فیدیبو نماینده قانونی هورمزد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لحظه‌ی تصمیم

کتاب لحظه‌ی تصمیم

نسخه الکترونیک کتاب لحظه‌ی تصمیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب لحظه‌ی تصمیم

موضوع این کتاب درباره‌ی چگونگی تصمیم‌گرفتن است. در این کتاب می‌خوانیم که انسان، چگونه در لحظه‌ای آنی تصمیم‌گیری می‌کند؛ یعنی، پیچیده‌ترین موضوع در جهان اطراف ما. در این کتاب، شما می‌آموزید که چگونه سه پوند سلول مغزی درون جمجمه‌ی انسان می‌تواند اعمال شما را، از تمامی انتخاب‌های زمینی در سوپرمارکت‌ها گرفته تا سنگین‌ترین بحران‌های اخلاقی، کنترل کند. مغز، بسیاری از افکار و موهومات را به ما الهام می‌کند، اما مغز ما فقط یک ماشین بیولوژیکی قدرتمند نیست؛ بلکه چیزی فراتر است، زیرا با محدودیت‌ها و نقص‌هایش کامل می‌شود. مطمئناً، دانستن چگونگی کارکرد ماشین مفید است؛ به‌خصوص زمانی ‌که عملکردش بیشترین تأثیر را از محیط خارج دریافت کرده است؛ اما مغز ما در خلأ زندگی نمی‌کند، پس همواره تمامی تصمیم‌گیری‌هایمان به شکلی گریزناپذیر با دنیای واقعی‌ درهم تنیده شده‌اند.

ادامه...
  • ناشر هورمزد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لحظه‌ی تصمیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

وقتی که موتور سمت چپ هواپیمای بوئینگ ۷۳۷ آتش گرفت من با آن پرواز به سمت فرودگاه بین المللی ناریتای توکیو می رفتم. هواپیما در ارتفاع هفت هزار پایی بود و مستقیم و باسرعت به سمت آسمان خراش های درخشان می رفت! در همین لحظه، زنگ ها و آژیرها در فضای داخل کابین هواپیما طنین انداز شدند و به من هشدار دادند که سیستم ها یکی پس از دیگری ازکار می افتند. چراغ های قرمز همه جا روشن و خاموش می شدند. با تمرکز بر سیستم اطفاء حریق، کوشیدم وحشتم را فراموش کنم و بر کنترل خودکار متمرکز شوم؛ زیرا سیستم مرتباً اعلام می کرد که سوخت را تخلیه کنم.
در همان حال، هر لحظه، ارتفاع هواپیما نیز کمتر و کمتر می شد. منظره ی غروب خورشید از پنجره ی کابین نمایان بود و من همچنان تقلا می کردم که هواپیما را در مسیر درست هدایت کنم، اما نمی توانستم. هواپیما دیگر قادر به ادامه ی این پرواز نبود. برای تماس با مرکز تلاش کردم، اما تنها مسیر حرکتم تغییر کرد؛ گویا با اتمسفر می جنگیدم. ناگهان احساس لرز کردم. از جایی درون کابین، هوا به آهستگی در جریان بود. چهارچوب فلزی ناله می کرد. صدای وحشتناک آهن موجب شد که به فکر چاره بیفتم. اگر راهی برای افزایش ناگهانی سرعت نمی یافتم، هواپیما باشتاب به پایین کشیده می شد و بر روی ساختمان های شهر زیر پایمان سقوط می کرد...
نمی دانستم چه کاری انجام دهم. اگر بیشتر گاز می دادم، شاید ارتفاع و سرعت هم بیشتر می شد و بعد با چرخیدن به اطراف گذرگاه، می توانستم هواپیما را به حالت توازن برسانم؛ اما مگر می شد فقط با این افکار موتور هواپیما را نگه داشت و به ارتفاعی بالاتر صعود کرد؟! در عین درماندگی و بیچارگی، گزینه های دیگری نیز پشتِ سرِهم در ذهنم ردیف می شدند. کم کم، در حال سقوط در ورطه ای بودم که سیستم خودکار مرتباً آن را هشدار می داد.
شاید افزایش سرعت سقوط مرا به خود آورد، باعث شد هواپیما را کنترل کنم و مجدداً هدایت آن را به دست گیرم. اگر نمی توانستم دوباره کنترل را به دست گیرم، تصمیم غلطم موجب افزایش سرعت سقوط هواپیما می شد و بهِ قول خلبان ها در مسیر مارپیچ مرگبار قرار می گرفتیم. در آن صورت نیروی امداد حسابی به زحمت می افتاد؛ چون هواپیما حتی پیش از برخورد به زمین متلاشی می شد!
لحظه ی جهنمی تصمیم گیری بود... از شدت اضطراب، عرق سرد از سرورویم می ریخت. دستانم از ترس می لرزیدند و فشارِ جریان خون را در شقیقه هایم احساس می کردم. از فکرکردن خسته شده بودم، اما دیگر زمانی نداشتم؛ هواپیما در حال سقوط بود. پس، همان وقت فکرم را به کار انداختم. با خودم گفتم: «من هواپیما را نجات خواهم داد.» آنگاه بر نومیدی تاختم و دعا کردم که در افزایش میزان سرعت موفق شوم؛ پس سریع دست به کار شدم.
اولین مشکل اینجا بود که مسیر حرکتمان به سمت حومه ی توکیو بود، ولی ارتفاع سنج هواپیما به سمت صفر متمایل شده بود. تکانی به خود دادم و برای اولین بار، از زمانی که موتور آتش گرفته بود هواپیما را در مسیری واحد نگاه داشتم؛ مانند سنگی با شتاب زیاد در حال سقوط بودیم، اما حداقل در مسیری مستقیم پرواز می کردیم! منتظر ماندم تا هواپیما به ارتفاع زیر ۲۰۰۰ پا برسد، بعد فرمان را به عقب کشیدم و پدال گاز را فشار دادم.
هواپیما به آهستگی شروع به فرودآمدن کرد، اما وضعیت سقوطمان هنوز در همان شکل قبل بود. سپس دنده ی فرود را پایین تر آوردم و بر کنترل هواپیما، با کمک چراغ های روشن باند، در مرکز ویندشله، تمرکز کردم. همکار من ارتفاع را اعلام کرد: صد پا، پنجاه، بیست...
درست، پیش از برخورد با زمین، آخرین درخواست را برای مرکز فرستادم و منتظر برخوردی نرم با زمین سخت شدم، اما فرودِ وحشتناکی بود. مجبور بودم باتوجه به سرعت بالا و انحراف پیش آمده در بیشه زار فرود بیایم. ولی در نهایت، با موفقیت پرواز را به زمین نشاندم. وقتی که هواپیما به سلامت در گذرگاه فرودگاه قرار گرفت، تازه به جزئیات واقعه پی بردم. من ستاره ی برنامه ی تلویزیونی «راپاراند» شده بودم؛ البته نه در نقش یک بازیگر سینما و تئاتر!
چشم انداز زمین زیر پایمان شبیه پوشش شبیه سازی ماهواره بود. اگرچه دستانم هنوز می لرزیدند، در اصل، هیچ کدام از این ها واقعاً مهم نبودند؛ مهم آن بود که همه ی مسافران سالم بودند و به سلامت از هواپیما خارج می شدند.
بوئینگ ۷۳۷ تنها یک ماشین بود که شرکت CAEتروپوم آن را با هزینه ای معادل ۱۷ میلیون دلار ساخته بود؛ ۵۰۰۰ پرواز انجام داده بود و در سوله ای خالی در پناهگاه های هواپیما و در خارج از مونترال نگهداری می شد.
در زمان دانشجویی، هنگام انجام دادن پروازهای آموزشی شبیه سازی شده، استادم دکمه ای را می زد و آتشی عظیم به وجود می آورد (او همچنین آزمون های مرا با اضافه کردن طوفان های سخت و شدید سخت تر هم می کرد)، ولی اینجا، همه چیز واقعی بود؛ تا وقتی که در آسمان بودیم، رگ هایم پر از آدرنالین بود؛ گویا قسمتی از مغزم هنوز در ترس مانده بود. من تقریباً روی شهر توکیو سقوط کرده بودم!
یکی از امتیازات شبیه ساز پرواز آن است که می توانید تصمیمات خود را به بوته ی آزمایش بگذارید. آیا تصمیمم درست است یا باید مجدداً به آن ارتفاع بازگردم؟ اگر به وضعیت قبل برمی گشتم، می توانستم فرودی آرام تر و نرم تر داشته باشم؟ دوست داشتم پاسخ همه ی این سوالات را به دست آورم؛ بنابراین از استادم خواستم شرایطی را مهیا کند تا دوباره بدون موتور فرود بیایم.
در اتاقک شبیه سازی نشستم. او چند کلید را زد و حتی قبل از اینکه بتوانم نفسی تازه کنم هواپیمای ۷۳۷ دوباره بر روی گذرگاه ظاهر شد. صدای خش خش مرکز کنترل ترافیک هوایی را از رادیو می شنیدم، که دستور بلندشدن می داد. دستگیره را بالا بردم و از روی باند بلند شدم. همه چیز به سرعت پیش می رفت تا اینکه در شرایط ایدئال آیرودینامیک قرار گرفتم. هواپیما در ارتفاع ده هزار پایی بود. کم کم داشتم از منظره ی آرام توکیو لذت می بردم که مرکز کنترل ترافیک خبر داد برای فرود آماده شوم. این سناریو نیز درست مانند همان فیلم وحشتناک تکرار شد...
ابرها را در اطرافم می دیدم و در فاصله ای کم، دقیقاً، زیر آن ها پرواز می کردم. مسیر را، درست مثل قبل، تا حومه ی شهر نشانه گذاری کردم. تصمیم گرفتم ارتفاع را تا نُه هزار پا کم کنم. بعد هشت هزار پا، هفت هزار پا و بعد اتفاق رخ داد... موتور سمت چپ منفجر شد و آتش از آن زبانه کشید. تلاش کردم هواپیما را در وضعیتی ثابت نگاه دارم، اما بار دیگر، لرزش هواپیما موقعیتم را به من هشدار داد. بر اساس تخمینم، در همان ارتفاع قبلی بودم. همان وقت روی پدال گاز فشار آوردم و جهت حرکت هواپیما را از مسیر اصلی منحرف کردم؛ بعد بادقت، به بررسی اطلاعات ارائه شده درباره ی تنها موتور باقی مانده پرداختم. به زودی، برایم مسلم شد که نمی توانم ارتفاع بگیرم؛ چون موتور هواپیما قدرت کافی نداشت. لرزش در سراسر بدنه گسترش یافته بود، صدای وحشتناک ازدست دادن بال های هواپیما را می شنیدم. صدای خوردشدن چیزی در کابین پیچید و به سمت چپ متمایل شدیم. صدای جیغ خانم ها شبیه گریه ی مصیبت زدگان به گوش می رسید...
چه اتفاقی در حال رخ دادن بود؟! بله، ما در حال سقوط بودیم. آخرین چیزی که دیدم، چراغ های حومه ی شهر، آن هم، درست بالای افق بود و در آخر، هنگامی که به زمین برخورد کردم، تصویر مانیتور ثابت ماند. در نهایت، من تفاوت میان فرود ناگهانی در هنگام آتش گرفتن موتور و تصمیم گیری ناگهانی در اوج لحظات وحشت و هراس آن هم بعد از آتش گرفتن موتور را دیدم.
تمام این اتفاقات بسیار سریع رخ داد و من نتوانستم هیچ کاری انجام دهم؛ تنها در آن لحظات، به زندگی افرادی فکر می کردم که به خطر افتاده بود؛ به اینکه این پرواز دیگر پروازی آزمایشی نبود، بلکه حقیقت داشت؛ نتیجه ی یکی از تصمیماتم فرودی اَمن را به دنبال داشت و دیگری پایانی شوم!
موضوع این کتاب درباره ی چگونگی تصمیم گرفتن است. درباره ی این نکته که بعد از آتش گرفتن موتور هواپیما واقعاً در مغز من چه اتفاقی رخ داده است. در این کتاب می خوانیم که انسان، چگونه در لحظه ای آنی تصمیم گیری می کند؛ یعنی، پیچیده ترین موضوع در جهان اطراف ما.
موضوع کتاب پیشِ رو درباره ی خلبان ها، رهبران NFL، کارگردانان تلویزیونی، قماربازان، سرمایه گذاران حرفه ای و قاتلان سریالی است و تصمیماتی که آنان هرروزه می گیرند.
از منظر ذهن، مرز باریکی بین تصمیم گیری درست و نادرست وجود دارد؛ بین تلاش برای فرودآمدن و سعی در بالا کشیدن هواپیما و ما در این کتاب درباره ی آن مرز گفتگو می کنیم.
مردم در زمانی که مشغول تصمیم گیری اند، درباره ی این فکر می کنند که چه تصمیمی بگیرند. طی قرون متمادی، دانشمندان با مطالعه بر رفتار انسان ها، درباره ی تئوری تصمیم گیری، تعبیر و تفسیرهای ماهرانه ای را ارائه کرده اند.
زمانی که رفتارهای مغز در دسترس بود، مغز شبیه جعبه ی سیاه به نظر می رسید و دانشمندان می بایست به پیش فرض های آزمایش نشدنی شان درباره ی این مسئله تکیه می کردند؛ که واقعاً چه اتفاقی در مغز می افتد. از زمان یونان باستان، این پیش فرض ها تغییر پیدا کردند و محورشان حول وحوش موضوعی واحد می چرخد: «بشر موجودی متفکر است.»
وقتی که تصمیم گیری می کنیم،گویا با هوشیاری، حق اختیارمان را تحلیل و بررسی کرده ایم و بادقت، جنبه های مثبت و منفی واقعه را درنظر گرفته ایم. این تفکر ساده، زیربنای فلسفه ی پلاتو(۱) و دسکارتر است. این نظریه، پایه گذار کشفیات علمی جدیدی بود که زیربنای ده ها تحقیق در زمینه ی علوم ادراکی شد. به علاوه، خردگرایی، ما را به سوی روشنی هدایت می کند و این مسئله به سادگی بیان می کند که انسان از چه چیز تشکیل شده؛ اما دو ایراد بر این پیش فرضِ بشرِ استدلالگر وارد شده است:
این پیش فرض غلط است؛ زیرا این امر، چگونگی کارکرد مغز را نشان نمی دهد. بگذارید مثالی بزنم: هنگام قرارگرفتن در برابر صفحه ی مانیتور شبیه ساز پرواز، تمام آن تصمیمات در لحظاتی حساس و بحرانی گرفته شدند؛ یعنی، نوعی عکس العمل درونی در موقعیت های سخت. این عکس العمل از روی دقت و تفکر نبود و من بهترین عملکرد را نداشتم؛ زیرا هیچ کدام از قوانین آیرودینامیک را درباره ی موتور منفجرشده درنظر نگرفته بودم. من هیچ دلیلی برای انتخاب راه درست نداشتم؛ پس چگونه تصمیم گرفتم؟ چه عواملی بر انتخاب من، بعد از انفجار موتور، تاثیر گذاشتند؟ برای اولین بار در طول تاریخ بشریت، می توان پاسخ این سوال را پیدا کرد.
ما می توانیم درون مغز را بررسی کنیم و چگونگی تفکر انسان را ببینیم. جعبه ی سیاه مغز اینک گشوده شده است. حالا برای ما روشن شده است که بشر چگونه برنامه ریزی شده . ما به گونه ای برنامه ریزی شده ایم که در جهان هستی معقولانه رفتار کنیم؛ زیرا مغز شبکه ای از ترکیبات پیچیده ی حوزه های مختلف است و بسیاری از این حوزه ها با دخالت احساسات تغییر پیدا می کنند.
هر لحظه که انسان تصمیم می گیرد، مغزش از احساسات لبریز می شود و احساساتی توصیف نشدنی آن را کنترل می کنند؛ حتی آن زمان که شخص سعی می کند تا مقبول و منطقی باشد و خودش را کنترل کند احساساتش به شکلی نامحسوس تحریک می شوند و بر تصمیم گیری و قضاوتش تاثیر می گذارند.
هنگامی که در مقابل مانیتور شبیه سازی پرواز نشسته بودم، به ناچار تجسم کردم که چگونه می توانم زندگیِ خود و هزاران نفر ژاپنی ساکن حومه ی توکیو را نجات دهم. همین احساسات است که ما را به سمت الگوهایی از فعالیت های روحی هدایت می کند؛ احساساتی که باعث برانگیخته شدنمان و اجرای کارها می شود؛ اما این بدان معنی نیست که مغز ما، از پیش برای تصمیم گیری های درست و به جا برنامه ریزی شده است!
باوجود ادعاهای بسیاری از کتاب های خوددرمانی، دریافت ناگهانی راه حل کاری شگفت انگیز نیست. گاهی، احساسات ما را منحرف می کنند و باعث می شوند مرتکب اشتباهاتی با امکان پیش بینی شویم. برای اثبات این مسئله اضافه می کنم که مغز دارای قشری ضخیم است. حقیقتِ ساده این است که برای تصمیم گیریِ درست باید هر دو نیمکره ی مغز را به کار بیندازیم. طی مدت های مدید، دانشمندان مطمئن نبودند که تصمیم گیری بر پایه ی طبیعت اتفاق می افتد یا به موقعیت مربوط می شود.
در هر حال، این مسئله از دو حالت خارج نیست: یا به دریافت هایمان از اطراف اعتماد می کنیم و یا از طبیعت و غریزه مان پیروی می کنیم. در اینجا منطق آپولونیا علیه احساسات دیونیسوسی(۲) عمل می کند؛ یعنی، خودآگاه در برابر ناخودآگاه.
نه تنها این تقسیم بندی کذب است، بلکه بسیار ویران کننده و مخرب نیز هست. هنوز هیچ راه حل جهانی و همه گیری برای مسئله ی تصمیم گیری پیدا نشده است. فقط می توان گفت که دنیای واقعی بسیار پیچیده است؛ درنتیجه، انتخاب های طبیعی هدیه ای از طرف مغزمان است که فراوان به ما الهام می شوند. گاهی اوقات نیاز است که برای تمامی انتخاب هایمان دلیل بیاوریم و بادقت، احتمالات را تحلیل و بررسی کنیم و گاهی نیز تنها باید به ندای احساساتمان توجه کنیم.
نکته در آن است که بدانیم چه موقع باید از این دو موهبت استفاده کنیم. در حقیقت، لازم است که همه ی ما به چگونگی تفکرمان فکر کنیم؛ این درست همان چیزی است که خلبان ها در پروازهای شبیه سازی شده یاد می گیرند.
آزمودن سناریوهای متعدد بر روی صفحه ی مانیتور شبیه ساز، همانند اتفاقی که برای موتور هواپیما بر فراز توکیو افتاد، مزایای ویژه ای دارد؛ ازجمله آنکه احساس خلبان را بهبود می بخشد و مسئله ی انتخاب درست در شرایط و موقعیت های ویژه را تقویت می کند.
ما هیچ گاه نخواستیم که خلبانان بر اساس احساسات و بدون تفکر تصمیم گیری کنند، ولی از آن ها می خواهیم تصمیم گیری هایشان بر اساس قضاوت چند بعدی و فراتر از زمان صورت بگیرد. شما هم باید همیشه فکر کنید، اما گاهی احساستان بر افکارتان تاثیر می گذارد.
خلبان خوب می داند در این گونه مواقع چگونه از این حس استفاده کند. این امر در ابتدا، شاید کمی عجیب به نظر بیاید، به خصوص وقتی خلبان ها با تکیه بر احساسات درونی مغزشان به نتایج خوبی می رسند. ما علم انتخاب در اوقات مناسب و در مکان های خاص مغز یا میزان کاربرد سلول های عصبی را در این باره هیچ گاه آزمایش نکرده ایم و هنوز هم این راه، مسیری جدید درباره ی شناخت خودمان است؛ تلاش برای درک رفتارهای بشر با نگاهی عُمقی به درون او. همین امر باعث می شود که با کشفیات شگفت انگیزی رو به رو شویم.
در این کتاب، شما می آموزید که چگونه سه پوند سلول مغزی درون جمجمه ی انسان می تواند اعمال شما را، از تمامی انتخاب های زمینی در سوپرمارکت ها گرفته تا سنگین ترین بحران های اخلاقی، کنترل کند.
مغز، بسیاری از افکار و موهومات را به ما الهام می کند، اما مغز ما فقط یک ماشین بیولوژیکی قدرتمند نیست؛ بلکه چیزی فراتر است، زیرا با محدودیت ها و نقص هایش کامل می شود.
مطمئناً، دانستن چگونگی کارکرد ماشین مفید است؛ به خصوص زمانی که عملکردش بیشترین تاثیر را از محیط خارج دریافت کرده است؛ اما مغز ما در خلا زندگی نمی کند، پس همواره تمامی تصمیم گیری هایمان به شکلی گریزناپذیر با دنیای واقعی درهم تنیده شده اند.
هربرت سیمون(۳) به وضوح مغز بشر را به دو بخش تقسیم کرد:
بخش اول همان مغز است؛ اما بخش دیگر محیط ویژه ای است که بخش اول در آن فعالیت می کند. اگر مایلید که درباره ی عملکرد نیمه های مغز اطلاعاتی کسب کنید، پس باید درباره ی کار خود آن و بخش متقارنش چیزهایی بدانید.
در پایان، ما قصد داریم خارج از محیط آزمایشگاه و در دنیای واقعی، گشت وگذاری داشته باشیم و این گونه است که می توانیم ببینیم نیمه های مغز چگونه کار می کنند. من به شما نشان خواهم داد که چگونه تغییرات مختصری در اعصاب دوپامین سبب نجات ناو جنگی در طی جنگ خلیج شد. همچنین خواهیم آموخت چگونه جنگنده ها می توانند از شرایط خطرناک و بحرانی بگریزند.
ما با دانشمندانی بزرگ ملاقات خواهیم کرد که در حال مطالعه بر تکنیک های تفکر هستند تا دریابند که انسان ها چگونه تصمیماتشان را عملی می کنند و یا نامزدهای سیاسی شان را چگونه برمی گزینند.
من به شما خواهم گفت که بعضی از افراد از مزایای این دانش جدید سود جُسته اند تا برنامه های تلویزیونی را جذاب تر کنند، در بازی های فوتبال بیشتری برنده شوند، مراقبت های پزشکی را بهبود ببخشد و تجهیزات نظامی را ارتقا دهند.
هدف از نگارش این کتاب پاسخ دادن به سوالاتی است که برای هرکسی جالب و جذاب است؛ از کمپانی CEO گرفته تا دانشجویان فلسفه و از اقتصاددانان گرفته تا خلبانان هواپیما:
مغز بشر چگونه تصمیم گیری می کند؟ و ما چگونه می توانیم این تصمیم گیری ها را بهتر و بهتر کنیم؟



نشر هورمزد

نشر هورمزد، نشر جوان و پویایی است که با هدف انتشار آثار برتر حوزه ی موفقیت پا به عرصه نهاد و چاپ برترین کتاب های حوزه ی موفقیت در سال های گذشته، حاصل چنین رویکردی بوده است.
وامروز؛ با تکیه برتجارب پیشین و بهره گیری از مترجمین خبره و جوان، نشرهورمزد در آستانه ی تحولی عظیم قرار گرفت و برآن شدیم تا آثار منحر به فرد حوزه ی علوم شگفت انگیز را برای مخاطب ایرانی ترجمه و به چاپ برسانیم. مژده می دهیم، بسیاری از کتاب های این حوزه، برای اولین بار از سوی این نشر ترجمه و در دسترس مخاطب ایرانی قرار خواهد گرفت.
از این پس نشر هورمزد به عنوان ناشر حوزه های موفقیت و علوم شگفت انگیز به کار خود ادامه خواهد داد.
کتابی که اکنون پیش روی شماست، حاصل تلاش شبانه روزی دست اندر کاران نشر در تک تک مراحل انتخاب، ترجمه، ویرایش، طراحی، چاپ و... می باشد.
ما در نشر هورمزد سعی خواهیم کرد راه زندگی شگفت انگیز را، با در اختیار گذاشتن تمام دانسته های انسان های شگفت انگیز در اختیار شما قرار دهیم.
بی صبرانه چشم براه پیشنهادات و انتقادات شما هستیم.
INFO@HOORMAZD.COM
پیشنهادات و انتقادات در رابطه با ویرایش کتاب

bnashr@ymail.com






نظرات کاربران درباره کتاب لحظه‌ی تصمیم

سلام.کتاب تفکر تند و کند رو هم اضافه میکنید.در مورد تصمیم گیری و ...هست.نویسندش برنده نوبل اقتصاد هست.ممنون از آقای فیدیبو
در 2 سال پیش توسط علیمحمد افتخاری
آقای فیدیبو،ممنون از اضافه کردن این کتاب
در 2 سال پیش توسط علیمحمد افتخاری