فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تفرجی از سر ناشکیبایی

کتاب تفرجی از سر ناشکیبایی
سیری اجمالی در نوشته‌های پدر علم مدیریت ایران استاد سیدمهدی الوانی

نسخه الکترونیک کتاب تفرجی از سر ناشکیبایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تفرجی از سر ناشکیبایی

عادت بر این است که گویی باید از زندگی انسان‌های استثنایی نکته بیاموزیم و عبرت بگیریم ولی در اینجا زندگی خارق‌العاده‌ای توصیف نمی‌شود، اتفاقات شگفت‌انگیزی رخ نمی‌دهد و همه‌ی ماجراها ساده و همانند سایر زندگی‌هاست. غرض این است که باور کنیم از همی سادگی‌ها و رخدادهای عادی و معمولی هم می‌توان نکته‌ها آموخت و به این نتیجه رسید که برای کامیابی و توفیق، بزرگ بودن و ممتاز بوودن از دیگران لازم نیست.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تفرجی از سر ناشکیبایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

پروفسور سید مهدی الوانی اندیشمندی است که تخصص علمی را با عمل، و عمل را با ایمان درآمیخته و از این رهگذر، به توفیقاتی دست یافته که پای کمتر رهرویی بدان جا رسیده است. نیم قرن معلمی همراه با تالیف ده ها کتاب و صدها مقاله ی برجسته، ما را بر آن می دارد که بیشتر با شخصیت اخلاقی و علمی این دانشمند فرزانه آشنا شویم. هرچند، کمتر علاقه مندی در حوزه ی مدیریت را می توان یافت که با آثار ایشان آشنا نباشد، این احتمال هست که برای همگان، امکان خواندن کلیه ی مقالات و کتاب های ایشان فراهم نباشد و نیز شاید هم ضرورتی به مطالعه ی تفصیلی آثار وی نباشد. از این رو، در مجموعه ی پیش رو که جُنگی است از چکیده ی مقالات و مطالب همایش ها، گردهمایی ها و خاطره های پراکنده ی استاد، به اختصار کوشیده ام که این آثار علمی به زبانی ساده و کوتاه ارایه گردد، تا همان طور که در دل نوشته ای با عنوان «قلّ و دلّ» استاد آمده است، «قصه نکنم دراز و کوتاه کنم». به طور کل، این کتاب شامل سه بخش با عنوان های «شرح حال استاد»، «دل نوشته های استاد» و «اندرزهای استاد» است؛ در بخش اول، مطالب مربوط به شرح حال و زندگی نامه ی مختصر استاد، در بخش دوم، دل نوشته های دلنشین او و بخش سوم، اندرزهای برگرفته از مقالات استاد آمده است. در پایان هر مطلب، منبع آن ذکر شده تا خواننده علاوه بر آشنایی کلی با اثر، در صورت نیاز بتواند به متن اصلی اثر دسترسی پیدا کند.
مطالعه ی این کتاب برای دانشجویان مدیریت، مدیران اجرایی و کارکنان سازمان ها و، به طور کلی، تمامی علاقه مندان به علوم مدیریت می تواند مفید باشد.
درست است که تهیه ی چکیده ای از آثار استاد و تلفیق کردن آن ها با هم کار بسیار دشواری بود، ولی برای من تجربه ای دگرگون ساز و غنیمتی گران بها به ارمغان آورد. باشد که برای شما نیز چنین شود.

پاییز ۱۳۹۴

سخن استاد

من طی این پنجاه سالی که معلمی کرده ام، دانشجویان بسیاری داشته ام با طبایع مختلف و خلق و خوهای گوناگون. بسیاری از آن ها وقتی درس شان تمام شد و یا پایان نامه شان به اتمام رسید، دیگر سراغی از من نگرفتند و من دیگر آن ها را ندیدم، اما، در این میان، معدودی بوده اند که در فرصت های مختلف پیامی فرستاده، زنگی زده و حالی از من پرسیده اند، و با محبت های شان دلگرمم کرده اند؛ درست مثل یک روز سرد زمستانی که ناگهان آفتابی می تابد و گرمایی دلپذیر که انتظارش را نداشته ای تو را در بر می گیرد.
در میان این دانشجویان با معرفت و دوست داشتنی، جناب علیرضا خان قزل است که به بنده محبتی بیش از اندازه دارد؛ او مدت ها قبل پیشنهاد کرد که از خلاصه ی مقالات من مجموعه ای گرد آورد تا کسانی که فرصت و حوصله ی خواندن اصل آن مقالات را ندارند، از این مجموعه استفاده برند. به نظرم، با توجه به اوضاع و احوال مطالعه در کشور، فکر خوبی بود تا به نیاز کم حوصله ها و کم وقت ها پاسخی داده شود. بدین منظور، ایشان طی سال گذشته خلاصه ها را فراهم آوردند. من نیز چند نوشته ی پراکنده که شبیه خاطره است و گویای دوره هایی از زندگی ام، نوشتم و حاصل آن دو کتابچه ای است که پیش رو دارید. عنوان آن را نیز «تفرجی از سر ناشکیبایی» گذاشتیم که کنایه ای از تنوع مطالب و کم حوصلگی مخاطبان است، انشاءالله مقبول طبع شما عزیزانی که همواره مرهون لطف تان بوده ام، بیفتد و مرا از نقد خود محروم نسازید. در این­جا باید از همسر مهربان و فداکارم که در فراز و نشیب های زندگی همراهم بود و فرزندانم سپاسگزاری کنم و همچنین تشکر می کنم از تمامی کارکنان نشر نی، به ویژه جناب همایی عزیز، که چاپ این وجیزه را ممکن ساختند.

سید مهدی الوانی
پاییز ۱۳۹۴

در وصف استاد

پاییز ۱۳۹۰، در راهروی دانشکده ی مدیریت و حسابداری دانشگاه علامه طباطبایی، به دنبال استاد الوانی بودم. درخواستی از او داشتم. دلهره داشتم که چه واکنشی در برابر آن خواهند داشت. دانشجویی بودم ساده در مقابل بزرگ مرد علم مدیریت، استاد برجسته، چهره ی ماندگار کشور.... دیدمش، با کتابی در دست، به سمت اتاق کوچک خود در طبقه ی بالا در حال رفتن بود.

- استاد، تقاضایی دارم از شما.
- بفرمایید!
- می شود محبت بفرمایید و منت بگذارید و استادی مرا برای نوشتن پایان نامه قبول کنید؟
- با همان لحن جدی اما دلنشین همیشگی فرمودند: آقای قزل، برو کتابخانه ی دانشکده، موضوع های جدید و مناسب را جستجو کن، به نتیجه که رسیدی به اتاقم بیا.

منقلب شدم و از فرط خوشحالی نمی توانستم خودم را کنترل کنم. دوست داشتم دستش را ببوسم. به همین سادگی، چهره ی ماندگار کشور، استاد مشاور من برای نوشتن پایان نامه ی کارشناسی ارشدم شد. او از سر آزادگی، فرزانگی خود را به من ارزانی کرده بود و در برابر آن هیچ نمی خواست. و این گونه شد که استاد، ناخواسته مسیر زندگی مرا تغییر داد.
استاد الوانی نه تنها دانشمندی تمام عیار، بلکه انسانی اخلاق مدار، متواضع، متین، متعهد، صادق، سخاوتمند، وارسته، آزاده، انسان دوست و مهربان است و همیشه در حال یادگیری و یاد دادن است.
در حین مطالعه ی مقالات دکتر الوانی، مطالبی می دیدم که برایم بسیار شگفتی آور بود؛ موضوعاتی که شاید بیش از ۲۵ سال پیش به دست استاد تفسیر شده اند، امروزه جزء موضوعات تحقیقاتی بسیاری از اساتید و دانشجویان اند.
به قول جناب آقای دکتر دانایی فر (از شاگردان برجسته ی استاد)، تنها کسی که با همه ی کمبودهای موجود در حوزه ی مدیریت دولتی، در مرز این دانش حرکت می کرد، استاد الوانی بود، یعنی هر مطالعه ی جدیدی که در دنیا انجام می گرفت، با تاملات خاص استاد عرضه می شد. چه کسی سازمان یادگیرنده را در مراکز علمی ایران وارد کرد؟ چه کسی مباحث فلسفی چون عقل جوهری و عقل ابزاری را در عرصه ی مدیریت مطرح کرد؟ چه کسی آغازگر مباحث بی نظمی و آشوب در مدیریت بود؟ چه کسی انتقاد بر تئوری های مدیریت را شروع کرد؟ او کسی نبود جز استاد سید مهدی الوانی، آن هم با نبود منابع کافی.
یا، به گفته ی دکتر عادل آذر (از دیگر شاگردان برجسته ی استاد)، بدون تردید عنوان پدر علم مدیریت را باید به استاد الوانی داد. رشته ی مدیریت با ظهور و ورود استاد الوانی و عمری که در این راه گذاشتند، هویت پیدا می کند.
به راستی که استاد الوانی صاحب یک رشته است؛ صاحب رشته ی مدیریت. او پدر علم مدیریت ایران است.
دانشمندی بی ادعا، و استادی بزرگ، با قلب مهربان و دلی سترگ که ناخودآگاه عشق طرف مقابل را بر می انگیزد.
بدون شک، بزرگ ترین دستاورد زندگی من شاگردی چنین اندیشمندی بزرگ و انسانی بی همتاست. استاد، دستان پر مهرتان را می بوسم و برای تان از درگاه خالق بی انباز و فرید، بهروزی و سلامتی طلب می کنم!

علیرضا قزل
پاییز ۱۳۹۴

بخش اول: زندگی نامه ی استاد الوانی

درآمدی بر یک زندگی ساده

اغلب اوقات می کوشیم تا از زندگی انسان های استثنایی و بزرگان نکته ها بیاموزیم، ولی در این جا، زندگی خارق العاده ای توصیف نمی شود، اتفاقات شگفت انگیزی در آن رخ نمی دهد و همه ی ماجراهای آن ساده و همانند سایر زندگی هاست. پس اگر قصد آموختن داریم، باید از همین سادگی ها و رخدادهای عادی بیاموزیم و به این نکته برسیم که برای موفق شدن و کامیابی، بزرگ بودن لازم نیست: هیجان را باید در یک اتفاق به ظاهر ساده دید، دلخوشی را در یک وسعت کوچک احساس کرد و، بالاخره، بدانیم که زندگی ساده هم هیجانات و زیبایی های خاص خودش را دارد و هم آموزندگی هایش را. اگر معلمی از یادگرفتن اولین کلمه ی شاگردش شاد می شود، اگر کودکی از یافتن گوش ماهی در ساحل دریایی پهناور خوشحال می شود، اگر خواندن نامه ی یک دوست دیرین مسرت بخش است،... در همه ی این ها نکته های ساده و آموزنده ای هست که می توانند احساس خوبی در ما ایجاد کنند، اگرچه این افراد در بخش بالای هرم جمعیتی قرار ندارند و جزء نخبه ها و نابغه ها نیستند. بیایید با فراز و نشیب های این زندگی ساده آشنا شویم و از نا گفته هایی که بین جمله ها و کلمات قرار دارند یاد بگیریم، نه از آن چه گفته می شود. آن چه می نویسم گاهی زمزمه های درونی من با خویشتن است و صورت بیرونی وقایعی نیستند که بر من گذشته اند.

آغاز

در چهارراه مختاری در محله ی امیریه تهران و در یک ظهر سرد زمستانی سال ۱۳۲۳ به دنیا آمدم. شاید اگر در جای دیگری متولد شده بودم کس دیگری می شدم. آیا فردی که در صحرای بی آب و علف آفریقا به دنیا می آید، اگر در بورلی هیلز کالیفرنیا و یا کوهپایه های افغانستان به دنیا می آمد، سرنوشت او تغییر می کرد؟ بسیار چهره ی کودکانی را دیده ام که از گرسنگی لاغر و تکیده شده اند و بچه هایی که از تنعّم زیاد چاق و فربه شده اند، و همواره این سوال در ذهنم آمده است که زادگاه ناخواسته ی ما تا چه اندازه بر سرنوشت ما تاثیر می گذارد. به هرحال، باید زندگی را از کوچه های پرگرد و غبار و دیوارهای باغ های بزرگ و درخت های توت و کاج و در خانه ای شروع می کردم که مادربزرگ و دایی ها هم در آن زندگی می کردند، خانه ای با زیرزمین های تاریک و درخت یاس امین الدوله ی پیر که تابستان ها بوی عطرش همه ی خانه را فرا می گرفت. اصولاً فرهنگ با هم زندگی کردن نوعی اطمینان و راحتی و آرامش به همه می داد که گذران زندگی را راحت تر می کرد. افسوس که این روزها از این نعمت محروم شده ایم. هنوز آب تهران لوله کشی نشده بود و آب از طریق جوی ها تامین می شد؛ هرچند هفته ای یک بار میراب جوی ها را می شست و نیمه شب آب انبارها را پر می کردیم و با تلمبه ای از آن آب می کشیدیم. آب خوردن را با بشکه های بزرگ که به آب شاه موسوم بود به در خانه می آوردند و می فروختند. از رفتن به کوچه و بازی با بچه ها ی محل منع می شدم و با سه چرخه ای که داشتم فقط در خانه و حیاط آن دور می زدم؛ دور حوض بزرگی می گشتم که در آن چند ماهی به دنبال هم می رفتند، و به قصه های تکراری مادربزرگ گوش می سپردم که در آن ها همیشه خوبی بر بدی پیروز می شد، فرشته ها، دیو ها را از میان می بردند و عفریته ی جادوگر شکست می خورد و من در دنیایی خیالی، جدا از محیط واقعی اطرافم بزرگ می شدم؛ همه چیز خوب و زیبا و توام با محبت و مهربانی بود. روزهای نهم هر ماه قمری چند روضه خوان به خانه می آمدند و روضه می خواندند؛ زن ها پای منبر آن ها جمع می شدند و حرف می زدند و گاهی گریه می کردند. حرف ها همه از مهربانی و بخشندگی و عطوفت بود و مذهب مروّج مهربانی و پیام آور خوبی. سالی یک بار آش و یک بار شله زرد نذری می پختند و بین همسایه ها پخش می کردند. من فقط چهره ی خوب زندگی را می دیدم.

رویارویی با چهره ی واقعی جامعه

رفتن به مدرسه آغازی بود برای تجربه ی تلخی های جامعه ی خشن، بی محبت و نامانوس زمان. در مدرسه ی بیهقی که ساختمان آن بزرگ و حیاطش گود بود، ثبت نام شدم. مدرسه پشت خانه ی ما بود. صبح ها همه در حیاط مدرسه جمع می شدند و بچه های هر کلاسی در یک صف قرار می گرفتند. مدیر مدرسه که عینک دودی می زد، نماد خشونت و بدخلقی بود و مرا یاد دیو قصه ها می انداخت. با ترکه ای در دست بین صف ها راه می رفت و بچه هایی را که یقه های شان کثیف و یا ناخن های شان بلند بود، از صف بیرون می انداخت. روی یقه ی کت های مان پارچه سفیدی کوک می زدند که باید هر هفته شسته و سفید می شد. بچه ها با صف به کلاس های شان می رفتند و وقتی وارد کلاس می شدند غوغایی به پا می کردند که همه در گرد و غبار گم می شدیم تا معلم می آمد و آرامش برقرار می شد. کلاس تشکیل می شد از یک تخته سیاه رنگ و رو رفته، مقداری گچ که مثل کلوخ سفت بودند و تخته پاک کن نمدی، به علاوه ی دیوارهای دودزده از بخاری ذغال سنگی و خانم معلمی که لاغر و سخت گیر بود. من کلاس اول الف رفتم، چون اسم فامیلم با الف شروع می شد. از آن روز ها هیچ خاطره ی خوشی در ذهنم نیست جز ترس و اضطراب های کودکانه. نمی توانم بگویم معلم ها خوب بودند یا بد، چون از آن ها آموختم، ولی اگر شما بتوانید تصور کنید که در سن هفت سالگی، وقتی نتوانید حروف ابجد را پشت سر هم درست تکرار کنید، سه مداد لای انگشت های تان می گذارند و آن ها را به هم فشار می دهند، می توانید خوشایند بودن یا نبودن تجربه ی کلاس اول مرا درک کنید. تنبیهات رعب آور، فلک شدن بچه های بد اخلاق و درس نخوان، در کلاس گرداندن بچه هایی که به گردن شان مقوایی آویزان کرده بودند و روی آن جرمشان را نوشته بودند و ساعت ها دست به سینه نشستن و یا روی یک پا در کنار کلاس باقی ماندن، خاطره هایی هستند که از این کلاس به یاد دارم.
دوران مدرسه در چنین محیطی سپری شد. زمستان های سرد کلاس با بخاری ذغال سنگی ای گرم می شد که شاید یک ساعت طول می کشید تا از ذغال سنگ های باران خورده ی کنار حیاط مدرسه افروخته و گرم شود. کلاس اول معلمی داشتیم که به علت غبار گچ و گرد و خاک کلاس، دائماً سرفه می کرد و فقط تا اوایل زمستان کلاس آمد و بعد چند روزی نیامد و گفتند که مسلول شده و فوت کرده است، بعد هم کلاس اول با معلم دیگری تمام شد. آن موقع معلمان کلاس های اول تا چهارم اغلب خانم بودند چون فرض بر این بود که آن ها مهربان تر و پرحوصله ترند؛ اما من چنین عقیده ای ندارم، چون معلمان من نه مهربان بودند و نه پر حوصله، با این حال قدرشان را می شناسم چون از آن ها آموختم. بهترین ساعات درس برایم ساعت انشاء بود که آن ها را با صدای بلند برای همه می خواندم؛ بدترین کلاس هم کلاس ریاضی بود. بالاخره، گواهی نامه ی ششم ابتدایی را از مدرسه ی مصباح مرجانی گرفتم، چون از کلاس چهارم به مدرسه جدیدی رفتم که نامش مصباح مرجانی بود.

نوجوانی و دوران دبیرستان

سال اول دبیرستان را در دبیرستان حکیم نظامی، کوچه ی وزیر انتظام، گذراندم و تا سال سوم در آنجا درس خواندم. مدرسه ای بود با دو حیاط بزرگ بیرونی و اندرونی و یک حوض بزرگ که پر از نیلوفر های آبی بود. ناظم مدرسه سخت گیر و بسیار منضبط بود. با لهجه ی آذربایجانی و چوب آلبالویی که به دست داشت، نظم را در مدرسه برقرار می کرد. دبیران دبیرستان انسان هایی دوست داشتنی و خوش خلق بودند. معلم ادبیات آقای «صفوت» بود که شاید بیشتر از ادبیات، درس اخلاق و منش از او یاد گرفتیم؛ معلم ریاضیات هم، آقای ساده ای بود به نام «دوست حقیقی» که عاشق معلمی بود. از او بود که یاد گرفتم معلمی عشق و اخلاق است قبل از آن که علم و فن باشد و شاید نارسایی هایی که در آموزش امروزمان هست، به علت فقدان این دو عنصر حیاتی تعلیم و تربیت، یعنی عشق و اخلاق معلمی است. به نظرم معلم های آن روز عاشق تر بودند. تا سال سوم در حکیم نظامی بودم و پس از آنکه باید رشته انتخاب می کردیم، به دبیرستان مروی رفتم. رشته ی ریاضی را انتخاب کردم، با این که از ادبیات خوشم می آمد و ریاضی چندان خوشایندم نبود. در مدرسه، اگرچه معلمان اثر چندانی نداشتند، کتاب ها مملو از اشعار و ادبیاتی بودند که آموزنده بودند و اثرگذار. اشعار سعدی، ناصرخسرو، مولوی و حافظ را می خواندیم و یاد می گرفتیم که خداوند موسی را به سبب جدا کردن بنده اش از او سرزنش می کند، علم بی عمل بی ثمر است، آب با پشتکار و مداومت در سنگ نفوذ می کند و باید انسان بود و دوستی کرد و با هم بود. به نظر من، کتاب های درسی آن روز فرهنگ ساز تر از کتاب های امروز بودند. از قصه ی موسی و شبان مولانا، مهربانی بی کران خداوند را درک کردم که به وسعت آسمان ها و اقیانوس ها و دریاهاست، خدایی که نمی خواهد کسی بنده هایش را از او جدا کند و با هر زبانی او را بخوانند پاسخ می دهد؛ یا کودک کوزه شکسته ی پروین که پای خانه رفتن نداشت و با خواندن آن در ما هم احساس او ایجاد می شد.(۱) فهمیدم که با عشق می توان کارهای عظیمی کرد و، بعدها، فهمیدم که هنر آن است که تا می توانیم دیگران را عاشق کنیم و در دل هاشان عشق بیافرینیم و امید بنشانیم. این انتخاب نکته ای مهم برای من بود؛ می شود «عاشق چیزهایی شویم که از آن ها متنفریم»، و این هنر و راز بقای آدمی است که بارها در زندگی آن را تجربه کرده ام. از معلمی بدم می آمد و از این که در مقابل عده ای بایستم و سخن بگویم ناراحت می شدم، اما معلم شدم، و عاشق معلمی شدم و فکر می کنم که معلم موفقی هم بودم. به هرحال، در دبیرستان مروی معلمان نام آوری به ما درس می دادند، ولی محیط آن مانند دبیرستان حکیم نظامی دوستانه نبود. در دبیرستان مروی دوستان خوبی پیدا کردم که گاهی بعضی از آن ها را می بینم. در دوره ی دبیرستان دبیری داشتیم به نام آقای یگانه. او همیشه نگران من بود و می گفت که چرا سر و زبانی ندارم و با این که درسم خوب است، مثل سایرین جسور نیستم. می گفت که تو فردا در این جامعه چه کار خواهی کرد با این کمرویی و این سادگی، چون اگر گرگ نباشی، گرگ ها می خورندت. اماچنین نشد، چون برای موفق شدن لازم نیست مثل دیگران باشی، می توانی مثل خودت باشی و به شیوه ی خودت پیشرفت کنی. این نکته را به همه ی شاگردانم، با هر خصوصیت و توانایی که داشته باشند، گوشزد می کنم؛ این که هر کسی می تواند به سبک خودش موفق شود، چون موفق شدن الگویی خاص ندارد؛ خداوند همه ی ما را برای تعالی و بالندگی آفریده و برای نیل به آن ها به ما استعداد و توانایی داده است، اگر نمی توانیم، کاهلی کرده و راه را گم کرده ایم.
من دلبستگی زیادی به کتاب داشتم، تا جایی که می توانستم، سوار اتوبوس نمی شدم، پیاده می رفتم و کرایه ی آن را پس انداز می کردم تا کتاب بخرم. یک کتاب فروشی پشت خانه ی ما بود که شبی ۵/ ۱ ریال کتاب کرایه می داد، همه ی کتاب های او را خوانده بودم. کتاب بینوایان را ۵ روزه تمام کردم، و تقریباً تمام رمان های آن دوره را خواندم؛ از بس که کتاب می خواندم بعضی داستان ها برایم تکراری می شد ند. یک بار از کسی پرسیدم که چرا همه ی داستان های جدید به نظرم یک جور می آیند . گفت که کتاب ها عوض نمی شوند، تو باید سعی کنی آن ها را جور دیگری بخوانی و بفهمی.
همه ی هفته نامه ها و مجلات را می خواندم: سپید و سیاه، خواندنی ها، تهران مصور، اطلاعات هفتگی، روشنفکر و آسیای جوان. خرید آن ها هم به این شکل بود که چون در محله ی ما اغلب اقوام کنار هم بودند، یکی، مثلاً، اطلاعات هفتگی می خرید و بعد از خواندن، به دیگری می داد و، بدین ترتیب، همه ی مجلات را با هم رد و بدل می کردیم. ولع من نسبت به خواندن عجیب بود، گاهی حتا ناهار نمی خوردم و کتاب و مجله می خواندم. به نوشتن علاقه مند بودم، مطلب کوتاهی هم نوشتم که در همان سال های دبیرستان در مجله ی آسیای جوان چاپ شد. موضوع آن توصیف غروب بود و تنهایی. متاسفانه، اصل آن را ندارم چون طی سفرها و جابه جایی هایی که داشتم، اغلب کتاب ها و مجلات را دور ریختم.
شاید یکی از دلایلی که کتاب ها و نوشته های من هواخواهانی دارد، این است که ساده می نویسم و می توانم مفاهیم پیچیده را به صورت ساده بیان کنم؛ این ویژگی حاصل خواندن های بسیار زیادی است که از ایام نوجوانی داشته ام. اکنون فکر می کنم که من در مدرسه و دانشگاه، قبل از فراگیری علم، درس عشق و منش و روش زندگی آموختم. معلمین من هیچ گاه از فقر مادی سخن نمی گفتند، و من احساس می کردم که آن ها، در عین فقر، بی نیاز و مستغنی اند، و این درس مهمی بود که به من دادند. انسان های حریص امروز که گرفتار مصرف زدگی شده اند، هرگز روی آرامش نمی بینند، ولی، آن روزها، انسان هایی بودند که به ما یاد می دادند کوشا و پر تلاش باشیم اما حریص و آزمند نباشیم، قوی و پرتلاش باشیم اما بی عاطفه و بی احساس نباشیم، متواضع و فروتن باشیم اما حقیر و زبون نباشیم و، از برکت همین اندیشه ها بود که کمتر گرفتار زندگی مادی شدیم. در سال ۱۳۴۲ که ناآرامی هایی در تهران و شهرهای بزرگ ایجاد شده بود، از مروی در رشته ی ریاضی فارغ التحصیل شدم. امتحان نهایی که روز پانزده خرداد بود، برگزار نشد. از دبیرستان تا خانه پیاده رفتم؛ در راه به موانع و مشکلات بسیاری برخوردم، خیابان ها شلوغ و پر از ارتش و تانک بود. همان سال کنکور دادم و چون قبول نشدم، عازم خدمت سربازی شدم.

نظرات کاربران درباره کتاب تفرجی از سر ناشکیبایی

لطفادر پیشخان تخفیف این کتابو قرار بدید
در 2 سال پیش توسط فرشید اینانلو
بهترین کتاب
در 2 سال پیش توسط سید پیمان الوانی
متاسفانه قدر به خواندن کتاب نمی باشم ، زیرا فونتش را ندارم و ضمنا نسخه pdf دانلود نشد
در 1 سال پیش توسط t.d...384
کتاب مناسبی است و پیشنهاد میکنم جهت آشنایی بیشتر با شخصیت و آثار پدر علم مدیریت ایران این کتاب را حتما مطالعه فرمایید. ممنون
در 11 ماه پیش توسط علیرضا قزل