فیدیبو نماینده قانونی آشیانه برتر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب و اینک از مشرق دل طلوع کن، معجزه می‌کنی

کتاب و اینک از مشرق دل طلوع کن، معجزه می‌کنی
داستان‌های کوتاه برای خلق زندگی بهتر

نسخه الکترونیک کتاب و اینک از مشرق دل طلوع کن، معجزه می‌کنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب و اینک از مشرق دل طلوع کن، معجزه می‌کنی

هنگامی که خودباوری را در خود بکشی و نگذاری دیگران به تو کمک کنند، به آرامی می‌میری. اگر از خودت قدردانی نکنی و به پیام‌هایی که از اطراف به سمت تو می‌آید گوش نکنی، به آرامی می‌میری. اگر کتاب نخوانی و از تجربۀ اطرافیان استفاده نکنی و همیشه از راه‌های تکراری بروی، دیگر زمانی برای بازگشت نداری. این کتاب مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه است.

ادامه...
  • ناشر آشیانه برتر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب و اینک از مشرق دل طلوع کن، معجزه می‌کنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

هنگامی که خودباوری را در خود بکشی و نگذاری دیگران به تو کمک کنند، به آرامی می میری.
اگر از خودت قدردانی نکنی و به پیام هایی که از اطراف به سمت تو می آید گوش نکنی، به آرامی می میری.
اگر کتاب نخوانی و از تجربه اطرافیان استفاده نکنی و همیشه از راه های تکراری بروی، دیگر زمانی برای بازگشت نداری.
این کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه است. امیدوارم برای شما خوانندگان اثرگذار باشد و شما بتوانید در مقاطع مختلف زندگی از پیام های نهفته در داستان ها برای خلق زندگی بهتر سود ببرید.

رویدادهای جهان بیرون



دو نفر در ایستگاه مترو کنار هم نشسته بودند و در مورد وضعیت آب و هوا صحبت می کردند.
نفر اول: فکر می کنی امروز هوا چه طوری باشه؟
نفر دوم: هوایی که من دوست دارم.
نفر اول: چگونه می فهمی، هوا همان طور است که تو دوست داری؟
نفر دوم: در زندگی فهمیدم همیشه نمی توانم رویدادهای جهان بیرون را پیش بینی کنم، اما می توانم بهترین ها را برای خود آرزو کنم و آنچه را که پیش می آید را دوست داشته باشم.
ما در واکنش به رویدادهای خوشایند و ناخوشایند آزاد هستیم و هیچ کس نمی تواند این آزادی را از ما بگیرد، پس بهتر است واکنش ما خوشایند باشد.

خداوند خالق شماست اما شما با انتخاب خود، در سرنوشت تان موثرید.

دبی فورد

ارزش تو



روزی زنی جوان نزد استاد معرفت آمد و به او گفت: «همسری دارم مهربان اما او خواهرانی دارد بد زبان و بسیار کینه جو و هر چه سکوت می کنم، آنها بیشتر مرا آزار می دهند و احساس می کنم چون نمی توانم دهانم را به کلمات زشت باز کنم نسبت به آنها کم دارم و احساس سرخوردگی می کنم، چه کنم تا از این احساس بد رها شوم!»
استاد معرفت گفت: «همه می توانند بی تربیت و بی ادب باشند آنها که مودبند چیزی اضافی دارند که به واسطه آن بی ادبی نمی کنند. بی ادب شدن و بی تربیتی کردن که پیشرفت محسوب نمی شود. بلکه این تربیت است که باعث ارزشمندتر شدن صاحب آن می شود. باز کردن دهان به حرف زشت که هنر نمی خواهد، بنابراین هر کس مقابل تو لب به سخن زشت گشود و تو سکوت کردی! در همان لحظه تو با پاسخ ندادنت به او می گویی که از او بالاتری و ارزش تو از او بیشتر است.»

ادب خرجی ندارد ولی می تواند همه چیز را خریداری کند.

اسکار وایلد

آیا همسرت نگران است؟



روزی زنی نزد استاد آمد و از بی تفاوتی مرد نسبت به او و فرزندانش احساس نگرانی کرد و می ترسید که مرد دلش را به کس دیگری سپرده باشد.
استاد بزرگ از زن پرسید: «آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایش غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند.»
زن پاسخ داد: «آری در رفع نیازها از چیزی کوتاهی نمی کند.»
استاد لبخند زد و گفت: «پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!»
دو ماه بعد دوباره زن نزد استاد آمد و گفت: «به همسرم مشکوک شده ام. او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است.»
استاد از زن خواست که یک شب بی خبر با فرزندانش به منزل پدر بروند و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.
روز بعد زن نزد استاد آمد و گفت: «شوهرش وقتی از سر کار آمد و کسی را در منزل ندیده، نگران و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته و دیشب کلی دعوا کرده و که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اید.»
استاد با تبسم گفت: «نگران نباش، مرد تو مال توست. او تا زمانی که نگران شماست، به شما تعلق دارد.»
شش ماه بعد زن گریان نزد استاد آمد و گفت: «ای کاش به شما اعتماد نمی کردم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش که همان زن پولدار و بیوه است رفته و دیگر نزد ما نیامده.»
استاد گفت: «هر چه زودتر مردان فامیل را جمع کن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است»، زن به همراه مردان فامیل به آنجا رفت. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت استاد را در وارسی منزل دید، تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند.
مرد به محض این که از چاه بیرون آمد، گفت: که سریعاً خبر سلامتی من را به خانواده ام بدهید. استاد با لبخند گفت: «این مرد هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد.»
بعداً مشخص شد که زن بیوه هر چند تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد، موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود.

عشق، تنها چیزی است که زندگی را چون روز روشن می سازد.

هوبز

نظرات کاربران درباره کتاب و اینک از مشرق دل طلوع کن، معجزه می‌کنی