فیدیبو نماینده قانونی نقش مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رهگذر

کتاب رهگذر

نسخه الکترونیک کتاب رهگذر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رهگذر

حیران به شکست دیوار سیمانی خیره شد! ابهت این غول عظیم سیمانی به یکباره چه شده بود؟ صدای هیاهوی مبهمی که به سمت شکست دیوار روانه شده بودند، نگاهش را به پشت سر کشاند. هراس، نگرانی، حیرانی و خشم در چشم‌های جمعیتی که به سوی او روان بودند، موج می‌زد. ولوله بر پا شده بود. هر آن به انبوه جمعیت هراسانی که به‌سوی او روانه بود، افزوده می‌شد. و چون جمعیت نزدیک و نزدیکتر می‌شد دلشوره‌ای غیرقابل وصف بر وجودش چنگ می‌انداخت. دو دست را در دو سوی شکاف گذاشت و بی‌محابا فشار داد در یک آن باوری قرین به یقین در او جان گرفت که می‌توانم... می‌توانم. غبار و ولوله به سوی او روان بود و می‌دانست کسی به او رحم نخواهد کرد، چرا که شکست این غول سیمانی آن هم آنجایی که او سالها و سالها اتراق کرده بود، فاجعه‌ای نابخشودنی بود با هزار هزار؟ و او هیچ پاسخ معقولی نداشت تا در کف عنایت این جمع خشمگین بگذارد! یک نگاه به شکاف کرد و یک نظر به غبار و ولوله‌ای که هر آن به او نزدیک و نزدیکتر می‌شد. با صدای گام‌های هراسان مردمانی که آن به آن نمایان‌تر می‌شدند زمین زیر پایش دوباره شروع به لرزیدن کرد و دوباره صدای غلتیدن حجمی عظیم زیر پایش شدیدتر و محسوس‌تر شد صدای گام‌هایی که به او نزدیکتر می‌شدند، جان بی‌قرارش را بی‌قرارتر کرد. پشت به هیاهوی پشت سرش باز مشت‌ها را به دیوار کوبید و پیشانی خون‌آلوده‌اش را نیز... تصویر پرواز پرنده را یک بار دیگر از برابر پردۀ ذهن‌اش عبور داد «چرا»های مکرری که سالها بود می‌آمدند و می‌رفتند و باز می‌آمدند. چراهایی که میل به پرواز داشتند، اما بالشان بسته بود!

ادامه...
  • ناشر نقش مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رهگذر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به رهگذران ماندگار در خان آخر

مانند تمام روزهایی که آمده و رفته بودند به دیوار بلند سیمانی تکیه داد. نفس عمیقی کشید. مشامش از بوی نان، بوی ادکلن، بوی لجن، بوی علف های وجین شده و از بوی گلهای سرخ محمدی و نرگس های وحشی پر و خالی می شد. خمیازه ای کشید و با احتیاط کنار دیوار زیر سایه دیوار سیمانیِ بلند به پهلو دراز کشید و دور و برش را نگاه کرد... نگاه کرد به قدم هایی که تا نزدیکی اش می آمدند و می رفتند و گاهی به لبخندهایی که بینشان رد و بدل می شد، دل می بست و دل می برید. گاهی نیز دستی برای آنها تکان می داد و بعد پشیمان می شد! سعی کرد به دوردست تر هم نگاه کند. آنجا که زرق و برق هایش زمانی نگاهش را می دزدید و زمانی دیگر نگاهش را پس می زد...
دوباره خمیازه ای کشید و به پهلوی دیگر غلتید. برای لحظاتی چشمانش را بست و خواست به چیز دیگری بیندیشد که تاکنون نیندیشیده است! صدای ناله حزینی از دور، از خیلی دور به گوشش رسید. غم دنیا در دلش نشست. چشمهایش را باز کرد. حسی غریب درونش چنگ انداخت و همان لحظه بود که صدای بال پرنده ای از بالای سرش پلک های بسته اش را باز کرد و نگاهش را به بالا کشید، پرنده ای از سر دیوار سیمانی رد شد و از برابر دیدگان او محو...! یک آن از ذهنش گذشت که آن سوی این دیوار بلند سیمانی چه می گذرد؟! این آوای حزین از آن سوی دیوار بود؟! و دیگر اینکه چقدر خوب بود اگر او هم یک جفت بال قوی داشت...! این اولین باری بود که طی سالها به آن سوی دیوار اندیشیده بود! دوباره با خود مرور کرد، آیا آسمان آن سوی دیوار هم ابری می شود؟ و آیا سایه ها تا کجا کشیده می شوند؟ درگیر و دار اندیشه های ممنوعه اش بود که گروهی از پسربچه های برهنه پا از برابرش سریع گذشتند. به دنبالشان زن و مردی جوان با گام های بلند روان بودند، دیدگان او این گونه تعقیب و گریزها را زیاد مرور می کرد... روزها و روزها... بارها و بارها... کودکان به دنبال کودکان و گاهی بزرگترها به دنبال بزرگترها... گاهی با ابروان گره خورده و چهره های نگران، گاهی با چشم های وحشت زده و گریان و البته گاهی هم با قهقهه هایی از سر جبر یا اختیار! سالها بود که زیر سایه این دیوار سیمانی به سختی این حجم مستبدِ خاکستری تکیه داده بود، دراز کشیده بود، لبخند زده بود؛ غمگین شده بود و در هر بار مشاهده این تعقیب و گریزهای مکرر بارها و بارها از خود پرسیده بود: این جماعت از جان هم چه می خواهند، نهایت این همه دوره گردی تکراری چیست؟! و هیچ گاه نیز این فرصت را نیافته بود که از کسی سوال کند و کسی نیز مجال نیافته بود تا دمی درنگ کند و شاید اجازه نداشت تا دمی بیاساید و به سوال مکررش پاسخ دهد! این بار نیز همان گونه بود! گرد و غباری که فضای مقابل او را مکدر کرده بود، اندک اندک فرو نشست. خمیازه ای کشید و اطرافش را بار دیگر مرور کرد،... آفتاب دامانش را سرتاسر آبادی پهن کرده بود. تصویری از بام های کوتاه و بلند و حرکت مارگونه رود وسط آبادی که آرام و مطمئن با پیچ و تابی موزون بر روی زمین می خزید و تراکم انبوهِ گاه و بی گاه سبزی که نمای مقابل او را قابل تحمل تر می کرد همه و همه، دوباره و دوباره در نگاهش تکرار شدند. اما حضور محکم حصار بلند سیمانی که دور تا دور این همه اتفاق سبز را سخت فرا گرفته و سر به فلک کشیده بود، نبض اندیشه پویا و جویای او را هر روز ضعیف و ضعیف تر می کرد... یک آن نفسش آه شد. نگاهش دوباره به بالا کشیده شد و به دنبال مسیر پرواز پرنده ای که از آنجا گذشته بود باز هم سوال ها آمدند و آمدند... آن سوی دیوار چه خبر است؟ بلند شد؛ رو به دیوار سیمانی ایستاد. دستانش را مشت کرد و برای اولین بار محکم به دیوار کوبید... لعنت به تو... لعنت به تو... خسته ام کرده ای... خسته ام از این همه استبداد خاکستری... و باز هم مشت کوبید... مشت کوبید... اما درنهایت زمانی رسید که پیشانی اش را به دیوار تکیه داد. دستهایش از ضربه زدن ایستاد. پیشانی اش را به دیوار سایید و اندیشید: چرا در اینجای حادثه قرار گرفته ام؟ چرا؟ و این بار با هر علامت سوال پیشانی اش را به دیوار کوبید... کوبید... کوبید... که ناگاه صدایی مثل غلتیدن حجمی عظیم بر روی زمین به خود آوردش. سرش را از روی دیوار برداشت. با لغزش جریانی لزج و گرم از بین ابروانش بر روی تیغه بینی اش، بی محابا دستش را به سمت جریان کشید. سر انگشتانش قرمز شد و دوباره صدای غلتیدن حجم عظیم بر روی زمینِ زیر پای او تکرار شد. برای لحظه ای با حس مبهوت آمیخته با ترس گوش هایش را تیز کرد. غرشی مهیب نفسش را بند آورد و سپس با دیدن آنچه حادث نشده بود، برای لحظاتی نفسش در سینه حبس شد.... دیوار ترک خورده بود...
***
حیران به شکست دیوار سیمانی خیره شد! ابهت این غول عظیم سیمانی به یکباره چه شده بود؟ صدای هیاهوی مبهمی که به سمت شکست دیوار روانه شده بودند، نگاهش را به پشت سر کشاند. هراس، نگرانی، حیرانی و خشم در چشم های جمعیتی که به سوی او روان بودند، موج می زد. ولوله بر پا شده بود. هر آن به انبوه جمعیت هراسانی که به سوی او روانه بود، افزوده می شد. و چون جمعیت نزدیک و نزدیکتر می شد دلشوره ای غیرقابل وصف بر وجودش چنگ می انداخت. دو دست را در دو سوی شکاف گذاشت و بی محابا فشار داد در یک آن باوری قرین به یقین در او جان گرفت که می توانم... می توانم. غبار و ولوله به سوی او روان بود و می دانست کسی به او رحم نخواهد کرد، چرا که شکست این غول سیمانی آن هم آنجایی که او سالها و سالها اتراق کرده بود، فاجعه ای نابخشودنی بود با هزار هزار؟ و او هیچ پاسخ معقولی نداشت تا در کف عنایت این جمع خشمگین بگذارد! یک نگاه به شکاف کرد و یک نظر به غبار و ولوله ای که هر آن به او نزدیک و نزدیکتر می شد. با صدای گام های هراسان مردمانی که آن به آن نمایان تر می شدند زمین زیر پایش دوباره شروع به لرزیدن کرد و دوباره صدای غلتیدن حجمی عظیم زیر پایش شدیدتر و محسوس تر شد صدای گام هایی که به او نزدیکتر می شدند، جان بی قرارش را بی قرارتر کرد. پشت به هیاهوی پشت سرش باز مشت ها را به دیوار کوبید و پیشانی خون آلوده اش را نیز... تصویر پرواز پرنده را یک بار دیگر از برابر پرده ذهن اش عبور داد «چرا»های مکرری که سالها بود می آمدند و می رفتند و باز می آمدند. چراهایی که میل به پرواز داشتند، اما بالشان بسته بود! اندیشید که هرگز پشیمان نیست. هرگز... هرچه باداباد. هرچه باداباد... لرزش سرتاسر وجودش را فرا گرفت و هر آن شدید و شدیدتر شد و به ناگاه شکاف دیوار باز و بازتر شد یک بار دیگر برگشت به جمعیتی که اکنون در چندقدمی اش بودند نگاه کرد و سپس خود را به میان شکاف سیمانی کشاند. دستهایش را دو طرف شکاف قرار داد، تردید، ترس، اضطراب و بارقه ای ضعیف از یک امیدواری و شادمانی وجودش را مور مور کرد و در لحظه ای غیرقابل توصیف همین امیدواری و شادمانی ضعیف بود که بر تمامی تردیدها، ترس ها و اضطراب ها پیروز شد!... یک آن خود را از میان شکاف به آن سوی دیوار انداخت. برای لحظاتی میان زمین و هوا دست و پا زد. چه کرده بود! بیهوده به دنبال دستاویزی گشت و اگر تپه ی ماسه ای زیر پایش برایش آغوش باز نکرده بود شاید با صدایی بلند بسی فریادها سر داده بود! زمانی که به روی ماسه های گرم آرام گرفت. نگاهش را به بالا کشاند چشم ها را دید که از میان شکاف، از بالا به پایین به او خیره شده بودند. گاهی با خشم، گاهی با نفرت، گاهی با ترس و حتی گاهی با تحسین... روی تپه ماسه ای ایستاد نگاهش را از شکاف و فاصله جدا کرد و به اطرافش چرخاند، هر چیز تازگی داشت، حتی انگار نسیمی که روی گونه هایش می لغزید! خواست لبخند بزند. اما نتوانست! اندوهگین بود. برای لحظه ای در خود فرورفت... چه کردم؟ چرا پریدم؟ آیا تمامی این جسارت را تنها پرواز یک پرنده در من بیدار کرد؟! نگاهش را در جست وجوی پرواز پرنده تا آسمان کشاند، اما بی ثمر دوباره به سمت و سوی شکاف کشیده شد. جماعت برای بستن شکاف دست به کار شده بودند اما او ندید چشم هایی را که مشتاقانه از بین جمعیت در تلاش بودند تا آنجا که در توان دارند، تصویر آن سوی دیوار را بارها و بارها مرور کنند...
***
عبور بوته هیزم چرخانی از برابر پاهایش با حس هراس توجهش را به سمت زمین و جلوی پاهایش معطوف کرد. و بعد پیچ و خم موزون حرکت ماری بر روی ماسه ها برای لحظه ای وحشتی گذرا را در او زنده کرد. درختچه های کوتاه و تنک او را به یاد تنهایی هایش در آن سوی دیوار سیمانی انداخت. بی اختیار آهی از نهادش برخاست و برای اولین بار پس از گذشت دقایقی از سقوط آزادش از میان شکاف سیمانی، از ذهنش گذشت که همه چیز در مسیری دیگر قرار گرفت! شاید یک انتخاب بود و شاید سرنوشت! و اگر سرنوشت بود می بایست آن را از سر می نوشت! و نمی دانست آیا پشیمان خواهد شد یا نه! اما اکنون هیچ احساسی از ندامت یا رضایت در خود نمی دید. گردبادی کوچک از دور به او نزدیک می شد. خود را به زیر سایه درختچه ای رساند و آنجا پناه گرفت. اما رقص زیبای غبار نرسیده به او تمام شد. دوباره ایستاد. بلاتکلیف، سردرگم، باید به کدام سو می رفت؟ یک بار به دور خود چرخید. اطرافش را بار دیگر نظاره کرد. لب هایش خشک شده بود. سالها خور و خواب در پناه امنیت اجباری یک حصار سیمانی کجا و این کجا؟!... زبانش را بی ثمر روی لبهای داغ دارش لغزاند و نگاهش را روی تپه ماهورهای ماسه ای روبه رویش دواند تا چشم کار می کرد سکوت بود و عظمتی غریب که در او حسی نزدیک به عبور را القا می کرد. عبوری که هنوز گنگ بود... غریب بود و ناشناخته! یک بار دیگر به سوی شکاف نظر کرد، هنوز هم تعدادی او را به نظاره ایستاده بودند. می توانست از آنان تقاضای دستاویزی کند و خود را دوباره بالا بکشد. هر چند می دانست همانند قربانی یی در جایگاه متهم محاکمه خواهد شد! در این اندیشه بود که با صداهایی غریب و آشنا از حال و هوای خود بیرون آمد! به سمت صدا برگشت؛ سیاهی نسبتاً عظیمی از دور به او نزدیک می شد. با هیاهو؛ و با صدای کشاکشی که از آن مسافت نمی شد فهمید از چیست! دوباره خود را در پناه سایه درختچه ای کشید و منتظر ماند. انتظاری که تو گویی سالها به طول انجامید. سیاهی آرام آرام به او نزدیک می شد. مردمانی با کوله بارهای سنگین بر دوش و زنجیر هایی قطور بر پاهایشان به سمت او روان بودند، پیشاپیش ایشان پیری هر از گاهی می ایستاد و تکیه داده بر چوبدستی اش جمعیت پشت سرش را از نظر می گذراند و دوباره به راه می افتاد. آرام آرام خود را از پناه درختچه بیرون کشید و عبور جمع را به تماشا ایستاد.
پیرمرد چوبش را دو بار بالای سرش به چپ و راست تکان داد. جمع آرام آرام از حرکت ایستاد، مردمان یکی پس از دیگری بر تکه ای از خاک بوسه زدند و سپس همانجا نشسته و زنجیرهای پایشان را با دقت وارسی کردند و آن گونه به نظر می رسید که نگران آن اند مبادا زنجیر باز یا سست شده باشد! با احتیاط چند گام به سمت جمع برداشت و سپس ایستاد و یک بار دیگر به سمت شکافی که از آن پریده بود نگاهی کرد. از شکاف خبری نبود. ملات سیمانی تمامی فضای باز را پر کرده بود به همین سرعت؟! نگاهش در امتداد دیوار عظیم سیمانی بی اختیار کشیده شد و چون برای آن انتهایی در مسیر دیدگانِ نگرانش نیافت، دوباره به سوی جمع برگشت. این بار با اطمینان خاطر بیشتری به سمت مردمان زنجیرکش حرکت کرد... ده بیست قدمی جمع بود که پیرِ چوب به دست ایستاد و نزدیک شدن او را انتظار کشید....
***
دلش می خواست دستش را سر شانه پیرمرد بگذارد و بگوید: امیدواری جسورانه ای در من جان گرفته است! اما این کار را نکرد. پیرمرد با نگاهی آن گونه در او می نگریست که تو گویی تمام زوایای روان او را می کاوید! لحظاتی بود که صدای کشاکش زنجیرها به گوش نمی رسید. جمع دو به دو به هم تکیه داده بودند و با چشمانی نیمه باز نفس های عمیق می کشیدند. با گام های آرام به میان جمع رفت و برای دقایقی نظاره گرشان شد. آن هم در سکوتی ممتد... چه مدت گذشت؟ نفهمید تنها وقتی پیرمرد یک قدم به سمت او برداشت و گفت: از بی خبران آن سوی دیواری؟ نگاهش از روی جمع جدا شد و به دهان پیرمرد خیره شد. واژه ها در گوشش تکرار شدند. «از بی خبران آن سوی دیواری؟» لختی درنگ کرد و پاسخ داد: از آن سوی دیوارم، بیشتر از این نمی دانم! در آن سوی دیوار حرفی از بی خبری نبود! لبخندی پهنای چهره پیرمرد را فرا گرفت و ادامه داد: دیر یا زود خواهند فهمید. دیر یا زود به دنبال راهی برای عبور، خواهند اندیشید... خواهند اندیشید. سپس چوبدستی اش را بالای سر چرخاند و به راه افتاد. دوباره کشاکش زنجیرها فضا را پر کرد. جمع به تلاطم درآمده بود. آرام آرام خود را میان جمع بیرون کشید. از میان جمع کسی پرسید نامت چیست؟ تا خواست پاسخ بدهد کس دیگری با صدای بلند خطاب به او گفت: یاغی شده ای؟ برای عبور یاغی شدی و به این سوی دیوار پریدی؟ برای همراهی با ما باید زنجیر داشته باشی و کوله باری بر دوش ات می خواهی که بارت را بر دوش کشی. زنجیر را از پیرمان بگیر. اما کوله بارش را هر کسی خود به همراه می آورد. آن همه سال پشت آن دیوار بلند چه انباشتی؟! هیچ گاه به این فکر نکرده بود. به اینکه باید کوله باری داشته باشد! به پیرامون خود نگاه کرد... چشم هایی پرسشگر هنوز خیره خیره به او نگاه می کرد و منتظر پاسخ بود.
با کشمکش درونیِ غیرقابل وصف؛ به زنجیر، کوله بار و پرواز پرنده ای اندیشید که او را به این سوی دیوار کشانده بود! پَرِ پرواز کجا و زنجیر و کوله باری چنین سنگین کجا؟! در حاشیه مسیر، عبور جمع را به تماشا ایستاد و حیران از آن همه وفاداری خاموشی که به دنبال پیری روان بود، غریبانه عبور را عبوری سنگین را نظاره کرد. یک نظر به پاهای خود انداخت که زنجیری نداشت. امیدواری جسورانه ای در او جان گرفت، شوق رفتن در او شعله کشید. امیدی با چاشنی خوشبینی های جسورانه عوام که با جانش در می آمیخت. خواست لبخند بزند، اما باز هم نتوانست. به یکباره از خود پرسید شوق رفتن به کجا این چنین در من شعله می کشد؟! این جمع به کجا می رود؟ آیا از پی آنان روان شوم؟ چرا پیوستن به این جمع را غل و زنجیری و چنین کوله باری سنگین می باید؟! صف عبور زنجیرکشان اندک اندک به انتهایش می رسید. در حاشیه مسیر آرام و بی صدا جمع را دنبال کرد. کسی از انتهای صف ندا در داد. به چه چیز می اندیشی این چنین سبکبار؟ ساکت خیره به او نگاه کرد. و چون پاسخی نشنید ادامه داد: شاید به دقایقی که وکیل مدافع شیطان شده ای! شاید به بدترین طنین ضربه های چکش عدالت بر روی میز محاکمه؟ هان؟ کسی از آن سوترش گفت: شاید هم به اندوه تکامل می اندیشد. با خود تکرار کرد «اندوه تکامل» اولین باری بود که چنین واژه هایی می شنید! به راستی او چه کار کرده بود! آیا هویتی مخفی داشت میان اکنون و آینده ای دور که او را وادار به پریدن از شکاف کرده بود؟! به راستی چرا این کار را کرده بود؟! آیا دقایقی بود که وکیل مدافع شیطان شده باشد؟! یک لحظه دلش خواست دیواری پیدا کند و سرش را محکم به آن بکوبد! به سوی صداها بازگشت کشاکش زنجیرها گوش هایش را آزرد. مشت هایش را گره کرد و گفت: به عبور می اندیشم. عبوری که نه غل و زنجیر بخواهد و نه کوله باری چنین سنگین. به سبکبالی به سبکباری می اندیشم و به پرواز پرنده ای که مرا تا این سوی دیوار کشانده است. به اندوه تکامل هم گویی اندیشیده ام آن زمان که شوق رفتن در من شعله کشید و خواستم لبخند بزنم، اما نتوانستم! اشتیاقی که رها بود، زنجیری نبود! فریادی از انتهای صف مجبور به سکوتش کرد که می گفت: ما زنجیرکشان وادی امن سعادتیم. مقصدمان سعادت آباد است. خیلی زود می رسیم. یا زنجیرهایت را ببند و راهی شو یا تنها بمان و یاغی باش؛ تلف شو؛ ما می رویم؛ سنگین می رویم، اما مطمئن.
او سنگین را فهمید مطمئن را فهمید، اما آنچه را نفهمید این بود که چرا نمی شد سبکبار رفت و مطمئن!؟ چرا برای این جماعت سنگینی اطمینان می آورد؟! چیزی درونش جوشیدن گرفت. مثل آتشفشان خاموشی که بیدار شده باشد. ایستاد؛ از همراهی جمع در حاشیه مسیر خسته شده بود! از این همه سنگینی، از این همه اطمینان، از این همه کشاکش بی ثمر! یاغی شد! به راستی یاغی شد! سپس برای لحظه ای در خود شکست؛ این چه حکایتی است؟! جمع کشان کشان از او دور می شد. برای اولین بار طعم تلخ و شیرین امتناع را می چشید. آن به آن تنها تر می شد. بغضِ گلویش را قورت داد و به یاد آورد که جایی خوانده است: تنها بودن سخت نیست. تنها شدن سخت است.
یک لحظه نگاهی سرد و ملامت بار که از انتهای جمع به او خیره شده بود در او حس قربانی یی را زنده کرد که در جایگاه متهم محاکمه می شود. یک لحظه از ذهنش گذشت که تنها پرواز یک پرنده، پرواز یک پرنده او را این چنین در جایگاه متهم نشانده بود؟! برای لحظاتی ترس وجودش را فرا گرفت. انگار که اندوه عالم حجم کوچک سینه اش را انباشت! سر به زیر انداخت یک بار دیگر مسیری را که پرنده پرواز کرده بود از نظر گذراند. هر چه بود، خواب یا واقعیت، او را از جای پرانده بود، یاغی اش کرده بود. آرام آرام با خود نجوا کرد: من در این فرصت اندک که اندوه در آن شاهین است، از خودم می ترسم! وای که پرواز در اندیشه سردم، گرم است... و چون سر را بلند کرد جمع در انتهای اولین پیچ مسیر روبه رویش ناپدید شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب رهگذر