فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جن زیبایی که از پترا آمد!

کتاب جن زیبایی که از پترا آمد!
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب جن زیبایی که از پترا آمد! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جن زیبایی که از پترا آمد!

می‌گفتم: «قدیس!» هدفی داشتم که به هیچ قیمتی از آن دست بردار نبودم. می‌خواستم قدیس شوم. برای رسیدن به هدف، سوای پشتکار و علاقه، گزینه بختیار بودن هم لازم است که بخت اگر یار نباشد یک جای کار خواهد لنگید. در باب بختیاری‌ام همین بس که بخت هیچ‌گاه یارم نبود. اولین مواجهه‌ام با نگون‌بختی «تولد» بود. هنوز مچ پاهام تو دست دکتر بود که فهمیدم «نه، من نباید می‌اومدم!» آنهم به دنیایی که همه رو سقف‌اند جز چراغها و خود سقف! هنوز واژگون تو دست دکتر بودم و به بازگشتن از همان راه که آمده بودم می‌اندیشیدم که دکتر بی‌انصاف با پنجه‌ چنان کوفت پشتم که وقّی زدم و اشکهام سرازیر شدند و از بالا سرم چکیدند رو سقف (یا زمین). زود که پی بردم جابجایی سقف و زمین خطایی بصری‌ بوده کمی با زندگی کنار آمدم. باورم نمی‌شد پا به دنیایی گذاشته‌ام که نوزادی را فقط به خاطر نفس نکشیدن، آنچنان می‌کوبند که معلمان، شاگردانشان را. کماکان از نفس کشیدن دل خوشی نداشتم. هر از چندگاهی تلاش می‌کردم چنین کار مضحکی را ترک کنم اما هربار مادرم قایم می‌کشید زیر گوشم. این شد که ترس از نفس نکشیدن آنچنان درم ریشه‌ دواند که تا امروز هرگاه به این مسئله فکر می‌کنم یاد کشیده‌های مادرم می‌افتم و نفس می‌کشم. کتک خوردن به همینجا ختم نشد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جن زیبایی که از پترا آمد!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قدیس

کودکان آرزو می کنند به بزرگسالی کاره ای شوند. من هم آرزو می کردم.
کسی اگر می پرسید: «می خوای چی کاره شی؟»
می گفتم: «قدیس!»
هدفی داشتم که به هیچ قیمتی از آن دست بردار نبودم. می خواستم قدیس شوم. برای رسیدن به هدف، سوای پشتکار و علاقه، گزینه بختیار بودن هم لازم است که بخت اگر یار نباشد یک جای کار خواهد لنگید. در باب بختیاری ام همین بس که بخت هیچ گاه یارم نبود. اولین مواجهه ام با نگون بختی «تولد» بود. هنوز مچ پاهام تو دست دکتر بود که فهمیدم «نه، من نباید می اومدم!» آنهم به دنیایی که همه رو سقف اند جز چراغها و خود سقف! هنوز واژگون تو دست دکتر بودم و به بازگشتن از همان راه که آمده بودم می اندیشیدم که دکتر بی انصاف با پنجه چنان کوفت پشتم که وقّی زدم و اشکهام سرازیر شدند و از بالا سرم چکیدند رو سقف (یا زمین).
زود که پی بردم جابجایی سقف و زمین خطایی بصری بوده کمی با زندگی کنار آمدم. باورم نمی شد پا به دنیایی گذاشته ام که نوزادی را فقط به خاطر نفس نکشیدن، آنچنان می کوبند که معلمان، شاگردانشان را. کماکان از نفس کشیدن دل خوشی نداشتم. هر از چندگاهی تلاش می کردم چنین کار مضحکی را ترک کنم اما هربار مادرم قایم می کشید زیر گوشم. این شد که ترس از نفس نکشیدن آنچنان درم ریشه دواند که تا امروز هرگاه به این مسئله فکر می کنم یاد کشیده های مادرم می افتم و نفس می کشم. کتک خوردن به همینجا ختم نشد. مادرم هر وقت گریه می کردم و چیزی می خواستم با تمام قوا مرا سوی پدرم پرت می کرد و پدرم که مردی اهل دانش و خرد و مطالعه بود تا چشم از کتاب بگیرد دیر شده بود و افتاده بودم تو سطل زباله. اما خب از انصاف که دور نباشم باید بگویم چندبار هم موفق شد مرا بگیرد. بارها هم می شد با همان غیظی که مادرم مرا سویش پرتاب می کرد، شوتم می کرد سمت مادرم و اینجور وقتها بود که مادرم شیرجه می رفت مرا بگیرد (یا نمی رفت). اگر شیرجه می رفت و مرا می گرفت سینه اش را تندی تو دهانم می چپاند و غائله ختم می شد. با عاشقانه ترین لحن ها تو صورتم می گریست و می گفت: «ازت متنفرم میمون، الان چه وقت اومدن تو بود آخه!» اما اگر شیرجه نمی رفت از پنجره پرت می شدم تو خیابان و تا یکی حوصله کند و جمع و جور م کند چندتا ماشین از کنارم رد می شد. بیرون که پرت می شدم پدرم ریسه می رفت و به مادرم می گفت «ایندفه رو دیگه من بردم، نتونستی بگیریش!» و مادرم همینطور که می گریست، می خندید و می گفت: «به خاطر همین دیوونه بازی یاته که هنوزم دوستت دارم.» همین آشتی شان می داد و پی می بردند زندگی اینقدرها هم بد نیست. هیچ وقت از این پرت شدن ها نمردم و حتی حالی شبیه مرگ را نیز تجربه نکردم. مثل عروسکی بی جان می ماندم همانجا وسط خیابان. گاهی همینطور که میان خیابان افتاده بودم می اندیشیدم: آدم، سگ جان تر است یا سگ؟ آدم از سگ هم سگ جان تر است. در اثبات سگ جانی آدمیزاد همین بس که کدام سگی حداقل چهل سال عمر کرده؟!
القصه کتک خوردن و نفس کشیدن شد از عادتهای روزمره و نفس کشیدم و بالیدم و کتک خوردم. برای همین بود که تصمیم گرفتم قدیس شوم. پس از اینکه با مرارت فراوان دوره متوسطه را گذراندم و خواستم در کنکور کارشناسی قدیسی شرکت کنم دریافتم پدرم برای صرفه جویی در هزینه ها مرا به مدرسه راهنمایی نفرستاده. این موضوع بلوایی تو اداره آموزش و پرورش راه انداخت که باعث شد وزیر آموزش و پرورش وقت تو ترافیک بزرگراه سکته کند و بمیرد. وزیر جدید هیچوقت سکته نمی کرد و نمیمرد چون تو ترافیک نمی ماند به این خاطر که هیچوقت از خانه بیرون نمی آمد.
نتیجه جلسات وزیر و مدیران عالی رتبه آموزش و پرورش این شد که از تحصیل محروم شدم. اما قدیس شدن هدفی بود که حاضر نبودم به هیچ قیمتی از آن دست بردارم حتی به قیمت روز دنیا که معادل دلار و یورو پرداخت می کردند و با آن می شد زن بگیری و یک آپارتمان لوکس تو بهترین محله بهترین شهر بخری و به فسادهای اخلاقی و غیر اخلاقی بپردازی.
مُصر بودم قدیس شوم و به همین خاطر جمله «می خواهم قدیس باشم.» را رو تن درخت جلو خانه مان با ناخن کندم. شب از درد خوابم نبرد. ناخنم به گوشت رسیده بود. از همه بدتر صبح که بیدار شدم و از خانه بیرون زدم حیرت کردم که برای طرح تعریض پیاده رو ها آن درخت را کنده اند و یک ساعتی سرم را و کپلم را خاراندم. خواستم رو دیوار خانه همان جمله را بنویسم که انگار یکی نهیبم زد: «به خاطر یه کنده کاری، طرح تعریض پیاده رو ها به اتاق خوابای خونه تون نکشون؟!» ناخنی هم نمانده بود تا با آن رو دیوار آجری چیزی کنده کاری کنم.
بی خیال شدم و تو نیازمندی های روزنامه دنبال کلاسهای آزاد قدیس شدن گشتم. خوشبینانه ترین برخورد با بخش آگهی روزنامه ها این بود که با آنها شیشه های حیاط خلوت خانه مادربزرگم را پاک کنم. یکی نوشته بود «قدیس شدن در ده جلسه تضمینی» و می دانستم برای قدیس شدن حداقل دوره ای یکساله ریاضات دشوار لازم است که اگر مستعد باشی شاید بعد از یکسال بتوانی چند کرامت کوچک را تجربه کنی. دیگری نوشته بود «تنها شبها با گوش دادن به نوارهای آموزشی ما قدیس شوید!» که مسلما کلاه برداری محض بود و حیف پول که بابت اینچنین چیزهایی بپردازی. از آگهی هایی مثل قدیس شدن زیر پله و اتاق خواب و حمام که بگذریم بر آن شدم تا از چند دوست که روابط حسنه ای با دانشجویان قداست داشتند سراغ کلاسهای معتبر و آزاد قدیسی را بگیرم.
جوینده یابنده است و طلسم شکست و یک روز بعدازظهر توانستم به کلاس یکی از اساتید قداست که شهرتی به هم رسانده بود راه ببرم. ماهانه کلاسها را به زحمت و با جان کندن تو پنچرگیری و نانوایی محله مان جور می کردم. ولی عشق به هدفم از سرخورده شدن بازم می داشت. اولین جلسه ای که استاد را دیدم کمی شگفت زده شدم. فکر نمی کردم یک قدیس شاخ و سم داشته باشد اما تا آنروز هیچ قدیسی را از نزدیک ندیده بودم و رفتار و سخنان استاد بسیار تاثیرگذار بود. همین شد که با علاقه و پشتکار آنچه را می گفت به کار می بستم و هر شب تا دیروقت تو پارک نزدیک خانه تمرین می کردم. تمرینها چندان آسان نبود و مثلاً برای من که معده ضعیفی داشتم نوشیدن روزانه دو لیتر خون آدمیزاد آسان نبود. از همه بدتر هیچ کس را نمی توانستم راضی کنم که خونش را بدهد تا بنوشم و بیشتر از خون خودم می نوشیدم. به خاطر کم خونی، فشارم دایم پایین بود. چندبار تو خانه بیهوش شدم و مادرم آب قند تو صورتم پاشید.
مادرم همیشه غر می زد: «توله های مردم پی کار و کاسبی یو گرفته ن ولی تو مثه احمقا رفتی پی هنر که چی؟»
هرچه تلاش می کردم بفهمانمش قدیسی از رشته های هنری نیست نشد که نشد. مو به مو تمرینها را انجام می دادم و شاید به جرات بتوانم بگویم از بهترین شاگردهای کلاسمان بودم. استاد راضی بود. رضایت تو چشم های سرخش موج می زد. تمرین «تجاوز به حقوق مدنی» را از همه تمرین ها دوست تر داشتم اما از کشتن و سوزاندن مورچه ها و قناری ها خیلی خوشم نمی آمد و در نظرم ملال آور می نمود. یکبار هم به اردو رفتیم که در آن جنگل ها را به آتش کشیدیم و تو آب رودخانه ها به شیوه هایی نو قضای حاجت کردیم. تو همین اردو بود که عاشق یکی از همدوره ای هام شدم. او هم بسیار علاقه مند و پیگیر بود و دُم هشتاد روباه را با دندان کند و تو آتش سوزاند. همینجا بود که به او پیشنهاد ازدواج دادم. باهم خون آهویی را مکیدیم و به عقد هم درآمدیم.
خلاصه با هر مرارتی بود دوره ها را به پایان رساندم. نتیجه شگرف بود. رو دیپلم پایان دوره نوشته بودند: «مدرک دیپلم دوره عالی ابلیسی» و تازه دانستم چرا استاد شاخ و سم داشت! آمدم معترض شوم به استاد که «چرا به من دروغ گفتی؟» که با نگاهی به شاخ و سم ش دستم آمد که باید می گفته و طبیعتش همین است.
حالا از آموزش دوره های ابلیسی درآمد خوبی دارم و راضی ام. جای شاخ هام که تازه دارند از سرم جیک می زنند کمی می خارد و به راه رفتن با سم هنوز عادت نکرده ام.
یادتان باشد: همیشه کارها آنطور که می خواهید پیش نمی روند. با این حال گاهی کمی بخت چاشنی زندگی باشد خوب است!
بخت اگر یار نباشد قدیسی یا قدیسه ای، ابلیسی یا ابلیسه ای خواهد شد!

یزدان دزد

«یزدان دزد» مردی جوان و درشت اندام بود. مهربان بود و آرام حرف می زد. یزدان دزد خب دزد بود و این را همه می دانستند. تنومند بود و قوی هیکل، درست مثل پدر مرحومش.
مرادعلی غروبی تو قهوه خانه هورت به چای که ریخته بود تو نعلبکی می زد و اینها را برایم می گفت: پدر یزدان دزد شبی بورانی و برفی از جاده ای دور می آمده سوی ده که گرگی جلو راهش را می گیرد. گرگ، پشت می کند به پدر یزدان دزد و بنا می کند با پاهاش برف پاشیدن به سر و هیکل پدر یزدان دزد تا طعمه اش یخ بزند و بی جان شود که بتواند آنرا به راحتی شکار کند. پدر یزدان دزد جلو چشم های ناباور کوه و برف و بوران، گرگ را می گیرد و می زند زیر بغلش و می آورد ده. به ده می رسد و گرگ را زمین که می گذارد، گرگ بیچاره وا می رود و جان می دهد. بس که پدر یزدان دزد گرگ را زیر بغلش فشرده بوده، گرگ بیچاره جانش در رفته بوده. مرادعلی، با ادا اطوارهاش تنومندی پدر یزدان دزد را خوب توصیف کرد. بعد دست کرد تو جیب جلیقه اش و بسته سیگارش را بیرون کشید. یک نخ گذاشت گوشه لبش و کبریت کشید. دود پیچ خورد و رفت دور لامپ آویزان از سقف پیچید. مرادعلی ادامه داد: پدر یزدان دزد یک روز پی زنی زیبا که مردم می گویند از ما بهتران بوده می رود و دیگر باز نمی گردد. مادر یزدان دزد همان شب از غصه دود سیاهی می شود و از پنجره خانه بیرون می زند. یزدان دزد شاید سه سال بیشتر نداشته که بی پدر و مادر می شود. یزدان دزد را مردم ده بزرگ می کنند. هر روز کسی مقداری غذا برای یزدان دزد می برده تا از گرسنگی نمیرد. هر شب تو خانه یکی سر می کند. همه پدران ده پدرش بوده اند و همه مادران ده مادرش تا بزرگ شد، و دزد شد. به همین خاطر، مردم ده اینقدر به او مهر داشتند که هیچوقت، هیچکس از دزدی های او به دل نمی گرفت اما این تنها دلیل مردم ده برای ناراحت نشدن از دزدی های او نبود. همه می دانستند که یزدان دزد تنها چیزهایی را می دزدد که برای صاحبخانه بدشگونند. البته این را آن اول ها نمی دانستند و حتی یزدان دزد چند باری هم کتک خورده بود اما رفته رفته و پیرو اتفاقاتی که افتاد همه فهمیدند یزدان دزد برای ده نعمت است و دزدی هاش همه خیراند. فی المثل: سال ها پیش یزدان دزد نیمی از گندمی را که کشاورزان تازه درو کرده بودند دزدید و ابتدا بسیاری از کشاورزان و مردم ده برافروختند و چندتایی شان یزدان دزد بیچاره را کتک زدند. (یزدان دزد هرچند بسیار پرزور بود اما هیچگاه از مردم ده، کسی را نزد. حتی سر دزدیدن گندم ها هم که تنبیه ش کردند، دستش را برای کسی بلند نکرد.) ریش سفیدها وساطت کردند و جلو کتک خوردنش را گرفتند. چند روز بعد گروهی از راهزنان که سردسته شان مردی بود به نام جبّار به ده حمله کردند و همه گندم ها را بردند. مردم، همه نالان و گریان و ناامید شدند. ترسیده بودند مبادا از گرسنگی تلف شوند. همه نشسته بودند تو میدان ده و بغ کرده بودند که یکی تو سر زنان دوید میان میدان که: اسب و گاری مرا هم برده اند! همه بالاتفاق گفتند: نه! ما ندیدیم کسی از آنها اسب و گاری ببرد. خودشان اسب و گاری داشتند و همه گندم هامان را با اسب و گاری خودشان بردند.
مرد گفت: «پس کار این یزدان دزد نامرد است. کم از غریبه می کشیم؟ این هم که خودی ست و خیر سرمان خودمان بزرگش کرده ایم، شده بلای جان خودمان.»
تو شش و بش همین حرفها بودند که یکهو یکی گفت: «آن یزدان دزد نیست که با گاری و اسب به تاخت می آید؟!»
مرد چشم ریز کرد و گفت: «خود نامردش است!»

یزدان دزد پشت به غروب و گرد و خاک کنان می راند و می آمد تا رسید و ایستاد. خاک که نشست. دهان همه از حیرت باز ماند. یزدان دزد با گاری و اسب رفته بود و گندم هایی را که دزدیده بود بازآورده بود. این و چند حکایت دیگر شد که دزدی کردن های یزدان دزد نه تنها دیگر آزار دهنده نبود بلکه برای مردم خوشایند هم شده بود. اگر از کسی چیزی می دزدید، مالباخته خرسند بود که بلایی از جانش دور شده یا مالش به وقت گرفتاری بازمی گردد.
غروبی که همه خسته از کار روزانه تو قهوه خانه نشسته بودند تا با چای و قلیان و گپ زدن خستگی از جان به در کنند، زن کریم تو سرزنان و گیس کنان خودش را پرت کرد تو قهوه خانه. کریم جست و زیر بغلش را گرفت و نشاندش رو صندلی. همه دورش حلقه زدند. کریم و زنش میانسال بودند و دختری زیبا و دم بخت داشتند. کریم تمام تلاشش را می کرد تا دختر را با آبرو راهی خانه بهترین جوان ده کند. قهوه چی لیوانی آب آورد. کریم کمی آب پاشید به صورت زنش و باقیش را داد بنوشد تا نفسش بالا بیاید و بگوید سبب این التهاب چیست؟
زن نالان و اشک ریزان گفت: «دختر نیست!»
سکوت شد.
کریم گفت: «نیست؟!»
زن گریه کرد و مردان کلاه از سر برداشتند و در مشت هاشان چلاندند. کریم زیر بغل زنش را گرفت و رفتند خانه شان. من سیگاری آتش زدم و تو سکوت حیرت زده قهوه خانه فرو رفتم.
چند روز گذشت و خبری از دختر نشد. کریم هر روز هفت تار از موهای سرش سفید می شد و این را همه شب مردان تو قهوه خانه می دیدند. دلشان می سوخت اما کسی یارای این را نداشت که بگوید: آخر کریم جان غصه نخور! مگر می شد گفت؟! دختر آفتاب مهتاب ندیده عزیزتر از جانش رفته بود و باز نیامده بود یا برده بودندش و باز نیاورده بودند. دختر، بی همراهی مادر یا پدرش جایی نمی رفت. چه شده بود که یکهو از خانه بیرون زده بود؟! دود شده بود رفته بود هوا. خدا می دانست کجاست و چه بر سرش آمده.
مراد علی آرام بیخ گوشم نجوا کرد: «این کار از ما بهتران است!»
لب گزیدم و با نگاهم فهماندمش که: نگو،کریم می شنود!
غصه کریم نمی گذاشت هیچ شبی خستگی از تن آدم های تو قهوه خانه در شود. همه خسته می آمدند و غصه دار، ساکت و خسته تر می رفتند. هر آنکس هم که زن داشت، شب تو رختخواب این غصه را با زنش قسمت می کرد. کسانی هم که مثل من عزب بودند شاید تا صبح به دختر کریم و باز نیامدنش می اندیشیدند. ده را غصه برداشته بود.
یکشب تو قهوه خانه نمی دانم کی گفت: «چند روزی ست که از یزدان دزد هم خبری نیست!»
کریم بی رمق نگاهی به گوینده انداخت و دوباره سرش افتاد رو سینه اش و چای ریخت تو نعلبکی و پف کرد و هورت کشید. قلیانش را کشید و از در قهوه خانه بیرون زد و تو سیاهی شب حل شد و رفت.
چندین شب - شاید هفته ای - گذشت. نه از دختر کریم خبری شد و نه از یزدان دزد. هیچکس نمی دانست آیا یزدان دزد، دختر کریم را دزدیده یا از ما بهتران برده اندش؟ گاهی کسی چیزی می گفت. گاهی هم به سکوتی سنگین می گذشت. یزدان دزد که تا حالا آدم ندزدیده بود! حالا نکند دزدیده؟! آنهم دختری زیبا و دم بخت را که جان کریم و زنش به او بند بود. حالا بند جانشان انگار دریده بود. هر روز هر دو پیرتر می شدند و عین پیه رو آتش آب می شدند. از کسی کاری ساخته نبود. ریش سفیدها رفتند و قسم شان دادند غصه نخورند. کریم هم حرمتداری کرد و گفت: «چشم! دیگر غصه نمی خورم!» اما مگر می شد غصه نخورد؟! مگر می شد به آنها گفت: بی تابی نکنید، دخترتان رفته که رفته! نمی شد که گفت خدا یکی دیگر می دهد! غصه همه گیر شده بود و همه شریک غصه کریم و زنش بودند. ده ساکت شده بود. کمتر پیش می آمد کسی بخندد یا حرفی بزند. سکوتی سخت و تلخ ده را فراگرفته بود. غم اینقدر زیاد بود که بیشتر اوقات فراموش می کردند یزدان دزد هم مدتی ست که نیست.
یکی از همین شبهای ساکت و پرغم که همه تو قهوه خانه نشسته بودند و قلیان می کشیدند در باز شد. دود از بالای در بیرون زد و یزدان دزد تو آمد. رفت گوشه ای بغ کرد و نشست.
قهوه چی گفت: «یزدان دزد کجا بودی؟ چی می خوری؟»

نظرات کاربران درباره کتاب جن زیبایی که از پترا آمد!

لطفا کتابهای امید کوره چی با نامهای هفت جن و لو۳۰یا رو هم موجود کنید و همچنین سه گانه میدگارد
در 1 سال پیش توسط Ger...y77