فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من اگر شما بودم

کتاب من اگر شما بودم

نسخه الکترونیک کتاب من اگر شما بودم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من اگر شما بودم

درِ کالسکه با ضربه‌ای صاعقه‌آسا سکوتِ شب را شکست و پشت سر فابین بسته شد. مرد جوان برای آن‌که نفس تازه کند یکی دو ثانیه ایستاد، بعد ضمن فریاد‌زدنِ اسمش در زیر گنبد، از جلوی پله‌های بزرگ گذشت و در گوشه‌ای از حیاط به پله‌ای کوچکتر رسید که او را به خانه‌اش می‌رساند. چراغ‌ها همه خاموش بودند. تنها، روشنی ماهِ اواخرِ بهار از میان شیشه‌های عریان پنجره‌های بلند عبور می‌کرد و به زحمت امکان دیدن آن‌جا را فراهم می‌ساخت. پایش به چند پله برخورد کرد و به اتاق‌های بالای طبقه اول رسید و خود را روی نیمکتی انداخت که یکی از مستأجران، پشت در خانه‌اش قرار داده بود. درون خانه هیچ تکان و حرکتی به چشم نمی‌خورد و فابین جز صدای نفس‌نفس‌زدن خودش صدائی نمی‌شنید. کلاهش را از سر برداشت. کم‌کم قلبش تپش فاصله‌دار خود را از سر می‌گرفت. باز یک‌طبقه بالا رفت و از یک پنجرۀ نیمه‌باز نگاهش را به حیاط سنگ‌فرش انداخت که سنگ‌هایش به نظر می‌رسید خوابند. این منظره او را آرام ساخت. تقریباً از سه سال پیش، او هر شب ردیف متکبرانۀ پنجره‌هایی را می‌دید که سردر قدیمی و بی‌قواره‌ای بر‌ آن‌ها مشرف بود.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من اگر شما بودم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره نویسنده:

ژولین گرین(۱) نویسنده امریکایی الاصلی که بیشتر به فرانسه نوشته است، از پدر و مادری به دنیا آمد که اهل امریکای جنوبی بودند. آن ها در سال ۱۸۹۵ به فرانسه سفر می کنند و در آن جا می مانند. ژولین در ۱۹۰۰ به دنیا آمد. در شانزده سالگی از مذهب پروتستان روی می گرداند و به کاتولیک روی می آورد. در ۱۹۱۷ در آمبولانس های آمریکایی مشغول به کار می شود و در ۱۹۱۸ به استخدام ارتش فرانسه در می آید. در ۱۹۱۹ از خدمت معاف می شود. درحالی که از انتخاب بین مذهب، نقاشی و ادبیات مردد است. سرانجام تصمیم می گیرد که در امریکا به تحصیلاتش ادامه دهد (۲۲-۱۹۱۹) در مراجعت به فرانسه، این کاتولیک پرشور، تحت تاثیر مسئله خیر و شر از سال ۱۹۲۶ با آهنگی پیوسته و منظم شروع به نشر رمان ها، تحقیقات و خاطرات معروف خود می کند و همواره با موفقیت های بزرگی روبرو می شود. بردن جایزه بزرگ موناکو (۱۹۵۱). انتخاب شدن در فرهنگستان سلطنتی بلژیک. بردن جایزه ملی ادبیات (۱۹۶۶). جایزه بزرگ فرهنگستان فرانسه (۱۹۷۰) و بالاخره عضویت فرهنگستان فرانسه در ژوئن ۱۹۷۱.

قسمت اول

۱

درِ کالسکه با ضربه ای صاعقه آسا سکوتِ شب را شکست و پشت سر فابین بسته شد. مرد جوان برای آن که نفس تازه کند یکی دو ثانیه ایستاد، بعد ضمن فریاد زدنِ اسمش در زیر گنبد، از جلوی پله های بزرگ گذشت و در گوشه ای از حیاط به پله ای کوچکتر رسید که او را به خانه اش می رساند. چراغ ها همه خاموش بودند. تنها، روشنی ماهِ اواخرِ بهار از میان شیشه های عریان پنجره های بلند عبور می کرد و به زحمت امکان دیدن آن جا را فراهم می ساخت. پایش به چند پله برخورد کرد و به اتاق های بالای طبقه اول رسید و خود را روی نیمکتی انداخت که یکی از مستاجران، پشت در خانه اش قرار داده بود. درون خانه هیچ تکان و حرکتی به چشم نمی خورد و فابین جز صدای نفس نفس زدن خودش صدائی نمی شنید. کلاهش را از سر برداشت. کم کم قلبش تپش فاصله دار خود را از سر می گرفت.
باز یک طبقه بالا رفت و از یک پنجره نیمه باز نگاهش را به حیاط سنگ فرش انداخت که سنگ هایش به نظر می رسید خوابند. این منظره او را آرام ساخت.
تقریباً از سه سال پیش، او هر شب ردیف متکبرانه پنجره هایی را می دید که سردر قدیمی و بی قواره ای بر آن ها مشرف بود. با وجود این، آن شب نگاهش را بر پنجره های کرکره ای بسته به گردش درآورد. از این که آن ها مثل همیشه اندوهِ گذرا و وصف ناپذیر که به یاسی بی زیان شباهت داشت را بیان می کردند، قابل توجه شان دانست. فابین اکنون سنگینی و غمی را که از آن می ترسید و سعی داشت با جدیت و از هر راه ممکنی حضور آن ها را در خود از بین ببرد، می پذیرفت. از آن مهمان خانه وسیع و آن قدر محکم و استوار سپاسگزار بود. در عین حال نگرانی و اضطرابی درونی، خون را در شقیقه هایش به صدا درمی آورد.
گوش به سکوت. مثل این که به نغمه ای دلپذیر گوش دهد چند دقیقه را به سر آورد. بعد بدون توقف به طبقه پنجم رفت. کلیدی از جیبش بیرون آورد و وارد خانه اش شد. تنها آن وقت بود که احساس امنیت کرد. کلید را درون قفل چرخاند و با حرکتی حاکی از یک دقت زورمندانه کشویی در را انداخت. درست مثل این که بخواهد انتقامش را از تمام لحظاتِ روزی که در طول آن، ضعف اش خودنمایی کرده بود، بگیرد.
آپارتمان کوچک بود، تاریک و کم جا. ردیف های کتاب، راهرو باریکی را که به محل کار فابین منتهی می شد تنگ تر می کرد. در انتهای میز درازی یک چراغ، نور آرام خود را به قفسه هایی از چوب سفید رنگ می تاباند و بر جلد کهنه و فرسوده کتاب های قفسه می افتاد. هر چند که این دکور محقرانه بود ولی در آن نوعی زیبایی کوشا به چشم می خورد که مربوط به زندگی داخلی می شد. کف اتاق عُریان بود و دو دیواره خالی به این مکان حالت سختی و ریاضت می بخشید که نشان گر یک سلیقه مشکل پسند بود. احساس می شد که اینجا تهی دستی با غرور پذیرفته شده بود. وجود صندلی حصیری و شیشه کوچک مرکب به عوض این که تصور فقر را در بیننده ایجاد کند از اشیای لوکسی که یک ثروتمند می توانست به جای آنها بگذارد کمتر تحمیلی به نظر می آمدند.
معمولاً، مرد جوان، هنگام مراجعت به خانه کتابی برمی داشت و جلوی میز می نشست. مثل این که بخواهد پایانی جدی و درخور تصویری که از خویشتن ترتیب می داد، به شب نشینی ببخشد. ولی این بار، بدون آن که نظری به اتاق بیندازد، پنجره را باز کرد و با آرنج به دسته تکیه داد و به دوردست خیره شد. بر فراز بام ها، آسمان سیاه بیکران گرداب های خود را که ستارگان در آن می تپیدند، می گشود. فابین چند صورت فلکی را باز شناخت و اسم آن ها را همراه با تاسف از این که چرا بیشتر نمی داند، زمزمه کرد. هر بار که به این ترتیب در خیابان های شب گردش می کرد، به نظرش می آمد که آرام بر فراز دنیا قرار می گیرد. این نقطه های روشن که با نظمی پنهانی همچون چیستانی که معنی مبهم و مرموزش به نوبت او را تسکین می داد و نگران می کرد، ذهن او را مجذوب می ساخت. دقیقه ها گذشتند و هر چه بیشتر نگاه می کرد، بیشتر به نظرش می رسید که از پنجره و از خانه دور می شد. در عین حال بدون این که احساس فشار میله پنجره بر آرنجش قطع شود. گویی از بس دیدش را در خلاء گردش داده بود، در جواب به این ژرفای سرگیجه آور که قدرت تخیل در مورد آن دچار ضعف می شد، نوعی پرتگاه وجودش را در خود می گرفت. فکر کرد اگر این زمین آن قدر که ستاره شناسان تایید می کردند کوچک بود، دیگر هیچ چیز روی زمین اهمیت نداشت. ولی اگر زمین این قدر کوچک و نزار بود، یک انسان ساکن کره زمین چه گونه این همه ستاره را در سر جای می داد. آن گاه فابین با بستن چشم ها این دنیای عجیب پر از نور را در ذهنش نگاه می داشت و در آن گم می شد. با وحشتی کودکانه خود را در آن می انداخت، بعد دوباره پلک ها را می گشود و دیده اش را که از دهشت واژگون می شد به فضا می دوخت و این احساس به او دست می داد که دیده او تمامی یک قسمت از وجودش که جسورترین و واقعی ترین بود را با خود می برد.
از همه اینها هیچ چیز در مغزش به نظم در نمی آمد، با وجود این چیزی از آن دقیق تر نبود. از زمان کودکی اش در وجودش حضور چیزی را حدس می زد که به طرزی غیر قابل وصف، خارج از دسترسش بود و این چیز موقعی که چشم به سوی آسمان شب می گشود آزاد می شد.
با تاسف پنجره را ترک کرد و به اتاقش رفت و در آن جا روی تختخوابش نشست. لحظه ای در تاریکی ماند، بعد دستش روی میزی قرار گرفت و آن جا چند شیئ را مثل یک حیوان کنجکاو جابه جا کرد. بالاخره چراغ را پیدا کرد و نور آن تقریباً بلافاصله بر صفحه یک کتاب باز افتاد. با کف دستش نرمی کاغذِ یک نسخه از کتاب تقلید را حس کرد که مادرش آن را به مناسبت بیست و دومین سال تولدش به او داده بود. ناگهان دوباره به دنیایی برگشت که در نظرش به اندازه زندان تنگ و محدود آمد. والدین، خانواده، موقعیتی که باید برای خود مهیا می ساخت. چطور شد که این چیزها کمتر واقعی جلوه کردند. زیرا قبل از آن در آسمان صورت فلکی شکارچی و خرس بزرگ را دیده بود؛ بین این صورت های فلکی و سرنوشت او در این دنیا چه رابطه ای می توانست باشد؟ آه کشید. خیال پروری های ستاره شناسان برایش جالب نبود. تنها چیزی که به نظرش روشن و واضح می آمد اختلاف شدیدی بود بین شخصیتی به اسم فابین که از تماشای ستارگان شادمان می شد و شخصیت دیگری باز هم به اسم فابین که هر روز در دفتر کاری دیده می شد که در آن فیش ها را مرتب می کرد و به نامه ها جواب می داد. این که این دو شخصیت تنها یک نفر باشند، مگر این راز واقعی زندگیش نبود؟ چه کسی مرتب به ستاره های اطرافش نگاه می کرد؟ آیا این یک کار جدی بود؟
با دستی خسته کراواتش را درآورد و یقه اش را باز کرد. امشب هر حرکتی برایش ارزش داشت. شاید این حماقت بود که بدون حرکت، مدت یک ساعت آن جا ماند. درست مثل این که سکوت شب او را به این کار دعوت کرده بود. امروزش در نظر او مانند تمام روزهای قبل و یقیناً تمام روزهایی که از پی امروز می آمد، خالی و پوچ جلوه کرد. به استثنای پانزده دقیقه ای که به منظور اجابت یک وعده در کلیسا گذرانده بود. خودش را در نظر آورد که در رستوران فقیرانه ای ناهار خورده بود، بعد زیر طاق های تماشاخانه ول گشته بود تا بعد در اتاق کوچک و عریانی که کفشکن دفتر رئیس اش آقای پوژار به حساب می آمد با ناکامی روبرو شود. تخیل فابین بیهوده تلاش می کرد که طرح تابلوای از آینده را بریزد که با گذشته متفاوت باشد. فکر کرد: «هرگز برای من چنین چیزی پیش نمی آید. این که زندگی نمی شود. جوانی هم که دیگر حرفش را نزنیم.»
با این همه ساعتی قبل چیزی برایش پیش آمده بود و از آن جا روزش با روزهای دیگر متمایز می شد، ولی ترجیح می داد که خیلی فکرش را نکند. پانزده دقیقه قبل، از یک کوچه سوت و کور، کوچه ای آرام که در دو طرفش خانه های قدیمی خاکستری رنگ و چنارهای جوان قرار داشت، کسی به او نزدیک شده بود. یک مرد. او با پایی کج به طرف فابین آمده بود، درست مثل این که از توی یک دیوار به درآید. هیچ چیز او با مردمی که هر روز در کوچه با آن ها برخورد می کنیم فرق نداشت. با وجود این فابین با دیدن او یکه خورده بود، زیرا خود را تنها خیال می کرد و ناگهان این مرد پیدایش شده بود.
قدی متوسط، کمی چهارشانه، گردن کوتاه، کلاهی به سر داشت که دور برگشته آن، روی صورت ی رنگ پریده که بر اثر سن سخت شده بود، قرار می گرفت. ماسک بزرگی از سایه که یک بینی به رنگ سفید مومی در آن نفوذ می کرد. لب های باریک و دهان گشاد که فکی به ظاهر ضعیف آن را مسدود می نمود. در راه رفتنش آهستگی و کندی دیده می شد که نوعی ناراحتی به وجود می آورد و توجه را جلب می کرد چون که این کندی غریزی بود. وقتی که فابین خود را در کنار این مرد دید که دهانش داشت به خنده باز می شد، نگرانی مبهمی در خود احساس کرد که تقریباً بلافاصله به حس وحشت تبدیل شد. آن گاه دهان، جمله ای را زمزمه کرده بود که معنی اش این بود که طرف به دنبال کوچه ای ناشناس می گردد و فابین خیلی زود گفته بود: «نمی دانم» چیزی که به نظر مضحک می آمد. چون دقیقاً این کوچه، کوچه خودش بود و چیزی که مضحک تر جلوه کرد این بود که با چرخاندن پاشنه پا به گام هایی استوار و مصمم در جهت مخالف راهی که ابتدا می رفت قدم برداشته بود. چرا؟ دلیل آن را درست نمی دانست و خیلی هم علاقه به دانستنش نداشت. می شد گمان کرد که وحشت کرده، ولی برای چه باید از مردی بترسد که عادی ترین سوال را از او پرسیده بود؟ شروع کرد به تند راه رفتن، بعد هم دویدن. درحالی که دویدن را برایش قدغن کرده بودند. دکتر کاروناد که پدرش را معالجه می کرد، فابین را از انجام هرگونه تمرین سخت منع کرده بود. ولی آن شب، مرد جوان کمتر در قید رعایت دستورات این پزشک پیرِ بزدل بود و آن قدر تند می دوید که دو مدال طلایی که به گردن آویخته بود، مرتب زیر پیراهنش بالا و پایین می جهیدند. از جلو مغازه های کوچکی گذشت که معمولاً آن جا معطل می شد. دَرِ مغازه لوازم التحریری باز بود، فروشگاه اشیاء خاص کمیاب از قبیل قاب ها، خنجرها و گلوله های شیشه ای. ولی فابین ضمن دویدنش آن ها را به زحمت دید. به نظرش می رسید که پاهایش تنها تماس مختصری با سنگ های پیاده رو می گرفت و صدای کمی از آن برمی خاست، صدایی که به زمزمه شباهت داشت. با دو یا سه خیز از کوچه ای تنگ که پر از ماشین های بی حرکت بود، عبور کرد. بعد در کوچه بزرگتر و تاریکتری به چپ پیچید و خود را مثل آن که در پالتوی بزرگی جا دهد، در آن انداخت.
در آن لحظه دردی ناگهانی در سینه اش جا گرفت. ایستاد. اول با حالتی متعجب، بعد نگران روی خودش خم شد، درگیر ترس از این که در این حالت دیده شود و ترس مبهم دیگری که مردن در کوچه بود. مثل پدرش، نفس های تند و کوتاهی از دهان بازش بیرون می آمد. به نظر بد یمن رسید و سخت کوشید که از بینی نفس بکشد. سرش کمی گیج می رفت و از خودش پرسید که شاید می خواهد استفراغ کند. صبر کرد، منتظر فرصتی ماند که دردش کاهش یابد و از جسمش دور شود. سرانجام توانست برخیزد و با سرانگشتان، پیشانی رنگ پریده اش را لمس کرد. برای این بار تمام شده بود. می توانست به راهش ادامه دهد. بحران آن قدر کوتاه بود که هنوز نفس نفس می زد. فکر کرد: «نبایستی می دویدم. از این موضوع چیزی به کاروناد نخواهم گفت.» در عین حال به نظر می رسید که این آزمایش تکلیف همه چیز را تعیین می کرد، بسیاری از تصورات را از بین می برد و بر تجربه او می افزود. یک قطره عرق روی گونه غلتید، با پشت دست آن را پاک کرد و متوجه شد که از چشمانش اشک می آمد. دوباره فکر کرد: «به کاروناد حرفی نخواهم زد.» مثل این که از برملا کردن رازش برخلاف میل خود می ترسید. دستمالش را از جیبش بیرون آورد تا به دست مرطوبش بمالد. ضمن عبور از عرض کوچه رفت که درِ هتل قدیمی را که سردرش در شب پنهان بود، بزند. توی پله ها به خودش گفت: «چرا حالا دیگر به آن اعتراف نکنم؟ می دانم این مردی که به طرفم آمد که بود.» او این را می دانست چون بلوتو رفیق سابق دبیرستانش سابقاً از این مرد برایش گفته بود و از روی توضیحات او فابین این شخصیت در عین حال مضحک و شوم را بازشناخته بود. شکار واقعی زندان تادیبی. ولی نمی خواست به این فکر کند و حتی، ضمن بالا رفتن از پله هایی که از فرش مندرسی پوشیده شده بود، سعی فراوان کرده بود تا تخیلش را از هدف هایی که او را به سهولت به این راه می کشاند، منحرف کند. هیچ چیز به اندازه این نوع زور ورزی که در آن می بایست بر امیال خود افسار می زد، برایش ناخوشایند نبود. ولی چند ساعت قبل از آن، ضمن تمکین از قولی که مادر هر سال به زور از او می گرفت، وارد کلیسایی شده بود که زشتی اش مایوس کننده بود. آن جا همان طور که بسته خطرناکی در چاه می اندازند، زیر پرده ای سیاه، پرده جنایت، قوز کرده بود تا در گوش آدمی پنهان، پشت یک پنجره مشبک چوبی، شرم آورترین اعمال دوازده ماه گذشته را زمزمه کند. بعد با چهره ای گُر گرفته، ناراضی و دگرگون از جایگاه اعتراف خارج شد. ناراضی از آن جهت که جلو یک ناشناس خود را رسوا کرده بود، دگرگون چون که در اعماق وجودش متقاعد شده بود که چیزی اتفاق افتاده بود، نه تنها فرورفتن در آن اتاقک بزرگ عجیب، زمزمه کردن آن حرف ها، بلکه چیزی دیگر بود، چیزی اضافه. مشکلش دقیقاً در این متمرکز می شد. اگر باور نکرده بود، با چه آرامش قلبی این محل متبرک را با علایم صلیبی که دیده نمی شد رها کرده است. وانگهی، چه تعداد زن های مُسن این کار را انجام می دهند! این اعتقادی را که هنوز برخلاف میلش حفظ کرده بود، هر بهار لذت های کوچک زندگی اش را خراب می کرد. هر بهار می بایست این نیم تنه اجباری را حداقل دوازده ساعت بر فکرش بپوشاند، تا زمان جشن تناول قربان. قدغن کردن هر نوع ابتلای شهوانی برای مغزی که از چنین نظم و دیسیپلینی سرکشی و تمرد می کرد و برای جسمی که از این آزمایش مضحک چیزی نمی فهمید سخت بود. پس زدن افکار شهوانی که معمولاً در هر ساعتی بدون هیچ مانع و مشکلی روحش را فرا می گرفت، مبارزه با اژدهای کثیرالشکل وسوسه ای بودکه دور او می چرخید.
فردا همه چیز جای عادی و همیشگی خود را باز خواهد یافت، زندگی از یک سو و مذهب از سوی دیگر. جستجوی مصرانه لذت، ماجرایی که روی آن نمی شد حساب کرد و در آخر، دوازده ماه که به نظر می رسیدند در عین حال مثل همان قدر سال و همان قدر ماه سپری شده اند و این نصفه روز سخت که جزو آن نبود. این حالت کابوس مانند برای او نوعی پرهیزکاری و پاکدامنی به حساب می آمد، درحالی که ثروت های واقعی او بسیار کم بودند. اما آن شب، دقیقاً از حرکت باز ایستاد. در چه فکری بود؟ آیا این خود جزو افکار ناشایست نبود! به هر صورت یقیناً ناخواسته بود. یادش آمد که کشیش کوروآزیه سابقاً در این خصوص به او آموزش داده بود. وای! که همه اینها چقدر زود تمام شد. او به خواب رفت و فردایش آن دقیقه پیش آمد که کشیش با ظرف مخصوص قربانی جلوی او قرار بگیرد! بعدش چی.. بعد.. به نظرش رسید که نه تنها در فکرش، بلکه در تمام وجودش نوعی جهش به سوی این رهایی از هوای نفس وجود داشت.
اکنون نزدیک پنجره ایستاده بود. نگاهش به آسمان سیاه دوخته شده بود. با وجود همه اینها جذب فضاهای بی کران شده بود. مثل تصویری دقیق و حساس از دنیای درونی. در عین حال جایی در اعماق حافظه اش، در مناطقی که موقتاً قدغن بود، صدایی گنگ با آهنگی دلپذیر شنیده می شد که می گفت: «من هم چیزی جز این نمی خواهم.. بله، اگر شما میل داری..»
صدا گفته بود: «اگر شما میل دارید..» این صدای ملایم و خودمانی و در عین حال کمی شیطنت آمیز را، فابین گمان کرده بود شنیده است. علاوه بر این گفته بود: «هشت روز دیگر، همین جا، همین ساعت.» یعنی آن شب، همان شب، میانِ همه شب های سال، او این قرار، این قرار غیر منتظره را داشت. غیرمنتظره چون که به نظرش می رسید فرصت های مناسب همیشه برای دیگران جور می شد نه برای او و می بایست به واسطه یک هوس پوچ و بی معنی، حافظه اش از یاد برده باشد که چهارشنبه مورد نظر همان چهارشنبه مقدس است. تنها چهارشنبه در طول سال که جرات نکرد به آن دست بزند. قرار ملاقات داشتن در روز چهارشنبه مقدس، شباهت زیادی داشت با بدشانسی. اگر توانسته بود حداقل با نوشتن چند کلمه تاریخ این قرار را تغییر می داد. ولی بازخوردش نامشخص بود. او باز برخود مسلط شد، درست مثل این که در موجی از هوس گیر کرده باشد، خونش به جوش آمده بود. با عصبانیت اندیشید: «باز پیدایش خواهم کرد.» و با قرار دادن دست های بسته روی سرش سعی کرد مغزش را خالی کند و ابداً به موضوع نیاندیشد. چون که هر اندیشه ای او را به یاد این قیافه و این هیکل می انداخت.
فابین نتوانست این پرسش را از خود نکند که او چه گفت و آیا می دانست یا نه: «خب، پس برای این که به مادرت قول داده بودی نمی خواستی بیایی؟ حتماً از این بابت سرزنش ات خواهد کرد، یقیناً. آقای کشیش هم شاید همین طور..» ناگهان گونه هایش سوخت. در بیست و سه سالگی به اندازه ای از مادرش اطاعت می کرد که حرف او بیشترین اهمیت را برایش داشت. یک قرار ملاقات عاشقانه در مقابل یک فریضه مذهبی بی اهمیت پنداشته می شد و به حساب نمی آمد، چون که مادرش با او که به علت ناراحتی قلبی از نظر مذهبی اصلاح شده بود، توانسته بود حرف خود را به کرسی بنشاند. صدا صحبت را از سر می گرفت: «من هم چیز بیشتری نمی خواهم.» و اضافه می کرد: «خیال می کردی که نمی آیم؟» این چیزی بود که چند لحظه بعد می بایست بگوید، وقتی که فابین، در ورود به گذرگاه سرقرارش حاضر می شد.
از جا برخاست. فکر بیرون پریدن از پنجره به سرش زد، ولی جرات نکرد حتی یک گام در این جهت بردارد. او برای انجام این عمل، برای داشتن این جرات بی معنی، زندگی و لذت را بیش از حد دوست می داشت. تازه می خواست کتاب هایی بنویسد، حرف هایی برای گفتن داشت. در یک لحظه آرامش ناگهانی فکر کرد: «عجیب است، گویی در شب قبل از اجرای آداب قربان مقدس سعی می کنم همه گناهان نیامرزیدنی را یکی پس از دیگری مرتکب شوم.. در هر حال مردن در چهارشنبه مقدس عجیب است!»

مدت چند دقیقه به همه چیز های غیرعادی که در زندگی اش بود فکر کرد. به این ترتیب، برای افرادی که هر روز از کنارشان می گذشت. او منشی آقای پوژار بود و با مرتب کردن مدارک و جواب دادن به نامه هایی که حتی برای او نوشته نشده بود، امرار معاش می کرد. از دیده قانون او اسپِسل فابین بود، ردیف ۱۸، تهذیب شده شماره ۱. از دیدِ زنِ دربان جوانکی بود ساکن طبقه پنجم مشرف به حیاط و آن قدر پول نداشت که بتواند انعام های قابل توجهی بدهد. ولی مستاجری آرام و بدون گرفتاری. از دید مادرش، پسر کوچولوی مهربانی که مراسم عید پاک را به خوبی انجام می داد و اگر موضوع دیگری در میان بود، مادرش از آن چیزی نمی دانست. نمی خواست هم بداند، حتی بلوتو هم او را خوب نمی شناخت چون که نمی دانست که فابین داشت کتابی می نوشت.
اسم رفیق اش ملاقات چند لحظه قبل را به یاد او آورد و با یک حرکت غریزی سعی کرد این خاطره را از ذهنش بیرون کند. ولی صدای بلوتو اصرار داشت: «به نظر می آید که ثروتمند است و ویلایی در حومه شهر دارد. همه زن ها او را می شناسند. بهش زنگ می زنند.»
«می دانم آن ها به پیرمرد زنگ می زنند.»
فابین به صدای بلند این را گفت و به صحبت خاتمه داد. مثل آن که امید داشت به این طریق با جادوی حافظه اش کار را یکسره کند. تازه برای من چه اهمیتی دارد که این شخصیت مسخره وجود داشته باشد یا نداشته باشد؟ صدایی که دیگر صدای بلوتو نبود پرسید: «برایت چه اهمیتی دارد؟ برایت چه اهمیتی دارد که دیگران به این طریق خوشبخت باشند و تو خوشبخت نباشی؟ به این طریق.. زیرا اغلب سر قرار با تو نمی آیند، تو این را می دانی، فابین.»
نتوانست جلوی خود را بگیرد به صدای ملایم گفت که در چنین لحظاتی دعا خواندن سفارش شده است، ولی واقعاً به تاثیر دعا اعتقاد نداشت. حساب کرد که تا مراسم نماز فردا ده ساعت وقت دارد. با کم کردن بی خوابی احتمالی، پنج ساعت برای بیدار ماندن باقی می ماند. بیدار ماندن در این اتاق، زیرا بیرون رفتن امکان نداشت. بیرون رفتن، معنی اش این بود که یک راست به آن جایی برود که روحش در آن جا پرسه می زند. ناگهان خود را خسته حس کرد.
جلوی میز نشست و بنا به عادت، کشوی میز را گشود تا چند ورق کاغذ بردارد، فکر نوشتن، در آن شب، به نظرش تقریباً مضحک آمد و خواست کاغذها را سرجایش بگذارد که ناگهان کنجکاوی باز خواندن آن چه را که شب قبل نوشته بود، به سراغش آمد و در برابرش دو صفحه نوشته خط خورده قرار داشت. آن قدر روی جملات نوشته شده خط کشیده شده بود که نوشته به یک نقاشی شباهت داشت. آدم خیال می کرد در آن منظره ای عجیب از حادثه ای شوم، بلایی همراه با خرابه های سیاه شده از آتش می بیند و با کلماتی که می ماند برج و بارو، سقف و بخاری دیواری. برای فابین این تصحیح کردن های بی شمار نشانگر ضعفی بود که از آن شرم داشت، ولی بیشتر اوقات، شب، با احساس مجهول انتقامی که به این ترتیب از دنیا می گرفت، خود را روی تمامی این کاغذ های سفید می انداخت. باید داستانی بنویسد که در آن خودش و در عین ِحال تمام شخصیت هایی باشد که موفق می شوند، تمام کسانی که لبخند می زنند، چون که همه چیز دارند. گاهی ضمن خیال پروری هایی که شب در طول کوچه ها به دنبال شان می رفت، گمان می کرد که قیافه مردها و زن هایی که روح حریص، نگران و کنجکاو خود را به آن ها می دهد، تشخیص می دهد. ولی به محض این که سعی می کرد آن ها را در جمله ها اسیر و زندانی کند و این لب های خاموش را به سخن گفتن وا دارد، با میل ناپسند کلماتی که به زور جمع آوری می کرد، روبرو می شد. برای شرح افکاری که در سر داشت، فاقد خیلی چیزها بود و آن را می دانست و قبل از هر چیز نادانی زیاد در مورد تجربه انسانی، آن چه از طریق فهم و درک می دانست کافی نبود. درد و رنج کالایی است که سبب پیدایش کتاب ها می شود و او هنوز آن قدر رنج نکشیده بود تا از خوشبختی سخن بگوید.
هر موجودی به چشم او آن قدر اسرار آمیز می آمد که از تباری دیگر باشد، حتی کم عقده ترین، مثلاً بلوتویی که با او بزرگ شده بود، هرگز نمی توانست روراست و با صداقت کامل با او حرف بزند چون که همیشه با سادگیی حیرت آور روبرو می شد چون که افکار باطنی بلوتو تقریباً بدون تغییر مادی بودند.
«چرا در فکر بلوتو هستم؟» فابین درحالی که صفحات پر از نوشته های نامنظم خود را ورق می زد این سوال را از خود پرسید. چند جمله خواند که به نظرش مبهم و پیچ درپیچ رسید. بعد به خودش گفت برای آن که بلوتو یک شخصیت داستانی بشود، باید (با فرض این که این فکر به سرش زده باشد) توانست خود را جای بلوتو بگذارد و حتی به صورتی باید به او تبدیل شود. به صدای بلند گفت: «... بلوتو شدن» ولی بلوتوشدن در قدرت و توانایی او نبود و تواناییش در تبدیل شدن به افراد ناشناسی که سعی داشت در رمانش به آن ها زندگی ببخشد، از این هم کم تر بود. برای این کار لازم بود که بتواند از خودش خارج شود همان طور که آدم از خانه اش بیرون می رود، بعد هم شخصیت انسان دیگری را غصب کند همان طور که مثلاً آدم خانه همسایه اش را غصب می کند و بالاخره دنیا را از چشمان دیگری ببیند، پیشانی ای که در مقابل باد می گیرد شکل دیگری پیدا کند. نه همان دهان قبلی را داشته باشد، نه همان پوست، نه همان دست ها...
ضمن به یاد آوردن شعری که دوست می داشت، فکر کرد: «بلوتو همان درختی را که من می بینم، نمی بیند.» و بدون مقدمه به خودش گفت: «اما بلوتو از من خوشبخت تر است.» مثلاً می دانست که امشب بلوتو هم مثل او، قرار ملاقات دارد.
با حرکتی از روی بی حوصلگی، کاغذها را پس زد و زمزمه کرد: «باز!» به این ترتیب مدام همه چیز او را به همان نقطه برمی گرداند. چه تفکری برای یک چهارشنبه مقدس! ساعتش را از جیب جلیقه اش بیرون آورد و آن را پیش رویش گذاشت. این ساعت را از پدرش به ارث برده بود. ساعت، قابی از طلا داشت که با فشار دادن روی کوک به سرعت باز می شد. فابین این شیئ را دوست می داشت، نه تنها برای این که مال پدرش بود، بلکه بیشتر به خاطر برق فلز آن، ظرافت ارقام روی صفحه و همین طور برای این که این ساعت به طور وصف ناپذیری به او اطمینان می داد. وقتی که آن را میان کاغذها، روی میز، روبرویش می گذاشت، این احساس را داشت که ساعت به اتاق یک حالت جدی می بخشد. حالتی کوشان و منظم و این شاید به دلیل آن صدای در عین حال آرام و فعالی بود که از آن خارج می شد و سکوت را پر می کرد. ضمن در نظر گرفتن آن با مردمک های بزرگ قهوه ای متمایل به زردش، از خود پرسید این عقربه ها چه ساعت های اضطراب یا لذتی را در زندگی پدرش نشان داده اند. به طور مبهمی می دانست که ساعت های همراه با لذت چیزی بوده که بر آن نام زندگی پرهیجان می نهند و فراوانیش باعث مرگ پدرش شده بود نه بیشتر، زیرا هنوز چهل سال هم نداشت. پرده ضخیمی می افتاد بر هر چه به عنوان بی احتیاطی و هیجان زیاد در سرنوشت این مرد دخالت داشت، مردی که فابین ساعتش را نگاه می کرد. ساعتی که به زندگی کوچک، بی تفاوت و بسیار منظمش ادامه می داد. روی داخل قاب، آینه کوچکی را تشکیل می داد که فابین گوشه ای از قیافه اش را در آن می دید. چشمی آن قدر خوب ترسیم شده که شباهت داشت به تصاویر صفحاتی که در دایره المعارف می بینیم و از آن جا شعاع های نوری می تابد که با آن معکوس دیدن تصویرها را بر شبکیه توضیح می دهند.
ناگهان قلمی به دست گرفت و از بالای یک صفحه سفید این کلمات را بر آن افکند؛

نظرات کاربران درباره کتاب من اگر شما بودم

شاید برای خیلی از ما پیش اومده که بارها آرزو کردیم جایه شخصیتایه دیگه ای باشیم مثلا فک کردیم اگه جایه فلان شخص باشیم قطعا وضعمون درست میشه و ادامه زندگیمون رو یه روال عالی طی میشه.این رمان دقیقا موضوعش همینه شخصیت اصلی رمان شخصی به اسم فابین هست که از وضع زندگیش راضی نیست و طی یه اتفاق خاص این قدرتو پیدا میکنه که بتونه جایه هر شخصیتی که دوس داشت باشه.البته این رمان بیشتر فلسفیه و یه جاهایی متنش خیلی سخت میشه و مطمئنم که هر کسی نمیتونه باهاش ارتباط برقرار کنه.تو فصل دوم رمان، نویسنده یه داستان جدید رو شروع میکنه و در ادامه داستانها رو به هم مرتبط میکنه.من که خوندمش نمیگم خیلی عالی بود ولی بدم نبود به نظرم یه بار خوندنش خالی از لطف نیست من کتاب فیزیکیشو خوندم و کلا ۲۷۰ صفحه است.خود فروشنده هم بهم گفت هر کسی دنبال این کتاب نمیاد.من از ۲۰ بهش ۱۵ میدم. ۹۷/۲/۲۴
در 8 ماه پیش توسط akbar kh13