فیدیبو نماینده قانونی نشر آبارون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سخنان شیرین

کتاب سخنان شیرین
حکایت‌های ماندگار، گزیده­ای از جوامع الحکایات محمد عوفی بخاری

نسخه الکترونیک کتاب سخنان شیرین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سخنان شیرین

نگهبان ناراحت می شود و داد و فریاد می­کند، اتفاقاً دزد در میان جمعیت بود و داد و فریاد نگهبان دلش را به رحم می­آورد و ناراحت می شود. دزد جلو می­آید و می­گوید: «نگهبان خیانتی نکرده بلکه مال در همین کاروانسرا است و از اینجا بیرون نرفته است.» یکی از میان جمعیت با صدای بلند می گوید پس مال کجاست. دزد: «مال داخل چاه است.» من آنجا گذاشته­ام. طنابی بیاورید به کمرم ببندید تا آن را بیاورم یا اینکه یکی از شما داخل چاه بروید و آن را بیاورید.» افراد آنجا به دزد می­گویند تو برو آن را بیاور. دزد طناب بر کمر می­بندد و داخل چاه می­رود و ...

ادامه...
  • ناشر نشر آبارون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سخنان شیرین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. دزد و تونل



در یکی از شهرهای خراسان کاروانسرایی بود، بازرگانان اموال خود را در آنجا می­گذاشتند و آنجا توسط فردی اداره می­شد. در داخل این کاروانسرا چاهی بود. دزدی در همسایگی کاروانسرا خانه­ای اجاره می­کند و تا چاه کاروانسرا تونلی حفر می­کند. در شبی که همه در خواب بودند از راه تونل به چاه می رسد و از آنجا وارد کاروانسرا می­شود به اطاق می رود، مال و پول فراوان بر می­دارد و از همان راهی که وارد شده بود یعنی چاه و تونل به خانه بر می­گردد.
دزد کارش را تمام می­کند و چیزی را که ربوده بود از خانه به جای دیگر منتقل می­کند روز بعد صاحب مال در اتاقک را باز می­کند و متوجه می شود اموالش را دزدیده­اند، او با ناراحتی و خشم دیگران را از این ماجرا با خبر می­کند به ناچار با حاکم شهر تماس می گیرند تا دزد را پیدا کنند. افرادی قابل اعتماد تحقیقات را شروع می­کنند تا مال چگونه به سرقت رفته است؟ ولی در این کار نتیجه­ای نمی­گیرند. آنها به نگهبان کاروانسرا مشکوک می­شوند، او را مورد بازخواست قرار می­دهند.
نگهبان ناراحت می شود و داد و فریاد می­کند، اتفاقاً دزد در میان جمعیت بود و داد و فریاد نگهبان دلش را به رحم می­آورد و ناراحت می شود. دزد جلو می­آید و می­گوید: «نگهبان خیانتی نکرده بلکه مال در همین کاروانسرا است و از اینجا بیرون نرفته است.» یکی از میان جمعیت با صدای بلند می گوید پس مال کجاست. دزد: «مال داخل چاه است.»
من آنجا گذاشته­ام. طنابی بیاورید به کمرم ببندید تا آن را بیاورم یا اینکه یکی از شما داخل چاه بروید و آن را بیاورید.» افراد آنجا به دزد می­گویند تو برو آن را بیاور.
دزد طناب بر کمر می­بندد و داخل چاه می­رود و از داخل تونل فرار می­کند. جمعیت منتظر بودند تا دزد بالا بیاید. آنها دقایقی صبر کردند، دیدند خبری نشد. فردی از جمعیت طناب به کمر می­بندند و به داخل چاه می رود و اثری از دزد نمی­بیند و از راه تونل به خانه­ای می­رسد و بعد میان جمعیت بر می­گردد و می­گوید دزد فرار کرده است. نگهبان را رها کنید. دزد با جرات مالی را زد و بی­گناهی را نجات داد.

۲. انوشیروان و پیرمرد

انوشیروان در شکار بود. پیرمردی را دید که داشت درخت گردو می­کاشت به او گفت: «چه کار می­کنی؟» پیرمرد: «عمرت دراز باد! درخت می­کارم.» انوشیروان: «تو پیری چگونه توقع داری این درخت بزرگ شود و از آن بخوری؟» پیرمرد: «دیگران کاشتند ما خوردیم، ما می کاریم تا دیگران بخورند.» انوشیروان بنابر عادتش اگر کسی حرفی می زد و خوشش می آمد چهار هزار درم به او می­داد. او را تحسین کرد و همان لحظه دستور داد به خادمش چهار هزار درم به او بدهند.
پیرمرد: «پادشاها آیا شما کسی را دیده اید قبل از اینکه درختش میوه­دار شود به او میوه رسد.» باز هم انوشیروان به او آفرین گفت و دستور داد چهار هزار درم دیگر به او بدهند. پیرمرد: «شاه ها مردم از یک درخت در سال یک بار میوه می­چینند من امروز دو بار میوه چیدم.» باز هم انوشیروان او را تحسین کرد و دستور داد چهار­هزار درم دیگر به او بدهند.

۳. خشت و شراب

روزی مردی نزد قاضی آمد تا از او چند سوال کند. از قاضی پرسید: «ای امام مسلمانان اگر خرما بخورم، آیا دین مرا از خوردن آن نهی می­کند؟» قاضی: «نه!» مرد: «اگر کمی با آن سیاه دانه بخورم چه می­شود؟» گفت: «عیبی ندارد.» مرد: «اگر آب بخورم چه می شود؟» گفت: «بر تو گواراست.» آن مرد ادامه داد: «شراب خرما از این سه چیز است؛ پس چرا آن را حرام می­گویی؟» قاضی گفت: اگر کمی خاک بر تو بریزم تو ناراحت می­شوی؟» مرد: «نه!» قاضی: «اگر یک مشت آب بر سرت بریزم چی؟» مرد: «اشکالی ندارد.» قاضی: «اگر آب و خاک را مخلوط کنم و از آن خشتی بسازم و بر سرت بزنم چگونه است؟» مرد: «سرم شکسته می­شود.» قاضی: «وقتی اینجا سرت می­شکند در آنجا پیمان دینت با خدا شکسته می­شود.» مرد جوابی نداشت و خجالت زده از نزد قاضی دور شد.

۴. نیرنگ

ابوبرزه چنین گفته است: روزی دزدی کنار مغازه پارچه فروشی نشسته بود. پارچه فروش یک تخته پارچه اطلسی به غلامش داد، تا به خانه ببرد. و به او گفت به کنیزم در خانه­ بگو، کیسه زر را بنا بر مصلحت نگه دارید. دزد این سخن را شنید و مدتی صبر کرد تا غلام برود و بعد بیاید. وقتی غلام آمد دزد از جایش بلند شد و به خانه بزاز رفت. به کنیز گفت: «خواجه گفته است به این نشان که چند لحظه پیش غلام آمد و یک تخته پارچه اطلسی به خانه آورده است و حالا پیغام داده، کیسه زر را بدهید که چند تخته پارچه تازه خریده­ام تا پول آنها را بدهم.» کنیز چون دید نشان درست است کیسه زر را به دزد داد.
عصر بزاز به خانه آمد. بزاز از کنیز کیسه زر را خواست. کنیز گفت:«مردی آمد و پیغام و نشانی شما را داد و من کیسه زر را به او دادم. بزاز چون مالی غیر از آن نداشت به گریه و شیون افتاد، و از خانه بیرون آمد و به مسجد رفت، و در آنجا به گریه و دعا و نماز ایستاد. در این هنگام سه نفر از عقلای مشهور و دانشمندان شهر وارد مسجد شدند حسرت و ناله بزاز آنها را ناراحت کرد و براساس عقل می­خواستند تدبیری برای او انجام دهند. اولی گفت: «خانه اش سوخته است.» دومی گفت: فرزندش مرده است.» و سومی گفت: «ناجوانمردی مالش را برده است.» از او علت گریه اش را پرسیدند؟ مرد همه چیز را برایشان تعریف کرد.
آنها گفتند ما را پیش کنیز خود ببر تا چاره­ای بیابیم. همگی نزد کنیز رفتند. یکی گفت: «او چگونه مردی بود.» کنیز گفت: «او مردی سیاه چهره با موهای بلند، چشمهای بزرگ و لنگی بر کمر بسته بود.» آنها به اتفاق نظر دادند تا چنین شخصی باید اهوازی باشد. گفتند: «باید نامش را بدست بیاوریم.» یکی گفت: «نامش عمرویه است.» دومی گفت: نامش جهرویه است.» سومی گفت: «نامش بکرویه است.»
آنها بر بکرویه اتفاق نظر کردند و گفتند شهر و نام او را فهمیدیم حالا باید بفهمیم که او چه کاره است. یکی گفت: «خم فروش است.» دومی گفت: «گندم فروش است.» سومی گفت: «حنا تراش است.» و عاقبت اتفاق نظر کردند که او گندم فروش است. هر چهار نفر در بازار به جستجو پرداختند در این هنگام دوستی را دیدند و به او گفتند: «شخصی اهوازی گندم فروش ندیده است.»
دوست گفت: «چند لحظه پیش او را دیده ام.» آنها به جستجو ادامه دادند و او را پیدا کردند و کیسه زر را از او خواستند. دزد منکر کیسه زر شد. آنها او را تهدید کردند و او ترسید و کیسه زر را پس داد. و این کار از افراد با تدبیر ساخته است.

۵. خان یا ظالم است یا بی خبر

قاضی بخارا تعریف می کند. روزی داشتم به خانه خان می رفتم در راه دانشمندی از شهر سمرقند را دیدم به او احترام گذاشتم و از اسب پایین آمدم. به من گفت: «شما پیش خان می­روید؟» گفتم: «بله!»
گفت: «پیغام مرا به او برسانید و به ایشان بگویید. آنچه کسان شما انجام می دهند یا می­دانید یا نمی­دانید. اگر می­دانید و ساکت هستید وای بر شما، و اگر نمی­دانید وای بر ما، زیرا سلطانی داریم که از حال مردم خود بی­خبر است.»

۶. اعتماد به خدا



در قدیم مردی به نام شقیق بلخی که ثروت فراوان و دوستان خوبی داشت زندگی می­کرد. در آن زمان شهر بلخ حاکمی به نام علی بن عیسی بن ماهان داشت. حاکم به صید خیلی علاقمند و به شکار زیاد می رفت. روزی یکی از سگهای او گم شد. سخن­چینی به دروغ به او گفت: «سگ در خانه همسایه شقیق است.» حاکم افراد خود را به خانه مرد فرستاد. مرد به خانه شقیق پناه برد و گفت او از سگ حاکم اطلاعی ندارد و نمی­داند کجاست. شقیق به دربار حاکم رفت و به امیر قول داد تا سه روز بعد سگش را به او تحویل دهد. در غیر اینصورت غرامتش را می پردازد.
وقتی به خانه آمد ناراحت بود که چگونه سگ را پیدا کند. روز سوم فرا رسید و شقیق منتظر بود تا امیر از او غرامت بخواهد ناگهان دید یک روستائی با سگی در گردن قلاده بسته می­آید. شقیق به آن مرد گفت این سگ را از کجا آورده­ای؟ گفت: «چند روز قبل، آن را در بیایان با قلاده­ای دیدم، فهمیدم یک سگ شکاری است و تصمیم گرفتم آن را به تو ای شقیق هدیه کنم و برای تو آورده­ام.» شقیق سگ را تحویل حاکم داد و از این ماجرا به فکر فرو رفت و از مردم فاصله گرفت و عبادت خدا را به جا آورد. فهمید هر که به خدا اعتماد کند هیچ گاه تنها نمی­ماند.

۷. ایلیا

گروهی از یهودیان به نزد عمربن خطاب آمدند. عمر در آن زمان خلیفه بود. گفتند: «شما بزرگ اسلام هستید ما از شما چند سوال داریم اگر پاسخ شما درست باشد ما مسلمان می شویم.»
عمر گفت: «بگویید.»
گفتند: «قفل ایمان چیست؟ و کلید آن قفل چه هست؟کدام کور بود که با مدفون و زندانی که با مسجون سفر می­کرد؟ و چه کسی قوم خود را پند و وعظ می­داد و نه از آدمیان و نه پریان بود؟ و گروهی از حیوانات می­رفتند بی­آنکه از رحمی تولد یافته باشند و در آخر بگو که کدام مکان را در جهان یک بار آفتاب تابیده است.»
عمر رو کرد به علی (ع) و گفت: «جواب این مسئله­ها را بدهید.»
یهودیان گفتند: «ای عمر او چه کسی است که جواب مسائل ما را از او می­خواهی و از تو عالم­تر است؟»
عمر گفت: «او پسر عموی پیامبر ماست. یهودیان گفتند راست می­گویی در تورات ذکر نام او ایلیا و دریای علم است.» سپس حضرت علی (ع) به سخن آمد و فرمود: «قفل آسمانها شرک به خداوند است. کسی که شرک آورد به خدا، نیکی اعمال او به آسمانها نمی­رود. اما کلید قفل، کلمه شهادت به یکتایی خدا است. و کوری که با مدفون و زندانی که با مسجون سفر می­کرد ماهی یونس است و او را در هشت دریا گردش داد. یونس از سینه آن ماهی همه دریاها را می­دید و آن واعظ که پند می­داد، مور سلیمان بود و آن حیواناتی که بدون رحم تولد یافته بودند و می­رفتند شش تن هستند: آدم، حوا، ناقهِ صالح و کبشِ (قوچ) ابراهیم، عصای موسی و مرغِ عیسی و آن جا که یک بار آفتاب تابید، قعر رودنیل بود، زمانی که موسی رود را شکافت یک لحظه آفتاب بر آن تابید.» یهودیان وقتی این جوابها را شنیدند همگی مسلمان شدند.

۸. زن خردمند



در زمان سلطان محمود، زنی پادشاه در ری بود و سیده به او می گفتند این زن دانا و کاردان بود. شوهر او فخرالدوله نام داشت. پسری داشتند به نام مجدالدوله با وفات پدر جانشین او شد اما او مرد هوس ران و ناتوان در کار سیاست بود. کارها در دست مادرش بود. آنها حدود سی سال در ری و اصفهان پادشاهی می­کردند. سلطان محمود وقتی دید زنی پادشاه است پیغامی برای او فرستاد که باید مالیات دهد در غیر این صورت با لشکر انبوه او را شکست می­دهد.
پیغامی به زن رسانید تا از موضوع اطلاع یابد. زن پاسخ داد: «تا زمانی که فخرالدوله زنده بود چنین قصدی پادشاه نکرده بود. اما حالا که از دنیا رفته چنین پیغامی داده­اید. من با تو می­جنگم زیرا اگر شکست بخورم و فرار کنم کسی بر من عیب نمی­گیرد، اما اگر تو شکست بخوری همه مردم تو را سرزنش می­کنند که از زنی شکست خورده­ای، پس من آماده جنگم.» زمانی که این پیغام به سلطان محمود رسید. او هیچگاه قصد تصرف سرزمین آن زن را نکرد.

نظرات کاربران درباره کتاب سخنان شیرین