسی برگردانده شده است:
The Reader
Translated from the German by Carol Brown Janeway
VINTAGE BOOKS

درباره نویسنده

بِرنْهارد شْلینک به تاریخ ششم ژوئیه سال ۱۹۴۴ در شهر بیلفلد آلمان از پدری آلمانی و مادری سوئیسی متولد شد. در هایدلبرگ بزرگ شد و از دانشگاه هایدلبرگ در رشته حقوق فارغ التحصیل شد. بعدها در دانشگاه های آلمان به تدریس در رشته حقوق مشغول گردید. شغل نویسندگی را با رمان های پلیسی شروع کرد و در سال ۱۹۸۷ با انتشار رمان «تنبیه خود» مورد توجه قرار گرفت. معروف ترین اثر او رمان «کتاب خوان» است.

در این کتاب از «نشانه درنگ» که با علامت «'» مشخص می شود، استفاده شده است. «نشانه درنگ» نویسه مناسبی است که به جای ویرگولِ نابجا می نشیند و بسیاری از دشواری های خواندنِ درستِ متنِ فارسی را نیز برطرف می کند.

بخش اول

فصل یک

پانزده سالم بود که یرقان گرفتم. بیماری ام از پاییز شروع شد و تا بهار طول کشید. هرچه سالِ کهنه سردتر و تاریک تر می شد، من هم ضعیف و ضعیف تر می شدم. با رسیدن سال جدید بود که حال وروز بهتری پیدا کردم. ژانویه هوا گرم شد و مادرم رختخوابم را به بالکن منتقل کرد. آسمان و خورشید و ابرها را دیدم و سروصدای بچه هایی را که در حیاط بازی می کردند، شنیدم. در غروبی از فوریه صدای توکای سیاهی را شنیدم که آواز می خواند.
اولین باری که بیرون زدم، از خیابان بلومِن(۱) به خیابان بانهوف(۲) بود که ما در آن در طبقه دوم ساختمان عظیمی که در اوایل قرن بیست ساخته شد، زندگی می کردیم. همان جایی که وقتی در یک روز دوشنبه از ماه اکتبر سال گذشته از مدرسه به خانه برمی گشتم، حالم به هم خورد. چند روز بود که به شکل بی سابقه ای احساس ضعف می کردم. نای قدم برداشتن نداشتم و به سختی می توانستم از پله های خانه یا مدرسه بالا بروم. میلم به هیچ غذایی نمی کشید و حتی وقتی گرسنه سرِ میز غذاخوری می نشستم، به سرعت دلم را می زد و حالم از هرچه غذا و غذا خوردن بود، به هم می خورد. هرروز صبح با دهانی خشک از خواب برمی خاستم و احساس می کردم که دل وروده و همه اعضاء بدنم به هم ریخته شده اند. از این همه ضعف و بی حالی خجالت می کشیدم. بخصوص وقتی بیشتر خجالت کشیدم که بالا آوردم. آن هم چیزی بود که تابه حال برایم اتفاق نیفتاده بود. به یکباره، انگار هرچه که خورده بودم، آمد توی دهانم، اول می خواستم همه را از نو قورت بدهم. دودستی، محکم، جلوی دهانم را گرفتم، اما ناگهان همه آن ها از لابه لای انگشت هایم بیرون پاشید. به دیوار ساختمانی تکیه دادم و به گندی که روی زمین و کنار پاهایم راه انداخته بودم، نگاه کردم. بازهم بالا آوردم... و این بار خلطی چسبنده وبی رنگ...
زنی که به دادم رسید، رفتار تقریباً زمختی داشت. بازویم را گرفت و مرا از میان یک دالان تاریک به طرف حیاط آن ساختمان کشید. بالای سرم بندهایی بود که از این پنجره به آن پنجره بسته شده بود و رویش رخت' آویزان بود. در گوشه حیاط چوب ها روی هم تلنبار شده بود و در کارگاهی روباز اره ای با سروصدا عقب و جلو می رفت و براده چوب ها را توی هوا پخش می کرد. کنار درِ حیاط شیر آب بود. زن شیر آب را باز کرد، دست هایم را شست، بعد کف دست هایش را پر از آب کرد و پاشید توی صورتم. با دستمالی صورتم را خشک کردم.
«اون یکی رو برش دار!» کنار شیر آب دوتا سطل بود، یکی را برداشت و پُرش کرد. آن یکی را من برداشتم، پُرش کردم و دنبالش رفتم طرف همان دالان. خودش را کنار کشید و آب را پاشید روی پیاده رو و آب هرچه را که سرِ راهش بود، برد توی جوی فاضلاب. بعد سطل مرا هم از دستم گرفت وهمان کار را بار دیگر تکرار کرد.
سرِ پا که شد، دید دارم گریه می کنم. با تعجب گفت: «هی بچه...! با تواَم، بچه...؟» بعد آمد جلو و بغلم کرد. فقط کمی از او بلندتر بودم. می توانستم سینه هایش را روی قفسه سینه ام حس کنم. این قدر به هم چسبیده بودیم که ته مانده ترشی تنفسم را احساس می کردم و درست همان موقع بود که نفس گرم و دلچسب او ریخت توی صورتم... نمی دانستم با دست هایم باید چه کنم... گریه ام بند آمده بود...
پرسید کجا زندگی می کنم. سطل ها را درهمان دالان گذاشت روی زمین و مرا به طرف خانه برد. با یک دستش کیف مدرسه ام را گرفته بود و با دست دیگرش هم بازوی مرا، و شانه به شانه هم' قدم برمی داشتیم. خیابان بانهوف از خیابان بلومن خیلی دور نیست. قدم هایش محکم و سریع بود. تحکم و صلابتِ او از همان ابتدا مجبورم کرد که مثل او راه بروم. جلوی خانه مان که رسیدیم، از من خداحافظی کرد.
همان روز مادرم به سراغ دکتر رفت و دکتر هم تشخیص داد که یرقان گرفته ام. بعدها از آن زن برای مادرم گفتم. شاید اگر به خودم بود، دیگر سراغی از او نمی گرفتم، ولی مادرم تاکید کرد به محض اینکه حالم خوب شد، از پول توجیبی ام دسته گلی برایش بخرم، خودم را معرفی کرده، از او تشکر کنم...
و این چنین بود که اواخر فوریه به خیابان بانهوف رفتم...

فصل دو

در خیابان بانهوف از آن ساختمان مسکونی دیگر اثری دیده نمی شود. نمی دانم چه وقت و چرا خراب شد. سال هاست که از زادگاهم دور بوده ام. ساختمان جدید که احتمالاً باید در دهه هفتاد و یا هشتاد بنا شده باشد، پنج طبقه دارد، با زیرشیروانی ای مسکونی. بدون بالکن و طاق نمای پنجره دار و با نمایی صاف با اندودِ روشن. زنگ های فراوان کنار در خبر از آپارتمان های کوچک متعددی می دهد که مستاجرینش مثل آب خوردن و انگار که بخواهند ماشینی را کرایه کنند و یا پس بدهند، می آیند و می روند. در طبقه همکفِ ساختمان هم یک مغازه کامپیوتری است که سابق بر این در آنجا یک داروخانه، یک سوپرمارکت و یک ویدیو کلوپ بود.
ساختمان قدیمی هم به همین بلندی بود، اما در چهار طبقه. طبقه همکف' نمایی از سنگ های تیره رنگ چهارگوش داشت، اما نمای سه طبقه دیگر آجری بود، با هِرّه های قوس دار، قاب های پنجره و بالکن های سنگی. از کف پیاده رو تا طبقه اول و راه پله ساختمان' تعدادی پله می خورد که پله های پایینی پهن تر بودند و بالایی ها باریک تر. طرفین پله ها دیواری بود با نرده های آهنی شیب داری بر رویشان که تا سطح خیابان پایین می آمدند. درب ورودی' بین دو ستون قرار داشت. روی هر یک از گوشه های طاق شیری بود که در یک طرف به بالای خیابان بانهوف نگاه می کرد و در طرف دیگر به پایینِ آن. دالانی که زن' مرا ازآنجا به کنار شیر آب، در داخل حیاط، برده بود، کنار ورودی جانبی بود.
از آن زمان که پسربچه کوچکی بودم، این ساختمان را می دیدم. گاوِ پیشانی سفید ساختمان های این خیابان بود. گاهی اوقات پیش خودم فکر می کردم اگر گنده تر و پهن تر ساخته می شد، ساختمان های کناری حتماً باید مقداری خودشان را جمع وجور می کردند تا فضای کافی به او بدهند. در داخلش راه پله ای تصور می کردم با گچ بری و آینه و مفروش به فرشی با نقش ونگار شرقی که با گیره های براق برنجی پله به پله محکم شده باشند... خیال می کردم که در چنین خانه کلاس بالایی حتماً باید آدم های کلاس بالایی هم زندگی کنند! اما ازآنجایی که با گذشت زمان و دودودم قطارها، ساختمان تیره می شد، پیش خودم می گفتم، به این ترتیب حتماً ساکنین کلاس بالای این ساختمان هم به مرور زوارشان در می رود و کم کمک تبدیل می شوند به آدم هایی کج ومعوج و کر و لال و قوزکرده و شل وپَل!
در سال های بعد، بارها و بارها خواب این ساختمان را دیدم. همه خواب ها نیز شبیه همدیگر بودند؛ خوابی ثابت و در شکل و شمایل مختلف؛ در شهر ناآشنایی راه می روم و خانه را می بینم. وسط ساختمان ها و توی محله ای است که نمی دانم کجاست. می روم جلو، پاک گیج شده ام. خانه آشناست، اما دور و اطرافش نه. بعد یادم می آید که این خانه را قبلاً هم دیده ام، اما نه در خیابان بانهوف و در شهر زادگاهم، بلکه در یک شهر دیگر، و یا حتی یک کشور دیگر! برای مثال' می بینم رُم هستم، خانه را می بینم و بعد احساس می کنم که آن را قبلاً هم در بِرن دیده ام!
این به جا آوردن در خواب' آرامم می کند؛ دیدن این خانه در جاها و مکان های مختلف تعجب انگیزتر از این نیست که یک دوست قدیمی را ناگهان درجایی ببینیم که اصلاً فکرش را هم نمی کنیم. راهم را کج می کنم، برمی گردم به طرف خانه، از پله ها بالا می روم. می خواهم داخل شوم. دستگیره در را می چرخانم.
اگر خانه را در فضایی بیرون از شهر ببینم، خوابم طولانی تر می شود و آن را با جزئیات بیشتر به خاطر می سپرم. دارم رانندگی می کنم. خانه را در سمت راستم می بینم و همچنان به راهم ادامه می دهم. ابتدا از این' جا می خورم که یک چنین ساختمان بی بروبرگرد شهری ای چطور اینجا وسط ده سبز شده است. بعد به نظرم می رسد این اولین بار نیست که می بینمش و قبلاً هم آن را دیده ام، و بازهم بیشتر جا می خورم. وقتی یادم می افتد قبلاً کجا آن را دیده ام، دور می زنم و برمی گردم عقب. در خوابم جاده همیشه خالی است، این قدر که می توانم صدای لاستیک ماشینم را دربیاورم و مثل برق' دور درجا بزنم. می ترسم دیر شود، تندتر می رانم. و بعد می بینمش. وسط مزارع است؛ کُلزا یا گندم و یا خوشه های انگور در پالاتیناته(۳) و گل های بنفش رنگِ اسطوخدوس در پروانس(۴). زمین هموار است، حداکثر' با تپه هایی کم ارتفاع. هیچ درختی دیده نمی شود. آسمان صاف است، و خورشید به زیبایی می درخشد. هوا تلالو دارد و جاده در گرما برق می زند. دیوارهای کنترل حریق به آن' حالت متروکه و بی صاحبی داده اند، آن ها می توانند دیوارهای هر ساختمانی باشند. خانه' از آن چیزی که در بانهوف بود، تاریک تر به نظر نمی رسد، اما پنجره ها به قدری خاک آلودند که اصلاً نمی شود از پشت آن ها هیچ چیزی را در اتاق ها دید، حتی پرده ها را؛ عجیب' گرفته و سوت وکور است.
ماشین را کنار جاده نگه می دارم و از خیابان رد می شوم و می روم سمت در ورودی. هیچ کس پیدایش نیست. صدایی شنیده نمی شود؛ حتی صدای ماشینی از فاصله ای دور یا زوزه بادی و یا آواز پرنده ای. همه دنیا مرده است. از پله ها بالا می روم و دستگیره در را می چرخانم.
اما در را باز نمی کنم. از خواب می پرم. تنها یادم هست که دستگیره در را گرفتم و آن را چرخاندم. بعد همه خوابم یک باره به یادم می آید، و می دانم که قبلاً هم همین خواب را دیده ام.

فصل سه

نام زن را نمی دانستم. دسته گلم توی دستم بود و همین طور هاج وواج ایستاده بودم جلوی در و یک عالمه زنگ! دیگر داشتم منصرف می شدم و برمی گشتم که آقایی از ساختمان بیرون آمد و از من پرسید دنبال چه کسی می گردم. و مرا فرستاد به آپارتمان خانم اشمیتس(۵) در طبقه سوم.
نه گچ بری، نه آینه، نه فرش پله، حتی اگر راه پله' زمانی زیبایی بی تکلفی داشت، به هر دلیل زیبایی اش مدت ها پیش از بین رفته بود و دیگر به هیچ وجه با نمای مجلل بیرونی قابل مقایسه نبود. رنگ قرمز وسط پله ها کهنه شده بود. از بخش پایینی پوششِ سبزرنگی که تقریباً تا بالای دیوارها چسبانده بودند، چیزی باقی نمانده بود. فواصل خالی نرده را نیز با طناب بسته بودند. بوی مایع شوینده همه جا را پر کرده بود! شاید مدت ها بعد' از همه این ها مطلع شدم. همیشه همین قدر کهنه بود و همین قدر هم تروتمیز، بوی مایع شوینده هم که همیشه می آمد. گاهی اوقات نیز مخلوط با بوی کلم پخته یا حبوبات و یا غذای سرخ شده و حتی لباس های جوشانده!
از سایر اهالی ساختمان، به جز همین بوها، زیرپایی های بیرون آپارتمان ها و پلاک های نام ساکنین که زیر زنگ ها نصب می شد، چیز دیگری به یاد ندارم. حتی یادم نمی آید با کس دیگری از ساکنین در راه پله مواجه شده باشم.
و حتی یادم نمی آید چطور با خانم اشمیتس حال و احوال کردم! اما به گمانم از قبل' دو سه جمله در مورد بیماری ام، کمک او و اینکه چقدر از او ممنونم، جمع وجور کرده بودم و همان ها را هم از حفظ به او گفتم. مرا به آشپزخانه برد.
آشپزخانه بزرگ ترین فضای آپارتمان بود و در آن اجاق و سینک ظرف شویی و وان و آبگرمکن، میزی با دو صندلی، گنجه ظرف و ظروف، کمد لباس و یک کاناپه قرار داشت. روی کاناپه مخمل قرمزرنگی انداخته بودند. پنجره ای نداشت. نور از دری که به طرف بیرون بالکن باز می شد، می آمد تو، ولی روی هم رفته نورش چنگی به دل نمی زد و فقط وقتی در باز بود، آشپزخانه روشن بود، که آن وقت هم سروصدای اره های مغازه نجار می آمد تو و بوی چوب.
آپارتمان به جز آشپزخانه' اتاق نشیمنِ کوچک و تنگی هم داشت با یک کمد لباس، یک میز و چهار صندلی، مبل تک نفره و یک بخاری زغالی. در زمستان به ندرت این اتاق را گرم می کردند و تابستان ها تقریباً بدون استفاده می ماند. پنجره اتاق رو به خیابان بانهوف باز می شد، با منظره ای که یک وقتی ایستگاه قطار بود، اما حالا مشغول گودبرداری اش بودند و حتی در بعضی جاها پی ریزی ساختمان های جدید اداری و کاخ دادگستری را هم شروع کرده بودند. سرآخر اینکه آپارتمان یک توالت بدون پنجره هم داشت که هر وقت بویش درمی آمد، به هال هم می رسید.
یادم نمی آید در آشپزخانه راجع به چه چیزهایی صحبت کردیم. خانم اشمیتس یک پتوی پشمی و یک پارچه کتان روی میز انداخته بود و لباس هایش را اتو می کشید؛ آن ها را یکی یکی از توی سبد بیرون می آورد، اتو می زد، تا می کرد و بعد روی یکی از دو صندلی می گذاشت. من روی آن یکی نشسته بودم. لباس های زیرش را هم اتو می کرد. نمی خواستم نگاه کنم، ولی نشد. پیراهن بدون آستین راحتی پوشیده بود، آبی روشن که گل های سرخ کم رنگی داشت. موهای بلوند دودی رنگش را که تا روی شانه هایش می رسیدند، با گیره ای پشت گردنش جمع کرده بود. بازوهای عریانش مهتابی رنگ بودند. حرکات دست و بدنش، چه آن وقت که خم وراست می شد و چه آن وقت که اتو را بلند می کرد، روی لباس ها می کشید، پایین می گذاشت و بعد لباس ها را تا می کرد و منظم و مرتب' گوشه ای روی هم می چید، با نوعی تمرکز آرام همراه بود. تصویری که آن روز از صورتش در ذهنم نقش بست، تحت تاثیر تصاویر بعدی که از او دیدم، قرار گرفت. زیر تصاویر بعدی صورتش پوشانده شد. بعدها هر وقت می خواستم صورت آن روزش را مجسم کنم، اصلاً صورتی نداشت و باید هر بار آن را از نو بازسازی می کردم؛ پیشانی بلند، گونه های برجسته، چشم های آبی کم رنگ، لب های برجسته با قوسی عالی و بدون تورفتگی و چانه ای خوش تراش و گوشه دار. صورتی درشت، محکم و درعین حال زنانه. تردید ندارم که صورت بسیار زیبایی بود، هرچند نمی توانم آن زیبایی را به خاطر بیاورم.

نظرات کاربران درباره کتاب‌خوان

عالی
در 1 سال پیش توسط vahid samadi
کتاب خوبیه اما من از نسخه سینماییش بیشتر لذت بردم
در 10 ماه پیش توسط محمد فیروزآبادی
عالی بود
در 2 سال پیش توسط علی سلامی
فیلمش که عالی بود
در 2 سال پیش توسط nasim oneydi
عالی بود
در 11 ماه پیش توسط qia...ini
یک کتاب برای کشف شخصیت های پیچیده و روابط و وابستگی های پیجیده بین انسان ها. فوق العاده
در 3 ماه پیش توسط
ترکیب واقعیت تاریخی و احساسات در این داستان جالب بود. شرایط جامعۀ آلمان پس از جنگ و واکنش آن به جنایات نازی ها بخشی هر چند کوچک از داستان را تشکیل می داد. هانا در این داستان خیلی مظلوم نشان داده می شد. هر چند میشاییل گاهی این حس را زیر سوال می برد. امّا کاش زندگی هانا بیشتر و واضح تر ترسیم می شد. این کتاب را به همۀ نوستالژیک خوان ها توصیه می کنم.
در 2 سال پیش توسط sag...iga
خرید کردم پول از حسابم برداشته شده اما کتاب نیومد
در 9 ماه پیش توسط aza...hii
اتفاقا به علت صحنه های اروتیک فیلم، نصفه کاره رهاشدن کرده بودم و کلا قصه برام نامفهوم مونده بود. ممنون از فیدیبو که بعد از سالها این کتاب رو دیدم و بالاخره از قصه سر درآوردم
در 2 ماه پیش توسط رضا بيگي