فیدیبو نماینده قانونی نقش مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تلخ و شیرین

کتاب تلخ و شیرین

نسخه الکترونیک کتاب تلخ و شیرین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تلخ و شیرین

میگن تقاص پس میده هر کس لونه‌ی کفتر یاکریم را خراب کنه، میگن شگون نداره، بدیُمنه... اما آنها کار خودشان را کرده بودند و حالا اول صبح با این حرکت انتحاری کفتر یاکریم این ذهنیت برای او پیش آمده بود که نکند این یک نشانه باشد!؟ نکند طبیعت منتقم می‌خواهد تلافی ویرانگری بچه‌ها را با او حساب کند؟!!! اما نفهمید چرا. بی‌اختیار خندید و به پشت دراز کشید، خمیازه‌ای کشید و دست و پاهایش را یک کش جانانه داد و توی همین حس و حال یادش آمد که جایی خوانده است: طبیعت خوب و بد نمی‌شناسد، فقط به دنبال تعادل است! و چند بار با خود نجوا کرد: تعادل، تعادل، تعادل... و دوباره خمیازه! یک خمیازه‌ی طولانی افکارش را درید... آرام به پهلوی راست چرخید. لب تخت نشست با حالتی از سرگیجه و تهوع برای چند لحظه چشمانش را بست و دوباره بی‌اختیار و شاید هم کاملاً با اختیار گفت وای خدا... و خوب در می‌یافت که بین وای «خدا» گفتن امسال و پارسالش تفاوت از زمین تا آسمان است! و اگر حالت تهوع شدید وادارش نکرده بود که تلوتلوخوران خودش را به دستشویی برساند، شاید دوباره به پشت می‌خوابید و پتوی نازک سفری‌اش را روی سرش می‌کشید و آنقدر پلک‌هایش را به هم می‌فشرد تا بالأخره خوابش ببرد اما این‌طور نشد؛ دستگیره‌ی در توالت را با عجله گرفت و به موقع خود را به کاسه‌ی توالت رساند...

ادامه...
  • ناشر نقش مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تلخ و شیرین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نوشتن

خودش را لای پتوی نازک مسافرتی می پیچانَد و ریه اش را پر از هوای یخ کرده می کند. لذت مورمورِ غریبی توی وجودش می دود. مثل وقتی که در طی یک روز به اشتباه و یا شاید هم کاملاً آگاهانه چند تا دیازپام ۱۰ انداخته باشی بیخ گلویت و آب را پی اش کرده باشی! سال قبل سحرگاه تابستان صدای کش کش جاروی زن همسایه از خواب بیدارش می کرد و منتظر می ماند تا بوی خاک و آب از پنجره ی اتاقش راهی بینی اش شود و دماغش را پر کند. آن وقت یک جایی از وجودش که نمی فهمید توی سرش بود یا توی قلبش زمزمه می کرد: «قربان دستت شهین خانم. نازِ مرام صبحگاهی ات» و بعد توی تختش غلت می زَد و پتو را محکم توی بغلش مچاله می کرد و خدا خدا می کرد که صدای زنگ ساعت حالا حالاها بلند نشود، ولی همین خدا خدا کردن ها بود که خواب را از چشمش می تاراند! اما امروز از بوی آب و صدای کش کش جاروی مشهدی شهین خانم خبری نیست که نیست! ولی به جایش پنجره ای رو به آسمان هنوز که هنوز است گشوده می شود تا خنکای سپیده دم حس و حال زیستن را در او زنده کند و هنوز که هنوز است صدای بیب بیب متوالی ساعت تلفن همراهش، پا به پای «مهربانی» و گاهی «شوخ طبعی» طبیعت منتقم همچنان نام خدا را به زبانش جاری می کند.....
صدای کفتر های یاکریم از سر دیوار به گوشش می رسد. بی اختیار به یاد کفتر های یاکریم کتاب «همنوایی ارکستر شبانه ی چوب ها»ی رضا قاسمی می افتد که گفته بود: مدام تکرار می کنند: اِع دام باید گردد ـ اِع دام باید گردد.... و از ذهن او می گذرد که تا یاد دارد همه ی دور و بری هایش می گفتند: کفترهای یاکریم می گویند: بَ چَم تب داره، بَچَم تب داره... و توی حال و هوای اعدام و تب و بچه و نسیم خنک و مهربان سحرگاهی است که ناگهان یکی از همین کفترهای شوخ طبعِ دوست داشتنی خودش را محکم به شیشه ی پنجره ی اتاق می زند و او با هراس روی تخت اش می نشیند و می گوید: ای وای خدا... وقتی به طرف پنجره برمی گردد، دل دل زدن کفتر هراسان روی لبه ی سیمانی پنجره ی رو به آسمان، با تپش قلب او یکی می شود انگار!!! و بلادرنگ یادش می افتد که یک روز وقتی بچه ها داشتند آشیانه ی بالای انباری را برمی داشتند، کلی به او خندیده بودند که گفته بود؛ کاری به این آشیونه نداشته باشید. میگن تقاص پس میده هر کس لونه ی کفتر یاکریم را خراب کنه، میگن شگون نداره، بدیُمنه... اما آنها کار خودشان را کرده بودند و حالا اول صبح با این حرکت انتحاری کفتر یاکریم این ذهنیت برای او پیش آمده بود که نکند این یک نشانه باشد!؟ نکند طبیعت منتقم می خواهد تلافی ویرانگری بچه ها را با او حساب کند؟!!! اما نفهمید چرا. بی اختیار خندید و به پشت دراز کشید، خمیازه ای کشید و دست و پاهایش را یک کش جانانه داد و توی همین حس و حال یادش آمد که جایی خوانده است: طبیعت خوب و بد نمی شناسد، فقط به دنبال تعادل است! و چند بار با خود نجوا کرد: تعادل، تعادل، تعادل... و دوباره خمیازه! یک خمیازه ی طولانی افکارش را درید... آرام به پهلوی راست چرخید. لب تخت نشست با حالتی از سرگیجه و تهوع برای چند لحظه چشمانش را بست و دوباره بی اختیار و شاید هم کاملاً با اختیار گفت وای خدا... و خوب در می یافت که بین وای «خدا» گفتن امسال و پارسالش تفاوت از زمین تا آسمان است! و اگر حالت تهوع شدید وادارش نکرده بود که تلوتلوخوران خودش را به دستشویی برساند، شاید دوباره به پشت می خوابید و پتوی نازک سفری اش را روی سرش می کشید و آنقدر پلک هایش را به هم می فشرد تا بالاخره خوابش ببرد اما این طور نشد؛ دستگیره ی در توالت را با عجله گرفت و به موقع خود را به کاسه ی توالت رساند...
***
عرق سردی روی پیشانی اش نشست. چند لحظه بدون حرکت ماند؛ مثل اینکه بخواهد نفسی تازه کند و بعد شیلنگ آب را دور تا دور کاسه ی توالت چرخاند. دست و پا زدن سوسک بالدار بزرگی روی آب شناورِ سیفون توالت به یادش آورد که جایی خوانده است «عشق و شنا کردن یک وجه اشتراک دارند و آن این است که؛ تا توی آن نیفتی یاد نمی گیریش»! برس توالت و به قول یک نفر مسواک توالت را برمی دارد! و پایه می کند تا سوسک از آن بالا بیاید. آن را کنار دیوار می گذارد. سر شیلنگ آب را روی آن می گیرد و می گوید: راه دیگری هم هست غیر از سیفون توالت! پیدایش کن. دستمالی از رول می کشد، سوسک را با آن می گیرد و توی ذهنش مرور می کند که جای همه خالی که بگویند: حالمان را به هم زدی... آرام بلند می شود تا سرش گیج نرود. با قدم هایی نه چندان بلند و نه چندان کوتاه، روی تراس می رود و پرتش می کند توی حیاط... می افتد کنار ساقه های تُرد و نازک نازهای آفتابی و دستمال های کاغذی در دست باد رقصان، تا آن سوی دیوار همسایه پرواز می کند... دوباره طرف دستشویی باز می گردد و مایع آبی رنگ را کف دستانش می ریزد و محکم دستهایش را به هم می مالد. بوی خوش ناآشنایی شامه اش را پر می کند. شیر آب را باز می کند و نیم نگاهی به آینه می اندازد و دوباره به یاد رضا قاسمی و آینه ی بی تصویرش می افتد!! ولی آینه ی او هنوز تصویر داشت! یک مشت آب به صورتش می زند و دوباره به آینه نگاه می کند. نه اشتباه نمی کرد آینه اش هنوز تصویر داشت. احساس می کند شیر آب نیازش را برای دریافت حسی ناب برآورده نمی کند! وارد حمام می شود. شیر آب سرد و گرم را تنظیم می کند و برای دقایقی با لباس زیر دوش آب می ایستد. چشمهایش را می بندد. همه جا تاریک است. به یاد پوری می افتد که گفته بود: کِی از غار بیرون میای؟! گفته بود از تاریکی غار خسته نمی شی؟! نمی ترسی؟! گفته بود: این غاری که تو هر چند یک بار به اون می خزی خفاش هم داره؟! و او هربار سکوت کرده بود! و بعد لبخند زده بود. مثل همیشه یک لبخند مات و کمرنگ... بار آخر پوری فهمیده بود که مدت زمان این دوره ی غارنشینی کمتر از یک هفته نخواهد بود! و فهمیده بود که نه باید به او تلفن بزند، نه پیام ارسال کند و نه در خانه پِیِ جستنش بالا بیاید! پوری همیشه نگران این دوره های غارنشینی او بود. به خصوص که این اواخر زود به زود هم تکرار می شد.
***
دوباره روبه روی آینه می ایستد. به چهره ی آرام اما خسته ی آینه خیره می شود. یک جفت چشم قهوه ای از توی آینه به او لبخند می زند. به یاد نابغه های عقب افتاده می افتد!!! حوله ی زردرنگ را از سرش باز می کند و بعد با صدای هوهوی سشوار بوی عطر یاس از لابه لای رشته های نازک و فرفری اش تو بینی اش می دود و برای او همین هوهو و بوی عطر کافی بود تا به یاد او بیفتد که گفته بود: «مهربانی شاخه ی یاسی بود پریشان در باد؛ نام تو دسته گل یاسی است در یادم...» سشوار را خاموش می کند. می نشیند و به دیوار تکیه می کند. چشمهایش را چند لحظه می بندد. برای چند ثانیه نفس کم می آورد. دوباره همه جا تاریک است. دوباره و دوباره صدای پوری را می شنود: از تاریکی خسته نمیشی؟ نمی ترسی؟ غار خفاش هم داره؟ بعد از روزهای تنهایی دلش هوای پوری را کرد. چشمهایش را باز می کند. و دوباره غار روشن است. بلند می شود روبه روی آینه می ایستد؛ نگاهش می کند؛ می گوید: زیبای آینه سلام؛ سلام، سلام، باز هم سلام. سشوار را روی پایه اش قرار می دهد، وارد هال می شود. فاصله ی مابین تراس تا هال را با گام هایی آرام طی می کند. پادری حصیری را از روبه روی در برمی دارد و روی موزائیک های شطرنجی پرت می کند و آرام به حالت چهارزانو روی آن می نشیند... با دم های عمیق... حبس دم های زماندار و بازدم های آرام به این نتیجه می رسد که باید غار را ترک کند! صدای بال زدن یک یاکریم او را از حال و هوای خودش بیرون می آورد. بلند می شود. نرده های تراس را تکیه گاه دستهایش می کند. آسمان صافِ صاف است و بی لک و سرش بی وزنِ بی وزن. نگاهش روی گلهای باغچه سُر می خورد و بعد به دنبال سوسک بالداری که نجاتش داده بود برمی گردد. گنجشکی او را به نوک می گیرد و پر می کشد و او تکرار می کند: دیدی راه دیگری هم وجود داشت. «فنا شدن»؛ آیا این بهتر نبود تا توی کثافتکاری آدم و حوّا دست و پا بزنی؟ و بعد به یاد سیب آدم و حوّا افتاد و سپس جمله ای از شاعری که جایی خوانده بود از ذهنش گذشت که گفته بود: در عجبم از سیب خوردنمان که فقط چوب آن باقی می ماند! مگر این همه چوب که خورده ایم، از یک سیب شروع نشد؟ و این همه بازیگوشی ذهن بعد از آن همه دَم و بازدم های زماندار برایش بعید می نمود!
وارد آشپزخانه می شود. کتری را روی شعله می گذارد و به سنگ کابینت تکیه می دهد. و دستها را روبه روی سینه توی هم قفل می کند و به نوشتن می اندیشد. به اینکه باید بنویسد. اما از چه؟ شاید از زن شرقی و بغض هایش! به قول علی صفری: بغض وقتی می رسد، شاعر نباشی بهتر است. بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط... اما زن های غربی هم قطعاً بغض می کردند! شاید کمتر، اما قطعاً آنها هم بغض می کردند. از فکرش گذشت از زنِ شرقی بنویسد با تفکر مردانه و کردار زنانه که در آرمان های یک سیاهپوست آمریکایی کتاب می شود! کتابی با نام «تفکر مردانه و کردار زنانه» و نه، شاید بهتر باشد از کسب معنویتی بنویسد که در سرکوبی تن ریشه دارد و بسیار محترمانه و باکلاس در برنامه های تلویزیونی جهانی به سخره گرفته می شود و «شور تندِ مرگ در همخوابگی» فلان شاعر می شود: همسایه شدن با امر لایتناهی و بیکرانگی؟! و معنویت مظلوم حوّایِ متعهد به اصول اخلاقی، که ارتباطی با قانون ندارد. بلکه خاصیتِ جوهره ی اصیل حوّایی بر باد رفته و شاید سزاوارتر باشد که بگوید از یاد رفته ی انسانیت حوّاست، می شود معنویتی کذب! بی ارزش! و دروغین که ریشه در اعمالِ مفاهیم کانونی اجتماعی برای زنان دارد! شاید هم بهتر باشد از کسانی بنویسد که توی سراب چنان آب می بینند آن گونه که با سر توی آن شیرجه می زنند! شاید هم در اوجِ قدرت و شکوفایی مردن بنویسد یا از آینه های بی تصویر و وقفه های زمانی جسم و روح؟! و به احتمال زیاد از «عریانی» هم بنویسد و ای کاش ذهن مخاطبانش برای یک بار هم شده نرود سراغ ساقیان سیم ساق و مرمر سینه ی سیمین تنان شکرلبِ شیرین گفتار! آن باشد برای آدمی که می خواهد آتش بیفروزد و حوّا را گرم کند و خودش را سرگرم! آدمی که حریم عاطفی آدم و حوّاهای دیگر را نمی فهمد! و وقتی از او می خواهی پایش را از گلیم خودش بیرون نگذارد، مادرِ «حوّا» را «یوسف» می نامد و پدر خودش را زلیخا! عریانی تن از آن او! چقدر خوب است اگر مخاطبین اش به عریانی تفکری نظر کنند که در لحظه های ساکت و تاریک غار تنهایی اش پرسان پرسان به دنبال مقصود از یاد رفته ای پیش رفته است. گاهی به نگاه آینه خیره، مانده است. حیران، لرزیده است، ترسیده است؛ گاه احساس غرور کرده است و همه ی لحظه های حیرانی اش، کلام شده است. گاه از زبان «آن زن» گاه از زبان «این زن» گاه از زبان «آن مرد» و گاه از زبان «این مرد» یا از آقای دبیر بنویسد یا از یک میلیون امضا بنویسد شاید هم بد نباشد از آن کسانی بنویسد که متخصص واقعی جلوه دادن سراب بوده اند و با وجود این همه جهالت نمی شود دوستشان نداشت یا از آن دیگری که واقعیتی محض بود و غیرقابل انکار آن گونه که نمی شد برای دقیقه ای تحملش کرد و دلش می خواست از او که گفته بود چشمهایش خورشید امرداد است و کلامش سخت به دلش نشسته بود و یا از بید کهنی که یک روز به پرشورترین گنجشک صبحگاهی اش خیلی محترمانه گفته بود روی یک شاخه بتمرگد و این قدر این شاخ آن شاخ نپرد، بنویسد و یا از آنانی که با وجود تمام دم سردی هایشان، باز هم دست به دعا می شد که سایه شان از سرش کم نشود...! و خیلی دلش می خواست از آتش، از ققنوس هم بنویسد، از سوختن بنویسد... آه... می سوزد؛ بازوی دست راستش! از جا می پرد، دهان باز کتری به او آبِ دهانِ پرت می کند که چرا این چنین لبالبش کرده است که لبریز شود! کتری را از سر گاز برمی دارد. یک پیمانه چای سبز توی فنجان می ریزد. سوزش بازویش او را از اندیشه ی نوشتن وا نمی دارد. زیر لب کلام نیچه را زمزمه می کند: جانِ بردبار می پرسد: گرانترین چیز کدام است پهلوانان، تا بر دوش گیرمش و از نیروی خود شادمان شوم؟ آب جوش را روی چای می ریزد و در همان حال به یاد پوری می افتد که به او گفته بود: چای سبز دم کردنش آداب داره. این طوری که تو دم می کنی ضررش بیشتر از منفعتش است. شاید روزی هم از پوری بنویسد، از تلخ... از شیرین در تلخ و شیرین... شاید بنویسد و این همه را در سکوتی محض نوشته بود. به یاد نقل قول کسی افتاد که گفته بود: بلاغت غم من انتشار خواهد یافت اگر متن سکوت مرا کتاب کنید و چقدر زیبا گفته بود. کتری را دوباره روی شعله می گذارد. صدای زنگ در او را به خود می آورد. سه بار مقطع و کوتاه... پوری است. دستی توی موهایش می کشد. ابروهایش را با سر انگشتان مرتب می کند و به سمت آیفون می رود. بله خودش است. دکمه را فشار می دهد. پوری وارد می شود. چند دقیقه ای طول می کشد که در برابر او بایستد و دست به کمر بزند و بگوید: به به چه عجب بانوجان در رو باز کردی؟ خوبی؟ ببین گاهی با ما چه می کنی؟ و او در جوابش می گوید: گاهی چنان بَدم که مبادا ببینم حتی اگر به دیده ی رویا ببینم. و بعد بغلش می زند و بوی عطرش را به مشام می کشد.

آقای دبیر

زیر بغل های مهری را گرفتند و با زور از بین در سربی رنگ چوبی که پایینش پف کرده و لاپوست شده بود بیرونش بردند. صدای بی قراری مهری در فضای نمدار به کاشی های کوچک و لاجوردی جرم گرفته می خورد و پژواکش در گوش مهتاب چندین برابر می شد. خواست همراهش از در خارج شود، اما انگار یک دست نامرئی سر شانه اش را گرفت و مانع شد. یک بار دیگر برگشت و نگاهش را روی هیکل او لغزاند. هنوز باور نکرده بود. قدم های مهتاب بی اراده به سوی او کشیده شدند. کنار تختِ سنگی ایستاد و به قامت فاتح عجول تختِ سنگی خیره شد. موهایش را تازه کوتاه کرده بود، پهنای صورت تیغ خورده اش مثل همیشه تر و تمیز بود. حالا دیگر از آن عینک فرم قهوه ای نسبتاً قطور که نگاه ریز و بدبینش را از زیر آن به زندگی تحمیل می کرد خبری نبود. سکون نابهنگام سینه ای که از حرکت وامانده بود بی قرارش کرد. بی اختیار پهنای چهره اش را روی سینه ی ستبرِ بی حرکت گذاشت پس از لحظاتی سرش را بلند کرد. به پهنای چهره ی فاتح عجول تختِ سنگی دست کشید، سردِ سرد بود و تمیزِ تمیز... سبیل های هیتلری اش دقیقاً از روی خط لب قیطانی اش رد شده بود و یک میلی پس و پیش نبود. خواست دوباره پهنای صورت رنگ پریده اش را روی سینه ی ستبرش بگذارد که دستی آشنا او را عقب کشید و گفت: برو بیرون بسه دیگه. مهتاب بالاتنه اش را راست کرد و چرخید، نگاهش روی کت و شلوار طوسی راه راهی که روی صندلی کج و کوله ی فلزی کنار پنجره ی شیشه ی مشجر افتاده بود، خیره ماند و سر جایش خشکش زد دوباره همان دست آشنا آرام او را به سمت در خروجی هل داد و تکرار کرد: برو بیرون بسه دیگه...
***
مهتاب آرام از فضای سرد و مرطوب بیرون آمد. نگاهش را دورتادور اطرافش چرخاند. مهری را روی نیمکت سرد کبره گرفته ی سالن نشانده بودند. رشته های سفید و خاکستری موهای پرپشتش از زیر روسری سیاهش بیرون زده بود. با چشم های قهوه ای رنگ شفافش که زیر کمان ابروهای هشتی اش به رطوبت غمی لایه دار آغشته بود به مهتاب نگاه کرد، ولی انگار که مهتاب را نمی دید! لبهای گوشتی و صورتی رنگش مدام باز و بسته می شد و کلمات را بی دریغ بیرون می ریخت. مهتاب مات و مبهوت نگاهش می کرد... دو تا سر از طرفین مهری به او نزدیک شدند. پته های مشکی چادر توریشان را مثل پرده ای نازک روبه روی صورت مهری کشیدند و در گوشش چیزی گفتند. وقتی پرده های سیاه نازک پس رفت، بالاتنه ی مهری بی تابانه به چپ و راست تکان تکان می خورد و بر لبهایش مهر سکوت زده بود. مهتاب نگاهش را از او برگرفت و در فضای دل گرفته ی سالن چرخاند. نیمکت ها پر از حجم های سیاه ریز و درشت با چشم های خیس و بینی های ورم کرده بود. نور بی جان آفتاب از پشت شیشه های مشجر کثیف پنجره ی سالن روی موزائیک های کبره گرفته همراه با تصویر قامت های سیاهپوشِ آشنا، بعضی با چادرهای توری مشکی نازک و کفش های پاشنه میخی و جوراب های نازک بدن نما و بعضی دیگر با کفش های خاک گرفته و جوراب های ضخیمی که پاچه ی شلوارهایشان را لای کش آن گذاشته بودند روی پرده ی چشم مهتاب با احساسی متضاد و مبهم جای گرفت.
هوای غم آلوده ی سالن بیخ گلویش را فشرد. خواست از سالن خارج شود که پیرزنی از پایین درِ آهنی ورودی سالن خودش را به داخل سالن انداخت و روی زمین پهن شد... پیرزن بالاتنه اش را روی کمر می چرخاند و ناله می کرد روود روود...
مهری چشم هایش را باز کرد. آمد لب باز کند که نگهبان شیک سمت چپ مهری دوباره پرده ی نازک سیاه را جلوی صورت او کشید. باز سر در گوشش گذاشت و چیزی گفت. وقتی پرده پس رفت دوباره سکوت حاکم شده بود و حرکت بی تابانه ی مهری که روی نیمکت کبره گرفته به چپ و راست تکان تکان می خورد دو چندان شده بود. مهتاب از کنارش شنید که کسی می پرسید: روود یعنی چه؟ برگشت نگاهش کرد و بدون کلامی شانه هایش را بالا انداخت. پیرزن هنوز فریاد روود، روودش فضای غم گرفته را تصاحب کرده بود. همه ی نگاهها به سویش چرخید. مهتاب سر جایش ایستاد و به پیرزن خیره شد و اندیشه ی خارج شدن از ذهنش پرید.
***
تصویر تر و تمیز فاتح عجول تختِ سنگی و چهره های جور واجور متضادی که در دور و بر مهتاب جمع بودند برای لحظه ای روی پرده ی ذهن او بی رنگ شد. نگاه مهتاب روی خطوط بریده ی چهره ی پیرزن ماسید. لابه لای برگه های تقویم زندگی اش، دنبال آخرین خاطره ی دیدار گشت. دهان کوچک و بینی عروسکی و جمع و جورش همراه با چشم های تیز و ریزی که مهتاب را به یاد چشم های فاتح عجول تختِ سنگی می انداخت، کم کم داشت در صندوقخانه ی ذهن مهتاب به دست فراموشی سپرده می شد و امروز همان چهره، اسیر لچک سیاه و لیزی که معلوم نبود مال چه عهد و دوره ای است، پس از سالها فاصله، روبه روی او روی موزائیک های کبره گرفته ی آخرین سالن انتظار پهن شده بود و روود روود می گفت!!! درگیر و دار این فکرها بود که دید قامت سیاهپوش آشنایی از روی صندلی رنگ پریده و کج و کوله بلند شد و با قدم های پهن، هن هن کنان آمد کنار پیرزن ایستاد. پته ی چادرش را زیر بغلش زد و زیر بغل های پیرزن را گرفت و از زمین بلندش کرد. سر در گوشش گذاشت و آرام چیزی گفت و بعد با صدای بلند گفت: بلند شو ننه دیگه فایده نداره... دادا رفت... هنوز کلام او تمام نشده بود که پیرزن دوباره با شدت خودش را روی زمین ولو کرد و شروع کرد توی سر و مغزش زدن. مهری در سکوت نگاهش کرد و دندان هایش را روی هم فشرد. آشنای سیاهپوش یک بار دیگر محکم تر چادرش را زیر بغل زد جوری که دامن لباسش را هم بالا کشید و شلوار راه راه نخی او را نمایان کرد که با بی دقتی لای کش جورابش اسیر شده بود، داشت پیرزن را دوباره با هزار زحمت بلند می کرد که یک قامت سیاهپوش آشنای دیگر به کمکش آمد. زیر بغل دیگر پیرزن را گرفت، بلندش کرد و گفت: بسه دیگه ننه زبون به دهن بگیر... آبرومونو بردی... بسه دیگه.....
پیرزن را روی نیمکت نشاندند. پاهای پیرزن به زمین نمی رسید. چادر کرشه ای گل برجسته اش روی زمین افتاده بود، یکی از سیاهپوش های آشنا چادر را از روی زمین برداشت. تکه های سفید خشک شده ی پته ی چادر پیرزن را با ناخن تراشید، اما با لکه های روغن نمی توانست کاری بکند. سپس با اخم آن را روی سر پیرزن انداخت و گفت: چند ساله نَشُستی این چادر رو! سیاهپوش آشنای دیگه ای، عینک شیشه قطورش را از روی بینی ورم کرده و سرخش برداشت با گوشه ی روسری اش شیشه های آن را پاک کرد آهی بلند کشید و بی اختیار گفت: آخی... آخی. پیرزن دوباره محکم روی ران هایش زد... زن گوشه ی چشم هایش را با انگشت وسطی پاک کرد، عینکش را روی بینی اش گذاشت... دماغش را بالا کشید و گفت: دیگه دیر شده ننه. بیخود رو پات نزن... پیرزن با مشت به سینه اش کوبید و جیغ بلندی کشید.
مهری چشم هایش را که برای لحظه ای بسته بود باز کرد و نگاه مالامال از سوال، افسوس و شکایتش را به پیرزن دوخت و دندان هایش را محکم تر روی هم فشرد. دستهایش دو طرف بدنش رها شدند. چشم هایش را دوباره بست شاید نمی خواست هیچ کس را ببیند! پیرزن دوباره فریاد کشید... مهری یک بار دیگر چشم هایش را آرام باز و بسته کرد. مهتاب احساس کرد فضای اطراف دور سرش می چرخد.
انگار چهار دیواری کدر، کوچک و کوچکتر می شد و استخوان هایش را فشار می داد. احساس کرد فاتح عجول تختِ سنگی، تر و تمیز با آن سبیل های هیتلری اش از جایش بلند شد و آمد کنارش ایستاد، صدایش را صاف کرد و گفت: یه روز رفتم سرش بزنم، توی دالان تاریک خانه ی قدیمی، وقتی پشت در اتاق رسیدم داشت نفرینم می کرد، حالا توی سینه اش می کوبه و گیس های سفیدش را می کنه! مهتاب سرش را چرخاند تا از او بپرسد چرا پیرزن نفرینت می کرد. اما او را ندید! در چوبی لاپوست شده باز و بسته شد. مهری دیگر تکان تکان نمی خورد. یک نفر با پته ی چادرش گوشه ی چشمش را پاک می کرد و یکی دیگر با گوشه ی دستمال کاغذی، غافل که ریملش پای چشمش پهن شده بود. صدای جیغ جیغوی پیرزن به در و دیوار لاجوردی نمور می خورد و بی نتیجه برمی گشت. یک مرد یک دست کت و شلوار طوسی راه راه را روی دست انداخته بود و از در بیرون دوید. مهتاب یادش آمد که فاتح عجول تختِ سنگی آن روز صبح به مهری گفته بود: چوب لباسی سومی، کت و شلوار طوسی راه راه رو بردار بیار...
آرام روی نیمکت کنار کسی نشست. چشمه ی اشکش خشک شده بود. چشم هایش را بست و آرام سرش را روی شانه ی بغل دستی اش گذاشت. همه چیز سیاه شد. سیاهِ سیاه. زیر بغل هایش را گرفتند، صدای الله اکبر توی گوشش پیچید و بعد بیل بیل خاک سرد... دوباره جیغ و فریاد و شیون روود، روود...
صدای جمعیت اطراف در سر مهتاب پیچید...
ـ مرد شریفی بود...
ـ یه یه قرونی از مردم نخورد...
ـ میت به این تر و تمیزی ندیده بودم...
ـ سکته ی مغزی بود؟
ـ سنی نداشت خدا بیامرز...
ـ سه تا بچه ی قد و نیم قد داره...
ـ لااله الاالله...
روبه روی مهتاب جوانکی دستمالش را روی چشم هایش فشار می داد و می گفت: آقای دبیر... آقای دبیر.... و شانه هایش تکان تکان می خورد.
یک لچک لیز و سیاه روی تپه ای از خاک سرد افتاده بود و خاک و کلوخ بود که با فریاد روود... روود به هوا بلند می شد!
و صدای مهری...
صدای شیون مهری توی جمع تکرار می شد که:
حلالت کردم مرد... حلالت کردم...
و دیگر از پرده های نازک سیاه نگهبان های چپ و راست خبری نبود تا جلوی صورت او کشیده شود و فرمان سکوت صادر کنند. پرده ها به چهره های خویش کشیده شده بودند و شانه ها تکان تکان می خوردند و صدای جوان، همپای صدای مهری روی سنگهای تیشه ای و مرمرهای سیاه و سفید می دوید...
ـ آقای دبیر... آقای دبیر....
ـ حلالت کردم مرد... حلالت کردم...!

نظرات کاربران درباره کتاب تلخ و شیرین