فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فردا دیر است

کتاب فردا دیر است

نسخه الکترونیک کتاب فردا دیر است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فردا دیر است

طوفان شدید و صدای بادی که لحظه‌ای قطع نمی‌شود و بارانی که خود را با شدت هرچه بیشتر به در و پنجره می‌کوبد، یادآور فیلم‌های ترسناک است. به زیر پتویم رفته، چمباتمه زده‌ام و پیوسته تصویر جک نیکلسون در فیلم شاینینگ(۴) جلوی چشمانم می‌آید. تصور می‌کنم پشت در پنهان شده و هر لحظه آمادۀ وارد شدن است. ولی چه کسی این فکر به سرش می‌زند که در شبی چنین طوفانی بیاید پشت در خانۀ من؟ آن هم خانه‌ای که در منطقه‌ای روستایی واقع شده است؟ به هر حال، نمی‌خواهم خطر کنم و فردا ببینم جسدی جلوی در خانه‌ام افتاده است، آن هم فقط به این دلیل که می‌ترسیدم یک بازیگر سینما پشت در باشد! وقتی کسی در این طوفان این‌طوری به در خانه می‌کوبد، پس بی‌تردید نیاز به کمک دارد. اگر فردی روانی بود حتماً با احتیاط بیشتری عمل می‌کرد و بی‌صدا سراغم می‌آمد. پس چه کسی است؟ به آشپزخانه می‌روم و یکی از ماهی‌تابه‌ها را بر می‌دارم. با اضطرابی که دارم، به سختی می‌توانم بلندش کنم. نفسی عمیق می‌کشم، می‌روم پشت در و آن را با احتیاط تا نیمه باز می‌کنم. دستم را نیز بالا گرفته و آمادۀ ضربه زدن شده‌ام. ـ کمکم کنین! مردی در برابرم ایستاده و دختربچه‌ای را در بغل گرفته است.

ادامه...

بخشی از کتاب فردا دیر است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب فردا دیر است برگردانی است از:
On regrettera plus tard
By
Agnès Ledig

یکشنبه، سیزدهم ژوئن سال ۲۰۱۰

شبی طوفانی

من شجاعم، ولی خب...

طوفان شدید و صدای بادی که لحظه ای قطع نمی شود و بارانی که خود را با شدت هرچه بیشتر به در و پنجره می کوبد، یادآور فیلم های ترسناک است. به زیر پتویم رفته، چمباتمه زده ام و پیوسته تصویر جک نیکلسون در فیلم شاینینگ(۴) جلوی چشمانم می آید. تصور می کنم پشت در پنهان شده و هر لحظه آماده وارد شدن است. ولی چه کسی این فکر به سرش می زند که در شبی چنین طوفانی بیاید پشت در خانه من؟ آن هم خانه ای که در منطقه ای روستایی واقع شده است؟
به هر حال، نمی خواهم خطر کنم و فردا ببینم جسدی جلوی در خانه ام افتاده است، آن هم فقط به این دلیل که می ترسیدم یک بازیگر سینما پشت در باشد!
وقتی کسی در این طوفان این طوری به در خانه می کوبد، پس بی تردید نیاز به کمک دارد. اگر فردی روانی بود حتماً با احتیاط بیشتری عمل می کرد و بی صدا سراغم می آمد.
پس چه کسی است؟
به آشپزخانه می روم و یکی از ماهی تابه ها را بر می دارم. با اضطرابی که دارم، به سختی می توانم بلندش کنم. نفسی عمیق می کشم، می روم پشت در و آن را با احتیاط تا نیمه باز می کنم. دستم را نیز بالا گرفته و آماده ضربه زدن شده ام.
ـ کمکم کنین!
مردی در برابرم ایستاده و دختربچه ای را در بغل گرفته است. هردو خیس آب شده اند. مرد با نگاهی سرشار از التماس به من خیره شده است. پس از لحظه ای تامل به خودم می آیم و ماهی تابه را رها می کنم.
ـ شما اینجا چی کار دارین؟
ـ من نیاز به کمک دارم، دخترم داره توی تب می سوزه و من هیچ دارویی ندارم که بهش بدم.
ـ بذارینش روی مبل. همون جا.
به سرعت به سمت مبل می روم و روانداز و کتابی را که رویش است برمی دارم. مرد دخترک را بر روی مبل می خواباند. شروع می کنم به درآوردن لباس های خیس او و لب هایم را روی پیشانی اش می گذارم. در مدرسه این عادت را پیدا کرده ام. مرد حق دارد. دخترک تب بالایی دارد. از او می خواهم به آشپزخانه برود و حوله ای بیاورد تا موهای بچه را خشک کنم. دخترک به آرامی چشمانش را باز می کند.
تلاش می کنم به پدرش اطمینان خاطر بدهم: من الان پزشک رو خبر می کنم، خونه ش از اینجا خیلی دور نیست. زود میرسه.
- ممنونم.
- اسمش چیه؟
- آنانینا(۵).
- چندسالشه؟
- هفت سالشه.
- خود شما هم لباس خشک می خواین؟
- نه؛ اول باید برم به اسبا پناه بدم.
- چه اسبایی؟
- اسبای خودم.
همین جا بود که فهمیدم گاری بزرگی که دو روز پیش دیده بودم و کمی بالاتر از خانه من مستقر شده بود، متعلق به آن مرد است.
- برین زنگ همسایه مو بزنین، اسمش گوستاوه(۶)، خونه ش درست اون ور حیاط خونه منه و چراغ هاش هم هنوز روشنه. بهش بگین من فرستادمتون و می خواین به اسباتون پناه بدین، کمک می کنه.
دختربچه چشمانش را بسته است و می لرزد. سرش را با حوله ای پوشانده ام و در کنارش می نشینم تا به پزشک زنگ برنم.
- الو کلود(۷)؟ منم ولانتین(۸). می بخشی که این وقت شب بهت زنگ می زنم، ولی یه دختربچه بیمار اینجاست. خواهش می کنم درمورد چون و چراش سوال نپرس؛ فقط بیا.
- حالا این دختربچه کی هست؟
- کلود، گفتم سوال نپرس! هفت سالشه و اسمش آنانیناست. منم الان هیچی توی خونه ندارم که بتونم ازش مراقبت کنم. تو چیزای لازم رو داری؟
- بله، الان راه می افتم. ولی وضع هوا رو احیاناً دیدی؟
- بله، اتفاقاً به نظرم این دختربچه برای همین هم اینجاست.
- اولین باریه که همچین وقتی به من زنگ می زنی!
- چون اولین باره که همچین ساعتی یه دختربچه مریض روی مبلم خوابیده!
- من از این کارای رمزآلودت خوشم نمی آد! صبر کن اومدم.
آنانینا خر و پف می کند. تنها چیزی که ممکن است حالا او را بیدار کند، صدای رعد و برق است. صدای دو مرد را می شنوم که بیرون و در میان طوفان فریاد می کشند. به کنار پنجره می روم و می بینم موفق شده اند گاری را در یک سمت حیاط جا بدهند. این کار، با وجود اسب های وحشتزده، بسیار سخت به نظر می رسد، ولی به هر حال آن ها از پس انجام دادنش برآمده اند. باران همچنان با شدت هرچه بیشتر می بارد و باد شاخه درختان را به رقص درآورده است. هیچ کس در این وضعیت جرئت نمی کند از خانه خود خارج شود، ولی آن دو نفر چاره ای ندارند. شجاعت انسان زمانی به خوبی سنجیده می شود که ترس به سراغش بیاید. به طبقه بالا می روم و وارد اتاقی می شوم که بخشی از وسایل پدربزرگم را در آن گذاشته ام. اندازه او از این مرد کمی کوچک تر بود، ولی چیز دیگری ندارم.
وقتی برمی گردم طبقه پایین، او و گوستاو را می بینم که دو نفره جلوی در ورودی ایستاده اند. گوستاو توضیح می دهد که خودروی مرا از حیاط بیرون برده است تا اسب ها جا شوند و فردا صبح، وقتی هوا آرام تر شود، آن را برمی گرداند داخل. فقط امیدوارم تا فردا درختی بر روی خودروام نیفتد. آن خودرو تنها وسیله ای است که می توانم خودم را با آن به روستا و سرکلاس درس برسانم. گوستاو می گوید برمی گردد خانه اش تا لباس هایش را عوض کند و بخوابد. مرد هم به گرمی با او دست می دهد و تشکر می کند، ولی بی آنکه لبخندی بزند. بی تردید آن قدر نگرانی دارد که به لبخند زدن فکر هم نمی کند.
- من براتون لباس خشک آوردم، مال پدربزرگم بوده، ولی گمان کنم تقریباً اندازه تون باشه.
- خیلی ممنونم.
- من هنوز اسم شمارو هم نمی دونم!
- اریک دووال(۹).
- ولانتین برژره. آخر سالن سرویس حموم ـ دستشوییه. اگر دلتون می خواد برین یه دوش آب گرم بگیرین، وگرنه ممکنه مریض بشین.
- دخترم چطوره؟
- خوابه. الان دکتر می رسه.
- برای همه چیز ممنونم.
- این قدر از من تشکر نکنین. من که نمی تونستم شما و بچه تونو ول کنم بیرون.
- به هر حال، زحمت کشیدین.
اریک، پس از این جمله، به سمت دستشویی می رود. صدای دوش را می شنوم. همان لحظه نیز صدای خودروی پزشک به گوشم می رسد. با وجود باران شدید، زود رسیده است. حتماً از لحن من متوجه جدی بودن مسئله شده است.
در را تا نیمه باز می گذارم تا بی درنگ داخل شود. حتی با وجود این نیز از خودرواش تا داخل خانه من، کلی خیس خواهد شد. بلافاصله پس از ورود به سمت دختربچه می رود که بر روی کاناپه دراز کشیده است. دستش را که بر روی پیشانی او می گذارد، دخترک با ترس از خواب می پرد. آنانینا با فریاد پدرش را صدا می زند. دستش را می گیرم تا آرامش کنم، ولی فایده ای ندارد. اریک، در حالی که حوله ای دورش پیچیده است دوان دوان می آید. برای دخترش توضیح می دهد که پزشک فقط برای رسیدگی به او آمده است و نباید نگران باشد.
- خب ببینم، چند وقته این طوری مریضه؟
- دو روز.
- دارویی هم بهش دادین؟
- شربت تب بر، ولی دیروز تموم شد و منم توی این هوا نتونستم برم جایی تهیه کنم.
کلود با حالتی عصبی پرسید: «شما الان کجا زندگی می کنین؟»
- فقط داریم از اینجا رد می شیم. حالش خیلی بده؟
- گمان می کنم برونشیت باشه، ولی اگه ادامه پیدا کنه ممکنه خطرناک بشه. باید خیلی سریع جلوش رو گرفت. من با خودم داروی تب بر آوردم که بهتون می دم، ولی فردا حتماً بیاین داروخانه تا آنتی بیوتیک بگیرین.
من گفتم: «من می گیرم. به هر حال، وقتی بخوام برم مدرسه از جلوی داروخانه رد می شم.»
کلود از مرد پرسید: «شما دفترچه بیمه دارین؟»
- بله، صد در صد. فقط باید اجازه بدین برم بیارمش، توی گاریمونه. صبر کنین الان لباس می پوشم...
- نه نه، مشکلی نیست. من دو روز دیگه برمی گردم ببینم حالش چطوره. حسابی مراقبش باشین. من دیگه باید برم.
- همیشه هستم.
- بله، منم در این مورد تردیدی ندارم.
البته که تردید داشت. خیلی وقت است که کلود را می شناسم و می دانم چطور فکر می کند. یک بار دیگر دوان دوان به سمت خودرواش می رود. پیش از آن نیز نگاهی از روی شک و تردید را حواله من می کند. خیلی خوب می دانم در چه فکری است. هنوز به درستی نمی داند دلایل تب بالای دخترک چیست و چه چیزی باعث شده است دو روز نیز ادامه داشته باشد. اصلاً برای همین هم آمده بود.
من نیز فعلاً درست مانند او فکر می کنم.
همه چیز خیلی سریع رخ داده است...

اتاق مهمان

صبر کردم تا آنانینا خوابش ببرد، سپس به دستشویی رفتم تا لباس عوض کنم.
سرانجام توانسته بودم خودم را کاملاً خشک کنم.
زنی که به ما پناه داده، رفته است تا اتاق مهمان را برای مان حاضر کند، آن هم بی آنکه کوچک ترین سوالی از ما بپرسد، به او گفتم ترجیح می دهم شب را در کنار دخترم بگذرانم تا حسابی مراقبش باشم.
در حالی که از پله ها پایین می آید، می گوید: اتاق رو براتون حاضر کردم، تخت بزرگه و هم شما و هم دخترتون توش راحت جا می شین. مطمئنم خیلی راحت می خوابین.
- برای همه چیز ممنونم، آنا رو تا تخت می یارم.
- بیاین، راه رو نشونتون می دم.
آنا را بر روی تخت می گذارم و رویش را می پوشانم، البته فقط با یک ملافه. طفلکی آن قدر خسته شده بود که حتی وقتی بلندش کردم و آوردمش، تکان نخورد. برمی گردم طبقه اول. کسی نیست. تصمیم می گیرم از خانه بیرون بروم و سری به اسب ها بزنم.
شکر خدا اسب ها سالم هستند. خیالم که راحت می شود، برمی گردم داخل خانه. آن زن پشت میز آشپزخانه نشسته است و لیوانی چای داغ در دست دارد. از من می پرسد: شما هم یه نوشیدنی داغ می خواین؟
- نه ممنون، ما خیلی مزاحم شما نمی شیم. تا همین الان هم خیلی کمکمون کردین.
- من خیلی دوست دارم یک چیز رو بدونم.
- چی رو؟
- چطور شد که ناگهانی اومدین، چرا با یه ارابه اومدین و در کل چرا وضعتون اینه.
- ببخشید، ولی من دوست ندارم دخترم الان از خواب بپره و ببینه روی یه تخت غریبه تنهایی دراز کشیده.
- حتی یک لحظه؟
- حتی یک لحظه! ببخشید، من باید برم.
- بسیار خب، حالا فردا هم می تونین برام توضیح بدین، فعلاً برین خوب استراحت کنین و مراقب دخترتون باشین. فردا اگر به چیزی احتیاج داشتین، گوستاو رو خبر کنین.
- شما فردا نیستین؟
- نه، باید برم سر کار.
- شغلتون چیه؟
- معلمم. من نسخه رو از کلود گرفتم، شما هم که گفتین دفترچه بیمه دارین، فردا می رم برای گرفتن داروها.
- خیلی ممنون، واقعاً خیلی لطف می کنین. اصلاً نمی دونم چطوری باید ازتون تشکر کنم.
- مگه انتخاب دیگه ای هم دارم؟
لبخندی کمرنگ می زنم. من هم بودم همین کار را می کردم. به او شب به خیر می گویم و با تنی بی نهایت خسته به سمت تخت می روم، آن هم در حالی که فکر می کنم اگر من جایش بودم به راستی این کار را می کردم یا خیر؟
در کنار آنا که دراز می کشم، گرمای زیاد بدنش را به راحتی احساس می کنم. دست کم منظم نفس می کشد. دستم را بر روی پیشانی اش می گذارم و متوجه می شوم تبش کمی پایین آمده است. خیالم کمی راحت می شوم. بر روی کمر دراز می کشم و ملافه ای بر رویم می کشم. گوش می دهم به صدای تازیانه قطره های باران. باران همچنان به شدت سابق می بارد، ولی از شدت رعد و برق تا اندازه ای کاسته شده است. بعید می دانم که اگر به شهر رفته بودم و تقاضای کمک می کردم همین طور از من استقبال می شد.
حتماً وقتی من و آنا را با آن وضعیت دیده، خیلی دلش به حالمان سوخته که بدون پرسیدن هیچ سوالی اجازه داده است وارد شویم. همین فردا باید از مردی که به من کمک کرد گاری را در حیاط جا بدهم سوال کنم که از کجا می توانم شخصی را برای تعمیر سقف پیدا کنم. باید هر چه سریع تر از اینجا بروم. نمی توانم بیش از این به این زن زحمت بدهم.
با وجود آنکه خیلی خوابم می آید، باید نامه ام را به هلن بنویسم. بوسه ای بر گونه آنا می زنم و جمله همیشگی را در گوشش زمزمه می کنم. سپس از جایم بلند می شوم، چراغ مطالعه را روشن می کنم و مشغول نوشتن می شوم:

هلن عزیزم،
از دست خودم عصبانی ام. خیلی زیاد، حتی تصورش را هم نمی توانی بکنی. اولین بار است که تا این اندازه احساس بدی دارم. چرا همین طوری سرزده وارد خانه غریبه ای شده ام تا از او کمک بخواهم؟ البته انتخاب دیگری هم نداشتم. خیلی راحت می توانست ما را راه ندهد، ولی در عوض، بی آنکه سوالی بپرسید، ما را راه داد داخل خانه. می گوید معلم است، پس حتماً به بچه ها عادت دارد.
به نظر تو، من در این میان گناهکارم؟ با وجود اینکه پزشک گفته است هیچ مشکلی نیست، ولی باز هم برای آنانینا نگرانم.
از دست خودم دلگیرم، بعضی وقت ها خیلی عصبانی می شوم که چنین زندگی ای را به دخترمان تحمیل کرده ام. ولی چه کار کنم؟ او فقط این نحوه زندگی کردن را یاد گرفته است. احساس پوچی می کنم، مثل اینکه پدر به درد نخور بی مسئولیتی هستم. آن هم پدری تنها. دلم برای تو بی اندازه تنگ شده است.
در چنین لحظه هایی است که بیش از هر زمان دیگری به حضورت احتیاج دارم. هم من و هم آنا. اصلاً آیا مردان می توانند با گذاشتن لب هایشان، روی پیشانی یک کودک، بفهمند او تب دارد یا نه؟
من نمی دانم اگر برای آنا اتفاقی بیفتد باید چه کار کنم، آیا اصلاً دوست دارم بدون او زنده باشم؟ فکر کردن به این چیزها البته بیهوده است. هیچ کس در زندگی اختیار همه چیز را در دست ندارد. هر لحظه ممکن است اتفاقی جدید رخ بدهد، کسی چه می داند؟
آنا در کنار من خوابیده است. شنیدن صدای آرام نفس هایش به من آرامش می دهد.

به تو فکر می کنم...

دوم مارس ۱۹۴۴

کودک پنهان شده

سطل در میانه اتاق قرار داشت. سوزان به خوبی می دانست چه چیزی انتظارش را می کشد. می ترسید، آن هم خیلی زیاد، ولی می کوشید ترسش را نشان ندهد. احساس می کرد سنگی در معده اش قرار دارد. سنگی بزرگ که هرلحظه نفس کشیدن را برای او مشکل تر می کرد. اصلاً ترجیح می داد بمیرد، تا اینکه حرف بزند تا اینکه آنان برنده شوند.
آنان در سولباک(۱۰) آمده بودند دنبالش. آن عوضی ها حتی به او اجازه نداده بودند مانتو تنش کند و فقط همان پیراهنی را به تن داشت که شب گذشته هنگام خواب پوشیده بود. در ابتدا ضربه هایی محکم و وحشیانه به در زده و سپس وارد آن شده بودند. او احتمال این لحظه را می داد و حتی سعی نکرد فرار کند. حتی اگر می خواست فرار کند، شکم برآمده اش این اجازه را به او نمی داد. آنان نیز فهمیده بودند حامله است، ولی طرز برخوردشان را اصلاً تغییر نداده بودند حتی وقتی می خواست سوار کامیون شود، او را تقریباً به داخل پرت کرده بودند.
سپس وی را به سلولی مرطوب و بسیار سرد انتقال دادند.
آن شب خوابش نبرد یا خیلی کم خوابید. پیوسته در فکر لئون و بچه ای بود که در شکمش رشد می کرد. نخوابید، چون آنجا وحشتناک سرد و مرطوب بود. حتی رواندازی که در اختیارش گذاشته بودند نیز مرطوب بود. چندبار سرش را برگردانده و چشمش افتاده بود به سوسک هایی که با خیالی راحت از این سو به آن سو حرکت می کردند.
زن جوان ما به زمین زانو زده و دست هایش را پشت کمرش گرفته بود، پاهایش را تا اندازه ای از هم باز کرده بود تا برای شکم برآمده اش جای بیشتری باز کند. خودش را آماده هر چیزی کرده بود. چندساعتی می شد که بچه دیگر تکان نمی خورد. کم کم فکر می کرد بهتر است خودش هم دیگر وجود نداشته باشد.
تا آن لحظه هیچ سوالی از او نپرسیده بودند، ولی می دانست که بی تردید به سراغش می روند. حتماً با یک سطل آب شروع می کردند. در آن هوای یخبندان، سطل آبی را بر روی سرش می ریختند.
او آماده بود، می توانستند هر زمانی که دلشان می خواست شروع کنند.

دست کم گمان می کرد که آماده است.
ممکن بود جان خود را از دست بدهد.
ولی حاضر نبود یک کلمه حرف بزند.
من به تو خیانت نمی کنم لئون...

دوشنبه، چهاردهم ژوئن سال ۲۰۱۰

وقتی آسمان می بارد

هنگامی که از جلوی در اتاق رد می شدم، کوشیدم صدای داخل اتاقشان را بشنوم. دو صدای تنفس قوی و متفاوت. حتماً خوابشان خیلی عمیق بود. در طول شب چندباری صدای سرفه دختربچه را شنیدم، ولی هیچ چیز خاصی نبود. بی تردید اتاق مهمان خانه من بسیار راحت تر از ارابه بدون سقف خودشان بود. کمی پس از نیمه شب، سرانجام طوفان دست از سرمان برداشته بود. هنوز از پنجره های نیمه باز تا اندازه ای صدای باد می آمد، ولی نه مانند دیشب.
در حالی که صبحانه می خورم، گوستاو در خانه ام را می زند. هر روز پیش از آنکه سرکار بروم و، در حالی که صبحانه می خورم، می آید. عادت دارد صبح ها کله سحر از خواب بیدار شود. هر روز محصولات لبنی تازه را مستقیماً داخل یخچال خانه ام می گذارد، بی شک یکی از انگیزه های من برای صبح زود از خواب بیدار شدن است. همچون زوجی می مانیم، بی آنکه به راستی باشیم.
در حالی که کفش هایش را از پا در می آورد، وضعیت آب و هوای آن روز را به من اعلام می کند. همیشه وقتی می خواهد وارد خانه کسی شود، کفش هایش را از پا درمی آورد. مادرش این را به او یاد داده بود. برای رعایت نظافت و بهداشت.
- هیچ درختی روی ماشین بیچاره م نیفتاده
- هیچی... ولی دست کم شسته شد... راستش، با اون وضعیتی که داشت، خیلی به شست وشو نیاز بود...
- خودتم می دونی من کارای خیلی مهم تری از شستن ماشینم دارم. اسبا چطورن؟
- راحت استراحت کردن.
- دیروز وقتی بیرون بودین، مرده باهات حرفی نزد
- هیچی! وقتی هم برای حرف زدن نبود. حیوونا عصبی بودن. منم عجله داشتم زودتر برگردم و خودم رو خشک کنم. به تو چی؟ به تو چیزی نگفت؟
- نه، هیچی. به نظرت عجیب نیست؟ یه مرد و دخترش توی یه ارابه!
صدایم را پایین آوردم تا حرف هایم به گوش آنان نرسد. البته می دانم که هم مرد و هم دخترشان به آرامی خوابیده اند و اگر هم بخواهند از اتاق خارج شوند، صدای قژقژ در به ما خبر می دهد.
- راستش، این روزا هیچی به نظر من عجیب و غریب نمی آد. در ضمن، سر و وضعش نشون می داد که باید آدم درست حسابی ای باشه.
- بله، درست و حسابی، ولی مثل یه موش آبکشیده.
گوستاو، در حالی که فنجان قهوه اش را پر می کرد، لبخندی زد: «هروقت ازش اطلاعات گرفتی، حتماً من رو هم در جریان بذار.»
- اگر چیزی بهم گفت حتماً بهت می گم، خیالت راحت، ولی به نظر آدم خیلی پرحرفی نمی آد!
- من می دونم تو می تونی ازش اطلاعات بکشی، خوب بلدی چطوری باید این کار رو بکنی.
- خیلی خب حالا! من دیگه باید برم مدرسه. بهش گفتم اگر به چیزی نیاز داشت می تونه بیاد از تو کمک بخواد.
در سراسر طول مسیر، خسارت هایی که طوفان از خود برجای گذاشته بود به چشم می خورد. می شد خسارت را زیاد در نظر گرفت. دست کم هوا دیگر تقریباً آفتابی شده بود و گرمای لذت بخش خود را نثارمان می کرد.
لحظه ای از فکر آن مرد و دخترش بیرون نمی آیم. حتی یادم می آمد درس هایی را که برای امروز آماده کرده بودم نیز همراه خودم نیاوردم! مسئله ای نیست. سر کلاس از بچه ها می خواهم یک کاری بکنند. می توانم فردا از درس هایی که آماده کرده ام استفاده کنم.
گائل(۱۱) جلوی در ایستاده است و از دانش آموزان استقبال می کند. خودروی مرا که می بیند، برای من دستی تکان می دهد. همیشه وقتی چشمش به من می افتد، چشمانش می درخشد؛درست مانند آن است که از دیدن من خیلی خوشحال می شود، حتی وقت هایی که ناراحت است، بویژه وقت هایی که ناراحت است و وقت هایی که من ناراحتم و بخصوص وقت هایی که ناراحتم. او بهترین دوست من است. از همان دوست هایی که می توانند یک روز بد شما را به روزی خوب تبدیل کنند و یا دست کم، وقتی نیاز به همدرد یا همدل دارید، بی آنکه شما را مورد قضاوت قرار دهند فقط در کنارتان باشند.
لبخندزنان با هم سلام و احوالپرسی می کنیم و به او می گویم به کمی زمان نیاز دارم تا درس های آن روز را حاضر کنم. با لبخندی گرم تر پاسخم را می دهد و دستی بر روی شانه ام می گذارد. یک وقت هایی به من می گوید باید بیشتر روی کارم متمرکز شوم و نخواهم پنجاه کار را هم زمان با هم انجام دهم. گمان می کنم حق دارد. ولی دیشب که من دنبال دردسر نبودم. دردسر بود که در خانه ام را زد. من فقط بر روی مبل سالن دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم. همین. دیگر اینکه، در چنین اوضاع و احوالی پدری با دخترش در خانه ام را بزنند که تقصیر من نیست!
سرانجام، وقتی دانش آموزان وارد کلاس می شوند، درس های آن روزشان را حاضر کرده ام. هفت ونیم دقیقه طول کشید تا درس های آن روز را آماده کنم. خیلی هم خوب است!
نخستین کار حرف زدن در مورد طوفان شب گذشته است. حرف زدن در مورد چیزهایی که شب گذشته و صبح امروز دیده اند. آیا از چیزی ترسیده اند یا خیر؟ سپس از آنان می خواهم انشایی با این موضوع بنویسند: «دیشب در طوفان یک نفر در خانه ام را زد...»
سر ظهر هم زمان نقاشی کردن فرا می رسد، از آنان می خواهم نقاشی ای در مورد طوفان بکشند. از آنجا که هوا خوب است، زنگ آخر برای ورزش به حیاط می رویم.
به یاد دخترکی می افتم که در خانه ام استراحت می کند، آیا دست کم خواندن و نوشتن بلد است؟

یک لایه ضخیم خامه

آنانینا در خوابی عمیق است. به آرامی از جایم بلند می شوم. حواسم هست که به هیچ عنوان از خواب نپرد. دوست دارم از آن لحظات نهایت استفاده را ببرم. از نگاه کردن به کودکی که پس از مادرش تبدیل بشود به زندگی من. به همه دار و ندارم. می خواهم تا جایی که ممکن است بخوابد. چند دقیقه پیش صدای استارت خودرو را شنیدم و پس از آن دیگر خبری نشد. من هم دیگر خوابم نبرد. می خواهم بروم صبحانه آماده کنم، آنا وقتی بیدار شود حتماً خیلی گرسنه خواهد بود. تقریباً دو روز می شود که چیزی نخورده است. شدت تب دیگر اشتهایی برای او نگذاشته است.
لباس هایی را که دیشب گرفتم به تن می کنم، ولی باید از گاری برای خودم لباس بردارم. در را خیلی آرام باز می کنم و روی نوک انگشتانم از اتاق خارج می شوم. پایم را که بر روی پارکت های قدیمی خانه می گذارم، قژقژ صدا می دهند.
خورشید از پنجره اصلی سالن پرتوهای خود را به داخل خانه می تاباند. پنجره ای که رو به باغ خانه باز شده و منظره بی نظیری را جلوی چشم خواننده قرار می دهد. اینجا درست به بهشت می ماند؛ بهشتی زمینی. وسایل خانه چوبی و عتیقه با نظم و طراحی بسیار زیبایی چیده شده است. دو گربه به آرامی بر روی مبل بزرگی خوابیده اند و خرخر می کنند. بی شک دیشب به علت طوفان نتوانسته اند بخوابند. بی تردید در چنین جایی تعداد بسیار زیادی موش وجود دارد و این گربه ها به یقین مشکلی در پیدا کردن غذا ندارند. چشمم می افتاد به میز جلویی کاناپه که یادداشتی بر روی آن قرار دارد:

امیدوارم دیشب خوب خوابیده باشین. اینجا شماره دکتری رو که دیشب آمد براتون می ذارم، اگر هر مشکلی پیش اومد حتماً باهاش تماس بگیرین، سریع خودش رو می رسونه. ظهر وقتی خواستین تدارک ناهار رو ببینین، یه سر بزنین به انباری کوچیکی که کنار خونه قرار دارد، چیزای خوبی پیدا می کنین.
اول وقت صبحانه خوردن است. نان، کره و مربا. در ضمن، در یخچال شیر تازه پیدا کردم که یک لایه سرشیر هم رویش بسته شده. چی از این بهتر؟ حتماً شیر تازه و همان روز دوشیده شده است. نکنه مردی که دیشب به من کمک کرد گاو دارد؟ شاید هم از روستا برای شان می آورند. شروع می کنم به گرم کردن شیر و منتظر می نشینم تا آنای نازنینم از خواب بیدار شود...

نظرات کاربران درباره کتاب فردا دیر است

خیلی قشنگه
در 2 ماه پیش توسط سارا نباتي
سلام .ماجرا از یک شب طوفانی شروع میشه و دختری که دراین شب طوفانی پذیرای یک پدر و دختر تنها میشه ودرادامه خواهید دید...واقعا قشنگ بود .حتما بخونید.ممنونم فیدیبو.
در 2 سال پیش توسط ash...341