فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همدرد

کتاب همدرد

نسخه الکترونیک کتاب همدرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب همدرد

کتاب حاضر، اولین اثر نبوغ‌آمیز نویسنده‌ای آسیایی‌تبار از آمریکا‌‌ست. این کتاب علاوه بر جایزه‌ی‌ پولیتزر ۲۰۱۶، جایزه‌ی ادگار برای اولین رمان، جایزه‌ی‌ سِنتر برای اولین رمان، مدال کارنیجِ انجمن کتابخانه‌ی‌ آمریکا‌‌ را برای رمان برتر و جایزه‌ی‌ آسیایی‎-آمریکا‌‌یی در ادبیات داستانی را از انجمن کتابداران آسیایی‎-آمریکا‌‌یی دریافت کرده است. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «من یک جاسوسم، یک شبح، یک روح، یک مرد دوچهره. به همین دلیل شاید عجیب نیست که من دو تا ذهن هم دارم. من تصویر نامربوطی نیستم که از یک کتاب طنز یا یک فیلم ترسناک بیرون آمده باشد، هر چند بعضی‌ها طوری با من برخورد می‌کنند انگار یکی از آن شخصیت‌ها هستم. چیزی جُم بخورد، هر طرف که باشد، راحت متوجه می‌شوم. بعضی وقت‌ها تملق خودم را می‌گویم که پسر، این خودش یک استعداد است که تو داری! آن هم یکی از ریزترین استعدادهای خدادادی، اما شاید فقط من صاحب این استعداد باشم. بعضی مواقع، وقتی می‌بینم با وجود این استعداد، نمی‌توانم گرهی از گره‌های این دنیای کوفتی را باز کنم، به خودم می‌گویم یعنی واقعاً اسم این را می‌شود گذاشت استعداد؟ به هر ترتیب، تو هستی که از استعداد استفاده می‌کنی، نه اینکه استعداد از تو استفاده کند. باید اعتراف کنم استعدادی که نتوانی از آن استفاده کنی، استعدادی که خودش بر تو مسلط باشد، خطر محض است. اما در آن ماهی که من شروع به اعتراف کردم، نگاهم به دنیا خوش‌بینانه بود تا اینکه دیدگاهی مخاطره‌آمیز نسبت به آن داشته باشم و این‌طور شد که خطرات برای اولین بار رخ نشان دادند. آن ماه، ماه آوریل بود؛ بی‌رحم‌ترین ماه سال، ماهی که در آن جنگی که خیلی طول کشیده بود، از تک‌وتا افتاد و مثل آنچه در همه‌ی جنگ‌ها اتفاق می‌افتد، دست و پایش قطع شد.»

ادامه...

بخشی از کتاب همدرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

من یک جاسوسم، یک شبح، یک روح، یک مرد دوچهره. به همین دلیل شاید عجیب نیست که من دو تا ذهن هم دارم. من تصویر نامربوطی نیستم که از یک کتاب طنز یا یک فیلم ترسناک بیرون آمده باشد، هر چند بعضی ها طوری با من برخورد می کنند انگار یکی از آن شخصیت ها هستم. چیزی جُم بخورد، هر طرف که باشد، راحت متوجه می شوم. بعضی وقت ها تملق خودم را می گویم که پسر، این خودش یک استعداد است که تو داری! آن هم یکی از ریزترین استعدادهای خدادادی، اما شاید فقط من صاحب این استعداد باشم. بعضی مواقع، وقتی می بینم با وجود این استعداد، نمی توانم گرهی از گره های این دنیای کوفتی را باز کنم، به خودم می گویم یعنی واقعاً اسم این را می شود گذاشت استعداد؟ به هر ترتیب، تو هستی که از استعداد استفاده می کنی، نه اینکه استعداد از تو استفاده کند. باید اعتراف کنم استعدادی که نتوانی از آن استفاده کنی، استعدادی که خودش بر تو مسلط باشد، خطر محض است. اما در آن ماهی که من شروع به اعتراف کردم، نگاهم به دنیا خوش بینانه بود تا اینکه دیدگاهی مخاطره آمیز نسبت به آن داشته باشم و این طور شد که خطرات برای اولین بار رخ نشان دادند.
آن ماه، ماه آوریل بود؛ بی رحم ترین ماه سال، ماهی که در آن جنگی که خیلی طول کشیده بود، از تک وتا افتاد و مثل آنچه در همه ی جنگ ها اتفاق می افتد، دست و پایش قطع شد. در این ماه، برای مردم من، همه چیز در آن تکه ی کوچک دنیای ما معنا پیدا کرد و برای باقی مردم دنیا هیچ معنایی نداشت. این ماه، هم پایان یک جنگ بود و هم آغاز آن... خب باید بگویم «صلح»، هر چند صلح کلمه ی مناسبی نیست، مگر نه فرمانده عزیزم؟ در این ماه، پشت دیوارهای ویلایی که پنج سال در آن زندگی کرده بودم، در انتظارِ پایان بودم. دیوارهای ویلا با شیشه شکسته های قهوه ای می درخشید و روی ساختمان، تاجی از سیم خاردارهای زنگ زده کشیده شده بود. من توی ویلا، اتاق خودم را داشتم؛ درست مثل اتاقت توی اردوگاه، فرمانده! البته برای اتاق من، «زندان انفرادی» کلمه ی مناسب تری است و به جای خدمتکاری که هر روز اتاق را تمیز کند، تو برایم یک نگهبان ریزنقش گذاشته بودی که ابداً هم نظافت نمی کرد. اما من شکایتی ندارم و تنها شرط من برای نوشتن این اعتراف نامه فاش نشدن نامم است، نه تمیزی.
شب ها در ویلای ژنرال، حریم خصوصی کافی داشتم؛ اما روزها این طور نبود. از بین افسرهای ژنرال، فقط من در این خانه زندگی می کردم؛ تنها نیروی لیسانسی که بین افرادش بود و مورد اعتمادترین دستیارش. صبح ها پیش از رساندن او با ماشین به دفترش که در همان نزدیکی بود با هم صبحانه می خوردیم، همسرش از یک طرف میز و بچه هایش از طرف دیگر تماشای مان می کردند، می نشستیم یک گوشه ی میز ناهارخوری و تند و تند صبحانه مان را می خوردیم. بچه ها، هجده، شانزده، چهارده و دوازده ساله بودند؛ البته صندلی دخترشان که در آمریکا درس می خواند خالی بود. هیچ کس از پایان نمی ترسید اما معلوم بود ژنرال از پایان واهمه داشت. مردی لاغراندام که در وضعیتی عالی به سر می برد، یک رزمنده ی کهنه کار که جداً استحقاق مدال های فراوانش را داشت. هر چند فقط نُه انگشت دست و هشت انگشت پا داشت و سه انگشتش را با انفجار گلوله و ترکش از دست داده بود، اما فقط خانواده و دوستان نزدیکش از وضع انگشتان پای چپش خبر داشتند. وقتی چیزی می خواست هیچ کس جلودارش نبود، مخصوصاً اگر دلش می خواست یک بطری عالی بورگوندی را با رفقایی بنوشد که بهتر از هر کس او را می شناختند و در گیلاس هایشان یخ می ریختند. او یک عیاش بود و البته یک مسیحی. با این وصف، آدمی بود هم معتقد به خدا، هم معتقد به خوشگذرانی؛ هم معتقد به همسرش، هم معتقد به بچه هایش، هم معتقد به آمریکا یی ها، هم معتقد به فرانسوی ها. در نظرش، این ها سگ شان شرف داشت به آن شیاطین خارجی که برادرهای شمالی و بعضی برادرهای جنوبی شان، مثل: کارل مارکس(۲)، وی. آی لنین(۳) و مائو(۴) را هیپنوتیزم کرده بودند. به عمرش یکی از کتاب های این فرزانگان را هم نخوانده بود! وظیفه ی من بود که به عنوان دستیارش در اردوگاه و افسر تحصیلکرده اش، برای او از کتاب های مانیفست کمونیست یا کتاب کوچک قرمز مائو برگه های تقلب آماده کنم. دیگر به خودش بستگی داشت موقعیتی پیدا کند که دانشش را با تفکر دشمنانش به رخ بکشد یا نه. هر وقت موقعیت اقتضا می کرد، از پرسش محبوب لنین سرقت ادبی می کرد؛ روی میز با انگشتانش ضرب می گرفت و می گفت آقایان! چه باید کرد؟ گفتن این موضوع به ژنرال، که نیکلای چرنیشفسکی(۵) هم رمانی به همین نام (چه باید کرد؟) دارد، بی ربط بود. الان چند نفر چرنیشفسکی را می شناسند؟ فقط لنین مهم بود، مرد عمل بود؛ موضوع را می گرفت و از آنِ خود می کرد.
در این سیاه ترین آوریلِ آوریل ها، با این پرسش رو به رو شدم که چه باید کرد؛ ژنرالی که همیشه کاری برای انجام دادن پیدا می کرد، دیگر نمی توانست این طور باشد. مردی وفادار به غربی سازی و مدنیت و معتقد به اینکه راه و رسم آمریکا یی را لولوی کفر گاز گرفته است، یک شب بی خوابی او را در ویلا سرگردان کرد. به خاطر مالاریا رنگ پریده بود و چهره اش مایل به سبز شده بود. از وقتی جبهه ی شمالی مان چند هفته قبل از مارس، سقوط کرده بود، یک دفعه سر و کله اش، دم در دفترم یا اتاقم در ویلا پیدا می شد تا اخبار معمولاً غم انگیز را با من رد و بدل کند. باورت می شود؟ و انتظار داشت در پاسخ بگویم، نه قربان! یا مثلاً، باورکردنی نیست! نمی توانستیم باور کنیم بون ما تات، شهر زیبا و لذت بخش مان، شهر کافه ها، شهر کوهستانی من، اوایل مارس سقوط کرده باشد. نمی توانستیم باور کنیم رئیس جمهورمان، تیو(۶) که نامش با التماس از دهان تف می شد بیرون، به نیروهای دفاعی مان در ارتفاعات دستور عقب نشینی داده باشد. نمی توانستیم باور کنیم دا نانگ و نها ترانگ، سقوط کرده باشند یا نیروهای ما غیرنظامی ها را در حال فرار سمت بلم ها و قایق ها، از پشت به ضرب گلوله زده و هزاران کشته بر جا گذاشته باشند. در حریم خصوصی دفترم، از روی وظیفه تصاویر این گزارش ها را می بلعیدم؛ تصاویری که به قول دستیارم: پسر، حال آدم را جا می آورد!
در واقع این عکس ها، به عنوان نشانه هایی از فرسایش اجتناب ناپذیر رژیم، حال مرا هم جا می آوردند. کمکی از دستم برنمی آمد، اما بدبختی این مردم بیچاره دلم را به درد می آورد. شاید اگر از جنبه ی سیاسی نگاه کنیم دل سوزاندنم برای آن ها درست نبود، ولی اگر مادرم زنده بود، حالا او هم یکی از آن ها بود. مادرم زن بدبختی بود، من هم پسر بدبخت او بودم و هیچ کس از آدم های بدبخت نمی پرسد جنگ می خواهید یا نه. هیچ کس از آدم های بدبخت نمی پرسد آیا می خواهید کنار دریا روی ساحل از تشنگی بمیرید؟ می خواهید سربازان خودی دار و ندارتان را به یغما ببرند و به شما تجاوز کنند؟ اگر آن هزاران هزار نفری که مُردند، الان زنده بودند، هیچ وقت باورشان نمی شد که به آن طرز فجیع مرده باشند، همان طور که ما باورمان نمی شود آمریکا یی ها، دوستان ، حامیان و حافظان ما، به درخواست ما برای پول بیشتر پشت پا زده باشند. و ما با آن پول می خواستیم چه کنیم؟ می خواستیم با آن مهمات و بنزین بخریم، و قطعات یدکی برای سلاح ها، هواپیما ها و مخازنی که خود آمریکا یی ها رایگان به ما بخشیده بودند. آره، حسابی ما را دست انداختند، البته الان دیگر آن قدر فاسد نیستند که ماری جوانا تولید کنند. (ژنرال زیر لب می گفت توی دنیا هیچی گران تر از چیزی نیست که مفتی تعارفت می کنند.)
پس از حرف و بحث و غذا، برای ژنرال سیگاری آتش می زنم و او خیره می شود توی فضا و پاک یادش می رود به سیگار لاکی استریکش پُک بزند و سیگار لای انگشتانش می سوزد و خاکستر می شود. اواسط آوریل، وقتی خاکستر انگشتش را سوزاند و او را از رویایش بیرون پراند، مادام در حال ساکت کردن هِروکِر خنده ی بچه ها، چیزی گفت که نباید می گفت؛ اگر بیشتر از این لفتش بدهی، دیگر نمی توانیم فرار کنیم. همین الان از کلود(۷) درخواست یک هواپیما کن. ژنرال وانمود کرد حرف مادام را نشنیده. ذهن مادام مثل چرتکه بود، روحیه ی مقاوم و مصممی داشت و بدنش پس از پنج زایمان هنوز مثل دخترها بود. این اوصاف، ظاهری به دست می داد که الهام بخش نقاشان هنرمند ما بود؛ نقاشانی حرفه ای که از پاستل و آبرنگ استفاده می کردند و گردش ظریف قلم موی شان ردّ خطوط را در تابلو محو می کرد. خلاصه او یک زن ویتنامی به تمام معنا بود. ژنرال تا ابد ممنون این اقبالش بود و حالا هراسان بود. انگشت سوخته اش را مالید، نگاهم کرد و گفت فکر کنم وقتش است از کلود درخواست یک هواپیما کنی. فقط وقتی که به انگشت سوخته اش دوباره خیره شد، توانستم نگاهی به مادام بیندازم که یک ابرو بالا انداخته بود. گفتم فکر خوبی ست قربان.
کلود مورداعتمادترین دوست آمریکا یی ما بود، روابط ما چنان صمیمی بود که یک بار یواشکی به من گفت یک شانزدهمش سیاه پوست است. آهی کشیدم و مست از ویسکی بوربن ایالت تنسی گفتم، پس بگو چرا موهایت سیاه است و قشنگ سبزه ای و می توانی عین ما ویتنامی ها چاچا برقصی. گفت بتهوون هم از نسل شانزده شانزدهی هاست. گفتم پس برای همین می توانی بهتر از هر کس، لحن آهنگ تولدت مبارک را دربیاوری. بیش از بیست سال بود یکدیگر را می شناختیم؛ از سال ۱۹۵۴ که در کرَجی پناهندگان زیر نظرم گرفته و استعدادهایم را کشف کرده بود. من یک پسربچه ی زودرس نُه ساله بودم و از یک مبلّغ پیشگام آمریکا یی، کمی انگلیسی یاد گرفته بودم. کلود ظاهراً در راه کمک به پناهندگان کار می کرد، اما در سفارت آمریکا مشغول بود و فعالیت هایش، مثلاً در جهت گسترش صنعت جهانگردی در کشور جنگ زده ی ما بود. همان طور که می دانید همه ی این چیزها را با عرق جبین و روحیه ی آمریکا ییِ «من می توانم» به دست آورده بود. اما کلود در واقع از ماموران سیا بود و تاریخ ورودش به این کشور برمی گشت به زمانی که فرانسه هنوز در کشور ما بُروبیایی داشت. آن روزها، وقتی اداره ی کل خدمات جنگ به عهده ی سیا بود، هو شی مین(۸) برای جنگ با فرانسوی ها چشم انتظار کمک آن ها بود. او حتی در اعلامیه ی استقلال کشورمان، نقل قولی از پدران بنیانگذار آمریکا آورده بود! دشمنان عمو هو می گویند او در آنِ واحد با دو طرف دهانش حرف می زند، اما کلود معتقد است او در آنِ واحد دو طرف را می بیند. از دفترم، در راهروی پایین و بیرون اتاق مطالعه ی ژنرال، به کلود زنگ زدم و به انگلیسی به او گفتم ژنرال حسابی خود را باخته و ناامید است. ویتنامی کلود خیلی بد بود، فرانسوی اش بدتر، اما انگلیسی اش عالی بود. این نکته را گفتم چون بقیه ی آمریکایی ها همین مقدار را هم بلد نبودند.
گفتم همه چیز تمام شد و این حرفم موقع گفتن به کلود، واقعی به نظر می رسید. فکر کردم شاید کلود اعتراض کند و بگوید نه بابا، ممکن است بمب افکن های آمریکا یی آسمان کشورمان را پر کنند یا ممکن است نیروی هوایی آمریکا خیلی زود به کمک ناوهای ما بیاید و ما را نجات بدهد، اما کلود ابداً ناامید نبود. گفت ببینم چکار می توانم بکنم و از بغلِ دستش صدای همهمه ای می آمد. سفارت را تصور کردم که چقدر به هم ریخته و نامرتب است، ماشین تحریر داغ کرده است و مدام بین واشنگتن و سایگون تلگراف رد و بدل می شود، کارکنان بی وقفه در حال کار هستند و ترس از شکست، با سیستم های تهویه در فضا می پیچد. کلود از آن آدم های کم حوصله ی خونسرد بود و عرق ریزان در این منطقه ی شرجی، زندگی می کرد. او می توانست در تاریکی، خود را از چشمت مخفی کند، اما هرگز نمی توانست در کشور ما نامرئی شود. هر چند آدم روشنفکری بود، اما رگ و ریشه ی آمریکا یی اش کاملاً مشهود بود؛ از آن دست آدم های قوی هیکل بود که قایقرانی می کرد و بازو می گرفت. هر چند اهالی دانشگاه معمولاً لاغر و رنگ پریده اند، کلود ۱۸۷ سانتی متر قد داشت، چشم هایش خوب می دید و خودش را با انجام دویست شنای سینه ی روزانه، با اضافه وزن خدمتکارش که پشتش می نشست، روی فرم نگه داشته بود. در اوقات فراغتش مطالعه می کرد و هر وقت می آمد ویلا، کتابی زیر بغل داشت. چند روز پیش که آمده بود، کتاب کمونیسم آسیایی و روش شرقی تخریب، اثر ریچارد هد(۹) دستش بود.
کتاب را برای من آورده بود و یک بطری ویسکی جک دنیلز هم برای ژنرال که اگر به من بود، بیشتر خواهان آن بطری بودم. به هرحال سرگرم خواندن روی جلد کتاب شدم که پر بود از بریده های متن و پاراگراف هایی که انگار از صورت جلسه ی باشگاه هواداری مخصوص دختران چهارده ساله برداشته شده بود، با این تفاوت که آن خنده های ریزریزِ هیجان زده، نه خنده های دخترها که خنده های وزیر دفاع و سناتور بود که دو هفته ای می شد برای حقیقت یابی به کشور ما آمده بودند، یک مجری اخبار تلویزیون هم می آمد و اعلانیه ها را با لحن شخصیت موسی که نقشش را شارلتون هستون(۱۰) بازی کرده بود، می خواند. آن ها هیجان‎ زده بودند و این دلیل خاصی داشت؛ ادراک و شکست تهدید مارکسیست برای آسیا. وقتی کلود گفت کتابچه ی راهنمایش را نیز همه می خوانند، گفتم من هم آن را می خوانم. ژنرال حین باز کردن بطری، آن را تَرک انداخته بود، اصلاً حال و حوصله ی شرکت در بحث کتاب ها و گفت وگوی آزاد را نداشت، آن هم وقتی پایتختش را هجده دشمن محاصره کرده بودند. می خواست در مورد هواپیما حرف بزند و کلود درحالی که گیلاسش را بین کف دست هایش می چرخاند گفت جدا از بحث کتاب ها بهترین کاری که می تواند بکند این است که یک هواپیمای سیاه C-130 آماده کند. این هواپیما گنجایش نود و دو چترباز، با کلیه ی اسباب و لوازم شان را دارد و همان طور که ژنرال خوب می داند این هواپیما پیش از آنکه در خدمت نیروی هوایی باشد، به دستور مستقیم رئیس جمهوری، در خدمت پلیس ملی بوده است. ژنرال برای کلود توضیح داد مشکل اینجاست که کل دارودسته ی او فقط پنجاه و هشت نفرند. او برخی از آن ها را دوست ندارد و در واقع کمی هم از آن ها بیزار است، اما مادام اگر همه ی کسانی را که با او در ارتباطند نجات ندهد هرگز او را نمی بخشد.
کارمندانم چی کلود؟ ژنرال به انگلیسی رسمی حرف می زد. آن ها چه می شوند؟ هم ژنرال هم کلود به من نگاه کردند. سعی کردم شجاع به نظر بیایم. بین کارکنان، من افسر ارشد نبودم، اما از آنجا که در اردوگاه دستیار بودم و افسر باید بر فرهنگ آمریکا یی اشراف داشته باشد، من در تمام نشست های آمریکا یی ها با ژنرال حضور داشتم. انگلیسی برخی هموطنانم در حد من بود، البته ته لهجه ای هم داشتند. اما تقریباً هیچ کدام شان نمی توانستند مثل من بحث کنند؛ جدول رده بندی بیسبال، اعجاب انگیزی جین فوندا یا مزایای موسیقی رولینگ استونز بر موسیقی بیتلز. اگر یک آمریکا یی چشم هایش را می بست و من حرف می زدم، فکر می کرد یکی از خودشان هستم. در واقع در تماس های تلفنی، من را جای یک آمریکا یی اشتباه می گرفتند. در جلسات فردی، طرفِ صحبتم معمولاً هیجان زده می شد و می پرسید چطور انگلیسی را به این خوبی یاد گرفته ام. در این جمهوریِ میوه ی جکفروت(۱۱) (منظور کشور ویتنام است) که گویا حق مسلم ایالات متحده بود، آمریکا یی ها از من انتظار داشتند مثل میلیون ها نفری باشم که انگلیسی صحبت نمی کنند یا انگلیسی شان دست وپا شکسته و لهجه دار است. من از این انتظارشان متنفر بودم. برای همین همیشه دوست داشتم هم در صحبت کردن، هم در نوشتن پیشرفت کنم و بر زبان شان مسلط شوم. دایره ی لغاتم وسیع بود و دستور زبانم از یک آمریکا یی با تحصیلات متوسط، بهتر بود. می توانستم نت های کوتاه و بلندشان را خوب بفهمم؛ برای همین هیچ مشکلی در شناخت شخصیت کلود نداشتم، سفیر «تخمیِ پدرسوخته» که «سرش با فلان جایش بازی می کرد»؛ آدمی که موقع ویسکی خوردن تا خرخره، می توانست یک شهر را به سقوط بکشاند. کلود گفت رسماً هیچ نوع تخلیه ای صورت نمی گیرد؛ چون ما به این زودی خارج نمی شویم.
ژنرال که به سختی صدایش درمی آمد، حالا به حرف آمد. داد زد تو می خواهی قاچاقی ما را از کشور خارج کنی؟ شب و روز هواپیما توی فرودگاه می نشیند و می پرد، هر کس با آمریکا یی ها کار می کند، ویزای آمریکا یی می خواهد و می آیند به سفارت تان و این ویزاها را می گیرند. شما زن های خودتان را خارج کردید. بچه ها و کودکان یتیم را بیرون بردید. چرا فقط کسانی را خارج می کنید که آمریکا یی ها را نمی شناسند و بعد که خارج شدند، آمریکا یی می شوند؟ کلود با قیافه ای خجالت زده توضیح داد حکم تخلیه ی شهر برای این است که شورش در شهر غوغا می کرد و این وضع شاید برای آمریکا یی های بازمانده در شهر خطرناک بود. این حکم را در دا نانگ و نها ترانگ داده اند، آمریکا یی ها از ترس جان شان به این شهرها فرار کرده و بقیه ی ساکنان را به حال خود رها کرده بودند. با این وصف در سایگون اوضاع به طور حیرت انگیزی آرام بود. بسیاری از شهروندان سایگونی خوش و خرم زندگی می کردند و حسابی با هم اخت بودند و بین شان هیچ اختلافی دیده نمی شد. واقعیت این بود که حداقل یک میلیون نفر برای آمریکا یی ها کار می کردند، یا قبلاً کار کرده بودند، حالا در هر ظرفیتی؛ از واکس زدن کفش های آمریکا یی ها بگیر تا عملیات ارتش آمریکا که به لطف نیروهای ما انجام می شد. بخش اعظم این مردم معتقد بودند اگر کمونیست ها برده بودند که ابداً باور نداشتند ممکن است چنین اتفاقی بیفتد، عاقبت شان به زندان یا اعدام ختم می شد و دختران باکره از سر ناچاری با وحشی ها ازدواج می کردند. اما چرا این طور فکر می کردند؟ این ها شایعاتی بود که سیا با تبلیغ توی مخ شان فرو کرده بود.
به این ترتیب ژنرال شروع به صحبت کرد تا اینکه کلود حرفش را قطع کرد. قربان شما یک هواپیما دارید و باید خود را خیلی خوش شانس بدانید. ژنرال از آن دست آدم ها نبود که التماس کند. او ویسکی اش را تمام کرد، کلود هم همین طور، بعد با کلود دست داد و خداحافظی کرد، اصلاً اجازه نداد با کلود چشم تو چشم شود. یک بار ژنرال به من گفته بود آمریکا یی ها دوست دارند با همه چشم تو چشم شوند. کلود موقع رفتن گفت بقیه ی ژنرال ها فقط به فکر انتقال نزدیکان خودشان هستند. حتی خدا و نوح هم نمی توانند همه را نجات دهند. بله، این خبرها نیست!
نمی توانند؟ اگر پدرم می شنید چی می گفت؟ او یک کشیش کاتولیک بود، اما من به خاطر نداشتم این مرد بیچاره چطور درباره ی نوح موعظه می کرد، هر چند با طیب خاطر می رفتم مراسم عشای ربانی اما افکار پوچی داشتم. ولی صرف نظر از اینکه خدا یا نوح چه می توانند بکنند، شکی نبود که هر کدام از افراد ژنرال اگر شانس می آوردند، مثل یک فامیل درجه یک نجات پیدا می کردند و هیچ کاغذ و سندی چنین کارگر نبود. وضع دارودسته ی ویتنامی ها خیلی بغرنج بود، ربط و روابط حساسی داشتند و بعضی وقت ها که دلم برای یکی شان تنگ می شد، فقط پسر مادرم می شدم و حالا، یکی از آن مواقع نبود.
بعد از آن روز بود که رئیس جمهوری استعفا داد. انتظار داشتم از چند هفته قبل، به شیوه ای در خورِ یک دیکتاتور، کشور را ترک کند و من که روی فهرست پناهندگان کار می کردم، اصلاً فکر نمی کردم او در امان باشد. ژنرال سخت گیر بود، مو را از ماست می کشید و عادت داشت خیلی زود تصمیمات سختی بگیرد، اما این بار این وظیفه را به من محول کرده بود. او درگیر مسائل و مشکلات دفتر خودش بود؛ گزارش بازجویی های صبح را می خواند، در جلساتی که در محوطه ی عمومی ستاد مشترک برگزار می شد شرکت می کرد، به افراد موثقش زنگ می زد و در مورد اینکه چطور شهر را حفظ کنند حرف می زد و درعین حال به فکر ترک شهر هم بود، مانوری چنان مکارانه که انگار داشت با محبوب ترین آهنگِ کسی صندلی ـ موزیک(۱۲) بازی می کرد. شب ها که روی فهرست افراد کار می کردم، موسیقی توی ذهنم بود؛ چون توی اتاقم در ویلا از رادیوی سانی ام به رادیو آمریکا گوش می دادم. آهنگ های گروه تمپتیشنز(۱۳) و جانیس جاپلین(۱۴) و ماروین گای(۱۵) بدترین شرایط را قابل تحمل می کرد، اما نه شرایطی مثل الان را. حس می کردم هر ضربه ی قلمم هنگام نوشتن یک اسم، مثل صادر کردن حکم اعدام بود. همه ی اسامی، از پایین ترین افسر گرفته تا خود ژنرال توی فهرست بود؛ فهرستی که سه سال پیش، وقتی رفته بودیم دم در خانه ی آن زن و درش را شکسته بودیم، در دهانش پیدا کردیم. هشداری که برای مان(۱۶) فرستاده بودم، به موقع به گوش زن نرسیده بود. وقتی مامورها روی زمین با او گلاویز شدند، دیدم چاره ای ندارم جز اینکه دهان آن زن مامور کمونیست را بگردم و آن فهرست خیس را از دهانش بکشم بیرون. آن کاغذ مچاله ثابت می کرد از اعضای واحد ویژه است، همان ها که عادت دارند تماشا کنند، ما خودمان هم داشتیم تماشا می کردیم. اگر حتی یک لحظه فرصتی پیش می آمد تا نزدیکش شوم، نمی توانستم خطر کنم، رازم را برملا کنم و بگویم من طرفِ تو هستم. می دانستم چه عاقبتی در انتظارش است. در زندان های بازجویی واحد ویژه، همه با هم صحبت می کردند و او به رغم میلش، حتماً رازم را برملا می کرد. او از من کوچک تر بود اما آن قدر باهوش بود که بداند چه سرانجامی دارد. برای یک لحظه، حقیقت را در چشمانش دیدم. حقیقت این بود که او به خاطر چیزی که فکر می کرد هستم؛ مامور یک رژیم سرکوبگر، از من متنفر بود. بنابراین مثل خودم، او هم یاد نقشی افتاد که باید ایفا می کرد. داد می زد خواهش می کنم آقایان! من بی گناهم! قسم می خورم بی گناهم!
سه سال بعد، این مامور کمونیست هنوز در زندان بود. پرونده اش را در کشوی میزم نگه داشته بودم تا یادم باشد در نجات او شکست خورده بودم. مان گفته بود تقصیر من بود. روز آزادی که فرا رسید، من درِ زندان را به رویش گشودم. وقتی دستگیر شد بیست و دو سالش بود، در پرونده اش عکسی بود از روز دستگیری اش و یکی دیگر هم متعلق به چند ماه قبل تر. چشم هایش پژمرده بود و موهایش کم پشت شده بود. زندان های ما ماشین زمان بودند، زندانیان خیلی سریع تر از زمانی که بیرون بودند، پیر می شدند. نگاه کردن به چهره ی او در گذشته و حال کمکم می کرد وظیفه ام را خوب انجام بدهم؛ مردهای کمی را نجات دهم و بیشترشان را محکوم کنم، حتی برخی کسانی که دوست شان داشتم. چند روز روی فهرست کار کردم و کار کردم تا اینکه مدافعان ژوان لاک(۱۷) تار و مار شدند و پنوم پن(۱۸)، در مرز ما، دست خمرهای سرخ(۱۹) افتاد. چند شب بعد، رئیس جمهور پیشین مان مخفیانه به تایوان گریخت. کلود که او را رسانده بود فرودگاه، دیده بود چمدان هایش حسابی سنگین هستند، گویا پر بودند از چیزهای فلزی؛ مثلاً طلاهای ملت ما. کلود صبح روز بعد این را به من گفت، وقتی زنگ زده بود بگوید هواپیمای ما دو روز دیگر حرکت می کند. من همان شب فهرستم را تمام کردم و به ژنرال گفتم تصمیم گرفته ام دموکراتیک و مردمی بشوم و بالارتبه ترین افسر را که همه فکر می کنند بهترین و درست ترین افسر است انتخاب کنم، کسی که خیلی دوست داشتم کنارش باشم و از این حرف ها. او دلایلم را پذیرفت و ناگزیر چنین نتیجه گرفت که تعداد قابل توجهی از افسران ارشد واحد ویژه با دانش بالا و کارایی فراوان پشت این حرفم خوابیده اند. حرفم را با یک سرهنگ، یک سرگرد، یک سروان دیگر و دو ستوان به پایان رساندم. برای خودم یک صندلی رزرو کرده بودم و سه تا هم برای بون(۲۰)، زن و بچه اش که فرزند خوانده ام بود.
آن شب، وقتی ژنرال برای ابراز تاسف آمد پیشم، حسابی تحت تاثیر نصف بطری ویسکی توی دستش بود، از او خواستم بون هم همراه ما بیاید. هر چند برادر واقعی ام نبود، اما از زمان مدرسه من و بون و مان برادر شده بودیم، هر سه سوگند وفاداری خورده بودیم و طی مراسمی مختص نوجوانان، کف دست هایمان را خون انداخته و به هم دست داده بودیم و خون مان به هم آمیخته بود. توی کیف پولم، عکس سیاه و سفیدی از بون و خانواده اش داشتم. بون مرد خوش چهره ای نبود، ولی به هرحال صورتش ساده و خدادادی بود. حتی آن کلاه چتربازی و خط خطی های روی صورتش که انگار جای چنگال های آهنین ببر بود، نمی توانست حواس آدم را از گوش های چترمانند و چانه اش پرت کند که برای همیشه چین خورده بود سمت گردنش. بینی پهنی داشت که درست مثل سمت و سوی سیاسی اش مایل شده بود به راست. همسرش لین(۲۱) هم همین طور، یک شاعر می توانست صورتش را به قرص ماه تشبیه کند؛ چون هم صورت پُر و گردی داشت و هم جوش های غرور جوانی اش چاله ها و لک های قرمزی به جا گذاشته بودند. اینکه چطور از ترکیب آن ها بچه ای به زیبایی داک(۲۲) به دنیا آمده بود، خودش یک راز بود، شاید هم خیلی منطقی بود و منفی در منفی می شد مثبت. ژنرال عکس را به من برگرداند و گفت فکر نکنم بتوانم این کار را بکنم. او یکی از نیروهای هوایی است. اگر ارتش ما فقط نیروی هوایی داشت، تا الان جنگ را برده بودیم.
اگر...؛ اما حالا اگری وجود نداشت، فقط این واقعیت غیرقابل انکار وجود داشت که ژنرال نشسته بود روی لبه ی صندلی من و من ایستاده بودم جلوی پنجره و داشتم نوشیدنی ام را مزمزه می کردم. ژنرال همیشه در حیاط رازهایش را مشت مشت می ریخت توی شعله های آتشی که توی گالن پنجاه و پنج تایی زبانه می کشید و شبِ داغ را داغ تر می کرد. ژنرال بلند شد و گیلاس به دست شروع کرد به قدم زدن در اتاق کوچکم. فقط زیرپوش و شورت بوکسوری تنش بود و پابرهنه بود. در تاریک روشنِ نیمه شب، ته ریشش معلوم بود. فقط خدمتکارش، خانواده اش و من او را در چنین لباسی دیده بودیم. روزها که توی ویلا بود و ملاقات داشت، موهایش را روغن می زد و شلوار نظامی می پوشید، تزئین و روبان های سینه اش آن قدر بود که می شد آن را با موهای یک ملکه ی زیبایی مقایسه کرد. اما امشب در ویلای خلوت و ساکت که گهگاه فقط صدای تیراندازی می آمد، به خود اجازه داد از آمریکا یی ها گله کند که چطور به ما قول داده بودند اگر به آنچه گفته اند عمل کنیم، ما را از کمونیسم نجات می دهند. جنگ را آن ها شروع کرده بودند و حالا از آن خسته شده بودند و در حال ریختن مشروبی دیگر گفت آن ها ما را فروختند. اما جز خودمان چه کسی را می شد سرزنش کرد؟ خیلی احمق بودیم که فکر می کردیم آن ها سر حرف شان می ایستند. حالا جز آمریکا جایی نیست برویم. گفتم آن جا بدترین جاست. و او گفت شاید. حداقل برای جنگی دوباره زندگی می کنیم. ولی الان حسابی نقره داغ شدیم و حال مان هم خوب است. الان باید چه گِلی به سرمان بگیریم؟
کلمات را با یک دقیقه تاخیر می شنوم.
گفتم گوش هایتان را خون گرفته.
لعنتی درست است.
فراموش کردم که این گِل را از چه کسی یاد گرفتم یا اصلاً چه معنی ای می دهد؛ خصوصاً زمانی که آمریکا بودم و آن را می شنیدم. ژنرال هم توی آمریکا زندگی کرده بود، البته فقط چند ماه، به عنوان افسر آموزشی رفته بود آنجا و سال ۱۹۵۸ با دارودسته اش در فورت بنینگ آموزش دیده بود، جایی که کلاه سبزها ضدیت با کمونیسم را در مغزش حک کرده بودند. به نظرم این مایه کوبی شان جواب نداده بود. آن زمان من جاسوس بودم، نصفم دانشجوی بورسیه ی تحصیلی بود، نصفم نیروی آموزشی جاسوسی و یگانه نماینده ی مردم مان، در کالج کوچکی به نام اکسیدنتال با این شعار که غرب خیلی نزدیک تر از شرق است. شش سال آنجا به سادگی زندگی کردم، جایی بود رویایی، دنیای آفتابی کالیفرنیای شمالی در خلال دهه ی ۱۹۶۰. مطالعه ی بزرگراه ها، سیستم فاضلاب ها یا چیزهایی از قبیل شرکت های سودرسان هیچ دخلی به من نداشت. در عوض ماموریتم را مان، رفیق خائنم مشخص کرده بود، به من گفته بود طرز فکر آمریکا یی ها را یاد بگیرم. جنگِ من روان شناختی بود. برای همین ادبیات و تاریخ آمریکا را مطالعه کردم، دستورزبانم را کامل کردم و جذب زبان محاوره ی آمریکا شدم، ماری جوانا کشیدم و بکارتم را از دست دادم. خلاصه فقط در حوزه ی خودم مهارت کسب نکردم، از همه لحاظ قاطی آمریکا یی ها شدم و رفتار آن ها را یاد گرفتم. هنوز آن تصویر به روشنی جلوی چشمم است که اولین بار کجا سخنانی از امرسون(۲۳)، بزرگ ترین فیلسوف آمریکا یی را خواندم. روی چمن ها بودم؛ زیر بیشه ای رنگین کمانی از درختان پیچ اناری. دو چیز توجهم را به خود جلب می کرد؛ یکی دختران دانشجوی برنزه ی اجنبی که با تاپ و دامن کوتاه داشتند بر بستری از سبزه زارهای ماه ژوئن آفتاب می گرفتند، یکی هم آن کلمات خشن و سیاهی که نقش انداخته بودند روی سینه ی لخت و سفید کتاب؛ «ثبات، دزد ذهن های کوچک است.» هیچ کدام از نوشته های امرسون با آمریکا جور درنمی آمد، اما این تنها دلیلم برای خط کشی یک باره، دوباره و سه باره زیر لغاتش نبود. آنچه حسابی تحت تاثیرم قرار داده بود و الان به آن رسیدم این بود که چنین چیزهایی می شد در سرزمین مادری ما گفته شوند، جایی که هیچ چیزش ضد و نقیض از آب درنمی آمد.
صبح روز آخر، ژنرال را به دفترش در مجموعه ی پلیس ملی رساندم. دفتر من، پایینِ دفتر ژنرال توی راهرو بود و از آنجا، پنج افسر منتخب را یکی یکی و خصوصی احضار کردم. یکی از ستوان های بسیار نگران با چشمان اشکیِ از حدقه بیرون آمده پرسید، امشب می رویم؟ بله. سرگردی که از طرفداران چندش آور رستوران های چینی در کالن بود پرسید پدر و مادرم چی؟ پدر و مادر همسرم؟ نه. برادر، خواهرهایم، خواهرزاده ها و برادرزاده ها؟ نه. خدمتکارها و پرستارها؟ نه. چمدان و کمد و کمی ظرف و ظروف؟ نه. سروانی که به خاطر نوعی بیماری مقاربتی کمی می لنگید، تهدید کرد اگر برایش چند صندلی اضافه جور نکنم خود را می کشد. هفت تیرم را که تعارفش کردم نشست سر جایش. عوضش ستوان های جوان تر خوش شان آمد. این موقعیت عالی را به خاطر روابط خانوادگی به دست آورده بودند و حالا عروسک های خیمه شب بازی شده بودند که نمی توانستند دست و پای شان را جمع کنند.
در را که روی نفر آخر بستم، صدای غرشی عظیم آمد که پنجره ها را لرزاند و بعد دیدم آتش و دود از شرق زبانه می کشد. توپخانه ی دشمن، انبار مهمات را زده بود. تو دلم هم عروسی بود هم عزا، برگشتم سر کشویم، جایی که مقداری خرت و پرت ریخته بودم. اگر مادر بیچاره ام زنده بود حتماً می گفت پسر این همه مشروب نخور. برایت خوب نیست. اما واقعاً خوب نیست، مامان؟ وقتی آدم توی شرایط سختی -مثل شرایط فعلی من؛ جاسوسی در لباس کارکنان ژنرال-گیر کند، هر کس جای من بود دنبال آرامش می گشت. نوشیدنی ام را تمام کردم و وسط طوفان ژنرال را به خانه رساندم. شهر را آب از جا برداشته بود؛ همین خبر از آمدن فصل بعدی می داد. بعضی ها امیدوار بودند که باران های موسمی فروکش کند، خصوصاً در قسمت های شمالی، اما بعید می دانستم. تندتند شامم را خوردم و کوله پشتی و لوازمم را جمع کردم؛ یک شلوار کتان و یک پیراهن متقال که از فروشگاه جی. سی. پنی در لس آنجلس خریده بودم، کفش راحتی، سه دست لباس زیر، مسواک برقی ای که از بازار دزدها خریده بودم، قاب عکسی از مادرم، یک دسته عکس از اینجا و آمریکا ، دوربین کداکم و کتاب کمونیسم آسیایی و روش شرقی تخریب.
کوله، هدیه ی کلود بود به مناسبت فارغ التحصیلی ام. این کوله شیک ترین چیزی بود که داشتم و می توانستم بیندازمش روی کولم یا یک وَری روی شانه ام؛ شده بود یک کمد لباس سیار. کوله از چرم قهوه ای انعطاف پذیری بود ساخته ی یک تولیدکننده ی نیوانگلندی و به شدت بوی برگ های پاییزی، خرچنگ کباب شده و عرق و اسپرم مدارس شبانه روزی پسران را می داد. حرف اول اسمم حک شده بود یک طرفِ مارکش، اما خاص ترین ویژگی کوله، جیب مخفی اش بود. کلود می گفت هر مردی در چمدانش باید جیب مخفی داشته باشد. تا وقتی بهش نیاز پیدا نکنی ضرورتش را نمی فهمی. من هم دور از چشم او، ریزدوربینِ مارک موناکسم را می گذاشتم توی آن جیب. قیمت این دوربین که هدیه ای بود از طرف مان، تقریباً اندازه ی حقوق یک سالم بود. وقتی اسنادی به دستم می رسید که فکر می کردم ممکن است دوباره به آن ها احتیاج پیدا کنم از آن استفاده می کردم. بعد نگه شان می داشتم بین بقیه ی کتاب ها و نوارهایم که اکثرشان را از آمریکا خریده بودم و از هر کدام خاطره داشتم. برای اِلویس(۲۴)، دیلن(۲۵)، فاکنر(۲۶) یا توین(۲۷) جایی نداشتم و حتی وقتی جایی برای آن ها به نظرم رسید و گذاشتم شان توی یک جعبه و اسم مان را نوشتم روی شان، هنوز احساس عذاب وجدان می کردم. تعدادشان زیاد بود و نمی شد آن ها را برد، همین طور گیتارم را قشنگ می گذاشتم در معرض دید. موقع رفتن، گذاشتمش روی تختم.
بار و بندیلم را که بستم، ماشین سیتروئن را قرض گرفتم تا بروم دنبال بون. به ایست بازرسی که رسیدم، پلیس با دیدن ستاره ی ژنرال روی ماشین، سلام نظامی داد. راهم از کنار رودخانه می گذشت؛ آبراهه ا ی اَسف بار که کنارش پر بود از آلونک های پناهندگانی که از حومه ی شهر آمده بودند آنجا؛ چون سربازان دیوانه ی آتش افروز، خانه و مزارع آن ها را با خاک و آتش یکسان کرده بودند و اسم خودشان را گذاشته بودند توپچی. پشت این آلونک های موقت، وسط منطقه ی چهار، بون و مان در باغ آبجو منتظرم بودند، بارها سه تایی آنجا مست کرده بودیم و من خاطرات زیادی آنجا داشتم. سربازان و تفنگداران میزها را پر می کردند، تفنگداران می نشستند روی چهارپایه ها، موهایشان به دست آرایشگران سادیسمی ارتش ماشین شده بود تا مثلاً خطوط جمجمه هایشان خوب معلوم شود و بتوانند سرهایشان را جمجمه خوانی(۲۸) کنند. تا نشستم، بون گیلاسم را پر کرد اما بدون تعارف یک تکه نان تست، نگذاشت به آن لب بزنم. گفت مراسم اینجاست و گیلاسش را بلند کرد. باز در فیلیپین همدیگر را خواهیم دید! گفتم در واقع توی گوام(۲۹) همدیگر را خواهیم دید، چون دیکتاتور مارکوس(۳۰) تا خرخره اش پُر شده از پناهنده و دیگر پناهنده قبول نمی کند. بون غرغرکنان گیلاسش را مالید به پیشانی اش. او گفت فکر نمی کنم از این بدتر هم بشود. می شویم زیردست فیلیپینی ها. مان گفت فیلیپینی ها را فراموش کن. بون من من کنان گفت پس عوضش بیایید بنوشیم به سلامتی گوام. شنیدم گوام به زودی مال آمریکا می شود و این روزهای ما هم تمام می شود.
برخلاف من و مان، بون به شدت وطن پرست بود، جمهوری خواهی که داوطلبانه آمده بود بجنگد. پدرش کدخدای روستا بود و بون از زمانی که کادر محلی هفت تیری پشت گوش پدرش گذاشته بودند و او را مجبور کرده بودند در میدان روستا زانو بزند و اعتراف کند، از کمونیست ها متنفر شده بود. اگر بون را به حال خود می گذاشتی سر جانش شرط می بست که ژاپنی ها تا آخر جنگ ادامه می دهند. من و مان به او گفتیم بهتر است به فکر زن و بچه ات باشی. به ادعای ما، رفتن به آمریکا فرار یا بی وفایی محسوب نمی شد؛ فقط یک عقب نشینی استراتژیک بود. به بون گفته بودیم مان هم فردا همراه خانواده اش فرار می کند، ولی در حقیقت مان همین جا می ماند تا شاهد آزاد شدن جنوب به دست کمونیست های شمال باشد که بون از آن ها متنفر بود. در این هنگام مان با انگشتان بلند و ظریفش شانه ی بون را فشار داد و گفت پسر، ما برادر خونی هستیم، ما سه تا. این جنگ هم تمام شود، ما برادر خونی می مانیم، حتی اگر کشورمان را هم از دست بدهیم، ما برادریم. او با چشمان اشک آلود به من نگاه کرد. برای ما سه تا پایانی وجود ندارد.
بون برای پنهان کردن اشک هایش به شدت سر تکان داد و گفت حق با شماست. دیگر غم و اندوه بس است. بیایید برای امید بنوشیم. ما برای پس گرفتن کشورمان برمی گردیم، قبول؟ او هم به من نگاه کرد. من از اشک هایم خجالت نمی کشیدم. این مردها بهتر از هر برادر تنی ای بودند که ممکن بود داشته باشم؛ چون ما همدیگر را انتخاب کرده بودیم. گیلاس آبجویم را بلند کردم. گفتم باز برمی گردیم همین جا! زنده باد! داد زدیم یک دور دیگر سرو کنند، بازوهایمان را دور هم انداختیم و یک ساعت را غرق در شور و عشقِ برادری گذراندیم و با موسیقی ای که از آن طرف باغ نواخته می شد آواز خواندیم. نوازنده ی گیتار، موهایش بلند بود و قیافه ای ظریف و زنانه داشت و رنگ پریدگی اش به خاطر زندگی اش بود. ده سال در آن بار محبوس بود و تمام روز را در خانه ی صاحب بار می گذراند و فقط شب ها ظاهر می شد. خواننده ی همراهش هم زنی بود موبلند با صدایی دلنشین و در آن لباس محلی ابریشمی، لبخندی شرمگین ، چاشنی چهره اش بود. ترانه هایی از ترین کونگ سان(۳۱) می خواند، خواننده ی فولکلوری که حتی سربازان چترباز هم عاشقش بودند. فردا می آیم عزیزم... صدایش از روی همهمه ها و باران به گوش می رسید. یادت باشد به من بگویی بیایم خانه... قلبم می لرزید. ما مردمی نبودیم که با یک اشاره جنگ کنیم و بوق و شیپور جنگ بزنیم. نه، ما برای آهنگ های عاشقانه جان می دادیم، چون ما ایتالیایی های آسیا بودیم.
فردا می آیم عزیزم. دیگر شب های شهر زیبا نیست... اگر بون می دانست این آخرین باری است که مان را می بیند و تا سال ها دیگر او را نخواهد دید، شاید هیچ وقت، هیچ وقت پا به فرودگاه نمی گذاشت. از همان روزهای مدرسه به خودمان می گفتیم سه تفنگدار، یکی برای همه و همه برای یکی. مان ما را با دوما(۳۲) آشنا کرده بود؛ اولاً به این دلیل که رمان نویس بزرگی بود، دوم به این دلیل که دو رگه بود. بدین ترتیب او الگوی ما بود، ما که شده بودیم مستعمره ی همان فرانسوی هایی که به دلیل نژادش تحقیرش می کردند. مان با آن علاقه اش به خواندن و قصه گویی، اگر زمان مدرسه رفتن مان مصادف با صلح بود، بعید نبود معلم ادبیات شود. علاوه بر ترجمه ی سه داستان جنایی پِری ماسون اثر اِرل لستنلی گاردنر(۳۳) به زبان محلی مان، یک رمان فراموش ناشدنی هم به سبک امیل زولا(۳۴) نوشته و با نام مستعار چاپ کرده بود. درباره ی آمریکا مطالعه کرده بود، اما هیچ وقت نرفته بود آنجا، بون دوباره تقاضای یک دور آبجو کرد و پرسید آمریکا باغ آبجو هم دارد؟ گفتم آنجا هم سوپرمارکت دارند هم بار، از جفت شان هم می توانی آبجو بگیری. پرسید زنان زیبا هم دارند مثل این زن بزند و بخواند؟ گیلاسش را پر کردم و گفتم آن ها زنان زیبا دارند، اما مثل او نمی زنند و نمی خوانند.
بعد نوازنده ی گیتار شروع به نواختن آکورد کرد و آهنگ دیگری نواخت. مان گفت آن ها آهنگ هایی مثل این می خوانند. دیروز هم مثل گروه بیتلز زدند و خواندند. سه تایی که با آهنگ همراهی کردیم، چشم هایم خیس شد. چی می شد اگر توی دوره ای زندگی می کردیم که سرنوشت مان جنگ نبود؟ دوره ای که هیچ کس در راه بزدلی یا فساد نمی افتاد؟ زمانی که کشور آدم مثل سبدی نبود که فقط زمانی پُر بود که کمک های داخل وریدی آمریکا را بگیرد؟ من غیر از برادرهایم هیچ یک از این سربازان جوان دور و برم را نمی شناختم و با این حال اعتراف می کنم همه شان را درک می کردم، می دانستم همین روزها می میرند یا زخمی یا زندانی می شوند یا تحقیرشده رها و فراموش می شوند. آن ها دشمنان من و درعین حال برادران مسلح من هم بودند. آن ها معتقد بودند شهر دارد سقوط می کند، اما از نظر من شهر داشت آزاد می شد. این آخرِ دنیای آن ها بود، اما برای من فقط تغییر دنیا بود. به این ترتیب دو دقیقه از صمیم قلب خواندیم و فکرمان را فقط معطوف گذشته کردیم و از نگاه به آینده چشم پوشیدیم، شناگرانی که سمت آبشار می روند، با کرال پشت می روند.
وقتی خواستیم آنجا را ترک کنیم، باران شدید شده بود. با آن دهان های خیس و سرد داشتیم آخرین سیگارمان را می کشیدیم، در کوچه ای باریک که خروجیِ باغ آبجو بود، از در و دیوار آب می چکید که دیدیم سه تا از نیروهای دریایی تلوتلوخوران از بار آمدند بیرون و پا در تاریکی خیس کوچه گذاشتند. می خواندند؛ سایگون زیبا! آه سایگون! آه سایگون! هر چند ساعت شش بود، اما مست بودند و خسته و خراب آبجو. هر کدام یک اسلحه ی M16 بر دوش داشتند و یک تخم یدکی را هم گذاشته بودند توی دیدرس، بهتر که نگاه کردیم دیدیم تخم نیست، نارنجکی است آویزان از دو طرف سگک کمربندشان. هر چند آن ها هم مثل ما تمام سر و لباس و کلاه و سلاح شان ساخت آمریکا بود، امکان نداشت آن ها را با آمریکا یی ها اشتباه گرفت، آن کلاه خودهای گَل و گشاد آن ها را لو می داد؛ کلاه هایی بودند شبیه گلدان فلزی، اندازه ی سر خودِ آمریکا یی ها و گشاد به سر ما. کله ی اولین سرباز چرخید سمت ما و قبل از اینکه تلوتلو بخورد و به من برخورد کند، لبه ی کلاهش تا نوک دماغش پایین آمد. لبه ی کلاهش را که داد بالا، چشم های تیره و تارش را دیدم که داشت تلاش می کرد تمرکز کند. با دهانی که بوی گند می داد گفت سلام! لهجه ی جنوبی شدیدی داشت، طوری که به زور متوجه حرف هایش می شدم. تو کی هستی؟ پلیسی؟ وسط سربازهای واقعی چی کار می کنی؟
مان خاکستر سیگارش را تکاند به سمتش و گفت این پلیس یک سروان است. به ما فوقت احترام بگذار ناوبان یکم.
سرباز دوم هم که ناوبان یکم بود گفت سرگرد! حالا که داری با این سه تا سرباز و در واقع ناوبان یکم این طور حرف می زنی، من هم می گویم خاک تو سر سرگردها و سرهنگ ها و ژنرال ها. رئیس جمهور هم آشغال است. ژنرال ها هم واویلا! بخارند، مثل دود گم می شوند توی هوا. مثل همیشه فقط به فکر نجات ماتحت خودشان هستند. چی خیال کردید؟ آن ها ما را ول می کنند تا عقب نشینی کنیم. مثل همیشه که این کار را می کنیم. سرباز دومی گفت عقب نشینی کجا بود رفیق؟ دیگر جایی نمانده عقب بنشینیم. سومی به تایید گفت مُردیم تمام شد و رفت. اولی گفت، مردن بهتر هم هست. اصلاً وظیفه ی ما این است که کشته شویم.
سیگارم را انداختم دور. شما که هنوز نمردید. برگردید سر پست هایتان.
سرباز اولی بار دیگر خیره شد توی صورتم و چند قدم آمد جلوتر، طوری که بینی اش نزدیک بود بخورد به بینی ام. تو کی هستی؟ بون داد زد دیگر پایت را بیشتر از گلیمت دراز کردی، ناوبان یکم!
حالا می گویم تو کی هستی. سرباز انگشتش را فرو کرد توی سینه ام. گفتم این حرف را نزن.
داد زد یک حرامزاده! دو تا رفیق هایش هم خندیدند و حرفش را تکرار کردند. «حرامزاده!»
هفت تیرم را بیرون کشیدم گذاشتم وسط پیشانی اش. از پشت سر، رفقایش با اضطراب دست بردند سمت تفنگ هایشان، اما حرکت بیشتری نکردند. حال شان خراب بود اما نه آن قدر که فکر کنند می توانند زودتر از دوستان هوشیارم شلیک کنند.
تو مستی سرباز، نه؟ برخلاف خودم، صدایم می لرزید. سرباز گفت بله قربان. پس بهت شلیک نمی کنم.
پس از این لطفِ من، همه صدای اولین بمب را شنیدیم. سر همه چرخید سمت انفجار و دو بمب دیگر هم به دنبالش؛ انفجار در جنوبی ترین نقطه بود. بون گفت فرودگاه را زدند. بمب هایش هم دویست و سی کیلویی است. امیدوار بود هر دو حدسش درست از آب دربیاید. چند دقیقه بعد، دیگر از نقطه ای که ایستاده بودیم چیزی نمی دیدیم، جز کومه کومه دود سیاه. بعد انگار همه ی تفنگ های شهر از پایین شهر تا فرودگاه شلیک کردند؛ اسلحه های کوچک صدا می دادند تق تق تق تق و اسلحه های سنگین تر صدا می دادند بوم بوم بوم، بارشی از ردیاب های نارنجی در آسمان به چرخش درآمد. سروصدا، تمام اهالی بیچاره ی آن خیابان را کشاند دم در و پنجره ها و من هفت تیرم را غلاف کردم. مردم که بیرون آمدند، مستی از کله مان پرید، ناوبان یکم ها، بدون یک کلمه حرف، سوار جیپ شان شدند و رفتند. از بین دو سه تا موتورسیکلت ویراژ دادند توی خیابان تا رسیدند به تقاطع. بعد یک دفعه جیپ ترمز کرد و سربازها تفنگ به دست پریدند بیرون، سروصداها هنوز ادامه داشت و مردم توی پیاده روها فشار می آوردند. وقتی زیر نور زرد چراغ های خیابان خیره شدند به ما، قلبم تند می زد، اما آن ها فقط سمت آسمان شلیک می کردند، زوزه می کشیدند، فریاد می زدند و شلیک می کردند تا اینکه خشاب هایشان خالی شد. قلبم تند می کوبید و عرق تا پایین گُرده ام می ریخت، اما به خاطر دوستانم لبخند می زدم. سیگار دیگری روشن کردم. بون سر مردمی که دم در خانه هایشان ایستاده بودند داد کشید، احمق ها! سربازها چندتایی فحش نثارمان کردند و سوار جیپ شان شدند و پیچیدند و ناپدید شدند. من و بون از مان خداحافظی کردیم و توی جیپش که رفت کلیدها را پرت کردم طرف بون. تیراندازی ها و انفجارها متوقف شده بود و همان حین که سیتروئن را سمت آپارتمانش می راند، قسم خورد تا پای جان برای نیروی دریایی بجنگد. سکوت کردم. نمی توان از یک دریانورد انتظار رفتار آقامنشانه داشت. این ها درست وسط بحران، کشکی و غریزی عمل می کنند. به همین دلیل آن سه تا هر چه فحش نثارم کردند، ککم هم نگزید و اصلاً جواب شان را ندادم. من به این خطاب های نابه جا نسبت به خود عادت دارم، به هرحال این انگ ها به من نمی چسبد. مادر من بومی بوده و پدرم خارجی، و غریبه ها و آشناها از بچگی لذت می بردند این را به من یادآوری کنند و به من بگویند حرامزاده، هر چند بعضی وقت ها محض تنوع، قبل از اینکه تف کنند توی صورتم به من می گفتند حرامزاده.

برای لَن و الیسون

«بیایید تا کلمه ی شکنجه را شنیدیم اندوهگین نشویم. در این باره خیلی چیزها می توان گفت که کلمه را مخدوش، سبک یا حتی خنده دار کند.»

فردریش نیچه. تبارشناسی اخلاق(۱)

مقدمه ی مترجم

«جنگ ها هیچ وقت تمام نمی شوند، فقط به خواب می روند.»

از متن کتاب

کتاب حاضر، اولین اثر نبوغ آمیز نویسنده ای آسیایی تبار از آمریکا ست. این کتاب علاوه بر جایزه ی پولیتزر ۲۰۱۶، جایزه ی ادگار برای اولین رمان، جایزه ی سِنتر برای اولین رمان، مدال کارنیجِ انجمن کتابخانه ی آمریکا را برای رمان برتر و جایزه ی آسیایی‎-آمریکا یی در ادبیات داستانی را از انجمن کتابداران آسیایی‎-آمریکا یی دریافت کرده است. بسیاری از منتقدان برای توصیف این رمان از کلمه ی «شاهکار» استفاده کرده‎اند. به گفته ی نویسنده: «بسیاری از رویدادهای این رمان اتفاق افتاده است، هر چند اعتراف می کنم در جزئیات و شرح وقایع، دست خود را باز گذاشتم.»
نوِن با این کتاب که حاصل تجربه و تحقیقاتی دقیق درباره ی جنگ ویتنام است و برای نگارش آن از منابع بسیاری بهره برده، موفق شد قصه ی سرگشتگی انسان را در بستری از شعارهای رنگین، مانند استقلال و آزادی، بازگو کند. این اثر با روح ضدجنگ خود، هم روی نظامیان و هم روی قربانیان تمرکز دارد و ذره بین خود را روی زندگی جناح هایی می اندازد که شعارها و خواسته هایشان یکی ست، اما با برگزیدن دو اسم متفاوت، به جنگ هم رفته اند و گاه معنای آن اسم و بار ایدئولوژیکی ای را که برگزیده اند هم نمی دانند! مرگ، قتل، ترور، جنایت، تجاوز و هر آنچه جنگ را تعریف می کند و فضای آن را می سازد، در این اثر به شیوه ای نو، از زاویه ی دید جاسوسی که یک پایش در این جبهه و پای دیگرش در آن جبهه است، مطرح می شود. به گفته ی نویسنده: «جنگ ویتنام ما هرگز تمام نمی شود. آمریکا یی ها به آن می گویند جنگ ویتنام و ویتنامی های پیروز به آن می گویند جنگ آمریکا . اما در واقع هر دو نام بی مسما هستند؛ چرا که این جنگ، لائوس و کامبوج را هم با خاک یکسان کرد، حقیقتی که هم ویتنامی ها، هم آمریکا یی ها ترجیح می دهند چشم بر آن ببندند. به هر حال برای هر کس که زندگی در طول جنگ را تجربه کرده، جنگ، جنگ است و نیازی به اسم نداشته و ندارد، همان چیز ی ست که من و خانواده ام آن را می نامیم.»
در پایان از خانواده ام برای صبوری ها و همراهی های صمیمانه شان سپاسگزارم، همچنین از کمک های بی شائبه ی دوست فرهیخته ام، فرمهر امیردوست که اگر صبر و حوصله و مهربانی اش نبود، این کتاب به وثوق و اطمینان حاضر نبود.

معصومه عسکری
شهریور ۱۳۹۵

نظرات کاربران درباره کتاب همدرد

کاش اسم انگلیسی هر اثر رو تو قسمت مشخصات میذاشتین، یا لینک کتاب رو توی گود رید . دو خط معرفی زیاد ترغیب کننده نیست ، واسه خرید باید اطلاعات بیشتری داشت
در 2 سال پیش توسط ara dash
عالیه این کتاب. واقعا پولیتزر حقش بود
در 2 سال پیش توسط sep...h93
اصلا خوشم نیامد بیشتر شبیه گزارشه تا کتاب
در 1 ماه پیش توسط پاییز
مییتونید نمونه را دریافت کنید و از شناسه کتاب اطلاعاتشو ببنید
در 2 سال پیش توسط zah...ary
ترجمه این کتاب خوبه؟
در 4 ماه پیش توسط R M
عااالی بود
در 2 هفته پیش توسط zei...mi8
دوست داشتم و توصیه میکنم
در 2 ماه پیش توسط توحید آل آقا