فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نواب

کتاب نواب
اسطوره‌ی مهر

نسخه الکترونیک کتاب نواب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نواب

در تاریخ هر ملتی افراد انگشت‌شماری هستند که برای تحقق عدالت و پیاده شدن ارزش‌های انسانی و اعتقادات دینی حاضر به فدای وجود خود شوند. از این‌رو، در صورت ظهور چنین انسان‌های وارسته‌ای، دادن عنوان «انسان بزرگ» به آن‌ها گزافه نیست. چنین افرادی به علت مهر و علاقه‌ای که به هموطنان خود دارند، منحصر به فرد هستند. جمعیت فدائیان اسلام که پس از فروپاشی خیمه‌ی استبداد رضاشاهی تشکیل شد، تحت رهبری سیدمجتبی نواب صفوی در پی اجرای احکام اسلامی و احقاق حق هموطنان از استعمارگران و اقمار آنان برآمد. وجود نواب مالامال از مهر و محبت نسبت به هموطنان استثمار شده و رنج‌دیده از تازیانه استعمار بود و ایشان تنها راه رهایی از رنج‌ها را قطع دست اجانب از ثروت‌های این کشور، اجرای احکام اسلامی و به دیگر سخن تشکیل حکومت اسلامی می‌دانستند که در واقع زمینه‌ساز و الهام‌بخش بسیاری از مبارزان در نهضت امام خمینی (ره) شد. این کتاب به طور خلاصه و با زبانی ساده و روان به زندگانی شهید نواب صفوی پرداخته است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نواب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

در تاریخ هر ملتی افراد انگشت شماری هستند که برای تحقق عدالت و پیاده شدن ارزش های انسانی و اعتقادات دینی حاضر به فدای وجود خود شوند. از این رو، در صورت ظهور چنین انسان های وارسته ای، دادن عنوان «انسان بزرگ» به آن ها گزافه نیست. چنین افرادی به علت مهر و علاقه ای که به هموطنان خود دارند، منحصر به فرد هستند. جمعیت فدائیان اسلام که پس از فروپاشی خیمه ی استبداد رضاشاهی تشکیل شد، تحت رهبری سیدمجتبی نواب صفوی در پی اجرای احکام اسلامی و احقاق حق هموطنان از استعمارگران و اقمار آنان برآمد. وجود نواب مالامال از مهر و محبت نسبت به هموطنان استثمار شده و رنج دیده از تازیانه استعمار بود و ایشان تنها راه رهایی از رنج ها را قطع دست اجانب از ثروت های این کشور، اجرای احکام اسلامی و به دیگر سخن تشکیل حکومت اسلامی می دانستند که در واقع زمینه ساز و الهام بخش بسیاری از مبارزان در نهضت امام خمینی (ره) شد.
این کتاب به طور خلاصه و با زبانی ساده و روان به زندگانی شهید نواب صفوی پرداخته است. امید است که در شناساندن زوایای گوناگون این شخصیت فقید مثمر ثمر باشد.
در پایان ضمن تشکر از مولف کتاب، از کارشناسان دفتر هنر و ادبیات انقلاب اسلامی معاونت پژوهشی و همکاران پرتلاش در معاونت محترم انتشارات قدردانی می شود.

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

به نام خدا و به امید خدا

سلام

نزدیک به سی ساله که قلم می زنم و این نکته رو فهمیده ام که آدم ها، توی هر سطح و سطوحی که باشن، از قصه شنیدن خوششون میاد (مخصوصا شرقی ها که اصولاً ذهنشون مثل معماریشون قرینه سازه) جدّی ترین مطالب دینی و فلسفی موقعی که به زبان قصه تعریف می شن، به یاد می مونن و یا وقتی به شعر (مخصوصا اگه با آهنگ همراه باشه)، هزار سال بعد هم که اون ترانه رو می شنوی، شعرش یادت میاد، برای همین هر وقت فرصتی دست بده، هر مطلبی رو سعی می کنم بریزم توی قالب قصّه. زندگینامه ی شهید نوّاب رو چندین بار خونده ام، با آدم هایی که فکر می کردم بتونن به من اطلاعاتی بدن حرف زده ام، مخصوصا صحبت با خانمش خیلی خیلی برای به دست آوردن شخصیت حقیقی این مرد، کارساز بود. حاصل، قصه هایی بود که توی ذهنم شکل گرفت...

پروین قائمی

میلاد

زن نگاهی به هِرّه ی لب پنجره انداخت. هر روز که پرنده ها می آمدند و جیک جیک راه می انداختند، زن لبخندی می زد و دانه های گندم را جلوشان می ریخت و توی دلش می گفت: «یا فاطمه ی زهرا!»
زن دستش را به کمرش گرفت و از جا بلند شد. همیشه موقعی که باردار می شد، احساس سنگینی می کرد و نفس توی سینه اش گره می خورد، امّا این بار هر چه می گذشت، سبکبال تر می شد و چابک تر راه می رفت. احساس عجیبی داشت؛ انگار این بچه با او حرف می زد، انگار چیزی توی دلش می گفت که موجود عجیبی به دنیا خواهد آمد، انگار قرار نبود درد بکشد، رنج ببرد. زن با خود فکر کرد، «اگه پسر باشه، اسمشو می ذارم مجتبی!»
به یاد مظلومیت امام حسن(ع) که افتاد، سیل اشک به پشت پلک هایش هجوم آورد. پرنده ها مثل هر روز با اشتیاق دانه ها را نوک می زدند و سر و صدای شادمانه ای را به راه انداخته بودند. یادش آمد که مادرش همیشه می گفت، «بمیرم واسه ی مظلومیت امام حسن(ع). بتونی بزنی توی دهن دشمن و مجبور بشی سکوت کنی، خیلی سخته...»
و حالا می دید که سال هاست همه سکوت کرده اند. از آن وقتی که رضاشاه قلدر سرکار آمد، مردم خون دل خوردند و سکوت کردند و یک نفر پیدا نشد که توی روی این ها بایستد و حرفش را بزند. زن با خود فکر کرد «سکوت داریم تا سکوت» و بعد مثل همیشه با فرزندی که در دل داشت حرف زد: «تو می آئی و این سکوت رو می شکنی. مثل رعد!»
و ناگهان آسمان برقی زد و صدای رعد، از افق شنیده شد. پرنده ها بال بال زدند و پریدند. یک مرتبه حسّ عجیبی توی دل زن پیچید و بچه با پای کوچکش به او لگد زد. دل زن ضعف رفت. می دانست که این بار، نه فقط با تن که باید با جانش منتظر آمدن این کودک باشد. حسّ زن هیچ وقت به او دروغ نگفته بود. می دانست که مژده ی شادی، مژده ی بشارت، در راه است!
***
شب موقعی که سر سفره نشسته بودند و شام می خوردند، سیدجواد نگاهی به شکوه سادات انداخت که توی عالم دیگری سیر می کرد. به او خیره شد، ولی زن او را نمی دید. بالاخره مرد تاب نیاورد و سوالی را که از مدت ها قبل، سر زبانش بود پرسید:
«خانم! می گم این دفعه انگار یه جور دیگه این.»
شکوه سادات به خود آمد، به شوهرش نگاه کرد و لبخند زد.
مرد ادامه داد:
«همه اش توی خودتی. اصلاً یه جای دیگه ای. همیشه موقع بارداری، از درد ناله و شکایت داشتی، امّا این دفعه...»
زن پلک هایش را روی هم گذاشت و با کف دست، جنبش زیبای جنین را در دلش دنبال کرد و گفت:
«این دفعه فرق می کنه.»
مرد با تعجب به زن نگاه کرد و حرفی نزد. شکوه سادات زیر لب ذکر می گفت:
«الحمداللّه رب العالمین.... الحمداللّه رب العالمین....»
***
از روزی که فهمید باردار است، شب ها خوابش نمی برد و تا سپیده ی صبح نماز می خواند و ذکر می گفت و در تمام اوقات احساس می کرد این بچه با صدای رسا و زیبای یک جوان بلند بالا، با او ذکر می گوید. همیشه صدای قشنگش را شنیده بود: «و لاحول و لاقوه الاباللّه !»
حالا دیگر شب هاش به بوی عطر و بوی عبادت و زیارت عاشورا آمیخته بودند. نیایشی زیبا همراه با مجتبی. دیگر تردید نداشت که مجتبی می آید و با خودش نور، شادی و رستگاری می آورد.
***
سر به مُهر گذاشته بود که لحظه ای خوابش برد. خواب که نبود... حالی مثل شناور شدن توی هوا... سبکبال مثل پرنده ها... خواب دید زنی بلند قامت و زیبارو، بقچه ای را برایش آورد... بقچه ای از نور... شکوه سادات نگاهش کرد و از لبخند زیبای او، همه ی وجودش گرم شد. جرات نمی کرد بقچه را بگیرد. می ترسید غبار دست هایش، نور آن را بشکند. زن بار دیگر به رویش خندید، درست مثل صبح مثل فجر و گفت:
«بگیرش. من فضه هستم. کنیز حضرت زهرا(س). واسه ی تو فرستادن.»
شکوه سادات لرزید. نمی دانست از حیرت یا از شادی. شاید هم هر دو. دست دراز کرد و بقچه را گرفت و باز کرد. خوشه ای انگور بود با سه دانه ی درشت و یک بُرد یمانی... شکوه سادات با حیرت نگاهی به بقچه انداخت و نگاهی به فضه و زیر لب گفت: «یعنی...» و حرفش را خورد. فضّه به نشانه ی تایید، پلک هایش را روی هم گذاشت. حالا دیگر برایش مثل روز روشن بود که مجتبی شهید خواهد شد. و آن سه دانه ی انگور؟ شاید دخترکان مجتبی!

نظرات کاربران درباره کتاب نواب

هممم... تروریسم و مهر... جمع نقیضین...
در 2 سال پیش توسط سعید سلامیان
پس ترور کسروی در کاخ دادگستری! از روی مهر بوده است.!
در 2 سال پیش توسط maz...r90
نویسنده کتاب معجزه هزاره سوم هم یک خانم بود
در 2 سال پیش توسط فرشید اینانلو
نویسنده کتاب معجزه هزار سوم خانم فاطمه رجبی هستند. به نظر من هم این عنوان این کتاب بسیار بی مسمی است آقای نواب صفوی هر چه باشند طلایه دار مهر نیستند.
در 2 سال پیش توسط sad...ify
خوبه دیگه، اسطوره سازی متاسفانه هنوز هم طرفدار داره
در 2 سال پیش توسط امین آشنا