فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جین ایر

کتاب جین ایر
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب جین ایر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جین ایر

شارلوت برونته رمان جین ایر را که ریشه در زندگی خودش داشت در سی‌و‌سه سالگی منتشر کرد. این رمان از همان زمان یکه از معروف‌ ترین و محبوب‌ترین آثار انگیسی زبان شد. از جین ایر نمایشنامه، اپرا و هفت فیلم سینمایی ساخته شده است. شارلوت در سال ۱۸۵۵ در حالی که فقط ۳۸ سال داشت و تولد اولین فرزندش را انتظار می‌کشید،درگذشت.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جین ایر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

دلشوره قبل از اینکه اتفاقی رخ بدهد، حس عجیبی است! علاوه بر این حس مشترک، علائم و نشانه ها؛ هرسه ی این ها با هم، معمایی است که بشر هنوز کلید حل آن را به دست نیاورده است. من هرگز در زندگی ام دلشوره را شوخی نگرفته ام، چون تجربه های عجیبی در این مورد داشته ام. مطمئنم حس مشترک هم وجود دارد (مثلاً بستگانی که فاصله ی زیادی از هم دارند، مدت هاست از هم دورند و هیچ وقت یکدیگر را ندیده اند، ظاهراً غریبه اند، اما از چیزی دفاع می کنند که اصل ونصب تمام شان به آن می رسد). اینکه حس مشترک چطور کار می کند از درک و فهم آدمیزاد بیرون است. علائم و نشانه ها هم تا جایی که ما می دانیم، شاید حس مشترکی بین طبیعت و انسان باشند.
وقتی دختر کوچکی بودم و فقط شش سال داشتم، یک شب شنیدم که بسی لیون به مارتا اَبت گفت خواب بچه ی کوچکی را دیده و خواب بچه بدون تردید نشانه ی گرفتاری است؛ چه برای خود آدم چه برای بستگانش. نباید این حرف یادم می ماند، اما همان موقع اتفاقی افتاد که باعث شد حرف بسی را فراموش نکنم. فردای آن روز بسی را به خانه فرستادند تا بر بالین خواهر کوچکش که داشت می مرد حاضر شود.
چند وقت بود حرف بسی و اتفاقی که افتاد مدام به یادم می آمد، چون تقریباً یک هفته بود که هر شب خواب نوزاد می دیدم. گاهی بچه را در آغوش می گرفتم و ساکت می کردم، گاهی او را روی زانویم می جنباندم و گاهی تماشایش می کردم که روی چمن با گل های داوودی بازی می کرد. بعضی وقت ها دستش را توی آب روان می زد، شبی گریان بود و شبی خندان. گاهی خودش را به من می چسباند و گاهی از من فرار می کرد، اما با هر حال و روز و ظاهری، هفت شب پشت هم همین که چشمانم گرم می شد به خوابم می آمد.
خوشم نمی آمد که این موضوع به گونه ای عجیب تکرار می شد. موقع خوابیدن که می رسید نگران می شدم. آن شب مهتابی که صدای داد وفریاد شنیده بودم هم رویای همین بچه مرا از خواب پرانده بود. بعدازظهر روز بعد به من گفتند به طبقه ی پایین بروم، چون کسی در اتاق خانم فرفاکس منتظرم بود. وقتی به آنجا رفتم دیدم که مردی منتظرم است، ظاهرش مثل خدمتکارهای آقایان محترم بود. سرتا پا لباس سیاه پوشیده و کلاهی به دست داشت که دورش نوار سیاه بسته بود.
همین که وارد شدم بلند شد و گفت: «بعید می دانم مرا به خاطر داشته باشید دوشیزه. اسم من لیون است. هشت نه سال پیش که در گیتسهد زندگی می کردید من کالسکه چی خانم رید بودم. هنوز هم آنجا زندگی می کنم.»
- آه، رابرت! حالت چطور است؟ تو را خیلی خوب یادم است. گاهی مرا با اسب کهر دوشیزه جورجیانا سواری می دادی. بسی چطور است؟ تو با بسی ازدواج کردی؟
- بله، دوشیزه خانم. حال همسرم خوب است. متشکرم. تقریباً دو ماه پیش برایم یک کوچولوی دیگر به دنیا آورد. حالا سه تا بچه داریم. مادر و بچه روزبه روز حال شان بهتر می شود.
- حال خانواده ی رید چطور است رابرت؟
- متاسفم که این خبر بد را به شما می دهم دوشیزه خانم. آن ها حال شان خیلی بد است و حسابی گرفتارند.
نگاهی به لباس مشکی اش انداختم و گفتم: «امیدوارم کسی نمرده باشد.»
به نوار سیاه کلاهش نگاه کرد و گفت: «آقای جان در خانه اش در لندن فوت کرد. دیروز روز هفتم فوتش بود.»
- آقای جان؟
- بله.
- مادرش چطور تحمل می کند؟
- خب، می دانید دوشیزه ایر، این مصیبت معمولی نبود. آقای جان زندگی بی بندوباری داشت. این سه سال آخر کارهای عجیب وغریبی کرد و مرگش هم وحشتناک بود.
- بسی برایم گفته بود که وضعش خوب نبود.
- خوب نبود؟ افتضاح بود! سلامتی و ثروتش را به خاطر بدترین زنان و مردان تباه کرد. بدهکار شد و سر از زندان درآورد. مادرش دو بار او را از زندان بیرون آورد، اما او هربار سراغ دوستان سابقش می رفت و کارهای قبلی اش را تکرار می کرد. آدم بااراده ای نبود. دوستان ناباب پولش را بالا کشیدند و بدبختش کردند. حدود سه هفته قبل به گیتسهد آمد و از خانم خواست تمام دارایی اش را به او بدهد. خانم امتناع کرد. آقای جان آن قدر ولخرجی کرده بود که دیگر چیز زیادی برای مادرش نمانده بود. دوباره به لندن برگشت و بعد هم خبر مرگش را آوردند. چطور مرد، فقط خدا می داند!... می گویند خودکشی کرد.
ساکت بودم. خبر وحشتناکی بود. رابرت لیون ادامه داد: «خانم مدتی ناخوش بود. چاق شده بود، اما قوی نبود. از دست دادن ثروت و ترس از فقر داشت او را از پا می انداخت. خبر مرگ آقای جان خیلی ناگهانی و تکان دهنده بود. خانم سکته کرد و تا سه روز نمی توانست حرف بزند، اما سه شنبه ی گذشته حالش بهتر شد. انگار می خواست چیزی بگوید. به زنم اشاره می کرد و کلمات نامفهومی می گفت. دیروز صبح، بالاخره بسی فهمید که او اسم شما را می برد. سرانجام توانست بگوید: «جین را بیاورید... جین ایر را بیاورید. می خواهم با او حرف بزنم.» بسی مطمئن نیست که او هوش و حواس درست و حسابی داشته باشد، شاید اصلاً نمی داند چه می گوید، اما به دوشیزه رید و دوشیزه جورجیانا موضوع را گفت و توصیه کرد که دنبال شما بفرستند. خانم های جوان اول موضوع را پشت گوش انداختند، اما مادرشان آن قدر بی تابی کرد و اسم شما را برد که بالاخره رضایت دادند. من دیروز از گیتسهد راه افتادم. اگر بتوانید حاضر شوید، فردا صبح زود شما را می برم.»
- بله رابرت، آماده می شوم. فکر می کنم بهتر است با تو بیایم.
- من هم همین طور فکر می کنم دوشیزه. بسی مطمئن بود که شما این کار را می کنید، اما باید از کارفرمای تان مرخصی بگیرید، نه؟
- همین الان می روم اجازه می گیرم.
رابرت را به اتاق خدمتکارها بردم و به جان و همسرش سفارش کردم از او پذیرایی کنند. بعد دنبال آقای راچستر رفتم.
طبقه ی پایین نبود. در حیاط، اصطبل یا محوطه هم پیدایش نکردم. از خانم فرفاکس پرسیدم که او را دیده یا نه... بله، ظاهراً با دوشیزه اینگرام بیلیارد بازی می کرد. با عجله به اتاق بیلیارد رفتم. صدای تق تق گوی ها و همهمه به گوش می رسید. آقای راچستر، دوشیزه اینگرام، دوشیزه اشتن ها و عشاق شان همه مشغول بازی بودند. خیلی دل و جرئت می خواست که آدم مزاحم چنین جمعی بشود، اما من هم نمی توانستم کارم را به وقت دیگری موکول کنم. بنابراین به ارباب که کنار دوشیزه اینگرام ایستاده بود نزدیک شدم.
دوشیزه اینگرام برگشت و نگاه تکبرآمیزی به من انداخت. از نگاهش معلوم بود از خودش می پرسد: «این جانور بی ارزش اینجا چه می خواهد؟» وقتی خیلی آهسته آقای راچستر را صدا کردم، تکانی خورد. انگار دلش می خواست بیرونم کند. ظاهرش را در آن لحظه به یاد دارم. زیبا و جذاب بود. پیراهنی از جنس کرپ به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود که مخصوص روز بود و میان موهایش یک شال توری لاجوردی پیچیده بود. بازی او را به شوق آورده بود. گرچه به غرورش برخورده بود، حالت متکبرش را حفظ کرد و از آقای راچستر پرسید: «این شخص با شما کار دارد؟» آقای راچستر برگشت تا ببیند منظور دوشیزه خانم از "شخص" چه کسی است. مرا که دید قیافه ی پرسشگری به خودش گرفت (از آن قیافه های عجیب و دوپهلو) چوب بیلیاردش را پایین گذاشت و دنبال من از اتاق بیرون آمد.
در کلاس درس را بست، به آن تکیه داد و پرسید: «چه شده جین؟»
- اگر اجازه بدهید می خواهم یکی دو هفته مرخصی بگیرم آقا.
- برای چه؟ کجا می خواهی بروی؟
- می خواهم به دیدن خانم مریضی بروم که دنبالم فرستاده.
- کدام خانم مریض؟ کجا زندگی می کند؟
- در گیتسهد، شر.
- شر؟ تا آنجا صد مایل راه است! این خانم کیست که از چنین جای دوری دنبالت فرستاده؟
- اسمش رید است آقا... خانم رید.
- رید اهل گیتسهد؟ یک رید اهل گیتسهد می شناختم که قاضی ناحیه بود.
- این خانم بیوه ی اوست آقا.
- تو با او چه کار داری؟ از کجا او را می شناسی؟
- آقای رید دایی من بود... برادر مادرم.
- که این طور! قبلاً نگفته بودی. همیشه می گفتی قوم و خویش نداری.
- قوم و خویش ندارم آقا. آقای رید مرد و زنش هم مرا از خانه بیرون کرد.
- چرا؟
- چون فقیر بودم و سربار، دوستم نداشت.
- مگر رید بچه نداشت؟ حتماً چندتا دایی زاده داری؟ دیروز، سِر جورج لین از شخصی به نام رید از اهالی گیتسهد حرف می زد... می گفت یکی از رذل ترین آدم های شهر است. اینگرام هم از جورجیانا رید می گفت، او هم مال همان جاست. می گفت یکی دو فصل قبل در لندن همه از زیبایی اش تعریف می کردند.
- جان رید مرده آقا. خودش را نابود کرد و خانواده اش را هم از بین برد. می گویند خودکشی کرده. مادرش از شنیدن این خبر چنان یکه خورده که سکته کرده .
- خب، از تو چه کاری برمی آید؟ بی معنی ست جین! چرا می خواهی با عجله راه بیفتی و صد مایل دورتر از اینجا به دیدن پیرزنی بروی که شاید پیش از رسیدن تو بمیرد؟ آن هم کسی که تو را از خانه اش بیرون کرده .
- بله آقا. بیرونم کرده بود، اما این موضوع مال خیلی وقت پیش است. آن موقع وضع این خانم فرق داشت، اما حالا برایم سخت است که درخواستش را رد کنم.
- چه مدت می مانی؟
- سعی می کنم زود برگردم آقا.
- قول بده فقط یک هفته بمانی...
- بهتر است قول ندهم، چون ممکن است نتوانم به قولم عمل کنم.
- قول بده که برمی گردی، نکند بهانه ای جور کنی و برای همیشه آنجا بمانی؟
- آه، نه! اگر مشکلی پیش نیاید حتماً برمی گردم.
- چه کسی همراهت است؟ تو که نمی توانی صد مایل تنها بروی.
- نه آقا. کالسکه چی اش دنبالم آمده.
- آدم قابل اعتمادی ست؟
- بله آقا. ده سال است که برای این خانواده کار می کند.
آقای راچستر فکری کرد و گفت: «کی راه می افتی؟»
- فردا صبح زود.
گفت: «خب، کمی پول لازم داری. بدون پول که نمی توانی سفر کنی. مطمئنم پول زیادی نداری. من که هنوز به تو حقوق نداده ام.» بعد لبخندی زد و پرسید: «داروندارت چقدر است جین؟»
کیف پولم را درآوردم. تقریباً خالی بود. گفتم: «پنج شیلینگ آقا.» کیف را از من گرفت. پول هایم را کف دستش ریخت و با دهان بسته خندید. انگار از ناچیزبودن اندوخته ام خوشش آمده بود. فوری کیف پول خودش را درآورد، اسکناسی بیرون کشید و گفت: «بگیر.» اسکناس پنجاه پوندی بود، درحالی که فقط پانزده پوند به من بدهکار بود. گفتم پول خرد ندارم که بقیه اش را پس بدهم.
- خودت می دانی بقیه اش را نمی خواهم. حقوقت را بردار.
گفتم بیشتر از پانزده پوند قبول نمی کنم. اول اخم کرد، اما بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: «بسیارخب، بسیارخب! بهتر است تمام حقوقت را یک جا ندهم. اگر پنجاه پوند داشته باشی ممکن است سه ماه آنجا بمانی. این هم ده پوند، به نظرت کافی ست؟»
- بله آقا، اما حالا شما پنج پوند به من بدهکارید.
- پس به خاطر طلبت برگرد. چهل پوند پیش من داری.
- آقای راچستر، حالا که حرف به اینجا کشید، اجازه می خواهم در رابطه با کارم موضوع دیگری را مطرح کنم.
- در رابطه با کارت؟ کنجکاوم که بشنوم.
- آقا، شما لطف کردید و به من گفتید که به زودی ازدواج خواهید کرد. درست است؟
- بله. که چی؟
- در آن صورت، آدل باید به مدرسه برود. مطمئنم ضرورت این کار را درک می کنید.
- برای اینکه او را از سر راه عروسم دور کنم. وگرنه ممکن است عروسم پایش را روی او بگذارد و هرطور شده راه خودش را باز کند. حتماً از این حرف منظوری داری. این طور که تو می گویی آدل باید به مدرسه برود و تو هم باید یک راست راهی... جهنم بشوی؟
- امیدوارم این طور نشود آقا، اما باید جای دیگری دنبال کار بگردم.
با صدایی تودماغی گفت: «که این طور!» و چهره اش به گونه ی خنده داری درهم رفت. کمی نگاهم کرد و ادامه داد: «حتماً از مادام رید پیر یا دخترخانم هایش تقاضا می کنی که برایت کار پیدا کنند؟»
- نه آقا. رابطه ام با اقوامم طوری نیست که از آن ها انتظار لطف داشته باشم... اما خودم آگهی خواهم داد.
غرولندکنان گفت: «اگر لازم باشد از اهرام مصر هم بالا می روی تا کار پیدا کنی! خودت دست به کار می شوی و آگهی می دهی! کاش به جای ده پوند، یک پوند به تو داده بودم. نه پوند به من پس بده جین. لازمش دارم.»
دست هایم را با کیفم پشت سرم بردم و جواب دادم: «من هم لازمش دارم آقا. نمی توانم از این پول بگذرم.»
گفت: «خسیس کوچولو! تقاضای مرا رد می کنی؟ پنج پوند به من بده جین!»
- حتی پنج شیلینگ هم نمی دهم آقا، پنج پنی هم نمی دهم.
- فقط بگذار به آن پول ها نگاه کنم.
- نه آقا. شما قابل اعتماد نیستید.
- جین!
- بله آقا؟
- یک قول به من بده.
- هر قولی که بخواهید می دهم. به شرطی که بتوانم به آن عمل کنم.
- آگهی نده. بگذار من برایت کار پیدا کنم. به موقعش این کار را خواهم کرد.
- با کمال میل آقا. به شرطی که شما هم قول بدهید قبل از آمدن عروس تان، من و آدل به سلامت از این خانه برویم.
- بسیارخب! بسیارخب! قول شرف می دهم. فردا راه می افتی؟
- بله آقا، صبح زود.
- بعد از شام به اتاق پذیرایی می آیی؟
- نه آقا. باید برای سفر آماده بشوم.
- پس باید همین حالا خداحافظی کنیم؟
- همین طور است آقا.
- مردم این طور مواقع چطور از هم جدا می شوند جین؟ یادم بده. من زیاد وارد نیستم.
- می گویند خداحافظ، یا هر چه دوست دارند.
- پس بگو.
- خداحافظ آقای راچستر، فعلاً.
- من چه باید بگویم؟
- همین را بگویید، البته اگر دوست دارید آقا.
- خداحافظ دوشیزه ایر، فعلاً. همین؟
- بله.
- به نظرم خیلی خشک، کوتاه و غیردوستانه ست. دوست داشتم جور دیگری خداحافظی کنم. نه این طور رسمی. مثلاً چطور است دست بدهیم؟ اما نه... این هم راضی ام نمی کند. خب، تو فقط می گویی خداحافظ، کار دیگری نمی کنی جین؟
- همین کافی ست آقا. وقتی یک کلمه از ته دل گفته می شود، از هر کلمه ی دیگری بهتر است.
- خب، بله، اما خیلی خشک و خالی ست... "خداحافظ".
از خودم می پرسیدم: «تا کی می خواهد همین طور به در تکیه بدهد؟ باید چمدانم را ببندم.» بالاخره زنگ شام زده شد و آقای راچستر بدون حتی یک کلمه حرف اتاق را ترک کرد. آن روز، دیگر او را ندیدم و صبح روز بعد، پیش از آنکه از خواب برخیزد راه افتادم.
تقریباً ساعت پنج بعدازظهر روز اول ماه مه به کلبه ی دربان گیتسهد رسیدم. پیش از آنکه به عمارت بروم، سری به این کلبه زدم. خیلی تمیز و مرتب بود. پنجره های تزیینی، پرده های سفید کوچک داشتند و کف اتاق کاملاً تمیز بود. بخاری و میله های آهنی اش برق می زدند و آتش خوبی روشن بود. بسی کنار بخاری نشسته بود و نوزادش را شیر می داد. رابرت و خواهرش آرام گوشه ی اتاق بازی می کردند.
وارد کلبه که شدم خانم لیون هیجان زده گفت: «خدا خیرتان بدهد!... می دانستم که می آیید.»
او را بوسیدم و گفتم: «بله، بسی، اما کاش دیر نکرده باشم. خانم رید چطور است؟... امیدوارم هنوز زنده باشد.»
- بله، زنده است. هوش و حواسش هم بهتر از قبل شده. دکتر گفته یکی دو هفته ی دیگر هم زنده می ماند، اما بعید است که خوب شود.
- باز هم اسم مرا برد؟
- همین امروز صبح از شما حرف می زد و آرزو می کرد بیایید، اما حالا خوابیده. ده دقیقه پیش که آنجا بودم خوابش برد. معمولاً بعدازظهرها کرخت و خواب آلود است و تا ساعت شش یا هفت می خوابد. دوشیزه، بهتر است یک ساعتی همین جا بمانید و استراحت کنید تا بعد با هم برویم بالا.

نظرات کاربران درباره کتاب جین ایر

این بهترین کتابی بود که در طول زندگیم خونده بودم البته آخرش کمی غمگین بود
در 2 سال پیش توسط پانیذ فرجی
فوق العاده ترین کتابی بود که خونده بودم هم کتاب و هم فیلمش خیلی قشنگ بود
در 1 سال پیش توسط ساجده
این کتاب ادامه جلد اول کتاب جین ایر هست ؟
در 1 سال پیش توسط ن ی
عالیست. شاید ۱۵ بار این کتاب رو خوندم. ولی نسخه های قدیمیش رو ترجیح میدم
در 1 سال پیش توسط par...480
من کتاب های شارلوت رو خیلی دوست که جین ایر رو بیشتر از از خوندنش لذت بردم مرسی از سایت خوب فیدیبو
در 7 ماه پیش توسط tab...390
بی نظیر ترین کتابی که خوندم... :) واقعا یکی از بهترین آثار...نخونید از دستتون رفته
در 1 سال پیش توسط hed...s79
ینی فوق العاده ترین کتابی بود که تاحالا خونده بودم،عالییییی بود
در 1 سال پیش توسط han...har
خیلی قشنگه.خیلیییییی
در 2 ماه پیش توسط عطیه رنگین کمان