فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرد لاابالی بادکنک قرمزم را سوراخ می‌کند

کتاب مرد لاابالی بادکنک قرمزم را سوراخ می‌کند

نسخه الکترونیک کتاب مرد لاابالی بادکنک قرمزم را سوراخ می‌کند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرد لاابالی بادکنک قرمزم را سوراخ می‌کند

«اگه بخوای بری توی جلسات، باید بدونی قدرت یه روززی تموم می شه. بعضی هاش زود تموم میشه، بعضی هاش دیر. حرفها فرق دارن، منه یه چیز می گم تو یه چیز. شاید هردومون اشتباه می کنیم و شاید هم درست می گیم. باید بری بین جمعیت، وقتی می شینی جلوشون اونقدر محکم و قوی باش که فکر نکنن. اگه بذاریی فکر کنن اون وقت فکر می کنن به بادکنک قرمز، به قرمزیش، به بادش، به بعدش. وقتی به قبلش و به بعدش فکر می کنن، شروع می کنن به راه رفتن، شروع می کنن به حرف زدن، می خوان همه چی تغییر کنه، جمع می شن، ما جمع شون رو به هم می زنیم. می شینن زل می زنن به دیوارهای میله دار، گردنشون رو قائم می کنن و چیزی رو توی ذهن شون قایم می کنن. وقتی کار به اینجا برسه، باید هوای تو بادکنک قرمز عوض بشه، همه شروع می کنن به راه رفتن، قایم می شن. اون رفته که باید جابه جایی انجام بشه.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرد لاابالی بادکنک قرمزم را سوراخ می‌کند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از دفتر تبلیغات کمک رسانی به فعالان آنارشیست محدب که بیرون آمد، یک سال بود که کارش را رها کرده بود. دیگر در محله های خطرناکِ ولگردان مسلح، بین مغازه داران عصبی، روی دیوارهای محله با اسپری تبلیغ نمی کرد، برای انجمن شان لوگو و پوستر و بنر طراحی نمی کرد. اوایل اسم دفتر برایش زیاد ناآشنا به نظر نمی رسید. البته زیاد هم به اسم ها دقت نمی کرد و به هر کسی که ازش می پرسید کجا کار می کنی می گفت دفتر آنارشیست های مودب، و کل این دو کلمه برایش دو کلمه بیشتر نبود: اسم محل کارش. بعد که در دفتر ماندنی شد، به تابلوِ دفتر نگاهی دقیق تر کرد و دید که مودب نیست و محدب است و با خودش فکر کرد که مودب بودن برعکس محدب بودن است شاید و شاید این ها بی ادب هستند. دلیل را که پرسید بهش گفته بودند. همکارش نسکافه را گذاشته بود جلوش و گفته بود «حالا چرا این قدر برات مهم شده؟»
«دوست دارم بدونم دارم کجا کار می کنم. این اسم چیه. برای کی دارم تبلیغ می کنم.»
«همه چی از نور تشکیل شده. اگه نور نباشه زندگی هم نیست، این رو که قبول داری؟»
«همه ش به خاطر همینه؟ این اسم؟ معلومه که همه چی نوره.»
«نه همه ش به خاطر این نیست. نور تصویر رو واضح می کنه. تصویر با نوره که واضح می شه. اگه نور نباشه خب تو هم نمی تونی عکس داشته باشی یا تصویر خودت رو توی آینه ببینی، این نور وقتی با آینه برخورد می کنه، تصویرِ تو به وجود می آد. حالا اگه این نور به یه آینه ی معمولی برخورد نکنه و به یه آینه ی دیگه برخورد کنه چی می شه؟»
«چه آینه ای؟»
«آینه ی محدب. آینه ی محدب باعث می شه تو بتونی میدان دیدت رو وسیع تر کنی. تصویر توی یه آینه ی محدب مجازی، خلاف جهت حرکت شی ئه، اگه شی ئی به آینه نزدیک بشه تصویر هم نزدیک می شه، یعنی مثل خودش عمل می کنه، بعد تصویر بزرگ تر می شه و با سرعت بیشتر به سمت شی می آد.»
«به کار ما چه ربطی داره؟»
«با نشون دادن تصویر رویایی و غیرواقعی به مردم و تبلیغِ هر چه بیشترِ این انجمن، باعث می شیم وسعت تخیل و رویاپردازی و دید پیدا کنن، رویادار می شن. نورهای موازی در کنار هم به یه آینه ی محدب می تابن و تصویر روی کانون اصلی شکل می گیره، باید اون قدر فکر غیرواقعی باشه تا بشه شی یا آینه رو جابه جا کرد و در نهایت به بی نهایت رسید.»
«تو داری با این کار به شون دروغ می گی. داری به شون رویا می دی.»
آن روز از دفتر بیرون آمده و دیگر برنگشته بود. بعد از پنج سال کار. قبل از یک سال، او هم مثل همه ی همکارانش در دفتر، کت و شلواری مرتب می پوشید و موهایش را ژل زده به بالا و بعد به سمت چپ هدایت می کرد. در طول پنج سال کار آن چنان که باید پول جمع نکرده بود اما استعفا نداده بود. به حرف های همکارش فکر می کرد و به این که چرا این همه مدت در این دفتر کار می کرده. کارش را وقتی از دست داد که پنج شش روز در خیابان ها ول گشت. پنج شش روز ناپدید شده بود. روز ششم حوالی کارخانه ی سیمان پیدایش کرده بودند و تا دو ماه ناله ی پیدایی اش را سَر می داد. همکارش بعد تماس گرفته بود که رئیس اخراجت کرده و کجایی تو و از همین حرف ها که همیشه بعد از ناپدید شدن کسی می گویند.
از آن روز به بعد وقتی در اتوبان ها شعارهای تبلیغاتی اش را روی دیوار می دید و یا لوگوِ پیشنهادی اش را در یک پوستر نمایشگاه هنری، خنده اش می گرفت. بارها شده بود که کنار اتوبان یا خیابانی تاکسی را نگه دارد و پیاده شود و بایستد کنار بنر و پوستری، ساعت ها به آن خیره شود و بعد تا اتاقش در شمال غربی شهر پیاده برود.
به عادت یک ساله، از کنار جین وست و آدیداس و بنتون رد می شد و می رفت کافه ی بالای پاساژ می نشست. حرف های همکارش نمی گذاشت به زندگی عادی اش ادامه دهد، حتا دیگر نمی توانست برود دفتر؛ «ما باعث می شیم که میدان دید وسیع تر بشه. این شکل غیرواقعی، رویایی، همیشه باید وجود داشته باشه. با همین پونصد هزارتا عضو هم می شه شروع کرد. همیشه نیاز داریم که یه نفر حرفی رو که ما نمی تونیم بزنیم بزنه. شاید بری و دیگه برنگردی این جا. امیدوارم یه روز به عنوان یه عضو فعال ببینمت.»
هر جا که تنها بود فکرش می رفت به آن پنج شش روز و حرف های همکارش. در کنار دوستی، در کنار غریبه ای روی صندلی پارک، در تاکسی، مترو، کتاب فروشی، حمام، در حالی که فیلم می دید یا دوچرخه سواری می کرد، فکرش می رفت به آن پنج شش روز. به روزی که چند تا اکسازپام خورده بود و از اتاقش در شمال غربی شهر، کمی از غرب به شمال نزدیک تر، بیرون زده بود. تکه هایی ناقص از حوادث آن پنج شش روز را می دید و دوباره از فکرش بیرون می آمد. به دختر تنها، نشسته در مقابلش روی صندلی محوطه ی مجتمع، نگاه می کرد و یاد همان روز می افتاد و این دلیلِ قانع کننده ای برای پرت شدن حواسش به آن روزها نبود. قرار نبود که دلیل قانع کننده ای داشته باشد تا پرت شود. آن شب هم که تا پنج صبح بیدار ماند دلیلی نداشت، کمتر پیش می آمد که تا پنج بیدار باشد چون روزها باید می رفت دفتر و بنر شرکت های تبلیغاتی را طراحی می کرد. آن شب کت و شلوارش را آماده کرده بود. قرار نبود قرص خواب بخورد و ساعت شش صبح بلند شود و برود دم ایستگاه مترو بایستد و تا مرکز شهر را با مترو برود. در مترو دنبال مردمی برود و مردم هم دنبالش بروند. چهره های افتاده، کج، سست و بی خیال که از روی پله برقی سُر می خوردند پایین و راهروهای طولانی که پسر فکر می کرد تمامی ندارد و با هر دور، دور بعدی و هر دورِ دور بعدی و پیچ و گشتن و پله، و پله برقی، و پله برقیِ دیگری، و احساس کند که ایستگاه بعدی وجود ندارد. همه ی این دور زدن ها باید به قطار می رسید که رسید و از قطار مردی ولگرد با یک کیسه پُر از روزنامه ی باطله و پسر در ایستگاهی نزدیک سوپرمارکت پیاده شد و چند کنسرو لوبیا خرید و ریخت توی کوله اش، کنسرو ل ل ل لوبیا. فروشنده ی اول صبح خنده ای زده بود توی صورت پسر و چشمانش را که قرمز بود می مالید. در ترمینال داد و بیداد اتوبوس ها. راننده اتوبوس ها. پسر تنها به یاد می آورد که پول بلیت را داده، بل ل ل ل لیت و سوار اتوبوس نارنجی شده که رویش یک مقصد و یک مبدا نوشته و رفته جلو نشسته و صبح نورانی خورده وسط سرش. در روده ، معده، مغز، یا جایی در همان اطراف حس پیچش و منگی خورده توی بدنش و یک ساعت نشده خودش را پرت کرده سمت شاگرد راننده و خواسته که پیاده شود. مسافران سرهای شان را از کنار صندلی ها بیرون آورده اند تا ببینند چه شده و وقتی مطمئن شده اند که پسر دارد پیاده می شود سرشان را برده اند داخل. از این که پسر پیاده شد و از این که افتاده بود کنار اتوبان هیچ کس تعجبی نکرده بود. راننده تاکسی از دور پسر را صدا زده و جملاتی مثل این را گفته، «حالت خوب نیست؟ چی زدی؟ کجا می خوای بری؟»
و پسر که خوب یادش نمی آمد مقصدش کجاست یا مبداش، چیزی پرانده در بین پیچش های مدام مغزش: آخر.
راننده با دست ها و پاها و لباس هایش فکر کرده و دست برده به سرش و گفته «پاشو.»
زیر بغل پسر را گرفته و برده داخل ماشین نشانده.
«پسر جون می گی آخر، کدوم آخر؟ من می برمت یه جایی که باصفاست، باحاله. اصلاً ببینم این اتوبوسه برای چی تو رو این جا پیاده کرد؟ این جا ماشین پیدا نمی شه، من هم یه زن ارمنی مریض رو آورده بودم این جا خونه ی یکی از دوستاش، وگرنه گذر ما راننده آژانس ها هم این ورا نمی افته. شانس آوردی. چی کاره ای؟»
پسر جواب نداده. تاکسی که ایستاده، پسر هم پولی داده و پیاده شده و رفته کنار تا تاکسی دور بزند و پسر دیده که تاکسی کمی جلوتر یک دختر با ریخت و قیافه ی به هم ریخته را سوار کرده و پسر هم دور زده بود و همین طور پیاده به سمت همان جاده ی باصفا روان شده بود. از کلمه ای که پراند: آخر، به عنوان مقصد و مبدا سر درنمی آورد ولی خب این همان کلمه ای بود که گفته شده بود.
جاده را کیلومترها پیاده شب کرده و شب کنار آتش، لوبیایی و به خواب سنگین شده بود.
صبح روز دوم، دوروبرش کلی آدم با بادکنک قرمز، رفت و آمد می کردند. دور یک مرد چند نفر نشسته بودند و ده نفر یا بیشتر مرد سیاه پوش با بی سیم در جای جای محوطه پخش بودند. بساط کنسرو لوبیاش را جمع کرده بود و رفته بود سمت مردم. سوال کرده بود «این آقا که دورش جمع شده ن کیه؟»
«از کجا اومده ی؟»
« می شه بپرسم این جا کجاست و من حالا کجام؟»
« باید بریم پیش مسئولش.»
پسر را دست کشان برده بودند پیش مرد سیاه پوش بی سیم به دست.
«برای چی اومده ی این جا؟»
و پسر چیزی پرانده بود؛ «اومده م ببینم شون.»
مرد خنده کرده بود. «کیو؟ مرد لاابالی رو؟»
«بله. می شه یه بادکنک قرمز بهِم بدین؟»
«شما نمی تونید ببینیدشون، ایشون شما رو نمی پذیرن.»
«برای چی؟ می خوام ازشون سوال کنم.»
«چه سوالی؟»
«خصوصیه.»
«باید با دختر زشت حرف بزنی، مراحل خودشو داره، بادکنک قرمز هم که نداری.»
مرد کیف پسر را گشته و کنسرو لوبیا و شربت آلبالو را که دیده بود از ترس عقب پریده بود؛ «شما کی هستی؟»
مرد فکر کرده گفته بود «اگه ببینیش همه چی به هم می ریزه، زندگیت، خوشیت. قوانین خودشو داره. باور کنید همین حالا می تونم ببرم تون پیش شون اما می دونم ساختار ذهنی شما هنوز برای این قضیه آماده نیست.»
«می خوام ببینمش.»
«حاضری برای دیدنش جلوِ خودت وایسی؟»
«یعنی چی؟»
«باید خودت خودت رو یه خودکشی تصنعی کنی. این کار توی یه شب تصنعی توی یه قهقرای تصنعی برگزار می شه. توضیحش سخته، باید به روی خودت اسلحه بکشی. ما تدارک خود دوم رو می بینیم. کپی دوم از روی خودت با ما. باید بمیری بعد بری پیش مرد لاابالی.»
«حاضرم.»
و پسر به روی خودش در روز سوم اسلحه کشیده و شلیک کرده و آن قدر زده بود که خودش سوراخ سوراخ شده بود و مرد سیاه پوش چهارشانه گفته بود که «مشقیه.» و خنده بود و خنده و قهقرای تصنعی شب.
«حالا می تونیم بریم ببینیمش. فقط وقتی دیدیش فراموشش کن، اگه فراموشش کنی دوباره می بینیش و اگه دوباره بخوای ببینیش و به قصد دیدنش بیای دیگه هیچ وقت نمی تونی ببینیش، یعنی هر وقت بخوای ببینیش باید این توهم رو از سرت بیرون کنی که دیدیش.»
در روز پنجم، پسر پیش مرد لاابالی در محوطه ای قرمز و نایلونی رفته بود و مرد لاابالی که برگشته بود پسر شناخته بودش؛ «من شما رو می شناسم. دیده مت. همیشه، همه جا.»
«آروم باش. معلومه که دیدی. بادکنک قرمزت رو گرفتی؟ از قوانین چیزی می دونی؟»
پسر سرش را تکان داده بادکنک قرمز را نشان داده بود.
«هیچی از قوانین نمی دونم، حتا نمی دونم این جا کجاست یا برای چی اومده م این جا. همکاراتون خیلی توضیح ندادن.»
«بادش کن.»
پسر بادکنک را باد می کرد و بادکنک بزرگ تر می شد.
«حالا بیا جلو.»
«می خوای چی کار کنی؟»
مرد لاابالی سوزن را در دستش نگه داشته بود و از پسر می خواست نزدیک شود.
«تو نمی تونی این جا باشی. باید این جا رو از یاد ببری. هر جا که رفتی، نمی دونم کجا می ری، دیگه به یاد این جا نباش. تو گم شدی و اومدی این جا، وقتی پیدات کردن هیچی از این جا نگو. حالا بیا جلو تا برگردی. امشب با یه قایق از این جا می ری.»
«این طرف ها که دریا نیست.»
«یه کم بری جلو رطوبت و صداش رو حس می کنی. یه قایق اون جا منتظرته. صداشو نمی شنوی؟ بیا جلو. بادکنکت رو بیار.»
پسر فرار می کرد، به قرمزیِ نایلونی، به دورتر از مرد لاابالی، و مردان سیاه پوش نگهش داشتند. مرد چهارشانه بی سیم زد به دختر زشت، دختر زشت به دختر تازه وارد و از اتاق، مردان سیاه پوش بیرون آمدند. پسر داد می زد و قرمزی تشدید می شد. مرد لاابالی بادکنک قرمز پسر را سوراخ کرده بود.
پسر داد زده بود «بذارید این جا بمونم، من متعلق به این جام، عقل قرمز، بادکنک قرمز.»
و برقی همه چیز پودر شده بود به قرمزی و بعد سفیدیِ سیمان که از اتاق سرسره مانند با سیمان بیرون جهیده بود و پرتاب شده بود روی کپه ای از سیمان.
در روز ششم حوالی کارخانه ی سیمان پسر بیدار شده اولین چهره ای که دیده بود دختری جوان با موهای مشکی بود که رنگ از صورتش پریده و بعد از دیدن چشم های بازِ پسر فریاد زده بود «بیدار شد، بیاین.»
پسر پول کافه را حساب کرد، بلند شد و رفت به اتاقش. بارها و بارها پیش دوستانش گفته بود که مردی را دیده به نام مرد لاابالی و شهری پر از بادکنک قرمز. گفته بود خودم دیدم که پنج یا شش روز پیش یکی خودم را خودکشی کرد. اما کسی باورش نشده بود. حتا دختری که به تازگی باهاش آشنا شده بود هم این را باور نداشت و به او پیشنهاد می کرد «ببین عزیزم، واقعاً باید بری پیش یه روان شناس. من خودم هم این طوری بودم، خیال پردازی می کردم.»
پسر بعد از این حرف رفته و از دور داد زده بود «تو هم رویا نداری، باید مثل من گم شی، باید گم می شدی. تو تازه واردی، نمی تونی درکم کنی.»
و دختر تازه وارد عکس تکی اش را از کیفش درآورده و داده بود به پسر.
و پسر تصمیمش را گرفته بود که دوباره برگردد، و یادش آمد که نباید تصمیم بگیرد چون در این صورت مرد لاابالی را نمی بیند. نمی خواست دوباره برگردد و می خواست دوباره برگردد، اسلحه ی انگشتش را گرفت روی سرش، بلند قهقهه زد و قهقرای تصنعی شب را به ذهنش آورد. می خواست برگردد، این بار نه برای گردش، و برگردد تا جایی، زمانی که روز برگردد. نخواست، نخواست، نخواست.

: بوی زُخمِ زخمی چرکی در این کلمه ها زخمه می زند :
: بوی زُخمِ زخم
زخمه می زند :
و بوی زُخمِ درد زخم می زند
و زخم چرک می کند
و از همین جاهاست که داستانی شروع می شود...

نظرات کاربران درباره کتاب مرد لاابالی بادکنک قرمزم را سوراخ می‌کند