فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رز گمشده

کتاب رز گمشده

نسخه الکترونیک کتاب رز گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رز گمشده

این کتاب، داستان دیاناست، دختری جوان که می‌خواست مورد تایید و ستایش دیگران باشد، به همین دلیل، از همه رویاهایش چشم پوشید. مادر او، در بستر مرگ، به او می‌گوید که او خواهری دو قلو دارد و بدین سان او را راهی سفری اسرارآمیز می‌کند- سفری به باغ شگفت‌انگیز رزها در استانبول، جایی که دعوت می‌شود تا با رزها سخن بگوید.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رز گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

اِفه سوس! ای شهر دوگانگی و جدایی. پرستشگاه آرتمیس، ایزد بانوی شکار و حیوانات وحشی، و نیز خانه مریم عذرا. شهری که تجسم انانیت و جانِ بی تعلق است. خلاصه غرور و تواضع، تندیس اسارت و آزادی. اِفه سوس! شهری که در آن تضادها در هم می تنند؛ شهری که به اندازه هر انسان زنده ای انسان است.
در یک غروب پاییزی، دو نفر در حاشیه نهر میلیس، که در مجاورت شهر باستانی اِفه سوس قرار داشت، نشسته بودند. خورشید با پرتوهای سرخ خویش کوه بلبل را رنگ می زد و می رفت تا خود را پشت آن پنهان کند. آن هایی که زبان آسمان ها را می فهمیدند، بشارت بارش باران را به آن دو می دادند.
زن جوان گفت: «پولس مقدس برای مردم درباره مریم عذرا موعظه می کند. آیا صدای غضبناک مردم را می شنوی که او را دشنام می دهند؟ هزاران هزار نفر علیه مذهب جدید شورش کرده اند؛ مذهبی که آنان را از پرستش الهه هاشان منع می کند. گوش بده! آن ها بر زمین پا می کوبند و فریاد می زنند: «‎ ما مریم عذرا را نمی خواهیم! ما آرتمیس را می پرستیم!»»
مرد جوان پرسید: «آرتمیس؟ الهه؟ دیانای رومی؟»
زن جوان گفت: «مهم نیست؛ او چیزی نیست مگر وهمی که عده ای آن را تراشیده اند و عده ای دیگر آن را می پرستند.»
«ظاهرا درباره او خیلی چیزها می دانی.»
«من او را مثل کف دستم می شناسم.»
«خوب، چرا درباره او چیزی به من نمی گویی؟»
«او ایزد بانوی شکار است؛ یک شکارچی تند و چالاک که چنان تیر می اندازد که دشمنانش مرگی ناگهانی و بدون درد داشته باشند. او جانی آزاده و در عین حال، در بند است؛ وابسته و در عین حال سرکش است. او را یک درخت زیتون حفظ می کند. مادرش لتو، در حالی که به یک درخت زیتون تکیه داده بود، او را و...»
زن جوان نفسی عمیق کشید و افزود: «خواهر دوقلویش آپولن را به دنیا آورد...»

این کتاب ترجمه ای است از:
The Missing Rose
by
Sedar özkan
Timas publishing Group Istanbul 2009

بخش اول

۱

آنچه دو می نماید، یکی بیش نیست...
فقط یکی. آری، البته! این جا فقط یک بطری هست.
نه، درست نیست... من دو بطری می بینم.
شاید، شاید من اَحول شده ام، شاید یک بطری بیشتر این جا نیست...
نه، مستی نمی تواند مرا تا این حد اَحول کند تا یک بطری را، روی این میز، دو بطری ببینم. حتما باید این جا دو بطری باشد، نه یکی.
آری، بسیار خوب، دو بطری این جاست. اما چرا دوتا؟ چرا دو بطری این جاست؟
آه، خدای من، آن ها درست مثل هم اند. اندازه شان، شکل شان، رنگ شان درست مثل هم است. حتی تاریخ تولید بدمصّب ها هم عین هم است! بله، آن ها... آن ها دو بطری دوقلو هستند!
اما چگونه ممکن است؟ چگونه ممکن است یک بطری، ناگهان دوتا شود؟ چگونه چنین اتفاقی می افتد؟
و چرا؟
این عادلانه نیست...

در یکی از بزرگ ترین و زیباترین خانه های ریودوژانیرو، که روی تپه ای واقع شده بود و چشم انداز خلیج را داشت، این بازی بطری ها اکنون یک ماه است که هر شب اجرا می شود. دیانا، در باریک ترین گوشه اتاق پذیرایی این خانه، با دو شیشه شرابش در میان بالش های مبلمان سیاه رنگش فرو رفته بود و با خود کلنجار می رفت تا بفهمد چرا زندگیش به یکباره زیر و رو شده بود.
امشب، مانند هر شب، آنچه را که طی روز در خود فروخورده بود بیرون می آورد تا همچون یک خروار آجر بر شانه هایش سنگینی کند. مثل شب های گذشته، بدنش بی حس بود و موهای خرمایی اش نامرتب و چشمان سبزش پُرخون. آن دو چشم خون آلود از دو بطری روی میز لغزیدند و به عکس مادر روی تاقچه دوخته شدند و باز به آن دو بطری برگشتند.
تنها فرق امشب و شب های گذشته در این بود که او آتشی افروخت تا آن دو نامه را بسوزاند. سایه شعله ها که در این شب گرم آوریل روی صورت دیانا می رقصید، آتشِ درون او را باد می زد. او آخرین جرعه شیشه شرابش را سرکشید و شیشه را کف اتاق پرت کرد. پیش از آن که خود را جمع و جور کند و سراغ بطری دوم برود، یک لحظه برگشت تا به بطری ای که تازه سر کشیده بودش نگاهی دیگر بیندازد.
دیانا به آن بطری گفت: «می دانی، تو هم مثل منی؛ گرچه تمام شده ای، اما با کمال پُررویی هنوز سرپا ایستاده ای!» آنگاه، لبخندی تلخ زد و ادامه داد: «به هر حال، ما هر دو الهه ایم، این طور نیست؟ چه چیز می تواند ما را زمین بزند؟»
سپس به طرف بطری دوم برگشت و گفت: «اما تو ای دزدِ مادر! مادر می گوید که من و تو دوقلوییم. اما برای من تو هیچ چیز نیستی، هیچ چیز، جز یک وهم.»
دیانا روی نیمکت نیم خیز شد و سر خود را به طرف میز قهوه خوری خم کرد، اما به جای این که بطری را بردارد، نامه مادر را برداشت که در کنار بطری قرار داشت. همان نامه ای که در عرض چند دقیقه، باعث شده بود تا یک بطری دو بطری شود.
مادر دیانا یک ماه پیش این نامه را به او داده بود، یک روز پیش از مرگش. او به دیانا سفارش کرده بود که نامه را پس از مرگ او بخواند و گفته بود: «این وصیت من است. قول بده که اجرایش می کنی.»
دیانا از مادر پرسیده بود که چه باید بکند، اما مادر پاسخ او را نداده بود. در عوض، چشمان آبی اش را به دیانا دوخته بود و منتظر شده بود تا از دخترش قول بگیرد. انگار آن دو چشم آبی هرگز بسته نمی شدند؛ سرانجام، دیانا، از آن جا که تحمل نگاه پُر از تمنای مادر را نداشت، به مادر قول داده بود.
چشمان مادر، همین که از دیانا قول گرفت، درخشش گذشته ها را بازیافتند و چهره رنگ پریده اش، برای لحظه ای، دوباره رنگ گرفت. او دست دیانا را گرفت و گفت: «عزیزم، می دانستم که می توانم به تو تکیه کنم. مواظبش باش. خوب از او مراقبت کن. او دختری بی نظیر است.»
دیانا به طرف مادر خم شده و پرسیده بود: «او؟ از که حرف می زنی، مادر؟ او کیست؟» اما پرسش اش، تا روز وفات مادر، یعنی روز بعد، بی پاسخ مانده بود.
هنگامی که دیانا نامه را باز کرده و خوانده بود، احساس کرده بود که زمین زیر پایش باز شده است. او آهسته به زانو درآمده و شروع به خواندن نامه کرده بود. چندین بار آن نامه را خوانده بود و احساس کرده بود آخرین رمق هایش را نیز از دست داده است.
از آن زمان به بعد، تغییر چندانی رخ نداده بود.

پیش از آن که نامه مادر را در آتش بیندازد، برای آخرین بار آن را خواند:

یکم آوریل

دیانای عزیزم،

امیدوارم حالت خوب باشد. باید مراقب سلامت خود باشی. هیچ وقت احساس نکن که مرا از دست داده ای. می دانم سخت است، اما سعی خود را بکن...
خواهش می کنم فراموشم نکن و گاه به گاه مرا از حال خود باخبر کن. در دفتر خاطراتت چیزی برایم بنویس. با عکس من حرف بزن. برایم قصه بگو...
زمان مراسم فارغ التحصیلی ات که مشخص شد، به من اطلاع بده. خواهش می کنم پیاده روی های عصرانه ات را کنار نگذار. از کلاس هایت که غیبت نمی کنی، درست است؟ از تقاضای کاری که داده بودی چه خبر؟ راستی، به محض این که قصه نویسی را دوباره شروع کردی، مرا خبر کن. تو قصه های قشنگی می نوشتی. از کجا معلوم، شاید همین روزها خبرم کردی که می خواهی نویسنده بشوی. چه چیزی می تواند مانع آن شود که تو به بزرگ ترین آرزوی خود نرسی؟ اما، مثل همیشه، این تویی که باید تصمیم بگیری و انتخاب کنی. آرزوی من، فقط خوشبختی توست.
من درباره خوشبختی و شادمانی تو حرف می زنم، دیانا، اما ممکن است این نامه تو را اندوهگین کند، دلم نمی خواست ناراحتت کنم. اما چه کنم؟ مرا ببخش...
دوست داشتم این موضوع را رودررو با تو در میان بگذارم. اما همان طور که از خطم پیداست، دستم می لرزد و نمی توانم حضورا این خبر را به تو بدهم و درباره جزئیاتش با تو صحبت کنم. از خدا می خواهم یاریم کند تا من این نامه را تمام کنم.
درست نمی دانم که باید از کجا شروع کنم...
حتی اگر این نکته را می دانستم، باز نمی توانستم از جایی شروع کنم که باید. زیرا برای شروع کردن از آن نقطه، باید بیست و چهار سال به عقب برگردم، به روزی که تو یک ساله بودی، به روزی که تو برای آخرین بار پدرت را می دیدی.
دیانا، عزیزم... حقیقت این است که پدر تو نمرده است. او ما را ترک کرد. او ما را ترک کرد و خواهر دوقلوی تو ماریا را نیز با خود برد.
بنابراین، برای آن که تو نیز درد هجری را نکشی که من کشیده بودم، و نیز برای آن که همچون بچه ای بزرگ نشوی که پدرش او را رها کرده و رفته، در همه این سال ها به تو چنان وانمود کردم که گویی او مرده است. هنگامی که در سائوپولو زندگی می کردیم، من حتی سنگ قبری را نیز تدارک دیدم و هر ماه تو را سر آن قبر بردم و آن را به مثابه سنگ قبر پدرت نشانت دادم و تو نیز باور کردی. در هر حال، برای هر دوی ما او آدمی مرده به حساب می آمد.
هنگامی که به ریودوژانیرو کوچ کردیم، گویی از گذشته خود کوچ کرده ایم. در این جا، من به هیچ کس نگفتم که پدرت زنده است، و نیز درباره ماریا با کسی حرفی نزدم. من می دانستم پدرت که ما را از ماریا جدا کرده بود، هرگز اجازه نمی دهد ماریا را ببینیم. او نیز باید برای ماریا قصه ای بافته باشد شبیه همان قصه ای که من برای تو بافته بودم.
حق داری بپرسی که چرا اکنون این ها را با تو در میان می گذارم. بگذار برایت توضیح بدهم...
یک ماه و نیم پیش، پدرت از بیماری من باخبر شد. یکی از دوستان مشترک مان به او خبر داده بود. او که می خواست خود را از عذاب وجدان خلاص کند، آدرس مرا به ماریا داده بود. اما می دانم که درباره تو و بیماری من به او چیزی نگفته بود.
از آن زمان به بعد، هر هفته نامه ای از ماریا به دستم می رسید ــ کلاً چهار نامه دریافت کردم. هیچ کدام از نامه ها آدرس فرستنده را نداشت. او نوشته بود که دوست دارد بیاید و مرا ببیند. با وجود این، هفته گذشته از او چنین نامه ای به دستم رسید:
«مامان، دیگر نمی توانم بی تو سر کنم. اگر نتوانم با تو باشم، دیگر زندگی برایم ارزش و معنایی ندارد. آه، مامان... من می خواهم خودم را بکشم... ماریا. ۲۳ مارس.»
نامه های پیشین او نشان می داد که سرشار از حس زندگی ست. بنابراین، نمی توانستم باور کنم که این نامه را نیز او نوشته باشد. او آدرس مرا دارد و من نمی دانم پس چرا به دیدنم نمی آید.
گویی این یادداشت کفایت نمی کرد، بنابراین، دیروز پدرت به من تلفن کرد. در بیست و چهار سال اخیر، نخستین بار بود که با من تماس می گرفت. به محض آن که صدایش را شنیدم، دانستم که می خواهد درباره ماریا با من صحبت کند. اولین جمله ای که بر زبان آورد، این بود: «می دانی، ماریا کجاست؟» سپس گفت که ماریا دو هفته پیش ناپدید شده و فقط یک یادداشت خداحافظی به جا گذاشته است ــ یادداشت ماریا ضمیمه این نامه است؛ این یادداشت را پدرت برایم فاکس کرد. او به من گفت که برای پیدا کردن ماریا همه جا را گشته است. و به همه دوستان او سر زده است، اما هنوز هیچ سرنخی از مکان احتمالی او به دست نیاورده است.
آه دیانا، در این زمان اندک که برایم باقی مانده است، کاری از دست من برنمی آید. متاسفم... تو تنها امید منی. چاره ای برایم نمانده است جز آن که از تو بخواهم خواهر دوقلویت را پیدا کنی و از او مراقبت کنی.
مرا ببخش که بر دردهایت افزودم و بار سنگین این مسئولیت را روی شانه هایت گذاشتم. آنچه بیشتر آزرده ام می کند این است که می روم و دختری دیگر را به جا می گذارم که همه آرزویش این بود که مادرش را ببیند.
می دانم که خیلی دوستم داری و تردیدی ندارم که واپسین آرزوی مرا برآورده می کنی. البته می دانم که پیدا کردن ماریا بسیار دشوار است. هیچ نشانه ای که کجاست، در دست نیست. تنها امیدمان این است که او در نامه هایش دری را به روی دنیای شگفت انگیز خود باز گذاشته باشد. دنیای او ژرف و رازآلود است؛ درست مانند قصه های پریان. با وجود این، دنیای او واقعی ست. من مطمئنم که حتی پدر و دوستان صمیمی او نیز به دنیای او راه نیافته اند. آری، او هیچ کدام از این ها را به دنیای خویش راه نداده است. به همین دلیل، فکر می کنم ما بهتر از هر کس دیگر می توانیم او را پیدا کنیم.
آنچه از تو می خواهم این است که به دنیای ماریا پا بگذاری و رد پایش را بگیری و بروی تا به او برسی. در هر حال، چه کسی بهتر از خواهر دوقلوی او از عهده این کار برمی آید؟
تنها اطلاعاتی که در دست ماست، سه نام است که او در نامه هایش به آن ها اشاره کرده است: «زینب»، «سقراط» و نام یک قصر. این نام ها، به تنهایی، هیچ کمکی به پیدا کردن او نمی کنند. اما بدبختانه، تنها چیزی که در دست داریم همین نام هاست.
نامه های ماریا در صندوق قدیمی ست. کلید صندوق را در جعبه جواهراتم گذاشته ام.
دیانا، امیدوارم تو و ماریا روزی به هم ملحق شوید، همان طور که روزی در شکم من به هم ملحق بودید.
هنگامی که به هم رسیدید، مرا هم باخبر کنید...
دیانای عزیزم، این لحظه، لحظه وداع نیست. هیچ لحظه ای، لحظه خداحافظی نیست. از یاد نبر که همواره در کنارت هستم. و خیلی خیلی دوستت دارم.

مادرت

۲

دیانا نامه خداحافظی ماریا را باز کرد؛ همان نامه ای که او به پدرش نوشته بود. حالا وقتش بود که این نامه سوزانده شود.

۱۷ مارس

پدر عزیزم،

امروز باید خانه را ترک کنم.
شاید تعجب کنی که چرا چنین کاری می کنم.
دیروز، پس از سال ها، کتاب شازده کوچولوی سنت اگزوپری را دوباره خواندم. این کتاب، گویی به کلی عوض شده بود. از این قصه، آنچه برایم همچنان ثابت باقی مانده بود، این بود که گل سرخ هنوز هم شخصیت محبوب من بود، و البته، روباه نیز. زیرا همین روباه بود که به شازده کوچولو یاد داد چگونه مسئول گل سرخ خود باشد.
گمان می کنم سرانجام فهمیده باشم که «مسئول گل سرخ خویش بودن» یعنی چه. و به همین دلیل است که از خانه می روم.
در انتهای کتاب، سنت اگزوپری ما را وامی دارد از خود بپرسیم: «آیا گوسفند گل را خورده است، آری یا نه؟» سنت اگزوپری می گوید پاسخ به این پرسش همه چیز را دگرگون می کند.
بنابراین من همین پرسش را از خودم می پرسم:
«آیا دیگران گل مرا دزدیده اند، آری یا نه؟»
حق با سنت اگزوپری بود؛ پاسخ این پرسش همه چیز را دگرگون می کند. اما من می دانم که آدم بزرگ ها هرگز متوجه دلیل و علت این دگرگونی نمی شوند.
من از خانه می روم، زیرا پاسخم به این پرسش «آری» است.
من می روم تا رُز خود را پس بگیرم...

ماریا

دیانا بار دیگر به شیشه های شراب بازگشت. او گفت: «با شما دو شیشه هستم! چه معنایی دارد این؟ آیا این جنون آمیز نیست؟ این که کتابی را بخوانی و به خاطر یک رُز خانه را ترک کنی؟ حاصل این کار چه خواهد بود؟ پس گرفتن رُزی که ربوده شده، به عهده گرفتن مسئولیت آن رُز...
«نه، نه، من هیچ علاقه ای ندارم که بدانم رُز کتاب شازده کوچولو به چه معناست، و نیز علاقه ای ندارم که بدانم این رُز برای آن دختر چه اهمیتی دارد. واقعا به دنبال این چیزها نیستم. من فقط می خواهم بدانم چرا من باید تاوان عمل دختری را بپردازم که خانه را ترک کرده و تصمیم گرفته است خودش را بکشد؟ دختری که من هرگز او را ندیده ام!»
از این که همین چند لحظه پیش، برای کمک، دست به دامن آن دو بطری شده بود، از خودش عصبانی بود. اما جز آن ها، چه کسی آن جا بود تا بشود از او کمک خواست؟ جز این دو بطری، چه کسی به حرف های او گوش می داد؟
دیانا زیر لب گفت: «حرف های مادرم تا چه اندازه حقیقت دارد؟ او گفت که ماریا بی نظیر است... البته، البته که بی نظیر است. او به طرزی بی نظیر مادر مرا از من دزدید.»
پس از لحظه ای سکوت، دیانا نامه ماریا را مچاله کرد و آن را در آتش انداخت و زیر لب گفت: «مرا ببخش، مادر!» آنگاه با چهره ای بی حالت، نگاه خود را به نامه مچاله شده انداخت که در میان آتش می سوخت.

نظرات کاربران درباره کتاب رز گمشده

کتاب جالبیست. تلاش یک مادر برای بیدار کردن فرزندش و نشان دادن راه درست
در 2 سال پیش توسط زهرا گل
کتاب قشنگیه
در 3 ماه پیش توسط سارا نباتي
جالب و دوست داشتنی
در 2 ماه پیش توسط