فیدیبو نماینده قانونی سلام سپاهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب معجزه عشق

کتاب معجزه عشق

نسخه الکترونیک کتاب معجزه عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب معجزه عشق

لرزشی در وجودم حس کردم. نگاهی به آسمان انداختم. چقدر زیبا! تکه‌ای آبی روشن، تکه‌ای نارنجی، تکه‌ای آبی تیره، تکه ای سفید. چهل‌تکه‌ای در آسمان بود. عجب عظمتی! ولی اصلاً حالم خوب نبود. حس ‌کردم آسمان هم به من اخم کرده است. برای همین به داخل اتاق برگشتم. مامان داشت آماده می‌شد که نماز بخواند. در کتاب دعایش دنبال صفحه‌ای می‌گشت. چشمش که به من افتاد، پرسید: سارا جان! یادته مامان برای قبولی دانشگاه شما، ختم کدام سوره رو برداشتم؟ جواب دادم: «نه مامان! برای چی می‌خوای؟»

ادامه...
  • ناشر سلام سپاهان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب معجزه عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سلام و درود به همه مهرورزان باصداقت عرصه زندگی
آن هایی که نهال عشق به خدا در دل هایشان سبز شد و سراسر قلب آن ها را محبت و مهرورزی فرا گرفت. به برکت عشق مهرورزانه افکار آن ها عالی شد و پرده های غفلت از جلوی چشمانشان کنار رفت. تاریکی شب تبدیل به روشنایی یقین شد و پس از آن معرفتِ شرح صدر یافتند. آن ها در راه پر پیچ وخم زندگی از هیچ نترسیدند و چون به پیروزی خودشان یقین داشتند، ایستادگی و مقاومت کردند و جام پیروزی را در دستان خود گرفتند و در آخر شهد جاودانگی خوشبختی را تجربه کردند.

گوارای جانتان باد دعای دوازدهم مناجات خمس عشر

تمام بزرگان، ثروتمندان، سرمایه داران بزرگ، دانش پژوهان، همه و همه به این نتیجه رسیده اند که خوشبختی واقعی چیزی نیست جز آرامش روح و روان و این مهم به دست نمی آید جز به دانایی، خواستن، تلاش بی وقفه و ایستادگی صادقانه ما انسان ها؛ چراکه:

این جهان کوه است و فعل ما را ندا
سوی ما آید صداها را ندا

سیده زهرا خدّامی

بار خدایا بر محمّد و آل او درود فرست؛ چنان که ما را به سبب او به راه حق راهنمایی کردی، چنان که ما را به وسیله آن حضرت از جهل و نادانی رهانیدی.

بر محمّد و آل او درود فرست. درودی که ما را روز رستاخیز و روز نیازمندی به تو از عذاب و کیفر جاوید شفاعت کند.

(صحیفه سجادیه، دعای ۳۱)

داستان مستند معجزه عشق قصه زندگی کسانی است که با داشتن چشم بصیرت، ایمان قلبی، یقین به پیروزی و دست یابی به خوشبختی واقعی دست به کارهایی زدند که شنیدنش هم باورکردنی نیست؛ چه رسد به عمل.
جامعه موفق جامعه ای است که تک تک افراد احساس مسئولیت کنند و شعار آن ها نیکوکاری و مهرورزی باشد.
فراموش نکنیم از خانه من و شما جامعه به وجود می آید و لبخند خانه من و شما فریاد شادی و پیروزی جامعه می شود.

به نام خداوند آفریننده عشق

در خانه را محکم به هم زدم و به سرعت خودم را به سر کوچه رساندم. از شانس خوبم همان لحظه یک تاکسی جلوی پایم نگه داشت. باعجله سوار شدم و به راننده گفتم فوراً حرکت کند.
سعید از ته کوچه داد زد: «صبر کن. کجا می ری؟» به دنبال ماشین چند قدمی دوید؛ اما خیلی زود ایستاد. خیلی عصبانی بودم. قلبم تند تند می زد. به قدری فشار خونم بالا رفته بود که کم مانده بود سکته کنم. به خودم گفتم دیگر تمام شد. این بار می دانم با تو چه کار کنم. دیگر پنهان کاری تمام شد. در این چند سال به کسی چیزی نگفتم. تمام غصه ها را در دلم ریختم؛ اما دیگر تمام شد. امروز همه چیز را برای مامان و بابا تعریف می کنم. راننده پرسید: «خانوم کجا می رید؟» گفتم: «انتهای همین خیابون» و آهی کشیدم.
سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم. چشمم به پیاده رو افتاد. مردم در حال رفت وآمد بودند؛ هرکدام مشغول کاری. صدای دست فروش ها می آمد. صدای بوق اتومبیل ها هم، هرچند لحظه یک بار به آسمان می رفت. راننده های عصبانی برای بازشدن راه ، کار دیگری جز بوق زدن بلد نبودند. چه غوغایی بود! حوصله نگاه کردن به آن ها را نداشتم. صورتم را برگرداندم که آدم ها را نبینم؛ اما باز هم از شیشه سمت راستم چشمم به پیاده روی آن طرف افتاد. آن طرف هم مثل این طرف پیاده رو بود. نفهمیدم چه شد که ناگهان صورتم محکم به پشت صندلی راننده خورد. صورتم به شدت درد گرفت. فریاد زدم: «آخ!» به خودم که مسلّط شدم، متوجه شدم اتفاق بدی نیفتاده است. راننده معذرت خواهی کرد و گفت: «باید ببخشید. جز ترمزگرفتن کاری نمی تونستم بکنم.» دیدم خانم پیری، دست همسر پیرتر از خودش را گرفته است و می خواهند باعجله از عرض خیابان رد شوند.
راننده گفت: «یه دفعه اومدند وسط خیابون. من هر موقع سالمندی رو می بینم براشون دعا می کنم که خدا آخر و عاقبتشون رو ختم به خیر کنه. اون ها تموم جوانی شون رو به پای بچه هاشون گذاشتند. احترام اون ها خیلی واجبه.» سرم را به نشانه تایید حرف هایش تکان دادم و گفتم: «بله همین طوره.» اما من که از دست سعید به شدت عصبانی بودم، خیلی زود حوصله ام سر رفت. با خودم فکر کردم که این دو نفر با این سن و سالشان در خیابان چه کار می کنند؟! تازه دست همدیگر را هم گرفته اند. دوباره آهی کشیدم و دستم را به صورتم که درد گرفته بود، کشیدم. خوش به حالشان! حتماً از آن زن و شوهرهایی هستند که واقعاً یکدیگر را دوست دارند و سال هاست که با هم خوشند. خوشبخت اند و یکدیگر را درک می کنند. خیلی زود به مقصدم رسیدم. کرایه را دادم و به طرف منزل مامان راه افتادم. منزلمان چند کوچه با خیابان فاصله داشت. در راه چند تا از همسایه ها را دیدم. حوصله سلام و علیک نداشتم. سرم را زیر انداختم که فکر کنند من آن ها را ندیده ام. با عجله راه می رفتم؛ تا اینکه به پشت در رسیدم. دستم را روی زنگ گذاشتم و با قدرت تمام فشار دادم. نفهمیدم چقدر طول کشید. مامان سراسیمه در را باز کرد.
با تعجب گفت: «تویی سارا؟ چرا هر چی می گم کیه جواب نمی دی؟ این چه طرز زنگ زدنه؟ اتفّاقی افتاده؟»
گفتم: «سلام مامان...!» بغض امانم نداد و زدم زیر گریه.
بیچاره مامان که رنگ از رویش پریده بود ، با نگرانی گفت: «چی شده سارا؟ کجا بودی؟ سعید طوریش شده؟ منو نترسون. این ساک چیه؟ حرف بزن.»
- «کسی طوریش شده.»
- «خب بگو چی شده؟ نصفه جونم کردی.»
- «دم در خوب نیست. بریم داخل تا براتون تعریف کنم.»
شروع کردم بلند بلند گریه کردن. مامان که هول شده بود، همین طور پشت سر هم تکرار می کرد: «می گی چی شده؟ خب بگو دیگه.»
نمی توانستم حرف بزنم. مامان را بغل کردم و گفتم: «مامانی دخترت بدبخت شد. سعید اونی که فکر می کردیم نیست. اون به همه کارهای من ایراد می گیره. مدام سر هر چیزی عصبانی می شه. خسته شدم. اون اصلاً من رو درک نمی کنه. من رو نمی فهمه. اصلاً احساس نداره. می خوام تمومش کنم.»
مامان که حسابی دست وپایش را گم کرده بود و دیگر نمی توانست درست حرف بزند، با لکنت گفت: «راست می می می گی؟ سعید این طوریه؟» و دو دستی به صورتش زد و از حال رفت. هول شدم. مامان را بغل کردم که روی زمین نیفتد و با هر زحمتی بود روی صندلی نشاندم. همین طور که تکانش می دادم، گفتم: «مامان، مامان خوبی؟» کمی که حالش جا آمد، بغضش ترکید و زیر لب گفت: «وای بدبخت شدم. وای حالا چه کار کنم؟ توی در و همسایه، توی فامیل؟ وای دشمن شاد شدم. چقدر گفتم! چقدر به این بابات گفتم!» مامان سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. دستانش را به هم می مالید. صورتش قرمز شده بود.
- «این بابات رو خدا بگم چه کارش کنه؟ چقدر گفتم این پسر به درد خانواده ما نمی خوره. این قدر گفت و گفت تا کار خودش رو کرد. حالا بیا و درستش کن. حالا چند وقته که این جوری شده؟ الهی بمیرم. چقدر زجر کشیدی.»
بعد هم شروع کرد به خودزنی.
دست و پایم را گم کرده بودم. گفتم وای عجب کاری کردم. مامان دوباره داشت از حال می رفت. گفتم: «مامان خوبی؟ می خوای آب قند برات بیارم؟» همین طور که روی مبل کج شده بود، با دست اشاره کرد که نه خوبم و زیر لب می گفت: «چیزی نیست حالم خوبه. حالا بهتر می شم.»
در همین لحظه صدای برخورد قاشق به لیوانی فضای اتاق را پر کرد. صورتم را که برگرداندم، دیدم مادربزرگ با یک لیوان آب که پر از قند بود، پشت سر من ایستاده و با متانت خاصی مشغول هم زدن است. هول شدم و گفتم: «سلام مادربزرگ، شما اینجا هستید؟!»
- «سلام عزیزم، بله اینجا هستم. شما متوجه نبودید. حالا این لیوان آب قند رو به مامان بده تا حالش بهتر بشه.»
به زور چند جرعه به مامان دادم و برای اینکه آرامش کنم، گفتم: «مامان خوبی؟ تو رو به خدا خودت رو کنترل کن. می دونم با سعید چه کار کنم. دادگاه تمام حق رو به من می ده. فقط شما ناراحت نباش. من درستش می کنم.»
مامان همین طور که گریه می کرد، می گفت: «حالا چطوری سرم رو بالا بگیرم؟»
تعجب کردم. مگر جنایت کرده بودم؟! دیگر نمی توانستم ادامه بدهم. نمی خواهم زیر بار حرف زور بروم. این اشکالی دارد؟ مامان به جای اینکه به فکر من باشد، به چه چیزهایی فکر می کند؟! قلبم تند تند می زد. حس می کردم ممکن است هرلحظه از درون قفسه سینه ام بیرون بپرد.
مامان به شکوه کردن هایش ادامه می داد: «اگه تو جدا بشی، چطوری واسه داداش مسعودت زن بگیرم؟»
مادربزرگ که تا آن لحظه ساکت بود، سکوتش را شکست و گفت:

«دختر عزیزم چقدر راحت قضاوت می کنی! چقدر سریع تا آخر جاده رفتی! این بی انصافیه. اجازه بده حرف های سعید رو هم بشنوید. بعد قضاوت کنید.»

از طرز حرف زدن مادربزرگ خیلی ناراحت شدم. در همین لحظه بوی سوختگی غذا بلند شد. مامان سراسیمه از روی مبل بلند شد و تند تند به طرف آشپزخانه دوید. از آشپزخانه بلند داد زد که مادربزرگ صدایش را بشنود: «مامان یعنی شما می گید سارا اشتباه می گه؟»
مادر بزرگ با آرامش جواب داد:

«نه عزیزم! شما نظرتون رو با شنیدن اعتراض سارا جان گفتید. کسی که می خواهد بین دو نفر قضاوت کنه باید نظر دو طرف رو بشنوه.»

مامان گفت: «چه حوصله ای دارید مامان. وقتی سارا می گه سعید اون رو نمی فهمه، خب راست می گه. اون درس روان شناسی خونده. حتماً بهتر از من و شما متوجه این عیب شده.»
مادربزرگ لبخند معناداری زد و گفت:

«الآن شماها عصبانی هستید و دارید از روی احساساتتون قضاوت می کنید. من تنهاتون می ذارم. امیدوارم تصمیم اشتباهی نگیرید. بعضی اشتباه ها اصلاً جای جبران ندارند.»

سپس چادرش را سر کرد. خداحافظی کرد و رفت.
مامان همین طور که در آشپزخانه داشت قابلمه ها را جابه جا می کرد، گفت: «مامان فکر می کنه روزگارِ قدیمه که دخترا با هر سختی که بود، می ساختند. به خودشون زجر می دادند تا کسی صداشون رو نشنوه. نه! زمونه عوض شده. هر کسی باید بدونه وظیفه اش چیه؟ حق و حقوقش چیه؟ اگه هم یادش رفت، قانون یادش می یاره. این طوری نیست که هر کسی هر کاری دلش خواست بکنه و صدای کسی در نیاد. دادگاه حق همه رو کف دستشون می ذاره.»
بعد هم آهی کشید و گفت: «سارا اصلاً غصه نخور. صبر کن بابا بیاد یه فکری می کنیم. حالا برو توی اتاقت یه کم دراز بکش تا من ببینم چه کار می تونم بکنم.» بعد جوری که من نشنوم زیر لب گفت: «دخترم بدبخت شد!» و به طرف آشپزخانه رفت.
غم سنگینی را روی سینه ام حس می کردم. بار عظیمی روی دوشم سنگینی می کرد. خیلی اذیتم می کرد. ساکم را برداشتم و به اتاقم رفتم.
ساک را کنار کمدم گذاشتم و روی صندلی نشستم. به نظرم با اتاق غریبه بودم. دلم خیلی گرفته بود. شروع کردم به گریه کردن؛ اول با صدای آهسته، اما طاقت نیاوردم، بلند گریه کردم و با عصبانیت هرچه را روی میز بود، به اطراف پرتاب کردم. دو دستی محکم روی میز کوبیدم و با صدای بلند گفتم: «نگران همین قصه بودم. آخرش هم سرم اومد.» رشته تحصیلی خودم را روان شناسی انتخاب کردم تا آدم ها را بهتر بشناسم؛ اما چه شد؟! فکر می کردم در زندگی موفق می شوم. خوشبخت می شوم. سرم را روی دست هایم، روی میز گذاشتم و به گریه کردنم ادامه دادم. کمی که گذشت از این طرز نشستن خسته شدم. سرم را بالا گرفتم و با صدای بلند همین طور که گریه می کردم، گفتم: «سعید خدا لعنتت کنه. همه آرزوهایم رو خراب کردی. تو من رو بدبخت کردی. خدا ازت نگذره.»
در همین حین مامان بیچاره که حال خودش را فراموش کرده بود، رنگ پریده خودش را به من رساند. دست های یخ کرده اش را به پشت من زد و گفت: «عزیزم این قدر خودت رو اذیت نکن. درست می شه.»
نزدیک ظهر بود. بابا که از چیزی خبر نداشت، به محض اینکه به خانه رسید، صدای گریه مرا از حیاط شنید. سراسیمه وارد سالن شد. به دنبال صدا به اتاق من آمد. رنگ از رویش پرید. سری تکان داد و گفت: «سارا جان، بابا! چی شده دخترم؟ اتفاقی افتاده؟! چه مشکلی پیش اومده؟ اتفاقی برای سعید افتاده؟»
مامان همین طور که کنار من ایستاده بود، با طعنه گفت: «چیزی نشده. اتفاق بدی برای آقا سعید شما نیفتاده.»
- «می شه درست توضیح بدین ببینم چی شده؟»
- «دامادی که ازش این همه تعریف می کردی و سنگش رو به سینه می زدی و پشتیبانش بودی، تو زرد از آب دراومد.»
- «یعنی چی تو زرد از آب دراومد؟!»
- «سارا می گه سعید اونی که فکر می کرده نیست. آدم ایرادگیر، بهانه جو و غیر منطقیه. اصلاً اون رو درک نمی کنه. زندگی رو به کامش تلخ کرده. نمی دونم. شاید هم زیر سرش بلند شده. اونم خونه رو ترک کرده و تصمیم گرفته ازش جدا بشه.»
برق از چشمان بابا پرید. من که تا بابا وارد اتاق شده بود، سراپا ایستاده بودم و گاهی سرم را بالا می آوردم، گفتم: «بابا سلام» و دوباره سرم را به زیر انداختم.
بابا با یک لبخند ملایم جواب سلام مرا داد و پرسید: «سارا جان مامانت راست می گن؟ واقعاً شما چنین تصمیمی گرفتی؟ شما که همیشه می گفتی زندگی رو ما می سازیم. ما آدم ها با تلاش و کوشش زندگی شادی خواهیم داشت. آدم های تنبل و ترسو طلاق می گیرند. آدم های شجاع راه حل پیدا می کنند. مبارزه می کنند. زیر بار مشکلات خم نمی شند. مگه شما نبودی که می گفتی ما آدم ها هر کدوممون نقش مهمی توی جامعه داریم؟ کی بود که می گفت ما مثل حلقه های یه زنجیر بزرگ هستیم؟ کنار هم موفق هستیم. اگه یکی از حلقه ها پاره بشه زنجیر دیگه کامل نیست. مگه شما نمی گفتی سرنوشت جامعه بسته به سرنوشت تک تک ما آدم هاست؟ اگه کسی توی زندگی شخصی اش شکست بخوره، به جامعه ضربه زده. کی بود که می گفت اگه مشکلی برای کسی پیدا بشه، بقیه باید کمک کنند؛ وگرنه...؟»
مکثی کرد و گفت: «باورم نمی شه.» و بعد با عصبانیت از اتاق خارج شد. مامان هم برای توضیحات بیشتر پشت سر بابا رفت. من که چند دقیقه ای آرام شده بودم، دوباره زدم زیر گریه. لب تخت نشستم. برای اینکه صدای گریه ام را کنترل کنم، بالش را محکم جلوی دهانم گرفتم. صدای هق هق گریه ام بلندتر از آن چیزی بود که تصورش را می کردم. نفهمیدم چه شد و چقدر طول کشید. از حال رفتم.
چشمانم را که باز کردم نگاهی به اطرافم انداختم. پلک چشمانم خیلی سنگین شده بود و می سوخت. پوست لب هایم خشک شده بود. آب دهانم را قورت دادم و با رطوبت زبانم لب هایم را خیس کردم تا خشکی آن، من را اذیت نکند. سرم از درد داشت می ترکید. یک میله داغ درون معده ام حس می کردم. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود. هیچ صدایی نبود. نه از مامان خبری بود، نه از بابا.
در همین لحظه صدای کلیدانداختن توی در مرا به خود آورد. داداش مسعود بود. او که از جایی خبر نداشت با خوشحالی آمد و گفت: «به به! سارا خانم. تو این موقع روز اینجا چه کار می کنی؟ چته؟ گریه کردی؟! انگار حالت خوب نیست. رنگ به رو نداری. اتفاقی افتاده؟ سعید طوری اش شده؟ چرا حرف نمی زنی؟ یه چیزی بگو.» عصبانی شدم. خودم را نتونستم کنترل کنم. داد کشیدم: «نه، نه، نه. همه فقط احوال سعید رو می پرسند. همه اش سعید. همه اش می پرسند سعید طوری اش شده؟ اتفاقی برایش افتاده؟ همه ش سعید، سعید....» بغض گلویم را فشار می داد. به زور آب دهانم را قورت دادم.
مسعود که از رفتار من تعجب کرده بود و کمی هم رنگ از رویش پریده بود، گفت: «حالا مگه چی شده؟ بَده احوال پرسی می کنم؟! بده حالتون رو می پرسم، خب دوست نداری نمی پرسم. حالا چرا عصبانی شدی؟ اصلاً به من چه؟ جواب نده.» بعد هم به طرف اتاقش رفت.
تپش قلبم داشت کلافه ام می کرد. اصلاً حال خوبی نداشتم. مامان که صدای مسعود و من را از توی حیاط شنیده بود، سراسیمه به اتاق من آمد و گفت: «چِتونه؟ همه همسایه ها صداتون رو شنیدند. خجالت بکشید.» من که اصلاً حالم خوب نبود، روی صندلی نشستم و پرسیدم: «مامان کجا رفته بودی؟» گفت: «تو خوابیدی. بابات هم ناهارنخورده رفت. منم داشتم دیوونه می شدم رفتم خونه خاله.» مامان به طرف آشپزخانه رفت. من که سردردم خیلی بدتر شده بود و تحملش سخت، حالت تهوع هم به احوالم اضافه شده بود. به صندلی تکیه دادم. چند لحظه ای چشمانم را بستم. مامان یک چایی داغ برایم آورد و کنارم نشست. دستم را گرفت و گفت:
«سارا جان اصلاً غصه نخور. به قول خاله ات این دوره زمونه هر کی کوتاه بیاد اشتباه کرده. دادگاه صددرصد حق رو به تو میده. خیلی زود از دست سعید راحت می شی؛ اینجا هم خونه خودته.»
تعجب کردم. به نظر می رسید مامان برای خاله همه چیز را تعریف کرده بود. حرف های خاله روی مامان خیلی اثر کرده بود.
مامان ادامه داد: «حالا چایی ات رو بخور. ناهار که نخوردی. من برم یه شام خوشمزه درست کنم تا همه دور هم بخوریم.»
تعجب من بیشتر شد. نه به آن حرف های صبح که می گفت حالا چطوری بین در و همسایه سرمان را بالا کنیم؟ چطوری برای مسعود زن بگیرم؟ و نه به حرف های الآنش.
مسعود که کنجکاو شده بود و تمام حرف های ما را شنیده بود، از اتاق خودش بیرون آمد و گفت: «مامان چی شده؟ چرا سارا می خواد سعید رو دادگاهی کنه؟»
- «به شما ربطی نداره. شما به درس و کار خودتون برسید.»
- «خوبم به من ربط داره. سارا خواهر منه. اگه ناراحت باشه، منم ناراحتم.»
مسعود کنار من آمد و گفت: «سارا بگو اگه سعید اذیتت کرده، خودم حقش رو کف دستش بذارم.»
مامان جواب داد: «بهت می گم شما دخالت نکن. این موضوع به سارا و سعید مربوطه. سارا این طور تشخیص داده. دادگاه هم تمام حق رو به سارا می ده.»
- «مگه سارا می خواد چه کار کنه؟»
- «وای از دست تو، سارا می خواد از سعید جدا بشه. حالا فهمیدی؟ حالا اجازه می دی با سارا حرف بزنم؟ حالا که فهمیدی برو توی اتاقت.»
مسعود با کنجکاوی زیاد به من گفت: «سارا به من نگاه کن. واقعاً می خواهی این کار رو بکنی؟ مامان راست می گه؟»
سرم را تکان دادم. مسعود گفت: «آخه برای چی؟ سعید که پسر خوبیه. خیلی مهربون و مودب و عاقله. چرا می خواهی ازش جدا بشی؟»
مامان دوباره به جای من جواب داد: «نخیر این بچه تا از همه چی و همه جا باخبر نشه ما رو راحت نمی ذاره. مسعود جان! مامان! سارا می گه سعید یه آدم بهانه گیر و پرتوقعه. اون رو درک نمی کنه. اون رو نمی فهمه.»
مسعود ابروهایش را درهم کرد و بعد از کمی سکوت آهی کشید و گفت: «بهانه گیر و پرتوقعه؟! خواهر من رو درک نمی کنه؟!» بعد هم سری تکان داد و با افسوس گفت: «اینم از سرنوشت یکی یک دونه، خواهر ما! حالا چطوری به دوستام بگم که خواهر من هم داره طلاق می گیره؟ وای چه بد شد.»
در دلم گفتم ببین خدایا، همه به فکر خودشان هستند. اولش گفت می خواهد حق سعید را کف دستش بگذارد؛ اما حالا جوش آبروی خودش را می زند. حالم خوب نبود. معده ام می سوخت. حالت تهوع داشتم و بی حال بودم. وای داشتم دیوانه می شدم. اصلاً مغزم کار نمی کرد.
نتوانستم چایی که مامان آورده بود، بخورم. نزدیک غروب آفتاب بود. یادم افتاد نماز ظهر و عصرم را نخواندم؛ اما حسی در درونم می گفت برای چه کسی می خواهی نماز بخوانی؟ این چه سرنوشتی بود که خدا برایت مقدر کرد؟ مگر چه گناهی کرده بودی که مجازاتش این باشد؟ کجای کارم غلط بود؟ نکند من را جادو کردند؟ یا کسی نفرینم کرده است؟ ای کاش اصلاً به دنیا نیامده بودم! ای کاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم! ای کاش می مردم! وای چقدر سخت است. دخترهای زشت تر و کم سوادتر از من، خوشبخت تر از من شدند. ای کاش بله نمی گفتم و زدم زیر گریه.
برای اینکه مامان متوجه نشود. به اتاقم رفتم. بالش را به دهانم چسباندم و کلی گریه کردم. کمی که آرام شدم، آهی کشیدم. به یاد نمازخواندن افتادم. پیش خودم گفتم اصلاً نمازخواندن به چه دردی می خورد؟ بی خیال. این همه خواندیم، کجا را گرفتیم؟ خدا که در حق من مهربان نبود. منم دیگر با او کاری ندارم. آب دهانم را قورت دادم و از جای خودم بلند شدم و دور اتاق راه افتادم. مثل آدم هایی که وسط یک میدان قرار گرفته اند. نمی دانستم کدام راه را انتخاب کنم. حس انتقام گرفتن از سعید تمام وجودم را فرا گرفته بود. خیلی اذیتم می کرد. مثل تنور، داغ داغ شده بودم.
همین طور که دور اتاق قدم می زدم، چشمم به قفسه کتاب هایم افتاد. نزدیک رفتم. یکی از کتاب ها توجه ام را جلب کرد، چون جلوتر از بقیه قرار گرفته بود. اتفاقاً کتابی بود که من خیلی دوست داشتم: روان شناسی عمومی. آن را برداشتم. چقدر کاغذ بین ورقه های کتاب بود. کتاب را ورق ورق تماشا کردم. چند ثانیه ای چیزی نمی دیدم. ولی یواش یواش چشمم به نوشته ها افتاد. در یکی از صفحه های کتاب که چندین ورق یادداشت زیر آن گذاشته بودم، نگاهم به این جمله افتاد:

«بخت باوری به افسردگی می انجامد.»

مکثی کردم. کتاب را بستم. دیدن این جمله مرا به فکر فرو برد.
بخت... بخت باوری... بخت خوب... بخت بد...
مگر بخت را باید باور کرد؟ نه. بخت که ساختنی است. حالا اصلاً بخت خوب یعنی چه؟ بخت بد یعنی چه؟ یادم آمد آن روز که این درس را داشتیم، چقدر در این باره حرف زدیم. چقدر من آن روز نکته های درسی را یادداشت کردم. وقتی به استاد گفتم:

«بخت به دست خودمان ساخته می شود.»

کلی آفرین شنیدم. آهی کشیدم. اصلاً حوصله نداشتم. وای حالا که من بدبخت شدم و تمام.
بوی قورمه سبزی مامان به مشامم رسید. من که عاشق این غذا بودم، به حدی آن روز از این غذا متنفر بودم که به جای لذت بردن واقعاً داشتم زجر می کشیدم. تحمل این وضع خیلی سخت بود. فکری به خاطرم رسید: زنگ زدن به یکی دو تا از بچه های دانشگاه. اول به نگار زنگ زدم. شاید بتوانم کمی آرام بشوم. نگار دختری شاد، اهل ورزش، اهل بحث و گفت وگو و شاگرد ممتاز کلاس بود. تازه نامزد کرده بود. بعد از سلام و احوال پرسی خیلی زود فهمید که ناراحتم.
گفت: «سارا! تو سارای همیشگی نیستی، چیزی شده؟»
- «نپرس نگار. ناراحتم از دست روزگار. از دست خدا. از دست سعید. از دست خودم.»
نتوانستم خودم را کنترل کنم. شروع کردم به گریه کردن. نگار بعد از چند ثانیه گفت: «سارا چی شده؟ اتفّاقی افتاده؟ تو که از زندگی ات راضی بودی!»
- «همش فیلم بود. سعید از همون اول آدم ایرادگیر و بهانه جویی بود.»
- «چی؟ یعنی چی؟ ایرادگیر؟ تو که توی تمام کارهایت منطقی و اجتماع پسند بودی؟!»
- «نمی دونم اون دیگه از من چی می خواد؟»
بعد از کمی مکث، نگار گفت: «خب حالا تو خودت رو این قدر اذیت نکن. شاید تصمیم درستی گرفته ای. واقعاً آدم نمی تونه با همسر ایرادگیر زیر یه سقف زندگی کنه. خیلی حوصله می خواد. دیگه کسی از این حوصله ها نداره. آخرش هم نمی فهمی چطوری زندگی کردی. پیر شدی و تمام. این طور که می گی مطمئناً دادگاه حق رو به تو می ده. اصلاً می دونی؟ کار خوبی داری می کنی. حق این جور آدم ها رو باید کف دستشون گذاشت. دادگاه کار خودش رو بلده.»
از حرف های نگار کمی آرام شدم؛ اما او گفت می خواهد برای خرید به بازار برود. می خواست برای نامزدش هدیه روز تولد بگیرد. گفت شب که برگردد، دوباره زنگ می زند. خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد. بعد از نگار به فاطمه زنگ زدم. فاطمه دختر بسیار باادب، مومن و صبوری بود. با صحبتی که با نگار کردم، فکر می کردم تصمیم درستی برای زندگی ام گرفته ام. برای همین خیلی راحت و بدون پرده پوشی بعد از سلام و احوال پرسی همه ماجرا را برای فاطمه تعریف کردم. فاطمه در این چند دقیقه که من حرف می زدم ساکت بود؛ اما بعد با حرف هایی که به من زد، دوباره اعصابم را به هم ریخت. فوری خداحافظی کردم و تلفن را قطع کردم. از صحبت کردن با فاطمه پشیمان شدم.حرف های نگار کمی حالم را بهتر کرده بود؛ اما دوباره به شدت حالم دگرگون شد.
فاطمه می گفت:

«سارا گرفتن حق با انتقام گرفتن خیلی فرق می کنه. مواظب باش پا روی حق نگذاری که کمترین مجازاتش عذاب وجدان خودته. زندگی بازیچه نیست که خیلی زود و سریع برایش تصمیم بگیری. زندگی یه امانت مقدّس، یه تعهد سنگین، یه هدیه الهیه. اطرافیانت مدتی در ناراحتی با تو شریک می شوند؛ اما کمی بعد، همه کنار می کشند و تو می مونی و تصمیم اشتباه خودت.
یه سری اشتباه هست که به دنبال خودش صد تا اشتباه دیگه به همراه می یاره. یکی از این اشتباه کاری ها طلاقه. آخرش هم هیچی. نه فرصت جبران زمان گذشته رو داری و نه از زندگی ات لذت بردی. یادت باشه جامعه رو ما می سازیم. یکی از پایه های جامعه تو هستی. اگه زندگی ات خراب بشه، یعنی تو یکی از پایه های جامعه رو خراب کردی.»

خیلی از دست فاطمه ناراحت و عصبانی بودم. به خودم گفتم تو چه می فهمی؟ تو که هنوز مجردی. صبر کن وقتی ازدواج کردی می فهمی من چه می گویم. حالا بیشتر کلافه شده بودم. دلم می خواست کاری می کردم تا از این جهنم، خودم را نجات دهم.
داداش مسعود از اتاقش بیرون آمد و به طرف آشپزخانه رفت. از توی آشپزخانه من را دید، گفت: «سارا من می خوام میوه بخورم، می خواهی برای تو هم بیارم؟»
من که منتظر فرصتی بودم تا عصبانیت خودم را سر کسی خالی کنم، با فریاد گفتم: «مسعود دلت خوشه. میوه می خوام چی کار؟! ای کاش می تونستم زهر بخورم تا از این زندگی راحت بشم.»
مسعود با نیشخند گفت: «چه مدلی می خوای برات آماده کنم؟ از اونایی که با یه جرعه کار تمومه یا از اونایی که با چند جرعه می میری؟» بعد هم زد زیر خنده.
خیلی عصبانی بودم. حرارت از چشمانم بیرون می زد. به حدی که آب از چشمانم جاری شد. قلبم تند تند می زد. دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم.
مسعود بعد از اینکه کلی به من خندید، برای خودش میوه آماده کرد و به اتاق خودش برگشت. نمی دانستم چه کار کنم. کلافه بودم. به حیاط رفتم تا شاید هوایی به سرم بخورد و کمی حالم بهتر بشود. صدای عصمت خانم، همسایه کناری که داشت احمد آقا، شوهرش را بدرقه می کرد، از توی حیاط شنیده می شد. عصمت خانم می گفت: «احمد آقا شما زحمت خرید چند تا نون رو بکشید. من فردا بقیه خریدها رو خودم انجام می دم. راستی رفتید مسجد، برای من هم دعا کنید.»
احمد آقا هم با خوشحالی پاسخ داد: «چشم خانم. به روی دو تا چشمانم. مگه می شه فراموش کنم؟ شما تاج سرید. شمام برای من دعا کنید. تا شام رو آماده می کنید، من هم نون رو می یارم.»
بعد هم خداحافظی کرد و رفت. سرم را بالا گرفتم و به آسمان آبی نگاه کردم. پیش خودم فکر کردم: «خوش به حالشون، چقدر همدیگر رو دوست دارند.»
صدای دو کلاغ که از ته حلق قار قار می کردند، هشیارم کرد. روی شاخه های بلند تک درخت چنارِ منزل عصمت خانم، برای خودشان لانه درست کرده بودند. لانه آنها خیلی بزرگ نبود؛ اما شاید با صدها تکه چوب ساخته شده بود. آن ها با مهارت خاصی چوب ها را بادقت و وسواس به هم بافته بودند. صدای قار قار خوشحالی آن ها را به خوبی حس می کردم. شاید آن ها به خاطر تمام شدن خانه شان جشن گرفته بودند. حساب کردم. شاید صدها بار برای آوردن این چوب ها وقت گذاشته بودند. آخر آن ها که دست ندارند. با این منقارشان مگر هر بار چند تا چوب می توانستند بیاورند؟ تازه پیداکردن این چوب ها خودش قصه مفصلی دارد. حالا که موفق شدند، حق دارند صدای قار قار خوشحالی خودشان را به گوش همه برسانند. لبخندی زدم. سرم را تکان دادم. فکر کردم واقعاً چقدر کارهای آن ها زیبا و شگفت انگیز است. صدای اذان مغرب به گوشم رسید. لرزشی در وجودم حس کردم. نگاهی به آسمان انداختم. چقدر زیبا! تکه ای آبی روشن، تکه ای نارنجی، تکه ای آبی تیره، تکه ای سفید. چهل تکه ای در آسمان بود. عجب عظمتی! ولی اصلاً حالم خوب نبود. حس کردم آسمان هم به من اخم کرده است. برای همین به داخل اتاق برگشتم. مامان داشت آماده می شد که نماز بخواند. در کتاب دعایش دنبال صفحه ای می گشت.
چشمش که به من افتاد، پرسید: سارا جان! یادته مامان برای قبولی دانشگاه شما، ختم کدام سوره رو برداشتم؟ جواب دادم: «نه مامان! برای چی می خوای؟»
- «می خواهم همون ختم مجرّب(۱) رو بردارم تا تو از دست این پسره خیلی زود راحت بشی و این قدر غصه نخوری.»
حوصله جرّوبحث با مامان را نداشتم. گفتم: «یادم نمی آید؛ ولی فکر می کنم توی همین کتاب بود» و بعد به اتاقم رفتم. یادم آمد زمان امتحان کنکور، چقدر به خدا نزدیک شده بودم. برای درس خواندن برنامه ریزی کرده بودم. خیلی امیدوار بودم. اصلاً به خستگی ها فکر نمی کردم. خیلی تلاش می کردم. چه همتی پیدا کرده بودم. واقعاً وصف نا پذیر بود. آخر هم با یک رتبه عالی قبول شدم. آهی کشیدم. سرم را چند بار تکان دادم و به خودم گفتم: «سارا؟ تو همون سارا هستی؟ چرا حالا این جوری شدی؟» نمی دانم. حس می کردم مغزم یخ زده است. هیچ فکری در سرم نبود. حوصله نداشتم. سری به گوشی ام زدم. کلی پیام برایم آمده بود. با بی حوصلگی چند تایی از آن ها را خواندم.
خنده، کودک و خانواده، راز و نیاز، راز جوانی؛ برنامه ریزی از ما، اجرا با شما.
در بیست روز پولدار شوید.
راز خوشبختی شما اینجاست. کافی است فقط عدد ۲ را به این شماره بفرستید.
نکات تربیتی و پرورشی کودکان.
متولد چه ماهی هستید؟ ماه تولد خودتان را به این شماره بفرستید تا طالع شما را بگوییم.
برنامه ریزی از ما اجرا با شما؛ کسب وکار خانگی.
همین حالا رنگ چشمانت را بگو تا آینده را برایت بگویم.
امروز خوشحالی یا غمگین؟ توی دلت چی می گذره؟ عدد یک را بعد از کلمه فال بفرست و جواب نیتت رو بگیر.
با بی حوصلگی تمام رفتم سر پیامک بعدی.
می خواهی همسرت عاشقت بشه؟ باید بهش بگی....
وای عصبانی شدم. گوشی را به طرف تخت خوابم پرت کردم. لب تخت نشستم. دیدم نمی توانم تحمل کنم. رفتم گوشه تخت به دیوار تکیه دادم. زانوهایم را بغل کردم. سردم بود. داشتم دیوانه می شدم. هیچ اختیاری از خودم نداشتم. یک لحظه یادم افتاد که هر وقت ناراحت بودم برای خودم نامه می نوشتم؛ منتها با جواب.
دنبال خودکار روی میز بودم؛ اما یادم آمد که صبح هر چه روی میز بود، به اطراف پرتاب کرده بودم. مامان وقتی که من در حیاط بودم، اتاقم را مرتب کرده بود. خودکارهایم را داخل یک لیوان کنار قفسه کتاب ها گذاشته بود. چند ورق یادداشت هم زیر لیوان بود. یکی از کاغذها را برداشتم. برای زیردستی خودم هم یک کتاب برداشتم.
با خودکار قدیمی خودم شروع کردم به نوشتن.
- «سلام.»
- «سلام.»
- «خوبی؟»
- «نه.»
- «چته؟»
- «نمی دونم.»
- «نمی دونم هم شد جواب؟ مریضی؟»
- «شاید.»
- «نفهمیدم آخرش چته؟»
- «گفتم که نمی دونم. کاشکی مریض بودم. کاشکی همه جای بدنم درد می کرد.»
- «آهان! اتفّاق بدی افتاده؟»
- «آره. یه اتفاق خیلی بد. اونی که ازش می ترسیدم، می خواد سرم بیاید.»
- «چی؟ از چی می ترسیدی؟»
- «از اینکه نتونم توی زندگی موفق باشم. حالا اون اتفاق داره می افته.»
- «راست می گی؟! خیلی بَده؛ اما من باور نمی کنم.»
- «ولی باید باور کنی.»
- «حالا یه کم توضیح بیشتری بده.»
- «چی بگم؟ همه چیز خراب شد یا شاید خراب کردم.»
- «یعنی چی؟ درست حرف بزن. حالا خودت خراب کردی یا کس دیگری؟»
- «نمی دونم. فقط می دونم خیلی خسته شدم. دارم دیوونه می شم.»
- «حالا می خواهی چه کار کنی؟»
- «اگه می دونستم که خوب بود. اصلاً تو چه کار به کار من داری؟»
به قدری کلافه شدم که نتوانستم ادامه بدهم. کاغذ را مچاله و به طرف دیوار پرتاب کردم. حوصله خودم را هم نداشتم.

نظرات کاربران درباره کتاب معجزه عشق

عالی
در 3 ماه پیش توسط