فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حفره‌های تاریک لونا

کتاب حفره‌های تاریک لونا

نسخه الکترونیک کتاب حفره‌های تاریک لونا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حفره‌های تاریک لونا

محال است نامی از ادبیات علمی تخیلی به میان آید و اشاره‌ای به رابرت آنسون هاینلاین نشود. هاینلاین در کنار آیزاک آسیموف و آرتور سی کلارک یکی از سه غول علمی تخیلی دنیا محسوب می‌شود. او به حق شایسته‌ی چنین مقام و عنوانی است. چرا که دنیای ذهنی او مملو از پیش‌بینی‌های علمی و مهندسی آینده‌نگرانه ست. درون مایه‌های داستان‌هایش شامل عناوینی می‌شدتا پیش از او دراین حد اعلاء به کار برده نشده بود. داستان‌های منتخب این مجموعه تنها گوشه ای کوچک از دریای بی‌کران تخیل و تخصص اوست.

ادامه...

بخشی از کتاب حفره‌های تاریک لونا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خط زندگی

رئیس جلسه برای برقراری نظم محکم روی میز کوبید. به کمک چند مامور خودگماشته که چند معترض عصبانی را متقاعد به نشستن کردند، جلسه کم کم آرام شد و هیاهو فروکش کرد. سخنرانی که کنار رئیس جلسه پشت تریبون ایستاده بود، چندان اهمیتی به این سروصداها نمی داد. چهره ی مطمئن و جسورش کاملاً خونسرد بود. رئیس به او رو کرد و با صدایی که خشم و عصبانیت فروخفته به وضح در آن حس می شداو را مورد خطاب قرار داد:
«دکتر پینرو(۱)...» کلمه ی «دکتر» را زیاد مورد تاکید قرار نداد. «... باید به دلیل رفتار ناشایست و بلوایی که در طول سخنرانی تان به راه افتاد، معذرت بخواهم. از همکارانم تعجب می کنم که چطور شان خودشان را به عنوان مردان علم فراموش کرده اند و حرف های یک سخنران را قطع می کنند. حالا هر چقدر هم که...» مکث کرد. حرفش را در دهانش مزه مزه کرد و ادامه داد: «...هر چقدر هم که این سخنان تحریک کننده باشند.» پینرو پوزخند زد؛ پوزخندی که به طریقی نوعی تمسخر توهین آمیز بود.
رئیس جلسه آشکارا خشمش را کنترل کرد و ادامه داد: «مایلم جلسه آرام و منظم پیش برود. از شما می خواهم سخنرانی تان را تمام کنید. بنابراین با ایده هایی که سفسطه آمیز بودن شان برای هر آدم تحصیل کرده ای روشن است، به شعور ما توهین نکنید. لطفاً فقط از کشفتان بگویید؛ البته اگر کشفی دارید.»
پینرو دستان سفید و گوشتالویش را از هم باز کرد و گفت: «چطور می توانم بدون پاک کردن توهمات، ایده ی جدیدی در ذهن تان بکارم؟»
ولوله ای بین جمعیت افتاد. یکی از آن ها فریاد زد: «این شارلاتان رو بندازید بیرون! به اندازه ی کافی شنیدیم.»
رئیس جلسه چکش چوبی اش را روی میز کوبید و گفت: «آقایان! لطفاً!» سپس به پینرو رو کرد و ادامه داد: «لازم است یادآوری کنم که شما عضو این انجمن نیستید و ما دعوت تان نکرده ایم؟»
ابروهای پینرو بالا پرید و گفت: «جداً؟ دعوتنامه ای با سربرگ آکادمی به دستم رسیده بود!»
رئیس پیش از اینکه جواب دهد، لب پایینش را جوید: «درست است. خودم آن دعوتنامه را نوشتم. اما به درخواست یکی از افراد قابل اعتماد بود. فرد نجیب و محبوبی که نه دانشمند است و نه عضوی از این آکادمی.»
پینرو لبخند آزار دهنده اش را تحویل او داد و گفت:«خب؟ باید حدس می زدم. بیدول(۲) پیر، از شرکت بیمه ی زندگی آمالگامتد(۳)، بله؟ می خواهد خوک های دست آموزش مرا یک متقلب جلوه دهند، درست است؟ چون اگر بتوانم تاریخ مرگ کسی را پیش بینی کنم دیگر هیچ کس بیمه نامه ی پر زرق و برق او را نمی خرد. اما حتی اگر فرض کنیم که شما شعور کافی برای فهمیدن حرف های مرا داشته باشید چطور می خواهید بدون گوش دادن به حرف هایم دست مرا رو کنید؟ هه! او شغال ها را به شکار شیر فرستاده.» این را گفت و پشتش را به آن ها کرد. سروصدای جمعیت بالا رفت. رئیس برای برقراری نظم بیهوده فریاد می کشید. یک نفر از ردیف جلو بلند شد و گفت: «آقای رئیس!»
رئیس فرصت را غنیمت شمرد و فریاد زد: «آقایان! دکتر ون رین اسمیت(۴) می خواهند صحبت کنند.» هیاهوی جمعیت خاموش شد.
دکتر گلویش را صاف کرد، یک دستش را به موهای آراسته و سفیدش کشید و دست دیگرش را در جیب شلوار شیک و رسمی اش فرو برد. فیگوری که در مجالس بزم داشت را به خود گرفت و گفت: «آقای رئیس و اعضای محترم آکادمی علوم، بیایید کمی صبور باشیم. حتی یک قاتل هم قبل از مجازات، حق دارد حرفش را بزند. آیا ما باید کمتر از این عمل کنیم؟ حتی اگر از درستی حکم مان مطمئن باشیم؟ من احترامی که این انجمن عالیقدر برای هر غیر عضوی قائل است، برای دکتر پینرو قائلم. حتی اگر...» به سمت پینرو تعظیم نصف و نیمه ای کرد و ادامه داد: «حتی اگر دانشگاهی که مدرکش را به او اعطا کرده، نشناسیم. اگر حرف هایش اشتباه باشد، ضرری به ما نمی زند. و اگر هم درست باشد، باید بدانیم.» صدای آرام و موقرش در فضا پیچید و حضار را دعوت به آرامش کرد: «اگر لحن دکتر در نظر ما بی ادبانه ست باید این را به یاد داشته باشیم که ممکن است ایشان از طبقه ی اجتماعی یا مکانی آمده باشند که در آنجا به این مسائل جزئی اهمیت چندانی نمی دهند. حالا دوست خوب و خیراندیش ما می خواهند که به سخنان این شخص گوش دهیم و به دقت درستی ادعایش را بررسی کنیم. بیایید این کار را با ادب و متانت انجام دهیم.»
دکتر با تشویق حضار نشست. خیالش راحت بود و می دانست که اعتبار خود را به عنوان یک رهبر روشنفکر بیشتر کرده است. روزنامه های فردا دوباره عقلانیت و شخصیت مجاب کننده ی «خوش قیافه ترین رئیس دانشگاه آمریکا» را تیتر می زدند. کسی چه می داند شاید بیدول پیر هم کمک های مالی اش را سرازیر می کرد.
وقتی تشویق ها تمام شد، رئیس به سمت شخصی که مرکز تمام این آشوب ها بود، رو کرد. با چهره ای آرام، دستانش را روی شکم کوچک و گردش قفل کرد و گفت: «ادامه می دهید، دکتر پینرو؟»
«چرا ادامه بدهم؟»
رئیس شانه هایش را بالا برد و گفت: «خب برای همین آمده اید.»
پینرو بلند شد: «درست است. کاملاً درست است. اما آیا آمدنم کار عاقلانه ای بود؟ اینجا کسی هست که ذهن بازی داشته باشد و حقیقت محض را بدون شرم بپذیرد؟ گمان نمی کنم. حتی آن جناب خوش قیافه ای که از شما خواست به حرف هایم گوش بدهید، قبلاً در موردم قضاوت کرده و محکومم کرده. او نظم را می خواهد، نه حقیقت را. اما اگر حقیقت، نظم را به هم بریزد در این صورت او می پذیرد؟ شما چطور؟ فکر نمی کنم. با وجود این اگر صحبت نکنم به هدفی که داشتید می رسید. مردم عادی در کوچه و خیابان فکر می کنند که شما ابله ها دست مرا رو کرده اید پس لابد پینرو یک متظاهر فریبکار است! نه، این با اهداف من جور در نمی آید. حرف می زنم.»
«کشفم را دوباره تکرار می کنم. به زبان ساده بگویم، من تکنیکی ابداع کرده ام که مشخص می کند یک نفر چقدر زنده می ماند. می توانم تاریخ سررسید فرشته ی مرگ را زودتر از موعد به شما بگویم. می توانم مشخص کنم که کِی شتر سیاه پشت در خانه تان می خوابد. در عرض پنج دقیقه به کمک دستگاهم مشخص می کنم که چند دانه ی شن در ساعت شنی هر کدام تان باقی ست.» سپس مکث کرد و دست به سینه ایستاد. برای چند لحظه هیچ کس حرفی نمی زد. حوصله ی شنونده ها کم کم سر می رفت که بالاخره رئیس جلسه گفت: «حرف تان را تمام نمی کنید، دکتر پینرو؟»
« دیگر چه باید بگویم؟»
«نگفتید که کشف تان چطور کار می کند.»
ابروهای پینرو بالا پرید و گفت: «فکر کردید نتیجه ی کارم را به دست بچه ها می دهم تا با آن بازی کنند. اینها اطلاعات خطرناکی هستند، دوست من. برای کسی نگه شان داشته ام که درک می کند؛ برای خودم.» با انگشتنش روی سینه اش می زد.

نظرات کاربران درباره کتاب حفره‌های تاریک لونا

ممنونم که بالاخره از هاینلاین کتاب گذاشتید. کلا کتابهای علمی تخیلی به نسبت فعلا کمتر گذاشتید که امیدوارم با توجه به علاقه خوانندگان بیشتر توجه بشه.
در 2 سال پیش توسط مح م
مجوع داستان کوتاهه ولی خوبه ترجمه خوبی هم داره
در 9 ماه پیش توسط ایمان
مجموعه چند داستان کوتاهه که به هم ارتباطی ندارند....بد نیست اگر از ژانر تخیلی خوشتون میاد ارزش خوندن رو داره
در 11 ماه پیش توسط رضا
نویسنده رو اشتباه ترجمه کردن امیدوارم در چاپ بعدی درستش کنن هانیلاین! درستش هاینلاین
در 5 ماه پیش توسط ARASH