فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تصویر دوریان گری

کتاب تصویر دوریان گری

نسخه الکترونیک کتاب تصویر دوریان گری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تصویر دوریان گری

این رمان با نگاهی تازه به زشتی و زیبایی می‌پردازد. دوست نقاش دوریان گری، بازیل از او تصویر زیبایی می‌کشد و این تصویر، او را دچار غم و اندوه می‌کند. این تابلوی نقاشی ارتباط عجیبی با زندگی دوریان گری پیدا می‌کند.

  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تصویر دوریان گری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ــ خانم براندون چطوری این جوان بی نظیر را بهت معرفی کرد؟ چون بانو براندونِ بیچاره مثل یک حراجی که کالا ها را تبلیغ می کنه با مهمان هاش رفتار می کنه. وقتی کسی را معرفی می کنه یا کاملاً توضیح می ده که چرا ایشان آدم مهمی نیست یا همه چیز را درباره ی او می گه غیر از آنچه آدم دوست داره بشنوه. درباره ی دوریان گری چی گفت؟
ــ اوم، یک چیزهایی مثل: «این جوان خوشگل ـ مادر بیچاره اش و من دوست های جان جانی و جدانشدنی بودیم ـ هر دو می خواستیم با یک نفر ازدواج، آخ منظورم اینه که در یک روز ازدواج ـ واقعاً یادم رفته ایشان چه کار می کنند. متاسفانه ایشان هیچ کاری نمی کنند ـ آهان چرا... پیانو می زنند یا ویولن می زنید آقای گری؟» هیچ کدام مان نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم و این جوری فوری با هم دوست شدیم.
لرد هنری گل دیگری از روی چمن برداشت و گفت: «خنده شروع بدی برای دوستی نیست، ولی پایان خوبیه برای آن.»
ــ هنری شما حس نمی کنید دوستی و دشمنی چیه. شما همه را دوست دارید، معنی اش اینه که احساسی به کسی ندارید و بین آن ها فرق نمی ذارید.
هنری داد زد: «واقعاً چقدر درباره ی من ظالمانه قضاوت می کنید. برعکس، من بین مردم فرق می ذارم. دوست هام را از بین خوب روها، آشناهام را از بین آدم های با شخصیت و دشمن هام را از بین آدم های نخبه انتخاب می کنم. من دشمن احمق ندارم. آیا این از خودپسندی منه؟»
ــ پس طبق این دسته بندی، من حتماً جزء آشناهای شمام.
ــ بازیل عزیز، شما در نظر من بالاتر از یک آشنا هستید.
ــ و کمتر از یک دوست، مثلاً یک جور برادر...
ــ آه برادر! برادر اصلاً برای من مهم نیست. برادر بزرگم انگار نمی خواد بمیره و یک برادر کوچک ترم انگار کار دیگه ای غیر از مُردن نداره.
نقاش داد زد: «هنری!»
لرد هنری گفت: «دوست عزیزم حرف هام را خیلی جدی نگیرید. اما چه کنم؟ از نزدیکانم بیزارم. گمان می کنم علتش هم اینه که آدم نمی تونه ببینه عیب هایی که خودش داره، نزدیکانش هم دارن. من واقعاً درک می کنم چرا دمکراسی انگلیس با این شدت از به اصطلاح مفاسد طبقه بالای خودش خشمگینه. چون فکر می کنه بدمستی، حماقت و فساد فقط ملک طلق آن هاست.»
ــ هنری من با هیچ کدام از حرف های تو موافق نیستم و فکر نمی کنم خودت هم موافق باشی.
هنری دستی به ریش قهوه ای اش کشید و گفت: «من نمی خوام سر سیاست و جامعه شناسی و ماوراء طبیعت با تو بحث کنم. باز هم درباره ی دوریان بگید، چند وقت به چند وقت می بینیدش؟»
ــ هر روز و اگر یک روز نبینمش احساس بدبختی می کنم. البته این دیدار گاهی فقط چند دقیقه ست، اما همان چند دقیقه برای کسی که او را می پرسته خیلیه.
ــ تو که او را واقعاً نمی پرستی؟
ــ می پرستم.
ــ عجیبه. فکر می کردم تو جز به نقاشی و هنرت هرگز به چیز دیگه ای فکر نمی کنی.
- حالا او همه چیز هنرمه. هنری، گاهی وقت ها فکر می کنم در تمام تاریخِ هنرِ دنیا فقط دو دوره ی مهم وجود داره. اولی ظهور فنون و ابزار جدید در عالم هنر و دومی ظهور شخصیت جدید برای هنر. اختراع رنگ روغن همان قدر برای نقاش های ونیزی مهم بود که چهره ی دوریان گری برای هنر من. البته دوریان گری برای من فقط مدل نیست؛ هم ابزار هنره و هم خود هنر. آثاری که بعد از دیدن دوریا ن گری کشیده ام، همه خوب اند، زیباترین کارهای تمام زندگی م هستند، اما ـ نمی دانم درک می کنی یا نه ـ مطلب عجیب اینه که شخصیت او یک سبک هنری کاملاً جدید به ذهن من الهام کرده. همه چیز را متفاوت می بینم و به همه چیز به طرز متفاوتی فکر می کنم. زندگی را طوری بازآفرینی می کنم که قبلاً بر من پوشیده بود. این تاثیر دوریان گری بر من بوده، از همان زمان حضور این پسرک در اتاق کارم ـ هرچند در نظر من بیش از یک پسرکه، جوانی است بالای بیست سال ـ...بله صرفاً با حضورش تو اتاق کارم، نمی دانم منظورم را می توانی بفهمی یا نه، او ناخودآگاه، یک مکتب جدید هنری بهم معرفی کرده، مکتبی که همه ی آن شور و روح رمانتیک را داره، همه ی آن کمالات زیبایی استادهای یونانی. هنری اگر بدانی دوریان گری برای من چه ارزشی داره. یادته آن تابلوی منظره ای را که کشیده بودم و اَگنیو می خواست بابتش پول کلانی بهم بده، اما من حاضر نبودم از آن تابلو جدا شم؟ این اثر بهترین اثر زندگی من شده. می دانی چرا؟ چون وقتی این تابلو را می کشیدم، دوریان گری پهلوی من نشسته بود.
لرد هنری گفت: «بازیل واقعاً عجیبه. واجب شد دوریان گری را ببینم.»
بازیل بلند شد، چند قدمی در باغ راه رفت و برگشت. گفت: «لرد هنری، دوریان در نظر من فقط سرچشمه ی خلاقیته، منبع الهام و همان طور که گفتم یک روش هنری جدیده. تو شاید چیزی در او نبینی، اما من همه چیز را در او می بینم. من او را در انحنای برخی از خطوط و جذابیت و ظرافت برخی از رنگ ها می بینم.»
ــ پس چرا حاضر نمی شی تابلوی تصویر او را به نمایش بذاری؟
ــ چون من در این تصویر تمام مایه ی شوق برانگیز و شگفت انگیزی را که تابه حال جرئت نکرده ام با او درباره اش صحبت کنم گذاشته ام. او چیزی از آن نمی دونه و هرگز هم چیزی نخواهد دانست. اما ممکنه همه حدس بزنند و من تحملش را ندارم که روحم را در مقابل چشم های سطحی بین و فضول قرار بدم... نه نمی تونم قلبم را زیر ذره بین آن ها بذارم. در این پرده ی تابلو، من خیلی از خودم مایه گذاشته ام.
ــ اما شاعرها مثل تو آن قدر حساس نیستند. می دانند چقدر احساس برای انتشار کتاب مفیده. این روزها محتوای یک قلب شکسته بارها تجدید چاپ می شه.
ــ برای همین هم از آن ها بیزارم. هنرمند باید چیزهای زیبا خلق کنه، ولی چیزی از زندگی خود را در آن نذاره. ما در روزگاری زندگی می کنیم که انسان ها طوری به هنر می پردازند که انگار می خوان شکلی از شرح حال شان باشه.
هنری گفت: «به نظر من اشتباه می کنی بازیل، ولی بگو ببینم، دوریان گری هم همین قدر شیفته ی توئه؟»
بازیل قدری فکری کرد و گفت: «بله مطمئنم من را دوست داره. چون من بیش از حد تمجید و ستایشش کرده ام. حتی بعضی وقت ها احساس می کردم چنان لذت عجیبی از ستایش او می برم که بعداً پشیمان خواهم شد. او من را مفتون خود کرده. معمولاً وقتی می آد، تو اتاق کار با هم می شینیم و درباره ی هزارها چیز مختلف با هم صحبت می کنیم. بعضی روزها واقعاً بی ملاحظه ست. انگار از این کار خوشش می آد هنری. اون لحظه حس می کنم تمام روحم را به کسی سپرده ام که مثل گلی با آن بازی می کنه و برای زینت و هواوهوس تو روزهای تابستان به کتش می زنه.»
- اما روزهای تابستان خیلی طولانیه بازیل. شاید تو زودتر از دست او خسته شی. این حقیقت غم انگیزیه اما بی شک نبوغ، ماندگار تر از زییاییه. من به این معتقدم. روزی به دوریان گری نگاه می کنید و به نظرتان می رسه دیگه به درد نقاشی نمی خوره یا دیگر از جنس رنگ او و چیزهای دیگرش خوش تان نمی آد، چون دیگر جوان نیست. آن وقت در دل ملامتش می کنید و حس می کنید رفتارش با شما ناهنجاره. در ملاقات بعدی هم باهاش سرد و بی تفاوت خواهید بود.البته جای تاسف زیادی داره، اما این حقیقت شما را کاملاً تغییر خواهد داد و دیگه آن آدم رمانتیک نخواهید بود.
ــ هنری این طوری حرف نزنید. من تا آخر عمر تحت تاثیر شخصیت دوریان گری خواهم بود. شما نمی تونید احساس من را درک کنید. شما تندتند عوض می شید.
ــ بازیل عزیزم، دقیقاً به همین دلیله که من می تونم این را احساس کنم. عاشق های وفادار فقط لذت عشق را درک می کنند، اما آدم های بی وفا مصیبت عشق را می فهمند.
لرد هنری سیگاری آتش زد. گنجشک ها بالای شاخه های پر از گل آواز می خواندند. فکر کرد: چقدر هوای باغ لطیف است و چقدر احساس مردم از افکارشان دل نشین تر است. باز با خوشحالی فکر کرد که چطور ماندن طولانی اش پیش بازیل از شر ضیافت ملال آور یک ناهار راحتش کرده است. اگر به مهمانی خاله اش رفته بود، مسلماً لرد گود بادی را آنجا می دید و بعد همه ی حرف ها شان درباره ی لزوم خانه سازی برای فقرا بود. چه خوب شد از همه ی این حرف ها فرار کرد. داشت به دعوت خاله اش فکر می کرد که ناگهان چیزی یادش آمد. گفت: «آهان یادم آمد دوست عزیز.»
ــ چی یادت آمد هنری؟
ــ یادم آمد کجا نام دوریان گری را شنیدم.
بازیل اخم کرد و پرسید: «کجا؟»
ــ عصبانی نشو بازیل، در خانه خاله ام بانو آگاتا. می گفت جوان بی نظیری را پیدا کرده که می خواد تو کار خیریه ی خانه سازی در ایست اند بهش کمک کنه و اسمش دوریان گر یه... اما چیزی درباره ی زیبایی این جوان نگفت. زن ها، به خصوص زن های سالم، قدروقیمت زیبایی را نمی دانند. به من گفت این جوان خیلی جدی و پاکه. با این حرف هاش فوراً قیافه ی جوانی عینکی با موهای بی حالت و چهره ای پر از کک ومک تو ذهنم آمد. کاش می دانستم این جوان دوست توست.
ــ خوشحالم که نمی دانستید.
ــ چرا؟
ــ چون نمی خوام شما ببینیدش.
در همان لحظه خدمتکار به باغ آمد و گفت: «قربان، آقای دوریان گری تو اتاق کارند.»
لرد هنری خندید و گفت: «حالا دیگه مجبوری به من معرفیش کنی بازیل.»
نقاش رو به خدمتکار کرد و گفت: «پارکر بگو منتظر باشند. الان می آم.»
وقتی خدمتکار رفت، نقاش به لرد هنری نگاه کرد و گفت: «دوریان گری عزیزترین دوست منه هنری. او ذاتاً جوان ساده و زیباییه. خاله ی شما درباره ی او هرچه گفته واقعاً درست گفته. به خاطر من خرابش نکنید. سعی نکنید زیر نفوذ خودتان بگیریدش. تاثیر این کار روی او بده. تنها کسی را که الهام بخش شگفتی و جذابیت هنرمه ازم نگیرید. من به شما اعتماد دارم. به این اعتماد اهمیت بدید.»
لرد هنری لبخندی زد و گفت: «چرا مزخرف می گی؟»
بعد بازوی نقاش را گرفت و او را به طرف اتاق کارش برد.

۱

عطر خوشبوی گل های رز، استودیوی نقاشی را پر کرده بود. نسیم ملایم تابستان میان درختان می پیچید و عطر مست کننده ی گل ها از در باز به درون می آمد.
لرد هنری واتون(۲) گوشه ی اتاق روی نیمکتی با تشک کلفت از چرم ایرانی دراز کشیده و مثل همیشه یک عالم سیگار می کشید و از پنجره درخت های باغ را نگاه می کرد.
صدای هیاهوی مبهم لندن مثل آهنگ اُرگی از دور بود.
وسط اتاق روی سه پایه ای عمودی، تابلوی تصویر تمام قد جوانی بسیار زیبا بود. جلوی تصویر به فاصله ی کمی خود نقاش بازیل هالوارد(۳) نشسته بود. بازیل چند سال قبل ناگهان ناپدید شد و همه ی لندن به هیجان آمد و به حدس و گمان های زیاد و عجیب اهالی آن دامن زد.
وقتی نقاش به چهره ی باوقار و دل نشین جوان نگاه کرد که با دست های هنرمندانه ی او روی تابلو نقش بسته بود، لبخندی از رضایت روی صورتش آشکار شد.
لرد هنری با بی حالی گفت: «بازیل، این تصویر، شاهکار شماست. باید سال دیگر حتماً آن را به نمایشگاه گروس وِنر بفرستید. فرهنگستان بیش از حد بزرگه و آثاری که در آن به نمایش می ذارند سطحش پایین آمده. فقط باید در نمایشگاه به نمایش بذارید.»
نقاش به عادت قدیمی سرش را به عقب انداخت و گفت: «فکر نمی کنم این تابلو را جایی بفرستم، نه، هیچ جا نمی فرستم.»
لرد هنری از میان حلقه های دود سیگارش نگاهی به نقاش کرد و با تعجب گفت: «چطور جایی نمی فرستید؟ دوست عزیز چرا؟ دلیلی دارید؟ واقعاً شما نقاش ها آدم های عجیبی هستید. هر کاری تو این دنیا می کنید تا مشهور می شید و بعد به محض اینکه اسمی درکردید انگار می خواید از شَر شهرت راحت شید. واقعاً کارتان مسخره ست، تو این دنیا بدتر از سر زبان ها بودن، سر زبان ها نبودنه. این تابلو جایگاه تان را از سطح هنرمندان جوان انگلستان بالاتر می بره و پیرها هم همه به شما حسودی خواهند کرد.»
بازیل گفت: «می دانم بهم می خندی هنری، اما من نمی تونم این تابلو را به نمایش عمومی بذارم، چون از وجودم خیلی برای آن مایه گذاشته ام.»
لرد هنری از خنده می لرزید. پرسید: «که از وجودتان خیلی مایه گذاشته اید! باور کن نمی دانستم این قدر خودپسندی بازیل! من واقعاً بین موهای بور و چهره ی خوشگل این جوان تو تابلو که از عاج و برگ گله و قیافه ی مردانه و موهای مشکی پرکلاغی تو هیچ شباهتی نمی بینم. البته درسته بازیل عزیز، ایشان الهه ی زیبایی، نارسیسه، ولی شما چهره ی آدم های خردمند را دارید. جایی که خرد آغاز می شه زیبایی یا زیبایی واقعی تمام می شه. خرد تو هر چهره، تناسب زیبایی را در آن از بین می بره. در همان لحظه ای که کسی به تفکر می شینه همه ی چهره اش می شه دماغ و پیشانی و چیزی وحشتناک. به قیافه ی تمام شخصیت های بزرگ تو همه ی دانش ها نگاه کنید؛ چهره شان نمونه ی کاملی از زشتیه! مطمئنم این دوست جوان و مرموزِ تابلوی شما که هرگز اسمش را به من نگفته اید، اما من را واقعاً مجذوب خود کرده، اهل تفکر و تعمق نیست، صرفاً جوان خوشگل بی مغز یه. نه بازیل خیلی خودتان را گول نزنید، شما کمترین شباهتی با او ندارید.»
ــ هنری تو متوجه منظورم نشدی. البته که من شباهتی به او ندارم. این را خوب می دانم. درواقع، اگر شبیه او بودم جای تاسف داشت. شانه ها تان را بالا می ندازید؟ حقیقت را می گم. تقریباً همیشه، همه ی کسانی که از نظر زیبایی جسمی یا فکری از بقیه بالاتر و متمایزند سرنوشتی شوم دارند. بهتره آدم از دیگران متمایز نباشه. چون زشت ها و احمق ها آخر و عاقبت شان تو این دنیا بهتره. آن ها می تونند راحت بشینند و با دهانی باز، بازی زندگی را تماشا کنند. برای همین، ثروت و شان شما لرد هنری و مغز و شهرت من و زیبایی چهره ی این دوریان گری باعث می شه به خاطر آنچه خدایان به ما عطا کرده اند سرنوشت مان رنج و عذاب کشیدن باشه.
لرد هنری به سمت بازیل رفت و پرسید: «دوریان گری؟ اسمش دوریان گریه؟»
ــ بله، البته نمی خواستم اسمش را بهت بگویم.
ــ خب، چرا؟
ــ نمی دانم چطوری بگم. وقتی از کسی خیلی خوشم بیاد، هرگز اسمش را به کسی نمی گم. چون انگار دارم چیزی از وجود او را در اختیار دیگران می ذارم. تو که من را می شناسی، من عاشق مرموز بودنم. این جوری زندگی امروزی ما جالب و مرموز می شه. معمولی ترین چیزها را وقتی مخفی می کنی جالب می شن. من وقتی از شهر می رم هیچ وقت به کسی نمی گم کجا دارم می رم. چون اگه بگم، همه ی لذتش از بین می ره. البته این عادت مسخره ی منه. اما این جوری انگار زندگی آدم رنگ بسیار رمانتیکی پیدا می کنه. لابد فکر می کنی من واقعاً دیوانه ام، نه؟ البته این ها در نظر تو دیوانگی محضه.
لرد هنری دستش را روی شانه ی بازیل گذاشت و گفت: «نه ابداً، آدم وقتی چیزی را مخفی می کنه زندگی اش مهیج تر می شه. مثل اینکه یادت رفته من متاهلم و یکی از جاذبه های ازدواج اینه که نیرنگ را برای هر دو طرف ضروری می کنه. من و همسرم هرگز نمی دانیم اون یکی کجاست و چه می کنه و وقتی هم همدیگر را می بینیم ـ گاه گاهی وقتی با هم غذا می خوریم یا به خانه ی دوک می ریم همدیگر را می بینیم ـ با قیافه هایی خیلی جدی داستان های پوچی برای هم سرهم می کنیم. البته زنم تو این کار خیلی از من واردتره. هیچ وقت تاریخ ها را با هم قاتی نمی کنه، اما من قاتی می کنم.»
ــ هنری من متنفرم از اینکه شما درباره ی ازدواج تان این طوری حرف می زنید. مطمئنم شما شوهر خیلی خوبی هستید. هیچ وقت حرفی از اخلاق نمی زنید، اما هیچ وقت هم کار بدی نمی کنید. شما فقط قیافه ی آدم های بد را به خود می گیرید.
دو مرد جوان وارد باغ شدند و لحظاتی ساکت ماندند.
کمی بعد، لرد هنری ساعتش را از جیب درآورد و به آن نگاه کرد و گفت: «بازیل متاسفانه من باید برم. اما قبل از رفتن می خوام تو حتماً جواب سوال چند دقیقه قبل من را بدی؟»
ــ کدام سوال؟
ــ می خوام توضیح بدی چرا تصویر دوریان گری را به نمایش عمومی نمی ذاری. من دلیل واقعی اش را می خوام.
ــ علت واقعی اش را به شما گفتم.
ــ نه نگفتید. شما گفتید در این تصویر خیلی از خودتان مایه گذاشته اید. این حرف، بچگانه است.
نقاش نگاهی به دوستش انداخت و گفت: «هنری، هر تصویری که هنرمند با احساسش می کشه، تصویر نقاشه و نه مدلش. تصویر آن قدر که نقاش را روی بوم افشا می کنه مدلش را افشا نمی کنه. علت اینکه این تصویر را در معرض نمایش نمی ذارم اینه که می ترسم این تابلو تمام اسرار روح من را آشکار کنه.»
لرد هنری خنده ای کرد و پرسید: «کدام اسرار؟»
حالت گیجی و اضطراب در چهره ی بازیل پدیدار شد. گفت: «می گم.»
لرد هنری نگاهش کرد و زمزمه کرد: «بگید، من سراپا گوشم.»
ــ می ترسم چیزی متوجه نشید و شاید اصلاً باورتان نشه.
لرد هنری لبخندی زد، خم شد و گلی از روی چمن برداشت و گفت: «نه مطمئن باشید می فهمم. درضمن من همه چیز را می تونم باور کنم به شرط اینکه عجیب باشه.»
نقاش گفت: «بله عجیبه، دست کم گاهی از نظر من. چون نمی دانم معنی اش چیه. داستانش ساده ست. دو ماه پیش، به مهمانی خانه ی بانو براندون رفتم. ما هنرمندهای بیچاره باید هر چند وقت یک بار خودمان را در جمعی نشان بدیم تا بفهمانیم از جامعه و تمدن به دور نیستیم. تقریباً ده دقیقه بعد از ورود به سالن و صحبت با بانوان شیک وپیک و اعضای ملال آور فرهنگستان، یکهو متوجه شدم کسی داره نگاهم می کنه. برگشتم و برای اولین بار دوریان گری را دیدم. وقتی چشم مان به هم افتاد، حس کردم رنگم پرید. ترس عجیبی من را فرا گرفت. فهمیدم با کسی رخ به رخ شده ام که چنان چهره و شخصیت جذابی داره که اگر تسلیم شم تمام وجود، روح و هنرم مسحور او می شه. اما من نمی خواستم تو زندگی تحت تاثیر هیچ عامل خارجی ای باشم. هنری تو خوب می دانی من چقدر ذاتاً استقلال طلبم. پدرم می خواست من نظامی بشم، بعد اصرار کرد به آکسفورد برم اما من اعلام کردم می خوام نقاش بشم. من همیشه استاد خودم بوده ام، البته تا قبل از دیدن دوریان گری. بعدش، چطور برات توضیح بدم! چیزی بهم می گفت در آستانه ی بحران شدیدی تو زندگیم هستم. احساس عجیبی داشتم که سرنوشت برام خوشبختی بزرگ یا بدبختی وحشتناکی تدارک دیده. می دانستم اگر با دوریان صحبت کنم همه ی زندگیم فدای او خواهد شد. ترسیدم و خواستم از سالن برم بیرون. البته وجدانم نبود که به این کار وادارم می کرد، بزدلی ام بود.»
ــ وجدان و بزدلی در اصل یکی ست. وجدان برچسب و نام تجاری همین بزدلیه.
ــ اما من این اعتقاد را ندارم. به هرحال هر محرکی که بود ـ شاید غرور بود، چون قبلاً خیلی مغرور بودم ـ خودم را به زور به طرف در سالن کشاندم تا بیرون برم که برخوردم به صاحب خانه، بانو براندون، با آن صدای جیغ جیغو و گوش خراشش که شما هم حتماً با آن آشنایید گفت: «آقای هالوارد شما که نمی خواید به این زودی فرار کنید؟» بله، البته بانو براندون همه چیزش مثل طاووسه از قشنگی . هیچ جوری نمی شد از شرش خلاص شم. به شاهزاده ها، اشراف، شخصیت های غرق در نشان های گوناگون و بالاخره به خانم بزرگ های دماغ عقابی معرفیم کرد. طوری حرف می زد که انگار دوست صمیمی و قدیمی منه درصورتی که این بار دوم بود که من را می دید. انگار یکی از تابلوهای من آن روزها خیلی مشهور شده بود یا دست کم روزنامه های بنجل خیلی درباره اش وراجی می کردند. درهرحال یکهو دیدم دوباره با همان جوانی رخ به رخ شده ام که شخصیتش به طرز عجیبی مفتونم کرده بود. خیلی به هم نزدیک بودیم و چشم در چشم هم. از سر دیوانگی از خانم صاحب خانه تقاضا کردم ما را به هم معرفی کنه. شاید هم دیوانگی نبود، از سر ناگزیری بود. چون مطمئنم چه او ما را به هم معرفی می کرد و چه نمی کرد ما با هم حرف می زدیم. دوریان هم بعدها همین را بهم گفت. او هم احساس می کنه سرنوشت ما دو نفر در این دنیا این بود که با هم آشنا شیم.



نظرات کاربران درباره کتاب تصویر دوریان گری

یک کتابه با فضای سوررئالیستی و سیاه ولی به شدت تاثیرگذار.
در 2 سال پیش توسط لیلا نیرومند
امیر عاشقی این کتاب فوق العاده زیبا و جذاب است من این کتاب را به همه ی مردم کشورم توصیه می کنم حتما مطالعه کنید کاش می شد این کتاب را جزء دروس عمومی مقطع راهنمایی مدارس می گذاشتند تا راهنما و چراغ روشن راه زندگی فرزندان بشه
در 1 سال پیش توسط غزل منوچهر
از محدود کتابهایی که هرچی بخونم باز هم اشتیاقم برای خوندنش کم نمیشه
در 3 ماه پیش توسط renegade
جز کتابهایی هست که باید خوانده بشه.
در 2 ماه پیش توسط Hamid rezaei