فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرشته تاریکی

کتاب فرشته تاریکی

نسخه الکترونیک کتاب فرشته تاریکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فرشته تاریکی

لیزا برینگ مشتاقانه به مردی که مقابلش نشسته بود، نگاه کرد. او آخرین بار سربازرس لیو را در اتاقش در بیمارستان کویین الیزابت دیده بود. در آن موقعیت چندان توجهی به آن مرد نکرده بود و حالا می‌فهمید که کارش اشتباه بوده است. او لیو را کوتاه‌قد، معمولی و مؤدب به خاطر می‌آورد. لیو علی‌رغم ناامیدی‌اش از اینکه لیزا حمایت پلیس را رد کرده بود، با او همچون بیمار، قربانی یک جنایت و بیوه‌ی مردی مهم و بانفوذ رفتار کرده بود. ولی امروز او متفاوت به‌نظر می‌رسید. دگرگون شده بود. همین که در آن اتاق سفید و ساده‌ی بازجویی در اداره‌ی مرکزی پلیس هنگ‌کنگ پشت میزی با روکش فورمیکا نشست، صورت گرد، موهای سیاه براق و دست‌های کوچکش با آن ناخن‌های مرتب درست همان‌طور بودند که لیزا به خاطر داشت. اما رفتارش کاملاً تغییر کرده بود. چهره‌ی قبلاً خونسرد و آرام او انگار ناگهان زنده شده بود. دهانش شاد و سرخوش بود و برقی در چشمانش می‌درخشید که لیزا تشخیص نمی‌داد چیست. هیجان؟ بی‌رحمی؟...

ادامه...

بخشی از کتاب فرشته تاریکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

۱

لس آنجلس - ۱۹۹۶

تقریبا ساعت نُه شب پیام را دریافت کرد.
«واحد ۷۳ ـ آـ ۸. لطفا جواب بده.»
«۷۳ ـ آـ ۸، به گوشم.»
مامور پلیس گشت در رادیوی بی سیمش خمیازه ای کشید. شبی طولانی و کسل کننده بود و او ساعت ها در منطقه ی هالیوود غربی گشت زده بود و حالا برای رفتن به تخت خوابش آماده بود. پرسید: «چه شده؟»
«گزارش رسیده زنی در حالتی به شدت عصبی با تلفن اضطراری ۹۱۱ تماس گرفته.»
مامور پلیس به شوخی گفت: «احتمالاً زن من بوده. من دیروز سالگرد ازدواجمان را فراموش کردم و او می خواهد پوست سرم را بکند.»
«زنت اسپانیایی است؟»
«نه.»
«پس او نبوده.»
مامور پلیس دوباره خمیازه ای کشید. بعد گفت: «نشانی؟»
«شماره ی ۴۲۰ ـ لوما ویستا.(۱)»
«محله ی قشنگی است. چه اتفاقی افتاده؟ کلفتِ خانه فراموش کرده به قدر کافی خاویار روی نان برشته ی خانم خانه بگذارد؟»
متصدی تلفن نخودی خندید و جواب داد: «احتمالاً یک مورد نزاع و خشونت خانگی است.»
«احتمالاً؟»
«آن خانم چنان جیغ می کشید که به سختی می شد حرف هایش را فهمید. ما نیروی کمکی می فرستیم، اما شماها نزدیک تر هستید. چقدر طول می کشد به آنجا برسید؟»
مامور گشت درنگی کرد. همکارش مایکی(۲) از سَرِ نوبت کاری اش جیم شده بود تا در بولوارهالیوود گشتی بزند و دلی از عزا دربیاورد. او می دانست نباید از مایکی حمایت کند اما آن قدر مهربان بود که رد درخواست دوستش مثل شنا کردن برخلاف جریان آب بود. حالا می بایست چه می کرد؟ اگر اقرار می کرد که تنها است، هر دوی آنان به هلفدونی می افتادند. از طرف دیگر، تنها رفتن سرِ صحنه ی دعوایی خانوادگی هم چندان کار خوشایندی نبود. شوهرانی که دست به خشونت خانگی می زدند، معمولاً جزء طرفداران پروپا قرص پلیس لس آنجلس نبودند.
لعنتی!
«ما پنج دقیقه ی دیگر به آنجا می رسیم.»
معلوم شد که شماره ی ۴۲۰ ـ لوما ویستا املاک بی نظم و پراکنده ی وسیعی بود به سبک محل استقرار مبلغان مذهبی اسپانیایی در سال های ۱۹۲۰ و درست در بالای تپه های هالیوود قرار داشت. دروازه ی فلزی محکمی پوشیده از گیاه عشقه، در دیواری پنج متری نصب شده بود و از دارایی و ثروتی که پشتش پنهان بود سرنخی مختصر به دست می داد. یک راه اتومبیل رو شیب دار و باغی چنان وسیع و آراسته که بیشتر شبیه یک باشگاه ییلاقی بود تا حیاط خانه ای شخصی.
مامور پلیس به سختی می توانست آنجا را به چشم ملکی مجلل ببیند. او داشت به یک صحنه ی جرم نگاه می کرد.
دروازه ی باز.
در خانه چارطاق باز.
هیچ نشانی از به زور وارد شدن نبود.
آن محل به طرزی هراس آور ساکت بود. مامور پلیس سلاحش را بیرون آورد و فریاد زد: «پلیس!»
پاسخی نشنید و وقتی انعکاس صدای خودش محو شد، از جایی بالای سرش صدای ضعیف ناله ای را شنید، شبیه صدای آب در حال جوشیدن در کتری. او با حالتی عصبی از پله ها بالا رفت.
لعنت به تو، مایکی.
مامور پلیس دوباره تکرار کرد: «پلیس!» این بار بلندتر از دفعه ی قبل. صدای ناله از یکی از اتاق خواب های آن طبقه می آمد. او سلاح به دست خودش را داخل اتاق انداخت. لعنت بر شیطان! صدای جیغ زنی را شنید و بعد صدای خشک برخورد جمجمه ی خودش را با کف اتاق. کف چوبی اتاق انگار با روغن چرب شده بود.
اما نه، روغن نبود. خون بود.
کارآگاه دنی مک گُوایر(۳) از دایره ی جنایی، سعی کرد سرخوردگی اش را پنهان کند. حرف های خدمتکار خانه بی سروته بود. او مدام به زبان اسپانیایی جملاتی را تکرار می کرد.
کارآگاه دنی مک گوایر به خودش یادآوری کرد: این زن تقصیری ندارد! قدر مسلم زن بیچاره موقع پیدا کردن آنها در خانه تنها بوده است و تعجبی نداشت که هنوز دچار شوک و هیستری باشد.
بعد از شش سال کار در بخش جنایی، دیگر با دیدن کمتر صحنه ای به مک گوایر حالت تهوع دست می داد. اما این یکی از همان دفعات معدود بود. تنها نگاهی به آن صحنه ی قصابی کافی بود تا همبرگری که کمی قبل خورده بود، برای رها شدن در مری او بالا و پایین برود. تعجبی نداشت مامور پلیسی که قبل از بقیه وارد صحنه شده بود، تمام محتویات معده اش را بالا آورده بود. صحنه ی مقابل چشمان او شیرین کاری یک دیوانه ی زنجیری بود.
اگر به واسطه ی دریای خونی که کف اتاق را پوشانده بود نبود، می شد گفت قضیه سرقت بوده است. تمام اتاق خواب زیر و رو شده بود. کشوها باز، جعبه های جواهر خالی، لباس ها و عکس ها همه جا پخش بود. اما وحشتناک ترین صحنه پای تخت افتاده بود. دو جسد، یک مرد و یک زن. اولین قربانی، مردی میانسال، گلویش چند بار بریده شده بود، به طوری که سرش تقریبا از گردن جدا بود. بدنش در حالتی شبیه حیوانی در سلاخ خانه با طناب کوهنوردی بسته شده بود. هرکسی که او را کشته بود، بدن سلاخی شده اش را به بدن قربانی دوم، یک زن، بسته بود. با اینکه صورت زن به طرز بی رحمانه ای مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود، می شد حدس زد که بسیار جوان و زیبا بوده است.
کارآگاه مک گوایر با دست دهانش را پوشاند و به اجساد نزدیک شد. بوی خون تازه غیرقابل تحمل بود. اما این چیزی نبود که او را منقلب کرد. او رو به خدمتکار فریاد زد: «یک چاقو بیاور.»
زن هاج وواج نگاهش کرد و کارآگاه این بار جمله اش را به زبان اسپانیایی تکرار کرد و بعد رو به ماموران پلیس صدا زد: «فورا آمبولانس خبر کنید. این زن نفس می کشد.»
***
چاقو را آوردند و مک گوایر شروع به بریدن طنابی کرد که زن و مرد را به یکدیگر بسته بود. با تماس دست او، انگار زن به هوش آمد؛ به زیر گریه زد و دوباره از حال رفت. دنی دهانش را به گوش او نزدیک کرد و نجواکنان گفت: «من افسر پلیس هستم. تو حالا در امان هستی. ما تو را به دکتر می رسانیم.»
با پاره شدن طناب ها، سر پیرمرد بر شانه ی مک گوایر افتاد و او وحشت زده به عقب پرید.
یکی از ماموران دستی بر شانه ی کارآگاه زد و گفت: «قربان، قطعا دزدی بوده. گاوصندوق خالی است. جواهرات و چند تابلوی نقاشی به سرقت رفته.»
دنی سری تکان داد و پرسید: «اسم قربانیان؟»
«خانه متعلق به اندرو جِیکز(۴) است.»
جیکز. این اسم آشنا بود.
مامور پلیس اضافه کرد: «دلال کارهای هنری است.»
«و زن؟»
«آنجلا جیکز.(۵)»
«دخترش؟»
مامور پلیس خنده ای کرد.
«نوه اش؟»
«نه قربان، همسرش.»
دنی در دل گفت: احمق، معلوم است که همسرش است. اینجا هالیوود است. جیکز پیر مطمئنا ثروت زیادی داشته.
بالاخره طناب ها به کل پاره شد و آنجلا جیکز از همسرش جدا شد. حالا او دوباره هشیار بود و می لرزید.
دنی گفت: «چیزی نیست. تو حالا در امان هستی، آنجلا. اسمت همین است؟»
زن در سکوت سری به نشانه ی تایید تکان داد.
دنی پرسید: «می توانی تعریف کنی چه اتفاقی افتاد؟»
زن جوان به صورت دنی نگاه کرد و او برای اولین بار متوجه شدت جراحات وی شد. دو چشم کبود، که یکی از آنها به طور کامل ورم کرده و بسته مانده بود. بریدگی و کبودی در سرتاسر بدن. خراش ها نشان می داد که زن به شدت مقاومت کرده بود.
«او من را اذیت کرد.» صدایش نجوایی بیش نبود و ظاهرا تلاش برای حرف زدن خسته اش می کرد.
دنی گفت: «عجله نکن.»
زن جوان نگاهی به جسد شوهرش انداخت و هق هق گریه سر داد.
دنی فریاد زد: «یک نفر روی جسد را بپوشاند.» او چطور می توانست زن را به حرف زدن وادار کند درحالی که جسد شوهرش کنارش افتاده بود؟
یکی از ماموران پاسخ داد: «قربان، هنوز نمی توانیم. افراد پزشکی قانونی هنوز کارشان با جسد تمام نشده.»
دنی نگاهی غضبناک به آن مامور انداخت و گفت: «گفتم رویش را بپوشان.»
رنگ از روی مامور پرید و گفت: «بله، قربان.»
پتویی جسد اندرو جیکز را پوشاند. اما خیلی دیر بود و زن او دچار شوک شده بود. او می لرزید و مدام بدنش را به عقب و جلو تکان می داد و با چشمانی زل زده و مات مدام تکرار می کرد: «من اصلاً زندگی ندارم.»
دنی پرسید: «آمبولانس هنوز نرسیده؟»
«چرا قربان، همین الآن رسید.»
«خوب است.»
کارآگاه دنی مک گوایر از صدارس قربانی دور شد، افرادش را دور خودش جمع کرد و گفت: «او به پزشک و یک سنجش روحی روانی نیاز دارد. سرکار مِنِندز،(۶) تو با او برو.»
«بله، قربان.»
کارآگاه دنی مک گوایر فردا می توانست به طور کامل از آنجلا جیکز بازجویی کند. امشب آن زن در شرایط مساعدی نبود.
«درضمن، خدمتکار را هم با خودت ببر. این طور که او زاری و شیون می کند، من صدای افکار خودم را هم نمی شنوم.»
مرد لاغر موبوری که عینکی قاب شاخی به چشم داشت، وارد اتاق شد و گفت: «ببخشید دیر کردم، قربان.»
کارآگاه دیوید هنینگ(۷) شاید احمق و بی دست و پا جلوه می کرد، اما یکی از تیزهوش ترین و منطقی ترین افراد نیروی پلیس بود و کارآگاه دنی مک گوایر از دیدنش بسیار خوشحال شد.
«آه، هنینگ، خوب شد آمدی. با موسسات بیمه تماس بگیر و فهرست کامل اقلام دزدیده شده را برایم تهیه کن. بعد مغازه های امانت فروشی و سایت های فروش اینترنتی را بررسی کن. ببینیم چه چیزهایی رو می شود.»
هنینگ به نشانه ی موافقت سری تکان داد.
مک گوایر ادامه داد: «یک نفر را هم سراغ مسئول سیستم امنیتی بفرست. این خانه حتما تا توالت هایش هم زنگ خطر دارد. ولی ظاهرا این قاتل ما امشب بدون هیچ دردسری وارد شده.»
سرکار منندز گفت: «خدمتکار گفت حدود ساعت هشت شب صدایی از طبقه ی بالا شنیده.»
«شلیک گلوله؟»
«نه. من هم پرسیدم، ولی گفت بیشتر انگار یک صندلی یا مبلی، چیزی افتاده باشد. او خواسته برود بالا ببیند چه بوده، ولی خانم جیکز مانع شده و گفته خودش می رود.»
«بعد چه شده؟»
«هیچ. خدمتکار ساعت هشت و چهل وپنج دقیقه طبق معمول فنجان شیرکاکائوی آقای جیکز را به اتاق خوابش می برد و با آن صحنه روبه رو می شود و به ۹۱۱ زنگ می زند.»
شیر کاکائو؟ مک گوایر سعی کرد مجسم کند که پیرمردی ثروتمند در اتاق خواب مجلل خودش در کنار همسر جوان و زیبایش شیرکاکائویش را مزه مزه می کند. او از تجسم این صحنه مشمئز و بعد عصبانی شد و در دل گفت: یعنی ممکن است این کار کسی دیگر را هم خشمگین کرده باشد، تا حدی که دست به جنایت بزند؟

نظرات کاربران درباره کتاب فرشته تاریکی

سلام .مثل همیشه کتابای سیدنی شلدون قشنگ و روانن .این کتاب داستان پلیسی نیمه تمام سیدنی شلدون رو کامل میکنه .واقعا لذت بردم .ممنونم فیدیبو
در 2 سال پیش توسط ash...341