فیدیبو نماینده قانونی نشر آبارون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یکنواخت

کتاب یکنواخت

نسخه الکترونیک کتاب یکنواخت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یکنواخت

به سر کوچه رسیده بودم که صدای یک موتور توجه­ام را جلب کرد. موتور سواری داشت تک چرخ می­زد، وقتی زیاد بلند شد موتور با سرعت زیاد به زمین خورد و رفت زیر یک ماشینِ سواری که پارک بود. موتورسوار با سرعت به هوا پرید و شانس آورد با پایش به زمین رسید و زمین نخورد، اگر عکس قضیه بود، یعنی سر یا روی دستش می­افتاد، سر و دستش شکسته می­شد. من با تعجب ایستادم و نگاهش کردم، کمی هول شدم. موتور سوار موتورش را از زیر ماشین بیرون کشید و آن را به گوشه­ای برد. افرادی که این طرف خیابان در کنارم بودند به تحلیل واقعه پرداختند. یکی به من نگاه کرد و گفت: «این موتوری دلسوزی ندارد.» دیگری گفت: «یک موتور سوار راهش را برید و فرار کرد.» در ذهنم آمد که چرا من مضطربم؟ چرا در من تأثیر کرد؟ با تمام وجود درباره حادثه فکر می­کنم. آیا این انسان دوستی است که من نگران آن جوان شدم؟ و بعد با خود گفتم انسان دوستی چه معنا دارد؟ یا شاید در عین چیزی رخ داده که من از آن دور بودم و یک واقعه معین در خارج از بدنم رخ داده و حرف ایده­الیست­ها چقدر مزخرف است که عینی نیست و جهان خواب و خیال است و همه چیز ساخته ذهنم است. اگر قوه ادارکی من نبود، چنین استدلال و درکی در من تولید نمی­شد و چنین درکی نداشتم و همه چیز در ذهنم حاصل شده بود. من یقین دارم در خارج از ذهن من اتفاقی افتاد و اگر چنین درکی پیش نمی­آمد من اضطراب نداشتم. حالا کلمات به کلی در ذهنم می­آید و آن را گزاره­ای نادرست می­بینم. آیا من رئالیستی فکر می­کنم؟

ادامه...
  • ناشر نشر آبارون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یکنواخت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

در نوجوانی با محسن خسروی دوست بودم. نمی­دانم چرا او را زیاد دوست داشتم؟ حالا که فکر می­کنم، رفتارش معمولی و گاهی خشن بود ولی من او را دوست داشتم. این دوران؛ یعنی نوجوانی بی تجربگی به همراه دارد که غفلت من در دوست داشتن محسن بود، شاید عاملی در علاقه­ام نسبت به او دخالت داشت ولی حقیقتاً علاقه شدیدی در من نسبت به او بود. حالا فکر می کنم این علاقه کاملاً بیهوده بود. زمان زیادی از آن موقع می­گذرد و با تجربه یک مرد سی ساله قضاوت می­کنم. در آن موقع پدر و مادرم بزرگ­تر من بودند و باید به حرفهای آنها گوش می­دادم. آنها دوست نداشتند که من زیاد تلویزیون نگاه کنم. پدرم می­گفت از درس عقب می­افتی! او فکر می­کرد تلویزیون نگاه کردن باعث عقب ماندگی در درس می­شود.
***
ابتدایی بودم، در مدرسه بهار فومن درس می­خواندم. مدرسه ما یک حیاط کوچک داشت. زنگ ورزش را خیلی دوست داشتم تا جایی که یادم است، اسمهای هیچ یک از بچه­ها بجز چند نفر یادم نیست، فضای مدرسه، اتاقها، یادم هست. معلم هایم نیز در ذهنم هستند. آن موقع اگر کسی شلوغ می کرد، و یا کسی در درس تنبلی می­کرد کتک می خورد، من خیلی کم آن را تجربه کرده­ام. در زنگ ورزش توپ چرمی فوتبال می­آوردند و ما با آن بازی می­کردیم که در آن زمان برایم خیلی جالب بود. درست یادم هست، ما خیلی مراقب بودیم توپ به شیشه کلاسها نخورد، و یادم نیست که شیشه­ای شکست یا نشکست. توپ را از اداره آموزش و پرورش آورده بودند. در زنگ تفریح کلوچه یا شیرینی می­خوردیم و آن را از سرایدار می­خریدیم، نمی­دانم چرا آن روزها در دهانم خیلی لذت بخش بود؟ ولی حالا چنین نیست، شاید عوض شده­ام، اما من همان شخصی هستم که تجربه زندگی من بیشتر شده است.
وقتی به خانه می آمدم تلویزیون را باز می­کردم و در وقت پخش کارتون از آن لذت می­بردم، اگر پدرم سر می رسید می­گفت ببند تا از درس عقب نمانی، من هم از او حساب می­بردم تلویزیون را خاموش می­کردم البته با بی میلی.
در شهر فومن سینمایی بود و فیلم های جنایی یا وسترن و غیرو می­آوردند و من گاه گاهی بدون اطلاع پدر و مادرم با محسن خسروی به سینما می­رفتم که خیلی برایم جالب بود، جداً زندگی آن موقع من با هیجان فراوان همراه بود.
دانش­آموز بودم، در تابستان به اتفاق خانواده پیش عمویم در تهران می­رفتیم و چند روزی در آنجا هوایی تازه می­کردیم که همیشه در خانه یا کوچه آن­ها بودم. محیط جدید نوعی رفتار تازه در من ایجاد می­کرد و آنها در تعطیلات عید پیش ما می­آمدند.

۲

من سی سال دارم، ده سال معلم­ام و اکنون در کلاس درس هستم. آنچه می­بینم، کودکانی یازده ساله کلاس پنجم هستند. جنب و جوش زیادی دارند. مرا می­بینند، ترس و احترام توام است. ساکت نشسته­اند. فکر می­کنم حالا می­خواهند درس یاد بگیرند. می­گویم: «کتاب را باز کنید. بچه­ها درس ما کجاست؟» یکی می­گوید: «آقا اینجاست.» من سر پا هستم جلو می­روم کتاب را از روی میز بر می­دارم و به طرف تخته سیاه می­روم. کتاب ریاضی است. طبق معمول، یک نمونه تمرین حل می­کنم و بعد بقیه را بر عهده بچه­ها می­گذارم تا در جلسه بعد حل کنند و بیاورند. همیشه هیچ کس حل نمی­کند، مجبورم در جلسه بعد اول درس جدید را بدهم و سپس تمام تمرینات درس قبل را حل کنم، وقتی این کار را انجام می دهم، دیگر مزه ریاضی از کلاس می­رود و کمی خستگی و زدگی پدید می­آید و روی صندلی می­نشینم و بعد بچه­ها آزادند که با هم حرف بزنند در نتیجه کلاس کاملاً ساکت نیست.
حالا درس تمام شده است. به بچه ها نگاه می­کنم، این ها چه می­خواهند بشوند؟ فکر می­کنم از این بیست و سه نفر، کمتر از پنج نفر کارمند یا بالاتر می­شوند، بقیه با کمی اطلاعات علمی، درس را کنار می­گذارند، البته این یک حدس است. همین طور که به بچه­ها نگاه می­کنم به یاد کتاب فلسفه­ام می­افتم، که دیشب کمی آن را خوانده­ام و این انقلاب (ایران) در من تاثیر کرده به دین­شناسی و فلسفه علاقه­مند شده­ام. حکومت در ایران دینی است. در تلویزیون و روزنامه رفتار دینی آموزش داده می­شود. شناخت اسلام میسر است و جالب اینکه من با فلسفه های گوناگون مواجهم، مثلاً یک فیلسوف خداپرست و دیگری خدانپرست. کشف حقیقت دشوار است.
فرهاد عیسی پور جلویم نشسته، ساکت است، بقیه بچه ها حرف می­زنند او یک لباس ساده پوشیده و بچه­ای روستایی است، کتابش را بسته و دو دستش را روی میز گذاشته، من هم درس ریاضی را تمام کرده­ام، برای امروز کافی است. بچه­ها در حال خودشان هستند که دنیای کودکیست، ولی من نه، دارم در آنها تاثیر می­گذارم، مثل همان تلویزیونی که بر من تاثیر می گذارد. آنها به شکل مدرسه عادت دارند باید بنشینند تا زنگ بخورد و الان ضمیر آنها در بیرون از کلاس هست. شاید فرار از کلاس حالا بیشتر برای آنها لازم است چون با زور نشسته­اند و مقررات می­گوید بنشینید تا زنگ بخورد. در این ساعت درسم روی کسی داد نزده­ام، داد زدن هم ذوب شدن است، گاهی برایم رخ می­دهد، و یک تخلیه روحی است.
زنگ می­خورد. صورت بچه­ها یک آن بشاش می­شود. بلند می­شوم به سمت در دفتر می­روم، همیشه این حالت برایم خوش­آیند است از درس دور شده­ام و دارم استراحت می­کنم. همکاران یکی یکی می­آیند. چایی آماده است. سرو صدای بچه­ها در بیرون کم است. آموزگاران با هم دارند حرف می­زنند، قیافه آنها امروز مثل دیروز است، هیچ فرقی نمی­کنند، افرادی که برای آرام کردن بچه­ها و درس دادن آمده­اند تا حقوق بگیرند، اگر یک ماه حقوق نگیرند مدرسه نمی­آیند. ما بچه­ها را آرام می­کنیم تا جامعه آرام باشد و سرمایه­داران راحت بر سرمایه­هایشان بیفزایند و دولت با آرامش به کارهایش برسد، این فکریست که در همه کشورها به همین منوال دیده می­شود، اما فقط چنین نیست. کسب علم برای بچه­ها، آینده جامعه را به سمت علم و صنعت می­کشاند و این هم می­تواند یکی از نگاههای دولتها باشد.
بعد از بیست دقیقه زنگ به صدا می­آید.

۳

زنگ ورزش در ساعت دوم بود، یعنی از نه ربع شروع می­شد تا ساعت ده ادامه پیدا می­کرد. یکی از بچه­ها صندلی مرا در گوشه دیوار در سایه درختی می­گذارد. آنها می­دانند من همیشه در آنجا روی صندلی می­نشینم و خوب فهمیده­اند جای من آنجاست.
می­بینم خودشان تیم گرفته­اند و دارند فوتبال بازی می­کنند. من از نگاه کردن به آنها لذت می­برم. بچه­هایی که هم اندازه­اند نه اینکه بگویم هم قد هستند بلکه بصورت سنی طرز فکر نزدیک به هم دارند که فهمشان از حقیقت، متناسب با جسم و روح آنهاست. رفتاری چنین دارند: آنچنان بازی می­کنند که انگار چقدر عملشان مهم است، ولی از بازی آنها می­شود فهمید هر کدام در یک اندازه هستند. شکل بازی و رفتاری متناسب به خود دارند، رفتاری کودکانه و شیطنت خاص یک بچه. و آن قدر جدی هستند که هر تیم دوست دارد خودش بازی را ببرد و اگر گل بخورند خیلی ناراحت می­شوند. من ده دقیقه اینجا هستم یک گل را می­بینم. یکی از بچه­ها رو سر دروازه­بانش داد و فریاد برپا می­کند. - «چقدر به تو می­گم مراقب­باش گل نخوری؟» او که گل خورده هیچ حرف نمی­زند، برایم این وضعیت جالب نیست، بلند می­شوم و به سمت دیگر می روم.
اینجا روستا «د» است، یک روستایی در شش کلیومتری فومن. حیاط با دیوار محدود شده است و در بیرون چند درخت دیده می­شوند، پرندگانی روی آنها نشسته­اند، آنها گنجشکند، هیچ حرکتی ندارند، انگار خسته­اند.
***
آنچه در تدریس بچه­ها می­بینم، این است که اراده­ام را در کنترل بچه­ها قرار داده­ام، امر و نهی من به آنهاست. من خوشم نمی­آید از اینکه مجبورم، اراده­ام که با حقوق ماهیانه، خریداری شده است در اختیار آنها باشد. همین که در کنار آنها هستم مراقب آنهایم و در نتیجه یک نظم ساخته شده­ست و چنین، زمان ادامه پیدا می­کند و عمرم به جلو می­رود. مرا کنترل می­کنند، یعنی وزارتخانه. اگر بگویم به مدرسه نمی­خواهم بیایم. می­گویند: «به تو پول می­دهیم و خودت قبول کرده­ای.» در اینجا حق با وزراتخانه است، چون من ندار، بدنیا آمده­ام، پس برای اینکه کمی دارا باشم و خودم را به پولی برسانم و زندگی معمولی داشته باشم، اراده­ام را فروخته­ام. یاد این جور موارد برای همه سخت است، ولی چه کنم باید تن دهم.
و در این حالت یعنی زمانی که آنها مرا آموزگار خود می­دانند در من علاقه به کار در درونم ایجاد می­شود. بچه­ها مرا بزرگ خود می­دانند، همان طور که من پدر و مادرم را بزرگم می­دانم، و این رفتار در درونم و درون آنهاست، پس شباهتش با غریزه پیدا می­شود، یعنی من غریزه وار احساس رهبری و شاگردان مطیع، با حالتی از غریزه پدیدار می­گردد.
ماشین نیاورده­ام می­خواهم ماشین کرایه­ای سوار شوم تا به خانه بروم. بچه­ها از در مدرسه پا به فرار به طرف خانه می­روند، نیم نگاهی به من دارند، فکرشان رفتن به خانه است، دیگر با کسی کاری ندارند، چون ساعتِ دوری از مدرسه فرا رسیده، یک آزادی از کار. هر روزشان همین است، در بیرون فکری دوباره دارند، یعنی محیط مدرسه نیست. محیط اجتماع، یک رابطه جدید که در آن هر کاری دوست داشته باشند انجام می­دهند، البته به دور از چشم والدین.
ماشین می­ایستد و من سوار می­شوم. راننده را چند بار دیده­ام، مثل بچه­ها که به مدرسه می­آیند او هم کارش همین است، با این تفاوت که رانندگی کارش است و او همیشه از خطی معین به خط دیگر می­رود و او همیشه این راه را می­آید و می­رود. لباس و رفتارش نشان می­دهد پول­دار نیست از درآمد بخور و نمیر استفاده کرده و زندگی می­کند. سرنوشتش همین کار با ماشین و بخشی از سرنوشتش همین خط است.
من احساس آرامش دارم همیشه بعد از مدرسه و راحت شدن از شر بچه­ها، بدستم می­آید. شر بچه­ها یعنی خستگی، که احساس آن را در زنگ آخر در ضمیرم می­بینم، حالا که در ماشین هستم خودبخود، خوشحالم در این مکان هستم، یعنی این مکان ماشین سواری را بر مکان تعلیم بهتر می­دانم، علتش فقط خستگی است که این جای تامل دارد. دوری از علم و راحت لم دادن بعد از کار و خستگی آن بهتر است، این توان ماست، که راه درست فکر کردن همین است. ماشین به مقصد می­رسد و من پیاده می­شوم باز هم از همان راه ثابت به سمت خانه. اما هیچ چیز ثابت نیست، همه چیز دستخوش تغییرات است، من و این مکان ولی آنچه در ذهنم است مفهومی ثابت دارد.

۴

به سر کوچه رسیده بودم که صدای یک موتور توجه­ام را جلب کرد. موتور سواری داشت تک چرخ می­زد، وقتی زیاد بلند شد موتور با سرعت زیاد به زمین خورد و رفت زیر یک ماشینِ سواری که پارک بود. موتورسوار با سرعت به هوا پرید و شانس آورد با پایش به زمین رسید و زمین نخورد، اگر عکس قضیه بود، یعنی سر یا روی دستش می­افتاد، سر و دستش شکسته می­شد. من با تعجب ایستادم و نگاهش کردم، کمی هول شدم. موتور سوار موتورش را از زیر ماشین بیرون کشید و آن را به گوشه­ای برد. افرادی که این طرف خیابان در کنارم بودند به تحلیل واقعه پرداختند. یکی به من نگاه کرد و گفت: «این موتوری دلسوزی ندارد.» دیگری گفت: «یک موتور سوار راهش را برید و فرار کرد.» در ذهنم آمد که چرا من مضطربم؟ چرا در من تاثیر کرد؟ با تمام وجود درباره حادثه فکر می­کنم. آیا این انسان دوستی است که من نگران آن جوان شدم؟ و بعد با خود گفتم انسان دوستی چه معنا دارد؟ یا شاید در عین چیزی رخ داده که من از آن دور بودم و یک واقعه معین در خارج از بدنم رخ داده و حرف ایده­الیست­ها چقدر مزخرف است که عینی نیست و جهان خواب و خیال است و همه چیز ساخته ذهنم است. اگر قوه ادارکی من نبود، چنین استدلال و درکی در من تولید نمی­شد و چنین درکی نداشتم و همه چیز در ذهنم حاصل شده بود. من یقین دارم در خارج از ذهن من اتفاقی افتاد و اگر چنین درکی پیش نمی­آمد من اضطراب نداشتم. حالا کلمات به کلی در ذهنم می­آید و آن را گزاره­ای نادرست می­بینم. آیا من رئالیستی فکر می­کنم؟

۵

ناهار خورده­ام، کمی استراحت کرده­ام و می­خواهم بیرون بروم، گاهی چنین عادتی دارم.
در پیاده رو قدم می­زنم، هنوز زیاد راه نرفته­ام ثروتمند محله را دیدم، او مشغول کار بود، بالای هشتاد سال دارد، در مغازه­اش به مشتری­ها جنس می­فروشد. او آن طور که شنیده­ام حدود سی میلیارد تومان پس­انداز و دو خیابان مغازه با خانه و چند ملک دارد. دو پسرش تعدادی از املاکش را مدیریت می­کنند. گاهی وقتها به ذهنم می­آید او چرا در این سن کار می­کند؟ چرا همش راحت زندگی نمی کند؟ مثلاً به سفر اروپا نمی­رود، برای تفریح خرج نمی­کند. حتی اگر تمام دنیا را بگردد، باز هم نصف سود بانکیش تمام نمی­شود و این همه ثروت را می­خواهد بگذارد و برود، برای چه؟ بقول دوستان و پدرم او مامور جمع­آوری مال است و بخور نیست. او عادت به کار دارد و نمی­تواند کار نکند، باید کار کند، اما باز هم کمی تعقل کند، می­بیند شاید ده یا بیست سال دیگر زنده باشد، پس چرا در این سن کار می­کند؟ این نشان می­دهد مخش کلید خورده و حقیقت را خوب نمی­بیند، البته به گمانم او در حقیقت خودش سیر می­کند. یک حقیقت ساده، آنچنان مغز اقتصادی دارد که از دوره گردی در جوانی به این ثروت عظیم دست یافته است، از هیچ به همه جا رسیده و کارش مشروع در بازار بوده است، ولی یک بد فهمی دارد، یعنی یک عیب، که نمی­داند چرا کار می­کند؟ و چگونه باید زندگی کند؟ هدفش پول و این یک ارزش انسانی است ولی تا چه اندازه؟ و چه مدت؟ حتماً او می­داند، مثل دیگران می­میرد، ولی نمی­داند، چگونه زندگی حقیقی و درستی داشته باشد، پس ثروت زیاد توام یک شعور باید باشد که او ندارد. همیشه این فرد را یک جسم خالی می­بینم، جسم خالی که با پول فراوان نمی­داند چه کند؟ مثل برده کار می­کند و هیچ از آن استفاده نمی­کند و حتی به دیگران هم نمی­دهد. شاید می­گوید دیگران به دَرَک، می­خواهم نباشند. من چرا باید دست چند جوان بی­پول را بگیرم؟ مگر من بابای آنها هستم؟ البته در عرف اجتماعی این درست و در افکار دینی ما (اسلام) این ناپسند است. ایشان حاجی هم هستند. حالا اگر من دلیل دینی بیاورم این قضیه طولانی می­شود و آن کار دین پژوهان است و مانندِ این آقا در شهر زیاد هست، شش، هفت تایی را می­شناسم که یک نفر مرده است و بقیه زنده که آنها هم می­میرند، زیاد فکر نکرده­اند پولهایشان را چه کسانی خواهند خورد، شاید دوست ندارند درباره خرج پولهایشان به خودشان زحمت دهند و کمی فکر کنند.
وقتی به دکه کنار پارک­شهر رسیدم از افکارم بیرون می­آیم و هم­نشینی با دوستان را آغاز می­کنم. دو ساعت بیرون می­مانم و بعد به خانه می­روم.

۶

من همیشه فکر می­کنم، مردم با من کاری ندارند، ولی در ارتباط با آنها ماهیت هر فرد را می­بینم. مردم حقیقتاً در حال زندگی هستند و من در داخل مردم و هم پنهان از آنهایم، یعنی فقط آنها را می­بینم و هر وقت ضرورت داشته باشد با آنها ارتباط برقرار می­کنم، حالا که در خیابان قدم می­زنم و از مردم غایب هستم، هیچ ارتباطی با آنها ندارم، فقط آنها را می­بینم. در شهر سر و صدا و بوق ماشین شنیده می­شود، این بوق­ها نشانه زندگی ماشینی است.
بالاخره به پاتوقم می­رسم و در اینجا غایب نیستم، بلکه به همه سلام می­گویم و با آنها حرف می­زنم، این ارتباط با افراد خودش یک داستان است. ما در پاتوقمان چایی می­خوریم و حرف می­زنیم، چند صفحه شطرنج نیز هست که همه با هم بازی می­کنند. شطرنج نیز یک عالمی دارد. بازی کن شطرنج در حال بازی، داخل صفحه است و با مهره می­خواهد بهترین حرکت را انجام دهد. بازیها در این جا گاهی سریع تمام می­شود و گاهی هم بیش از یک ساعت طول می­کشد. بیشتر اوقات پشت دست حرف می­زنند و یک بازی چند نفره می­شود و دو بازیکن یا اعتراض می­کنند یا نمی­کنند. وقتی زمان به یک وقت معین می­رسد، یعنی ساعت حدود دو بعدازظهر یا ده شب، همه به طرف خانه می­روند. پاتوق یک عادت عجیبی شده، آنهایی که به اینجا عادت کرده­اند حتی یک روز هم نمی­توانند اینجا را ترک کنند، یک عادت و نوعی مرض شده است، همیشه یک آدمهای ثابت می­آیند و می­روند و نیامدن را برای خودشان گم کردنِ چیزی می­دانند و از این عادت می­شود نتیجه گرفت فقط همین جا مکان آرامش این افراد است. من که به این مرض دچارم ساعت نه و نیم یا ده شب در خانه هستم و این گذر زمان را می­بینم. و چه دیدنی؟ روزها پی هم می­آیند و تفریحم همین جاست و این عادت که مرضی است، را انتخاب کرده­ام و با سازش در زندگیم نفوذ کرده است و جالب یا عجیب این است که در اینجا (دکه) همه در ابتدا خیلی با احترام با هم سخن می­گویند، ولی در بررسی شطرنج و یا دخالت در بازی دیگران، عصبانیت و پرخاشگری نسبت به هم پدید می­آید و آنچه دیده می­شود همه آدمهای اینجا معمولی هستند.
و هر روزی که می­گذرد چیز ماندگاری خلق نمی­شود بلکه همه چیز محو می­شود و روز بعد یا شب بعد می­آید که جدید است و آن هم فردا فراموش می­شود، البته این سایه­ای است بر همه مردم جهان، انسان سرنوشتش همین است، یعنی تمام کارهایی که در یک شبانه روز انجام می­دهد بطور قطع فردا چیز نو است، و دیروز به کلی فراموش شده و سایه­هایی در ذهن باقی مانده است با این فرق که اعتقاد دینی می­گوید: چقدر دیروز بندگی خدا کردی؟ چقدر پاداش گرفتی؟ یا اینکه در گناهی بودی که عذاب در قیامت دارد؛ با این نگاه گذشته پوچ نیست. اما اگر مادی فکر شود یک جواب دارد دیروز سایه و خاطره­ای بیش نیست و محو شده و هیچ عملی ارزیابی ندارد. من چون ایمان به قرآن دارم، پس معلوم است چگونه می­بینم.

۷

شب است، با ماشین دوستم به خانه می­روم.
من فردی مذهبی هستم، یعنی دین اسلام را پذیرفته­ام، این بدان معنا است که در خانواده مسلمان و شیعه رشد کرده­ام، اما از خانواده­ام چیز خاصی از دین یاد نگرفته­ام بلکه فراگیری، در خانه کم بوده است. مطالعه خوب و درسهای دین­شناسی در دانشگاه داشته­ام و این بدان معنا نیست که مکتب­های دیگر را مطالعه نکرده باشم، حتی انجیل را هم خوانده­ام، منظورم انجیل متا است و این هم بدان معنا نیست که همه ادیان و مکتبهای دیگر را کامل می­شناسم، بلکه در مکتب­های دیگر بررسی لازم را داشته­ام.
انقلاب ایران بر همه تاثیر داشته چون دست آدم نیست، تلویزیون معجون خودش را پخش می­کند و ذهن آدم چون فعال است، خود بخود آن را تحلیل می­کند و من نیز مثل همه تحت تاثیر قرار گرفته­ام و این هم بدان معنا نیست که یک طرفه قضاوت کنم، چون در محیط کتابهای غیردینی هم بوده، طبیعی است تمایل فرد، او را به این کتاب­ها جلب می­کند و دلیلش کشف حقیقت است. پس برای کشف حقیقت باید به هر مکتبی سر زد و بی­طرفانه مطالعه کرد، ولی یک اما در کار است، عقاید گوناگون را می­بینیم و هر عقیده­ای خودش را برحق می­داند و می­گوید من حقیقت هستم، مثلاً مارکسیست، بودایی، مسیحی، شیعه یا سنی و غیرو، همه می­گویند ما برحقیم. در اینجا چه باید کرد؟ نمی­شود دعوا کرد بلکه هر شخصی راه خودش را می­رود. من هم با مطالعه اجمالی و تخصصی راه خودم که شیعه است را ادامه می­دهم و آنها هم راه خودشان را می­روند. و چقدر جالب است همان طور که گفتم همه می­گویند ما برحقیم و راه­مان درست است. اما اشتراکات در میان دین­ها وجود دارد. همه به خدای واحد معتقدند، این چیزهای مشترک یک احترامی ایجاد کرده است.
در این فکرها هستم که وضو می­گیرم به نماز می­ایستم و مهرم را به سمت کعبه می­گذارم و نماز را آرام آرام اجرا می­کنم. در نمازهایم همیشه رفتار یک شیعه امامیه را رعایت می­کنم، چونکه راهی غیر از این راه منطقی نمی­بینم. آدم با قاعده باشد بهتر است، مثلاً در نماز، رکوع و سجده، خم شدن، و سر بر مهر می­گذارم، این رفتارم است. حتی دین ما می­گوید خدا نیاز به عبادت ما ندارد، ولی من نماز را با شعف فراوان به جا می­آورم و بعد از آن نیز آرام هستم و حواسم جمع می­شود و اگر قضا شود حواسم پرت می­شود. بی­دینان می­گویند نماز عادت و به طرف کعبه ایستادن بی­معنی است اما چون دین را پذیرفته­ام، عقاید آنها را باطل می­دانم. کلمه باطل، یعنی غلط بودن موضوع.
رسیدن به این مرحله به تلاش زیاد نیاز دارد. من فکر می­کنم که فکرم درست است. پس به راه خودم ادامه می­دهم و به جلو می­روم همان طور که بی­دینان با عقاید غیراسلامی به جلو می­روند؛ یعنی همه به راهمان ادامه می­دهیم.
امشب هم، نماز به من آرامش داد و حواسم را جمع کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب یکنواخت