فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ویتگنشتاین ‌ـ پوپر و ماجرای سیخ بخاری

کتاب ویتگنشتاین ‌ـ پوپر و ماجرای سیخ بخاری
ده دقيقه جدل ميان دو فيلسوف بزرگ

نسخه الکترونیک کتاب ویتگنشتاین ‌ـ پوپر و ماجرای سیخ بخاری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ویتگنشتاین ‌ـ پوپر و ماجرای سیخ بخاری

انجمن علوم اخلاقی کیمبریج ــ گروه بحث و گفت‌وگوی هفتگی فلاسفه دانشگاهی و دانشجویان فلسفه ــ یکی از نشست‌های متعارف خود را در شامگاه جمعه ۲۵ اکتبر ۱۹۴۶ تشکیل داد. طبق معمول اعضای انجمن در ساعت هشت‌ونیم شب در کالج کینگ در چند اتاق متصل به هم ــ شماره سه پلکان اِیچ ــ گرد آمدند. سخنران میهمان آن شب، دکتر کارل پوپر، از لندن می‌آمد تا خطابه‌ای به ظاهر بی‌آزار با عنوان «آیا مسئله فلسفی وجود دارد؟» ایراد کند. یکی از حاضران پروفسور لودویگ ویتگنشتاین رئیس هیئت مدیره انجمن بود که بسیاری او را بااستعدادترین فیلسوف زمان خودش می‌شمردند. برتراند راسل هم آنجا بود که در فلسفه و نیز مبارزات سیاسیِ چپ شهرت جهانی داشت. پوپر اخیرا به سِمت دانشیار منطق و روش علمی در مدرسه اقتصاد لندن منصوب شده بود. او از خانواده‌ای یهودی‌ـ اتریشی بود، سال‌های جنگ را در زلاندنو به تدریس گذرانده بود و تازگی به انگلستان آمده بود. جامعه باز و دشمنان آن، ویران‌سازی بی‌امان توتالیتاریسم، که او در روز ورود نازی‌ها به اتریش شروع به نگارش کرد و سرنوشت جنگ که ورق خورد به پایان رساند، همان ایام در بریتانیا انتشار یافته بود. کتاب بلافاصله ستایش گروه نخبه‌ای ــ از جمله برتراند راسل ــ را برانگیخت. این تنها موقعی بود که این سه فیلسوف بزرگ ــ راسل، ویتگنشتاین و پوپر ــ با هم یک‌جا بودند. با این حال، هنوز اختلاف هست که آن روز دقیقا چه روی داد. آنچه مسلم است بگو مگویِ شدیدی بین پوپر و ویتگنشتاین درباره ماهیت اصلی فلسفه درگرفت ــ یکی می‌گفت تردید نیست که مسائل فلسفی وجود دارد (پوپر) دیگری می‌گفت نه اینها صرفا معما است (ویتگنشتاین). این مشاجره فورا به‌صورت افسانه‌ای درآمد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ویتگنشتاین ‌ـ پوپر و ماجرای سیخ بخاری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برای هنا و هربرت ادموندز
و برای الیزابت آیدینو

۱. سیخ بخاری

تاریخ از کشفیات آتی ما تاثیر می پذیرد.

پوپر

انجمن علوم اخلاقی کیمبریج ــ گروه بحث و گفت وگوی هفتگی فلاسفه دانشگاهی و دانشجویان فلسفه ــ یکی از نشست های متعارف خود را در شامگاه جمعه ۲۵ اکتبر ۱۹۴۶ تشکیل داد. طبق معمول اعضای انجمن در ساعت هشت ونیم شب در کالج کینگ(۱) در چند اتاق متصل به هم ــ شماره سه پلکان اِیچ ــ گرد آمدند.
سخنران میهمان آن شب، دکتر کارل پوپر، از لندن می آمد تا خطابه ای به ظاهر بی آزار با عنوان «آیا مسئله فلسفی وجود دارد؟» ایراد کند. یکی از حاضران پروفسور لودویگ ویتگنشتاین رئیس هیئت مدیره انجمن بود که بسیاری او را بااستعدادترین فیلسوف زمان خودش می شمردند. برتراند راسل هم آنجا بود که در فلسفه و نیز مبارزات سیاسیِ چپ شهرت جهانی داشت.
پوپر اخیرا به سِمت دانشیار منطق و روش علمی در مدرسه اقتصاد لندن(۲) منصوب شده بود. او از خانواده ای یهودی ـ اتریشی بود، سال های جنگ را در زلاندنو به تدریس گذرانده بود و تازگی به انگلستان آمده بود. جامعه باز و دشمنان آن، ویران سازی بی امان توتالیتاریسم، که او در روز ورود نازی ها به اتریش شروع به نگارش کرد و سرنوشت جنگ که ورق خورد به پایان رساند، همان ایام در بریتانیا انتشار یافته بود. کتاب بلافاصله ستایش گروه نخبه ای ــ از جمله برتراند راسل ــ را برانگیخت.
این تنها موقعی بود که این سه فیلسوف بزرگ ــ راسل، ویتگنشتاین و پوپر ــ با هم یک جا بودند. با این حال، هنوز اختلاف هست که آن روز دقیقا چه روی داد. آنچه مسلم است بگو مگویِ شدیدی بین پوپر و ویتگنشتاین درباره ماهیت اصلی فلسفه درگرفت ــ یکی می گفت تردید نیست که مسائل فلسفی وجود دارد (پوپر) دیگری می گفت نه اینها صرفا معما است (ویتگنشتاین). این مشاجره فورا به صورت افسانه ای درآمد. یک روایت اولیه حادثه می گوید که پوپر و ویتگنشتاین برای به کرسی نشاندن حرف خود سیخ های تفته بخاری را به طرف هم نشانه رفتند. پوپر در خاطراتش می نویسد: «عجیب است که اندکی بعد نامه ای از زلاندنو دریافت کردم، نویسنده می پرسید راست است که من و ویتگنشتاین سیخ بخاری به دست با هم گلاویز شده ایم».
آن ده دوازده دقیقه ۲۵ اکتبر ۱۹۴۶ هنوز به شدت موضوع مناقشه است. یک اختلاف نظر، بیش از همه، همچنان با شور و حرارت برجا مانده است: آیا آنچه کارل پوپر بعدها منتشر کرد روایتی نادرست از ماجرا بود؟ یعنی دروغ گفت؟
اگر دروغ گفت، این عمل فقط آب و تاب دادنِ بی شابیه واقعیت نبود. اگر دروغ گفت، دروغش مستقیما با دو آرزوی عمده زندگی او ربط داشت: یکی ــ در زمینه نظری ــ شکستِ فلسفه زبان که آن چنان در قرن بیستم رونق یافته بود و دیگری ــ در زمینه شخصی ــ پیروزی بر ویتگنشتاین، جادوگری که مزاحم پیشرفت کار او بود.
روایت پوپر در زندگینامه فکری اش، جست وجوی بی پایان(۳)، آمده است که در ۱۹۷۴ منتشر شد. پوپر تاکید می ورزد که وی شماری مسائل واقعی فلسفه را در میان نهاد. ویتگنشتاین بی درنگ همه آنها را ردّ کرد. پوپر به خاطر می آورد که ویتگنشتاین «با حالتی عصبی با سیخ بخاری بازی می کرد» و آن را برای تاکید گفته هایش، «مانند میزانه رهبری ارکستر»، در هوا تکان می داد. در این هنگام پوپر چیزی درباره جایگاه اخلاقیات می گوید، و ویتگنشتاین از او می خواهد مثالی از قواعد اخلاقی بیاورد. «جواب دادم: تهدید نکردنِ میهمان سخنران با سیخ بخاری`. ویتگنشتاین با شنیدن این حرف سیخ را به خشم پایین انداخت و با داد و فریاد از اتاق بیرون رفت، و در را محکم پشت خود کوبید».
در ۱۹۹۴، که پوپر درگذشت، روزنامه ها در سوگنامه هایشان داستان را به نقل از او کلمه به کلمه تکرار کردند (از جمله تاریخ نادقیق جلسه را ــ ۲۶ به جای ۲۵ ماه). سه سال بعد، خاطرات یکی از حاضران در صورتجلسه یکی از فرهیخته ترین موسسات انگلستان، آکادمی بریتانیا، درج شد و باز به ذکر همین رشته حوادث پرداخت. نویسنده جانشین پوپر در مدرسه اقتصاد لندن، پروفسور جان واتکینز(۴)، بود و روایت او توفانی از اعتراض در پی داشت و موجب مبادله شماری نامه تند و تیز در صفحات ضمیمه ادبی تایمز(۵) لندن شد. یکی از هواخواهان دو آتشه ویتگنشتاین که خود در آن گردهمایی شرکت داشت، پروفسور پیتر گیچ(۶)، روایت پوپر را مردود شمرد و آن را «سراپا نادرست» خواند. و این نخستین بار نبود که پروفسور گیچ این اتهام را وارد می کرد. مکاتبات شدیداللحنی در پی آمد و شاهدان یا هواخواهان بعدی دو قهرمان داستان به معرکه پیوستند.
طنز دلپذیری در گواهی های متضاد به چشم می خورد. تعارض میان کسانی بود که جملگی در حرفه خود با تئوری های شناخت شناسی(۷) (یعنی مبانی معرفتِ) فهم و حقیقت سر و کار داشتند. با این حال مرافعه بین شاهدان عینی بود و اختلاف آنها بر سر توالی رویدادهای اساسی یک امر واقع.
این حکایت قوه تخیل بسیاری از نویسندگان را نیز برانگیخته است: کمتر سرگذشت، شرح فلسفه یا رُمانی درباره این دو تن می بینید که روایتی ــ معمولاً پر آب و رنگ ــ از داستان را نقل نکرده باشد. قضیه سیخ بخاری منزلت نوعی افسانه امروزی یا، دست کم، افسانه برج عاج را پیدا کرده است.
ولی این خشم و عناد درباره واقعه ای که بیش از نیم قرن پیش در اتاقی کوچک، در جلسه هفتگی یک انجمن گمنام دانشگاهی، بر سر مطلبی مغلق روی داد، برای چیست؟ خاطره اشخاص از آن شامگاه در طول دهه ها زنده و تازه مانده است، و اینان هم چنان نه فقط در باب یک نظریه بغرنج فلسفی یا برخورد ایدئولوژی ها، بلکه بر سر یک طعنه و تکان خوردن ــ یا نخوردن ــ یک میله کوتاه فلزی در هوا، سماجت می ورزند.

این رویداد و پیامدهای آن، درباره ویتگنشتاین و پوپر، درباره شخصیت های چشمگیر آنها، و روابط و عقایدشان به ما چه می گوید؟ این واقعیت که هر دو از وینِ اواخر قرن نوزدهم می آمدند و هر دو زاده خانواده های مهاجر یهودی ــ منتها با تفاوتی کلان در ثروت و نفوذ ــ بودند، چه اهمیتی داشت؟ و در خصوص اصلِ بحث آن شب: شکاف فلسفی آن دو، چه باید گفت؟
ویتگنشتاین و پوپر بر تلقی ما از تمدن، علم و فرهنگ تاثیر ژرف نهاده اند. هر یک به نوبه خود سهم بارزی در مسائل دیرین، مباحثی مانند ما چه می دانیم، دانش خود را چگونه می توانیم پیش ببریم، چه حکومتی لازم داریم، و نیز در معماهای عصر ما، مثلاً حدود زبان و معنا، و اینکه در ورای این محدوده چه قرار دارد، ایفا کرده اند. آنها هر کدام باور داشتند که فلسفه را از خطاهای گذشته اش رهانیده است، و مسئولیت آینده اش را بر دوش می کشد. ویتگنشتاین از دید پوپر بزرگ ترین دشمن فلسفه بود. با این همه داستان سیخ بخاری از شخصیت و از عقاید هماوردانش فراتر می رود. ولی جدا از داستان زمان آنها نیست، دریچه ای است به روی تاریخ پرآشوب و تراژیکی که زندگانی آنها را شکل بخشید و این دو را در کیمبریج به هم رساند. و نیز داستان دو دستگی در فلسفه قرن بیستم در باب اهمیت زبان است: اختلاف میان کسانی که مسائل فلسفیِ سنتی را صرفا مخمصه زبانی می دانستند و آنهایی که فکر می کردند این مسائل از حد زبان بیرون است. سرانجام، البته، این داستان خود نوعی معمای زبانی است: پوپر در آن اتاق پر از شاهد چه بر زبان آورد، خطابش به کی بود، و چرا؟ پیش از آنکه به شخصیت ها، به تاریخچه و فلسفه آن ده دقیقه در اتاق شماره سه بپردازیم، اجازه دهید آنچه را ثابت و قابل تحقیق است: مکان، گواهان و خاطره های بر زبان آمده آنها را بررسیم.

۲. خاطرات رویداد

خاطره: «هنوز می بینم که پشت آن میز نشسته ایم». ولی آیا من به راستی عین آن تصویر بصری را دارم ــ یا یکی از تصویرهایی را که آن هنگام داشتم؟ همچنین آیا من میز و دوستم را به طور قطع از همان دیدگاه آن زمان می بینم، و خود را نمی بینم؟

ویتگنشتاین

عمارت گیبز در کالج کینگ، بنای عظیم و کاملاً کلاسیک، از سنگ سفید است. نقشه ساختمان را جیمز گیبز(۸) در ۱۷۲۳ کشید، وی در مسابقه انتخاب معمار دوم شده بود، ولی او را برگزیدند چون طرح برنده، از آنِ نیکلاس هوکسمور(۹)، یکی از معماران برجسته وقت، زیادی گران بود، بنابراین محدودیت چشمگیر تزیینات ساختمان، که بسی ستوده شده است، درواقع نتیجه کم پولی کالج بود.
از خیابان، از کینگز پَرِید(۱۰)، که بنگریم پلکان شماره سه در طرف راست بنا، در طبقه اول است. از راه پله چوبی بی فرش در میان دیوارهای عریان که بالا می روی انعکاس صدای پایت سرد و ناخوشایند به گوش می رسد. از درِ دو لنگه ورودی یکراست وارد اتاق نشیمن می شوی. دو پنجره بلند مصطبه دار مشرف بر صحن درندشت و زیبای جلو کالج است و در سرتاسر سمت چپ منظره کلیسای سنگ آهکی بزرگِ هِنری ششم ــ که نمونه عالی معماری گوتیک عمودی به شمار می رود. در سکوت شب های پاییزی، صدای آواز همسرایان نامدار کلیسای کینگ تمرکز حواس استادان را به هم می زند.
و اما بخاری ــ کانون اصلیِ آن ستیز دیرپا ــ جداره مرمرین و سر بخاری چوبی منقوش دارد: با داخل سیاه و آهنین، روی هم رفته چیزی کوچک و عادی، مثل بخاری خانه های معمولی است نه کاخ های اشرافی. دست راست بخاری دری است به دو اتاق کوچک تر و چشم اندازی به چمن پهناور که تا رود «کم»(۱۱) گسترده می شود. هنگام جلسه مورد بحث ما از این دو اتاق به عنوان کتابخانه و اتاق خواب استفاده می شد، ولی امروزه اتاق دوم نیز کتابخانه شده است. در آن ایام و تا سال ها بعد، بیشتر اعضای کالج های کیمبریج ــ هم شاگردان و هم استادان ــ شب ها در لباس خواب برای قضای حاجت می بایست طول حیاط ها را می پیمودند و شتابان به مستراح های همگانی می رفتند.
شکوه و جلال نمای برونی ساختمان گیبز در ۱۹۴۶ در اتاق های درون بنا منعکس نبود. هنوز سالی بیش از پایان جنگ جهانی دوم نمی گذشت. پرده سیاه برای جلوگیری از نور ــ یادگار حمله های چندی پیش نیروی هوایی آلمان ــ همچنان آویزان بود. دیوارها چرک و پوسته پوسته ــ نیازمند نقاشی و شُست وشوی فوری بود. ساکن اتاق شماره سه، ریچارد بریث ویت(۱۲)، استاد دانشگاه بود، با وجود این اتاق های او هم مانند سایر اتاق های ساختمان مرمت نشده، مفلوک، کثیف و غبارآلود بود. گرمای اتاق مدیون همان بخاری سرباز بود، دستگاه حرارت مرکزی و نیز حمام های ساختمان پس از زمستان بی اندازه سختِ ۱۹۴۷ نصب شد ــ در سرمای آن زمستان حتی آب جمع شده در لوله های گاز یخ بست و لوله ها گرفت ــ و ساکنان وقتی گونی های زغال سنگ را به پشت می کشیدند ردای مشکی دانشگاهی خود را به دوش می انداختند که لباس هایشان سیاه نشود.

سخنرانان انجمن علوم اخلاقی، معمولاً، افراد سرشناس بودند، با این حال شمار شنوندگان از حدود پانزده نفر تجاوز نمی کرد، ولی آن شب به مناسبت اهمیت سخنران میهمان، دکتر پوپر، شاید دو برابر این تعداد آمده بودند. این آش شله قلمکار دانشجویان دوره لیسانس، فرهیختگان فوق لیسانس و استادان، تنگاتنگ هر جا که می توانستند نشستند. ویتگنشتاین آن روز بعدازظهر درس داشت، کلاس های خود را در اتاق های لخت و خالی اش در بالای برجِ صحن عمارت هیوئل(۱۳) ــ روبه روی دروازه بزرگ کالج ترینیتی(۱۴)، که خود عضو هیئت علمی آن بود ــ تشکیل می داد. بیشتر شاگردان او اکنون از آنجا به این گروه در کالج کینگ پیوستند.
کلاس های ویتگنشتاین، دو بار در هفته، برای دانشجویان تجربه ای مسحورکننده بود. هر گاه ویتگنشتاین با فکری دست و پنجه نرم می کرد، لحظه ای طولانی سکوتی زجرآور حکمفرما می شد؛ سپس، همین که فکر شکل می گرفت، نیرویی بی امان ناگهان فواره می زد. دانشجویان همه اجازه داشتند حضور یابند به شرط آنکه رُل «توریست ها» را بازی نکنند. در بعدازظهر ۲۵ اکتبر یک دانشجوی هندی به نام کانتی شاه از درس آن روز یادداشت برداشت. ویتگنشتاین می خواست بداند حرف زدن با خود چه معنا می دهد؟ «آیا این چیزی خفیف تر از حرف زدن عادی است؟ چیزی شبیه ۲+۲=۴ روی کاغذ کثیف در مقایسه با ۲+۲=۴ روی کاغذ تمیز؟» یکی از شاگردان «کم و کم ترشدن صدای زنگ را به صورتی که آدم نمی داند صدا را می شنود یا تصور می کند که می شنود» مثل زد، ولی استاد مثال را چندان نپسندید.
در این میان، در خود کالج ترینیتی، در اتاقی که روزگاری سِر ایزاک نیوتن(۱۵) در آن به سر می برد، پوپر و برتراند راسل چای چینی با آب لیمو و بیسکویت صرف می کردند. روز بسیار سردی بود و هر دو این حضرات خوشوقت از سوزگیرهایی بودند که اخیرا دور پنجره ها کار گذاشته شده بود. ما نمی دانیم درباره چی صحبت می کردند، به روایتی بر ضد ویتگنشتاین توطئه می چیدند.

فلسفه، خوشبختانه، ظاهرا باعث طول عمر می شود: از سی نفر حاضران آن شب، نُه تن، که حالا در سنین هفتاد یا هشتادند، با نامه، تلفن و، از همه بیشتر، از طریق پست الکترونیکی از گوشه و کنار جهان ــ از انگلستان، فرانسه، ایالات متحده و زلاندنو ــ به درخواست ما درباره خاطره آن شب پاسخ گفتند. در میان اینان یک قاضی پیشین دادگاه عالی انگلیس داریم، سِر جان واینلات(۱۶)، که شهرتش برای صدای آرام او در دادگاه است و نیز، برای جواب های تند و تیزش به وکلایی که می خواستند بلندتر حرف بزند. پنج تن آنها استاد دانشگاه اند. پروفسور پیتر مونتس(۱۷) از زلاندنو به کالج سینت جان کیمبریج آمده بود و پس از بازگشت به وطن دانشگاهیِ مشهوری شد. کتاب او شناخت ما از جست وجوی شناخت(۱۸) با حادثه سیخ بخاری آغاز می شود، آن را نقطه عطفی «نمادین و بازاندیشی پیشگویانه» در فلسفه قرن بیستم می خواند.
پروفسور استیون تولمین(۱۹) فیلسوفی نامدار با علایق بسیار دامنه دار است و سال های پایانی خدمت آموزشی اش را با تدریس در دانشگاه های امریکا به پایان رساند. آثار برجسته ای به قلم آورده است از جمله کاربردهای برهان(۲۰)، و یکی از نویسندگان متن دشوار تجدیدنظر در کارهای ویتگنشتاین است که فلسفه او را در بافت فرهنگ وین و جوش و خروش فکری سال های آخر قرن نوزدهم قرار می دهد. در جوانی وقتی در کالج کینگ مشغول تحقیق و تتبع بود، معاونت کارل پوپر را نپذیرفت.
پروفسور پیتر گیچ، صاحب نظری در منطق و گوتلوب فرِگه(۲۱) عالم منطق آلمانی (و بسیاری چیزهای دیگر)، در دانشگاه برمینگام، و سپس در لیدز، تدریس می کرد. پروفسور مایکل وولف(۲۲) کارشناس انگلستانِ دوران ویکتوریا بود، و خدمات علمی اش او را به دانشگاه ایندیانا و دانشگاه ماساچوستس برد. پروفسور گئورگ کرایسل(۲۳)، ریاضیدانی درخشان، در استانفورد درس می داد، ویتگنشتاین وی را تواناترین فیلسوفِ ریاضیدانی که می شناخت نامید. پیتر گِری ـ لوکاس(۲۴) در آغاز به دانشگاه پیوست، سپس به امور بازرگانی پرداخت و به ترتیب در رشته پولاد، عکاسی فیلم و کاغذسازی کار کرد. استیون پلیستر(۲۵) در یخبندان زمستان ۱۹۴۷ ازدواج کرد، مدیر یک دبستان ملی شد، و ادبیات کلاسیک درس می داد.
وصفی حجاب شایان ذکر ویژه است. وی به هنگام جلسه کذایی دبیر انجمن علوم اخلاقی بود. به گفته خودش این مقام افتخار چندانی به شمار نمی رفت. حتی یادش نمی آید که این سِمت چگونه نصیب او شد ــ احتمالاً از روی نوبت. وظیفه دبیر بود که دستور جلسه های هر ثلث تحصیلی را، پس از مشاوره با هیئت علمی تعیین کند. حجاب در دوره دبیری اش نه تنها پوپر بلکه کسی را که پوزیتیویسم منطقی را نخست به انگلستان آورد: ا. ج. اِیر(۲۶) را نیز به کیمبریج دعوت کرد. ایر همیشه سختش بود در حضور ویتگنشتاین حرف بزند، مع الوصف دعوت را پذیرفت و گفت با خوشوقتی در انجمن سخنرانی می کند، اگر چه عقیده دارد که «فلسفه کیمبریج در تکنیک غنی و در محتوا فقیر است». حجاب می گوید: «همین نشان می دهد که او چقدر وارد به کار بود».
تجربه حجاب از کیمبریج گویای بسیار چیزها درباره ویتگنشتاین است. او در ۱۹۴۵ با بورسی تحصیلی از بیت المقدس، که در آنجا در دبیرستانی ریاضیات تدریس می کرد، به کیمبریج رفت. تصمیم داشت رشته اش را عوض کند و دکترا در فلسفه بگیرد. سه سال بعد کیمبریج را ترک گفت و کارش را ناتمام گذاشت. خبطی کرده بود که فاتحه آرزوهایش را خواند: به رغم همه توصیه ها ــ از جمله هشدار ریچارد بریث ویت ــ از ویتگنشتاین خواسته بود استاد راهنمای او بشود. و با تعجب همگان، ویتگنشتاین هم پذیرفته بود.
حجاب ساعات درس راهنمایی اش با ویتگنشتاین را خوب به یاد دارد. درس ها، وقتی هوا اجازه می داد، سیار بود. او و ویتگنشتاین و محصل دیگری، به نام الیزابت انسکام(۲۷)، غرق در گفت وگوی فلسفه دین، گرداگرد باغ آراسته و زیبای استادان کالج ترینیتی می گشتند و می گشتند و ویتگنشتاین صحبت می کرد: «اگر می خواهید بدانید کسی مذهبی هست یا نیست، از وی نپرسید، مشاهده اش کنید». حجاب در حضور استاد راهنما غالبا از ترس خاموش بود؛ ولی، به گفته خودش، در غیاب او، گاه جرقه ای از استاد کهنه کار در خود می دید.
حجاب اینک می اندیشد که ویتگنشتاین مبانی عقیدتی او، ایمان دینی او و قدرت هر گونه فکر مجرد را در او کشت. پس از دست شُستن از درجه دکترا، تا سال ها پس از ترک کیمبریج هر نوع فکر فلسفی را کنار نهاد و به ریاضیات بازگشت. می گوید، ویتگنشتاین «مانند بمب اتم بود، یک گردباد تند بود ــ مردم این را نمی فهمند».
با این همه، وفاداری شدید حجاب به استادش به گونه ای است که فقط آدمی چون ویتگنشتاین می تواند آن را برانگیزد. می گوید: «بسیاری بر آن اند که فلسفه کلاً پانوشتی است به افلاطون، ولی باید افزود تا ویتگنشتاین آمد`». این عشق و دلبستگی سرانجام به ثمر رسید. در ۱۹۹۹، کمابیش به زور، وارد کنفرانسی درباره ویتگنشتاین در اتریش شد و هیاهو به پا کرد، دو نشستِ اضافی به گفتمان او درباره استاد اختصاص دادند، و بیاناتش چنان ارزشمند تلقی شد که نشریه بسیار جدی Neue Zürcher Zeitung گزارش آن را نوشت. حجاب از اتریش روانه کیمبریج و آرشیو ویتگنشتاین شد، و سمینارهایی در آنجا تشکیل داد. می گوید، نیم قرن طول کشید تا از «نور اضافی» ویتگنشتاین به خود رهایی پیدا کرد. حالا می خواهد جبران مافات کند.

برای نقل داستان کامل رویارویی پوپر و ویتگنشتاین باید صبر کرد تا همه شواهد به دست آید. ولی برای شروع کار کی بهتر از شاهدان عینی مان؟
نگاهی به دور تا دور اتاق، به شبح جمعیتِ منتظر شروع خطابه دکتر پوپر می اندازیم تا نُه تن داوطلبمان را که اکنون به جوانی بازگشته اند، پیدا کنیم و، طبق معمول، به محیطی سرد برمی خوریم. چشم خواهی نخواهی ابتدا به مغز متفکر برجسته جمع می افتد. در جلو شومینه، برتراند راسل، خونسرد پیپ به لب با موهای نقره ای نشسته است. در سمت چپ راسل، رو در روی حاضران چهره ای ظاهرا آرام و بی اهمیت دیده می شود: کارل پوپر. یکی دو تا از دانشجویان متوجه گوش های بزرگ او شده اند ــ که به هیکل کوچکش روی هم رفته نمی خورد ــ و لابد این یکی از شوخی هایشان پس از جلسه و پس از لیوانی آبجو خواهد بود. پوپر دارد حریفش را، که آن همه به او اندیشیده بود ولی تا حال او را ندیده بود، زیرچشمی می پاید: ویتگنشتاین، رئیس انجمن، در سمت راسل نشسته است. او هم ریز اندام است، اما سرشار از نیروی عصبی، و در انتظار گشودن جلسه مرتب دست به پیشانی می مالد و با چشمان آبی نافذش و آن «حدقه های بی اندازه سفید و بزرگ که آدم را ناراحت می کند» به پوپر می نگرد.
دلیل آمدن ما به اینجا همین دو نفراند: ویتگنشتاین و پوپر. ولی حالا چشم می گردد و به جوان دانشجوی فلسطینی، وصفی حجاب می رسیم. وی دفتر صورتجلسه انجمن را به دست دارد، که بعد با فروتنی راجع به برخورد شب در آن می نویسد: «جلسه غیرعادی متشنج بود». همین حجاب بود که دعوتنامه ای خوش خط برای پوپر فرستاده بود و برای تسهیل کار میهمان برنامه را از پنجشنبه معمولِ انجمن به جمعه شب تغییر داده بود. مانند تمامی دبیران دیگر، او نیز خود را مسئول سر وقت رسیدن سخنران می دانست و تا او را به چشم خود ندید دلهره اش فرو ننشست. پوپر که دست او را فشرد فورا فهمید که در پشت این هیکل نحیف شخصیتی از خودمطمئن نهان است.

نظرات کاربران درباره کتاب ویتگنشتاین ‌ـ پوپر و ماجرای سیخ بخاری

بسیار خوب لذت ببرید از مطالعه این کتاب
در 2 سال پیش توسط h.p...i.t