فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ما همیشه قلعه‌نشینان

کتاب ما همیشه قلعه‌نشینان

نسخه الکترونیک کتاب ما همیشه قلعه‌نشینان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ما همیشه قلعه‌نشینان

ما همیشه قلعه‌نشینان آخرین رمان شرلی جکسُن است. او مدت کوتاهی پس از انتشار آن از دنیا رفت. این رمان تقریباً تمامی ویژگی‌ها و مضامین او را در خود دارد؛ روستاییان مزاحم، خانه‌ی تسخیرشده، شخصیت بدجنس و جانورخو و شخصیت دوگانه که در این رمان در شکل دو خواهر نمایان است که یکی جنبه‌ی روشن و مثبت و دیگری جنبه‌ی تاریک و منفی روان انسانی است. چنین جنبه‌ی دوگانه‌ای در زندگی خود شرلی جکسن دیده می‌شود: به عنوان همسرِ خجالتی و کم‌روی یک استاد دانشگاه که در شهر کوچکی در نیوانگلند منزوی شده و در افول غم‌انگیز او در اواخر عمرش که دچار اگورافوبیا و انزواطلبی شده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ما همیشه قلعه‌نشینان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ما همیشه قلعه نشینان

یک

اسم من مری کاترین بلک وود(۲۵) است. هجده سال دارم و با خواهرم کانستنس(۲۶) زندگی می کنم . اغلب فکر می کنم با این شانسی که من دارم، خوب است که گرگ نما به دنیا نیامده ام ، چون دو انگشت وسطیِ هر دو دستم یک اندازه اند؛ اما مجبورم با آن چه هست ، بسازم . از حمام کردن بدم می آید، و همین طور از سگ ها و از سروصدا هم نفرت دارم. خواهرم کانستنس را دوست دارم و ریچارد پلَنتَجینت(۲۷) و قارچ آمانیت فالویدیز(۲۸) را که همان قارچ سمی و کشنده است. (۲۹) بقیه ی افراد خانواده ی ما مُرده اند.
آخرین باری که چشمم به کتاب های کتابخانه در قفسه ی آشپزخانه افتاد، دیدم از مهلت برگشت شان بیشتر از پنج ماه گذشته . اگر می دانستم این ها آخرین کتاب هایی اند که برای همیشه در قفسه ی آشپزخانه ی ما می مانند، شاید کتاب های دیگری را انتخاب می کردم. کم پیش می آمد که ما اسباب و اثاثیه مان را جابه جا کنیم. خانواده ی بلک وود خیلی پُرجنب وجوش نبودند. ما ظاهراً فقط با چیزهای کوچک و منقول مثل کتاب و گل و قاشق و چنگال و این ها سروکار داشتیم. اما در واقع اسباب واثاثیه ی خیلی زیادی داشتیم که از جای شان جنب نمی خوردند. همیشه همه چیز را سرجای خودش می گذاشتیم . زیر میزها و صندلی ها و تخت ها و عکس ها و قالی ها و چراغ ها را جارو می زدیم و گردگیری می کردیم ، اما آن ها را همان جای قبلی شان قرار می دادیم. جعبه ی لوازم آرایش لاک پشتیِ روی میز آرایش مادرمان حتا یک ذره هم از جایش تکان نخورده بود. خانواده ی بلک وود همیشه در این خانه زندگی کرده بودند و وسایل شان را مرتب نگه می داشتند. به محض این که عروس تازه ای به خانه ی بلک وودها می آمد، جایی برای جهیزیه اش باز می شد. بنابراین خانه ی ما با لایه هایی از اموال خانواده ی بلک وود ساخته وپرداخته شده بود که سنگینش می کردند و آن را در برابر دنیا محکم و استوار نگه می داشتند.
روز جمعه ی اواخر آوریل بود که من کتاب های کتابخانه را به خانه آوردم . جمعه ها و سه شنبه ها روزهای خیلی بدی بودند، چون مجبور بودم در آن روزها به دهکده بروم . لازم بود یکی به کتابخانه برود و از خواربارفروشی هم خرید کند. کانستنس پایش را از باغچه اش آن ورتر نمی گذاشت . عموجولیان (۳۰) هم که نمی توانست . پس به خاطر غرور نبود که دوبار در هفته پایم را به دهکده می کشاند. حتا لجاجت هم نبود. احتیاج به کتاب و خوراکی بود و بس. البته شاید غرور بود که مرا به کافه ی استلا(۳۱) می کشاند، تا پیش از برگشتن به خانه یک فنجان قهوه بخورم . به خودم گفتم که به خاطر غرورم است که با این که خیلی دلم می خواهد خانه باشم ، نمی خواهم از قهوه خوردن صرف نظر کنم . ولی این را می دانستم که اگر از جلوِ کافه رد شوم و داخل نروم ، استلا مرا می بیند و ممکن است فکر کند که می ترسم و این برایم غیرقابل تحمل بود.
استلا همیشه دستش را دراز می کرد تا پیشخان را با تکه پارچه ای نم دار پاک کند، می گفت «صبح به خیر مری کاترین. امروز حالت چه طوره ؟»
«خیلی خوبم ، متشکرم .»
«کانستنس بلک وود چی ؟ حالش خوبه ؟»
«خیلی خوبه ، متشکرم .»
«حال اون چه طوره ؟»
«بد نیست. همون قدر که انتظارش می ره. قهوه ی تلخ لطفاً.»
اگر کس دیگری می آمد داخل و پشت پیشخان می نشست ، بی آن که نشان بدهم عجله دارم، قهوه ام را می گذاشتم و می رفتم و با تکان دادنِ سر از استلا خداحافظی می کردم . او هم همیشه وقتی بیرون می رفتم بی اراده می گفت «خیر پیش.»
کتاب های کتابخانه را بادقت انتخاب می کردم . البته توی خانه مان کتاب داشتیم . اتاق مطالعه ی پدرمان پُر بود از کتاب که دو دیوار اتاق را پُر کرده بودند، اما من قصه های پریان و کتاب های تاریخی را دوست داشتم و کانستنس هم به کتاب های آشپزی علاقه داشت . عموجولیان با این که هیچ وقت کتاب دستش نمی گرفت ، اما دوست داشت عصرها که روی یادداشت هایش کار می کرد، کانستنس را در حال مطالعه ببیند و بعضی وقت ها برمی گشت و او را نگاه می کرد و سرش را تکان می داد.
«چی می خونی عزیزم ؟ چه دیدنی، خانمی که کتاب می خونه.»
«کتابی می خونم به نام هنر آشپزی، عموجولیان.»
«قابل تحسینه.»
البته با بودن عموجولیان در اتاق زیاد ساکت نمی نشستیم ، اما یادم نمی آید که من و کانستنس لای کتاب های کتابخانه را که هنوز هم در قفسه ی آشپزخانه مان هستند، باز کرده باشیم . آن روز که من از کتابخانه بیرون آمدم ، یک صبح زیبای آوریل بود. آفتاب می درخشید و وعده های باشکوه و فریبنده ی بهاری همه جا به چشم می خوردند و در میان گردوغبار و کثافت دهکده عجیب می نمودند. یادم می آید که روی پله های کتابخانه ایستادم و درحالی که کتاب ها دستم بود، دقیقه ای به جوانه های سبز روی شاخه ها در برابر آسمان چشم دوختم و مثل همیشه آرزو کردم که ای کاش می توانستم به جای این که از دهکده رد شوم، از راه آسمان به خانه مان برمی گشتم . پای پله های کتابخانه که بودم، می توانستم یک راست از عرض خیابان بگذرم و برای خرید به خواربارفروشی آن طرف بروم، اما برای این کار می بایست از جلوِ فروشگاه تعاونی و مردهایی که جلوش نشسته بودند، رد شوم . در آن دهکده مردها جوان می ماندند و کارشان ورّاجی بود و زن ها با فرسودگی، خاکستری و زشت و پیر می شدند و ساکت منتظر مردها می ایستادند تا بلند شوند و به خانه ها ی شان برگردند. می توانستم از کتابخانه بیرون بیایم و از این طرف خیابان بروم تا به مقابل خواربارفروشی برسم و بعدش از خیابان رد شوم . این بهتر بود، گرچه در این صورت می بایست از جلوِ اداره ی پست و خانه ی راچستر(۳۲) رد شوم که پُر بود از حلبی های زنگ زده و ماشین های اوراقی و گالن های خالی گازوئیل و تشک های کهنه و خرت وپرت های لوله کشی و تشت های رخت شویی که خانواده ی هارلر(۳۳) به خانه شان می آوردند و من واقعاً فکر می کردم که آن ها عاشق این آت و آشغال ها بودند.
خانه ی راچستر باصفا ترین خانه ی شهر بود که یک وقتی کتابخانه ای از چوب گردو داشت و یک سالن رقص در طبقه ی دوم و یک عالمه گل رز دورتادور ایوان. مادرمان در آن خانه به دنیا آمده بود و قانوناً این خانه باید مال کانستنس می شد. مثل همیشه تصمیم گرفتم که از جلوِ دفتر پست و خانه ی راچستر رد شوم، گرچه از دیدن خانه ای که مادرمان در آن به دنیا آمده بود، خوشم نمی آمد. صبح ها معمولاً این سمت خیابان به خاطر سایه بودنش خلوت بود. بعد از این که به بقالی می رفتم، برای رفتن به خانه مجبور بودم در هر صورت از مقابل فروشگاه رد شوم و رد شدن از مقابل آن، هم موقع رفتن و هم موقع برگشتن برایم خیلی زور داشت.
بیرون از دهکده در هیل رود(۳۴) و ریوِر رود(۳۵) و اُلد ماونتن(۳۶) خانواده هایی مثل خانواده ی کلارک(۳۷) و کرینگتون(۳۸) خانه های تازه و قشنگی ساخته بودند. آن ها برای رفتن به هیل رود و ریوِر رود مجبور بودند که از دِه رد شوند، چون خیابان اصلی دهکده بزرگراه اصلی ایالت هم بود. اما بچه های خانواده ی کلارک و پسرهای خانواده ی کرینگتون به مدرسه های خصوصی می رفتند و غذاهای آشپزخانه های هیل رود از شهرستان ها و شهر تامین می شد. نامه ها را با ماشین از دفتر پست دهکده از طریق ریوِر رود به اُلد ماونتن می بردند. اما مردم اُلد ماونتن نامه ها ی شان را از شهرستان ها پست می کردند. اهالی ریوِر رود هم برای کوتاه کردن موی شان به شهر می رفتند.
وقتی خانواده ی کلارک و کرینگتون با ماشین شان رد می شدند، مردم دهکده که در خانه های کوچک و کثیف شان در بزرگراه اصلی یا بیرون دهکده در کریک رود(۳۹) زندگی می کردند، به آن ها لبخند می زدند و برای شان سرو دست تکان می دادند و من همیشه از این کارشان حیرت می کردم. مثلاً وقتی هلن کلارک برای خریدن یک قوطی رُب گوجه فرنگی یا نیم کیلو قهوه که آشپزشان فراموش کرده بود بخرد، به بقالی اِلبرت(۴۰) می آمد، همه به او می گفتند «صبح به خیر.» و این که «امروز هوا بهتر شده.» خانه ی کلارک ها از خانه ی بلک وودها جدیدتر است ولی در قشنگی به پای آن نمی رسد. پدر ما بود که برای اولین بار پیانو به دهکده آورد. کرینگتون ها کارخانه ی کاغذسازی دارند، اما در عوض بلک وودها صاحب تمام زمین های بین بزرگراه و رودخانه اند. خانواده ی شِپِرد(۴۱) ساکن اُلد ماونتن، شورای شهر را به دهکده دادند که سفید و بلند بود و در چمنزاری واقع شده بود و یک عرّاده توپ جنگی جلوِ آن قرار داشت. یک زمانی صحبت از یک طرح تفصیلی برای دهکده می شد تا آلونک های کریک رود را خراب کنند و تمام دهکده را با نقشه ی جدیدی بسازند که با شورای شهر جور دربیاید، اما هیچ کس حتا انگشتش را هم بالا نبرد. شاید فکر می کردند که در این صورت پای بلک وودها به جلسات انجمن شهر باز می شود. اهالی دهکده مجوز شکار و ماهی گیری شان را از شورای شهر می گیرند و هر سال یک بار کلارک ها و کرینگتون ها و شِپِردها در جلسه ی انجمن شهر شرکت می کنند و به طور جدی به برچیدن حیاط پُر از آهن قراضه ها و وسایل اوراقی و آت و آشغال ها از خیابان اصلی و نیز برداشتن نیمکت های جلوِ فروشگاه تعاونی رای می دهند و به سلامتی و با شادی هر سال اهالی دهکده رای مخالف شان از آن ها بیشتر می شود. از شورای شهر که بگذری، اگر به سمت چپ بپیچی، به بلک رود می رسی که راه خانه است. جاده ی بلک رود مسیر دایره ای بزرگی است که دورتادور املاک بلک وودها کشیده شده و سرتاسر آن را پدرمان وجب به وجب با سیم خاردار حصار کشیده. به فاصله ی کمی از شورای شهر تخته سنگ بزرگ و سیاهی است که ورودی جاده ی بلک رود را نشان می دهد. آن جا قفل درِ ورودی را باز می کنم و دوباره پشت سرم قفلش می کنم و از میان انبوه درختان می گذرم و حالا دیگر توی خانه ام.
مردم دهکده همیشه از ما بدشان می آمده.
***
موقع خرید رفتن یک جور بازی برای خودم می کردم. به بازی های بچه ها فکر می کردم که در آن روی صفحه ای خانه های کوچکی رسم شده و هر نفر با تاسی که می اندازد، روی این خانه ها حرکت می کند. همیشه هم خطرهایی بودند، مثلاً این که «یک نوبت را باختی.» یا «چهار خانه برگرد عقب.» یا «برگرد به خانه ی شروع.» و نیز جایزه های کوچکی مثل «سه خانه برو جلو.» و «یک نوبت دیگر بازی کن.» کتابخانه نقطه ی شروع من بود و تخته سنگ سیاه پایان بازی. باید از یک طرف خیابان اصلی پایین بروم، از خیابان رد شوم و آن طرف آن قدر بالا بروم تا به تخته سنگ سیاه برسم و برنده شوم. بازی را خوب شروع کردم و سمت خلوت خیابان اصلی خوب پیش رفتم. شاید امروز می خواست یکی از روزهای خوب از آب دربیاید. چنین روزهایی گاهی پیش می آمد، ولی نه غالباً در صبح بهاری. اگر امروز روز خیلی خوبی باشد، من باید یک تکه جواهر نذری بدهم.
وقتی راه افتادم تند حرکت می کردم. یک نفس عمیق می کشیدم و بی آن که به اطرافم نگاه کنم، کلی راه می رفتم. کتاب های کتابخانه و کیف خرید دستم بود و پاهایم را تماشا می کردم که به نوبت جلو می رفتند. دوتا پا که کفش های قهوه ای مادرمان را پوشیده بودند. احساس کردم کسی از داخل دفتر پست نگاهم می کند. ما نامه ای دریافت نمی کردیم. تلفن هم نداشتیم. جفت شان از شش سال پیش غیرقابل تحمل شده بودند. نگاهی خیره و سریع از داخل دفتر پست را حس می کردم. دوشیزه داتن(۴۲) پیر بود که هیچ وقت مثل دیگران آشکارا زل نمی زد، بلکه فقط از لای کرکره ها و پشت پرده آدم را می پایید. من هیچ وقت به خانه ی راچستر نگاه نمی کردم. تصور این که مادرمان آن جا به دنیا آمده بود، برایم غیرقابل تحمل بود. گاهی از خودم می پرسیدم آیا خانواده ی هارلر می دانستند در خانه ای زندگی می کنند که باید مال کانستنس می شد؟ در حیاط شان آن قدر سروصدای به هم خوردن ظروف حلبی می آمد که نمی توانستند صدای قدم هایم را بشنوند. شاید هارلرها فکر می کردند آن سروصداهای مداوم، شیاطین را دور می کند، شاید هم ذوق موسیقی داشتند و آن سروصداها برای شان دلنشین بود. شاید رویه ی زندگی درونی شان هم مثل زندگی بیرونی شان بود، و در تشت های کهنه ی حمام می نشستند و شام شان را در بشقاب های شکسته و لب پَر می خوردند و سفره شان هم روی اسکلت یک ماشین فورد قدیمی پهن شده بود. موقع غذا خوردن سروصدای ظرف های شان می آمد و موقع حرف زدن نعره می کشیدند. در پیاده روِ جلوِ خانه ای که خانواده ی هارلر زندگی می کردند، همیشه توده ای از گردوخاک و کثافت جمع شده بود.
رد شدن از خیابان (یک نوبت را باختی) مرحله ی بعدی بود، تا یک راست به روبه رو یعنی بقالی برسم. همیشه کنار جاده، موقع تردد ماشین ها دچار تردید می شدم و احساس آسیب پذیری و در معرض دید بودن می کردم. بیشتر ترددها در خیابان اصلی، مربوط به ماشین ها و کامیون هایی بود که از بزرگراه می آمدند و از خیابان اصلی دهکده می گذشتند و به همین دلیل راننده ها نگاهم نمی کردند. می توانستم ماشین های محلی را از روی نگاه تند و زشت راننده های شان تشخیص بدهم. همیشه از خودم می پرسیدم اگر پایم را از جدول پیاده رو به خیابان بگذارم، چه اتفاقی می افتد؟ آیا ماشینی به سرعت و تقریباً غیرعمد به طرف من می پیچد؟ فقط برای این که شاید بترساندم، یا فقط برای این که از جا پریدنم را ببیند؟ و آن وقت از هر طرف به من می خندیدند، از پشت کرکره های دفتر پست، از فروشگاه تعاونی که مردها نشسته اند، و زن هایی که از درِ بقالی بیرون را دید می زنند، همه با حسرت و ولع نگاه می کنند تا ببینند مری کاترین بلک وود از سر راه ماشینی درمی رود. من بعضی وقت ها دو یا حتا سه نوبت را می باختم، چون خیلی منتظر می ماندم و مواظب جاده بودم تا پیش از این که رد شوم، از هر دو طرف خلوت شود.
وسط خیابان از سایه به سمت نور آمدم، نور فریبنده ی آفتاب آوریل. در ماه جولای، سطح جاده از گرما نرم و چسبناک و عبور از آن جا خطرناک تر می شود. (مری کاترین بلک وود، پاش توی قیر گیر می کنه، یه ماشین اون رو زیر می گیره و اون داد می کشه، برگرد عقب، تمام خونه ها رو و از اول شروع کن.) و ساختمان ها زشت تر می شوند. تمام دهکده یک دست بود و در یک زمان و به یک سبک ساخته شده بود. انگار مردم به زشت بودن دهکده نیاز داشتند، انگار از آن تغذیه می کردند. خانه ها و انبارها انگار با شتابی حقارت بار ساخته شده بودند تا سرپناهی برای ملالت و ناخوشایندی فراهم کنند. شاید خانه ی راچسترها و بلک وودها و حتا شورای شهر تصادفاً از سرزمینی دوردست و دوست داشتنی به این جا آورده شده اند که مردم شان زندگی تمیز و زیبایی داشته اند. شاید این خانه های خوب تسخیر شده بودند؛ به عنوان مجازاتی برای راچسترها و بلک وودها و بددلی پنهان شان! و در این دهکده زندانی شده بودند. شاید زوال و تباهی تدریجی آن ها، نشان از زشتی اهالی دهکده بود. راسته ی مغازه ها در طول خیابان اصلی تماماً کهنه و تیره بود. صاحب های شان در آپارتمان های طبقه ی بالای مغازه ها زندگی می کردند. ردیف یکسان پرده های پنجره های طبقه ی دوم بی رنگ و بی روح بود. هر چیزی که رنگ ولعاب در آن به کار رفته بود، در آن دهکده خیلی زود رنگ و روح خود را از دست می داد. مسلماً این بلا از طرف بلک وودها بر سر این دهکده نازل نشده بود. اهالی دهکده به آن جا تعلق داشتند و لیاقت شان هم همان دهکده بود.
همیشه وقتی به طرف راسته ی مغازه ها می آمدم، درباره ی این زوال و تباهی فکر می کردم؛ درباره ی تباهی سیاه و سوزان و دردناکی که از درون می سایید و سخت آزار می داد. آرزو می کردم این تباهی بر سر دهکده نازل شود.
برای خرید از بقالی یک فهرست داشتم. کانستنس سه شنبه ها و جمعه ها پیش از این که از خانه بیایم بیرون، این فهرست را برایم می نوشت. مردم دهکده از این که ما یک عالمه پول داشتیم و هر چه دل مان می خواست می خریدیم ناراحت بودند. البته ما پول های مان را از بانک برداشته بودیم و من می دانستم که مردم درباره ی پول هایی حرف می زنند که در خانه قایم کرده ایم، انگار کپه ای از طلا و سکه است و کانستنس و عموجولیان و من عصر که می شود پشت درهای بسته می نشینیم، کتاب هایی را که از کتابخانه گرفته ایم کنار می گذاریم و با پول ها بازی می کنیم. دست های مان را در خرمن سکه ها فرو می کنیم و آن ها را می شماریم و در دست های مان جمع می کنیم و پرت شان می کنیم و روی هم می ریزیم، مسخره بازی درمی آوریم و می خندیم. تصور می کنم که آدم های فاسد زیادی در دهکده بودند که چشم طمع به انبوه سکه های طلای ما داشتند، اما ترسو بودند و از بلک وودها می ترسیدند.
وقتی فهرست خرید از بقالی را از کیف خریدم بیرون آوردم، کیف پولم را درآوردم تا اِلبرت بقال بداند که پول با خودم آورده ام و او نمی تواند چیزی به من نفروشد. اصلاً مهم نبود که چه کسی در مغازه باشد. هر کس بود زودتر از همه فوراً کار مرا راه می انداخت. آقای البرت یا زن رنگ پریده ی حریصش هر جا که بودند سروکله شان پیدا می شد تا هر چه را خواستم آماده کنند. بعضی وقت ها که پسر بزرگ شان موقع تعطیلات مدرسه در مغازه کمک شان می کرد، آن ها با عجله می آمدند تا مواظب باشند کسی که کار مرا راه می اندازد، پسرشان نباشد. یک بار هم دختربچه ای که البته مال دهکده نبود، در بقالی نزدیک من بود و خانم البرت چنان با خشونت او را کنار کشید که دخترک جیغ زد و بعدش یک دقیقه ی طولانی در سکوت محض گذشت، درحالی که همه منتظر بودند تا کارشان راه بیفتد، خانم البرت نفسی تازه کرد و گفت «چیز دیگه ای نمی خواید؟» همیشه وقتی بچه ها نزدیکم می آمدند، سفت وصاف می ایستادم، چون ازشان می ترسیدم. می ترسیدم به من دست بزنند و آن وقت مادرهای شان مثل دسته ای از بازهای تیزچنگال سرم بریزند. این تصویری بود که همیشه از آن ها در ذهنم داشتم. پرنده هایی که فرود می آیند و ضربه می زنند و با چنگال های بُرّنده شان می درند. امروز چیزهای زیادی باید برای کانستنس می خریدم و جای خوشحالی بود که زن و بچه های زیادی در بقالی نبودند. با خودم فکر کردم که «یک نوبت دیگر بازی کن.» و به آقای البرت گفتم «صبح به خیر.»
برایم سری تکان داد، او نمی توانست کاملاً مرا نادیده بگیرد، هر چند زن های داخل مغازه نگاه می کردند. پشت به زن ها کردم، اما می توانستم حس کنم که پشت سرم ایستاده اند و درحالی که یک قوطی یا پاکت نیمه پُر شیرینی و کاهو دست شان است، دل شان نمی خواهد از جای شان تکان بخورند، تا زمانی که من از در بیرون بروم و آن وقت سر صحبت ها باز شود و دوباره به زندگی خودشان بخزند. خانم دانل(۴۳) یک جایی آن پشت ها بود. وقتی داخل مغازه می شدم، او را دیده بودم و مثل همیشه نمی دانستم آیا وقتی من می آیم، او هم عمداً می آید؟ چون همیشه سعی می کرد چیزی بگوید. او از آن معدود آدم هایی بود که حرف می زد.
به آقای البرت گفتم «جوجه کباب.» و زن حریصش درِ یخچال را باز کرد و جوجه ای بیرون آورد و شروع کرد به پیچیدنش. گفتم «ران برّه.» و اضافه کردم؛ «عموجولیان من همیشه روزهای اول بهاری هوس کباب برّه می کنه.» می دانستم که نباید این را می گفتم. صدای نفس تندی در مغازه پیچید که بیشتر شبیه جیغ بود. با خودم فکر کردم که اگر به آن ها می گفتم که واقعاً چه می خواهم، آن وقت می توانستم مثل خرگوش فراری شان بدهم. ولی در آن صورت بیرون مغازه دوباره جمع می شدند و از آن جا نگاهم می کردند. مودبانه به آقای البرت گفتم «پیاز، قهوه، نان، آرد، گردو.» و بعدش گفتم «و شِکر. شِکرمون خیلی کمه.» از جایی پشت سرم صدای خنده ی کوتاه و وحشت زده ای آمد. آقای البرت نگاه مختصری به پشت سر من و سپس به اقلامی که روی پیشخان چیده بود، انداخت. ظرف یک دقیقه خانم البرت جوجه و گوشت مرا می پیچید و می آورد و کنار چیزهای دیگر می گذاشت و لازم نبود تا موقع رفتن سرم را برگردانم و نگاه کنم. گفتم «دو لیتر شیر، نصف پیمانه خامه، نیم کیلو کره.» خانواده ی هریس(۴۴) از شش سال پیش دیگر لبنیات به خانه مان نمی آوردند و حالا خودمان شیر و کره از بقالی می گرفتیم. باز هم گفتم «و یک دوجین تخم مرغ.» کانستنس فراموش کرده بود تخم مرغ را هم بنویسد. درحالی که فقط دوتا تخم مرغ داشتیم. گفتم «یه قوطی سوهان عسلی. امشب عموجولیان وقتی با کاغذهاش ور می ره بادوم زمینی ها رو خرت و خرت می جوه و راحت نمی خوابه.»
یک نفر گفت «بلک وودها همیشه سفره شون آراسته بوده.» خانم دانل بود که از جایی پشت سر من به وضوح این حرف را زد و یک نفر پقی خندید و یک نفر دیگر گفت «هیس.» من سرم را برنگرداندم. همین بس بود تا بدون نگاه کردن به صورت های بی رنگ وروح و چشمان پُر از نفرت شان باز هم بتوانم آن ها را پشت سرم حس کنم. توی دلم گفتم «الهی همه تون بمیرید.» دلم می خواست این را بلند هم بگویم. کانستنس می گفت «هیچ وقت نذار بفهمند که به اون ها اهمیت می دی.» و می گفت «اگه کمترین توجهی به اون ها بکنی، جری تر می شن.» شاید راست می گفت. اما من دلم می خواست همه شان بمیرند. دلم می خواست یک روز صبح که به بقالی آمدم، ببینم همه شان دراز به دراز افتاده اند، حتا آقا و خانم البرت و بچه های شان، و دارند از درد فریاد می کشند و جان می کَنَند. آن وقت روی نعش های شان راه می رفتم، هر چه دلم می خواست از قفسه ها برمی داشتم و می رفتم خانه. شاید یک لگدی هم نثار خانم دانل می کردم که آن جا افتاده بود. اصلاً از این فکرهایی که می کردم متاسف نبودم. فقط دلم می خواست این فکرها عملی شوند. کانستنس می گفت «این اشتباهه که از اون ها نفرت داشته باشی. این احساس تو رو ضعیف می کنه.» اما به هرحال من از آن ها نفرت داشتم و نمی دانستم اصلاً خلقت شان چه حکمتی دارد.
آقای البرت وسایل مرا کنار هم روی پیشخان چید. نگاهش را به دوردست ها دوخت و منتظر ماند. به او گفتم «امروز فقط همین ها رو می خواستم.» و او بدون این که نگاهی به من بکند، قیمت اجناس را روی تکه کاغذی نوشت و جمع زد و کاغذ را به من داد تا مطمئن شوم که تقلبی در کار نیست. من همیشه ارقام را با دقت حساب می کردم. هر چند او هیچ وقت اشتباه نمی کرد. کار زیادی با این ارقام نمی توانستم بکنم، اما زور خودم را می زدم. پاکت خریدم از چیزهایی که خریده بودم پُر شد و علاوه برآن یک کیف دیگر را هم پُر کردم. اما برای بردن آن همه چیز به خانه راهی نبود جز آن که خودم ببرم شان. البته هیچ کس پیشنهاد کمک نمی کرد، حتا اگر می گذاشتم کمکم کنند.
«دو نوبت را باختی.» با کتاب های کتابخانه و چیزهایی که خریده بودم، به زحمت در پیاده رو راه می رفتم و مجبور بودم از جلو فروشگاه تعاونی رد شوم تا به کافه ی استلا بروم. دَمِ در بقالی ایستادم و در درونم دنبال فکری می گشتم تا مرا محافظت کند. پشت سرم جنب وجوشی مختصر و سرفه کردن ها شروع شد. آن ها آماده می شدند تا دوباره شروع به صحبت کنند و احتمالاً آقا و خانم البرت از دو سوی فروشگاه ساکت همدیگر را نگاه می کردند. قیافه گرفتم. داشتم فکر می کردم ناهارمان را بیرون در باغچه بخوریم، درحالی که چشم هایم را فقط آن اندازه باز نگه داشته بودم که بتوانم زیر پایم را ببینم و نیز کفش های قهوه ای مادرمان را که داشتند بالاوپایین می رفتند. در ذهنم میز را می چیدم، با سفره ی سبزرنگ و ظرف های زرد. توت فرنگی ها را در یک کاسه ی سفید می آوردم. همین طور که راه می رفتم، داشتم به ظرف های زرد فکر می کردم و سنگینی نگاه مردها را حس می کردم. عموجولیان یک تخم مرغ عسلی لذیذ می خورد با نان سوخاری که در آن خرد کرده بود، و باید یادم باشد از کانستنس بخواهم روی شانه ی عموجولیان شال بیندازد، چون هنوز اول بهار است. بدون نگاه کردن هم می توانستم نیشخندها و شکلک درآوردن های شان را ببینم. دلم می خواست همه شان می مُردند و من روی نعش شان راه می رفتم. آن ها حرف های شان را مستقیماً به من نمی گفتند. بلکه فقط با یکدیگر حرف می زدند. می شنیدم که یکی از آن ها با صدای بلند و تمسخرآمیزی گفت «به به! یکی از دخترهای بلک وود، از مزرعه ی بلک وود.» یکی دیگر به همان بلندی گفت «برای بلک وودها خیلی بد شد. برای این دخترهای بیچاره خیلی بد شد.» یا می گفتند «باغ و مزرعه ی خوبی دارن. زمین شون برای کشاورزی خوبه. زمین بلک وودها کشاورز رو پول دار می کنه. البته اگه یک میلیون سال عمر داشته باشه و سه تا کارگر، و اهمیت هم نده که چی می کاره، اون وقت می تونه پول دار بشه. زمین شون رو حسابی دروتخته کرده ن، این بلک وودها. آدم می تونه پول دار بشه.» «خیلی بد شد، برای دخترهای بلک وود.» «اصلاً نمی شه گفت چی تو زمین های بلک وود می شه کاشت.»
فکر می کردم دارم روی نعش شان راه می روم. ما ناهار را در باغچه می خوریم و عموجولیان هم شال روی دوشش هست. در این مسیر همیشه مواظب بودم چیزهایی که از بقالی خریده ام، نریزند. چون یک روز صبح بدبیاری آوردم و پاکت خریدم افتاد و تخم مرغ ها شکست و شیر ریخت. من هر چه را که توانستم جمع کردم و آن ها فریاد می کشیدند و من به خودم می گفتم هر طور بشود فرار نمی کنم و قوطی ها و جعبه ها و شکر را که ریخته بود، تندتند داخل پاکت خریدم برگرداندم و به خودم می گفتم که نباید فرار کنم.
جلوِ کافه ی استلا شکافی در پیاده رو بود، مثل انگشتی که اشاره می کرد. این شکاف از اول آن جا بود. نشانه های دیگر مثل شکل دست جانی هریس(۴۵) که در پایه ی بتُنی شورای شهر به جا گذاشته و حروف اول اسم پسر مولر(۴۶) در دالان کتابخانه، زمانی ایجاد شده بودند که من یادم بود. کلاس سوم دبستان بودم که شورای شهر ساخته شد، اما شکاف پیاده روِ جلوِ کافه ی استلا از اول بود. درست مثل خود کافه که از اول بود. یادم می آید وقتی آن جا اسکیت بازی می کردم، به شکاف که می رسیدم، مواظب بودم پایم از رویش رد نشود وگرنه کمر مادرمان می شکست. و آن جا دوچرخه سواری می کردم، مویم را به باد می سپردم. آن موقع اهالی دهکده علناً از ما بدشان نمی آمد، هر چند پدرمان می گفت که آن ها آشغال اند. یک بار مادرمان به من گفت از وقتی که در خانه ی راچستر یک دختربچه بوده، آن شکاف هم بوده، پس وقتی هم که با پدرمان ازدواج کرده و آمده تا در باغ بلک وودها زندگی کند، آن شکاف هم بوده و فکر می کنم آن شکاف مانند انگشتی که اشاره می کند، از زمانی که دهکده را از آن جنگل تیره ی قدیمی درست کردند و مردم زشتش را با آن چهره های شرورشان از ناکجا به خانه ها آوردند، وجود داشته.
استلا وقتی شوهرش مُرد با پول بیمه اش قهوه جوش و پیشخان مرمری خرید و تا جایی که یادم می آید، این تنها تغییری بود که کافه ی استلا به خود دیده بود. من و کانستنس بعد از مدرسه می آمدیم این جا تا پول توجیبی های مان را خرج کنیم و هر روز بعدازظهر روزنامه می گرفتیم و به خانه می بردیم تا پدرمان عصر آن را بخواند. ما دیگر روزنامه نمی خریدیم، اما استلا باز هم روزنامه می فروخت، همراه با مجله و آب نبات و کارت پستال های بی رنگ ورو از ساختمان شورای شهر.
وقتی جلوِ پیشخان نشستم و کیف خریدم را روی زمین گذاشتم، استلا گفت «صبح به خیر مری کاترین.» گاهی وقت ها فکر می کردم که وقتی دلم می خواست همه آدم های دهکده بمیرند، می توانستم از استلا صرف نظر کنم، چون از همه مهربان تر بود و تنها کسی بود که توانسته بود همه ی رنگ هایش را حفظ کند. او گِرد و صورتی رنگ بود و وقتی لباس نخی روشن می پوشید تا مدتی پیش از آن که در تیرگی بقیه ی مردم رنگ ببازد، روشن دیده می شد.
استلا پرسید «حالت چه طوره؟»
«خوبم. متشکرم.»
«کانستنس بلک وود چه طوره؟ حالش خوبه؟»
«خوبه. متشکرم.»
«حال اون چه طوره؟»
«خوبه. مثل همیشه. قهوه ی تلخ لطفاً.» من قهوه را با شکر و خامه دوست داشتم، چون قهوه به خودی خود خیلی تلخ است، اما چون فقط برای حفظ ظاهر و به خاطر غرور این جا می آمدم، لازم بود حداقل پذیرایی را قبول کنم.
اگر موقعی که در کافه ی استلا بودم کسی داخل می آمد، بلند می شدم و بی سروصدا می رفتم. اما گاهی وقت ها بد می آوردم. امروز صبح تازه قهوه ام را روی پیشخان گذاشته بود که سایه ای روی درِ کافه افتاد. استلا سرش را بالا گرفت و گفت «صبح به خیر جیم.» استلا به انتهای دیگر پیشخان رفت و منتظر ماند تا جیم آن جا بنشیند، تا بلکه من بدون جلب توجه بروم، اما او جیم دانل(۴۷) بود و من فوراً فهمیدم که امروز بد آورده ام. بعضی از مردم دهکده چهره هایی واقعی داشتند که می شناختم شان و می توانستند تنفر خاص خودشان را داشته باشند. جیم دانل و زنش جزء همین دسته بودند. چون آن ها مثل بقیه نفرتی گنگ و از روی عادت نداشتند، بلکه تنفرشان تعمدی بود. بیشتر مردم، آن طرفِ پیشخان که استلا بود می نشستند، اما جیم دانل یک راست به طرف انتهای دیگر پیشخان که من نشسته بودم آمد و روی چارپایه کنار من نشست، نزدیک ترین جا به من، می دانستم که او می خواست امروز صبح بد بیاورم.
چرخید تا یک وری روی چارپایه بنشیند و مستقیماً به من نگاه کند، گفت «می گن که، می گن که شماها دارید می رید.»
ای کاش این همه نزدیک من نمی نشست. استلا همان طور که پشت پیشخان بود، به طرف ما آمد. دلم می خواست از او بخواهد جایش را عوض کند تا من بتوانم بدون دردسر از کنارش رد شوم و بروم. جیم دانل با حالتی گرفته گفت «می گن که دارید از این جا می رید.»
چون منتظر جواب بود گفتم «نه.»
نگاهش را از من به طرف استلا برگرداند و دوباره رو به من کرد و گفت «خنده داره. می تونم قسم بخورم که یکی بهم گفت که شما به زودی می رید.»
گفتم «نه.»
استلا پرسید «قهوه می خوری جیم؟»
«فکر می کنی کی یه همچین قصه ای رو سرهم کرده استلا؟ فکر می کنی کی می خواد به من بگه اون ها می رن، اون ها که همچین قصدی ندارن.» استلا سرش را برای او تکان داد، ولی سعی کرد لبخند نزند. به دستمال کاغذی که روی دامنم بود، چنگ زدم و گوشه اش را کَندم. سعی کردم دست هایم را تکان ندهم. قانونی برای خودم درست کردم؛ «هر وقت یه تکه کاغذ کوچیک دیدم، یادم باشه که با عموجولیان مهربون تر باشم.»
جیم دانل گفت «نمی شه فهمید شایعه چه طور پخش می شه.» شاید یکی از همین روزها جیم دانل بمیرد. شاید همین حالایش هم یک چیز فاسدی دارد در درونش رشد می کند و یک روزی می کُشدش. از استلا پرسید «توی این شهر هیچ وقت شایعه ای مثل این شنیده ی؟»
استلا گفت «راحتش بذار جیم.»
عموجولیان پیر بود و داشت می مُرد. حیف که مرگش از مرگ جیم دانل و استلا و هر کس دیگری حتمی تر بود. عموجولیانِ پیرِ بیچاره داشت می مُرد و من قانون محکمی وضع کردم که با او مهربان تر باشم. ما ناهارمان را روی چمن ها خواهیم خورد. کانستنس شال او را می آورد و روی شانه اش می اندازد و من هم روی چمن ها دراز می کشم.
«من که کسی رو اذیت نمی کنم استلا، می کنم؟ من فقط از دوشیزه مری کاترین بلک وود می پرسم که چه طور شده که همه توی شهر می گن که اون و آبجیش قصد دارن به زودی ما رو ترک کنن. دارن می رن. دارن می رن جای دیگه ای زندگی کنن.» جیم قهوه اش را هم زد. از گوشه ی چشم می دیدم که قاشق می چرخد و من خنده ام گرفته بود. وقتی که جیم دانل حرف می زد، چیزی ساده و احمقانه در چرخیدن قاشقش بود و من نمی دانستم اگر دستم را دراز کنم و قاشقش را بگیرم، صحبتش را قطع می کند یا نه. معقولانه به خودم گفتم که خیلی احتمال دارد که قطع بکند. خیلی احتمال دارد که قهوه اش را بپاشد توی صورتم.
با غصه گفت «می رن جای دیگه.»
استلا گفت «تمومش کن.»
از این به بعد وقتی عموجولیان سرگذشتش را تعریف کند، با دقت بیشتری گوش می کنم. همین حالایش هم داشتم برایش سوهان عسلی می بردم، که این خودش خیلی خوب بود.
جیم دانل گفت «خیلی حالم گرفته شد، وقتی فکر کردم که شهر ما یکی از خونواده های خوب قدیمیش رو از دست می ده. این واقعاً خیلی بده.» روی چارپایه اش به طرف دیگر چرخید، چون یک نفر از در می آمد تو. من به دست هایم که روی زانوهایم بود نگاه می کردم و البته سرم را برنگرداندم تا ببینم چه کسی آمد. ولی جیم دانل گفت «جو!» و من فهمیدم که دانهام(۴۸) نجار است. «جو، یه همچین چیزی شنیدی؟ این جا همه توی شهر می گن بلَک وودها از این جا می رن و حالا دوشیزه مری کاترین بلک وود صاف این جا نشسته و می گه نمی رن.»
سکوت کوتاهی برقرار شد. می دانستم که دانهام اخم کرده و به جیم دانل و استلا و من نگاه می کند و کلماتی را که شنیده سبک سنگین می کند و می خواهد از معنی تک تک آن ها سر دربیاورد. آخرسر گفت «که این طور.»
استلا گفت «گوش کنید، شما دوتا.» اما جیم دانل همچنان به صحبت ادامه داد. او پشتش به من بود و پاهایش را آن قدر دراز کرده بود که نمی توانستم از کنارش رد شوم و بیرون بروم، گفت «امروز صبح به مردم می گفتم خیلی بده که خونواده های قدیمی از این جا می رن. هر چند خیلی راحت می شه گفت که تا حالاش هم خیلی از بلک وودها رفته ن.» خنده ای کرد و دستش را روی پیشخان کوبید و دوباره گفت «تا حالاش هم رفته ن.» قاشق توی فنجانش بی حرکت بود، ولی او همچنان حرف می زد؛ «وقتی آدم های قدیمی می رن، دهکده کلی کلاسش می آد پایین.» بعد آهسته گفت «ممکنه همه فکر کنن که مردم اون ها رو نمی خواستن.»
دانهام گفت «درسته.» و خندید.
«اون جوری که اون ها توی اون ملک خصوصی قدیمی شون زندگی می کنن، با اون حصار و جاده ی اختصاصی و اون زندگی کلاس بالاشون.» جیم دانل همیشه آن قدر حرف می زد تا این که خسته می شد. وقتی چیزی به فکرش می رسید و می خواست بگوید، آن را با چندین روش ممکن و آن هم چندبار توضیح می داد، شاید به خاطر این که فکرهای خیلی کمی داشت و مجبور بود هر کدام از آن ها را حسابی بچلاند و کش دهد. علاوه براین، هربار که حرفش را تکرار می کرد، به نظر خودش می رسید که جالب تر از پیش گفته. می دانستم که او ممکن است آن قدر حرف بزند تا کاملاً مطمئن شود که دیگر کسی به حرف هایش گوش نمی دهد، و من یک قانون برای خودم وضع کردم؛ «هیچ وقت بیشتر از یه بار به موضوعی فکر نکن.» و دست هایم را به آرامی روی پاهایم گذاشتم. به خودم گفتم که من در ماه زندگی می کنم و خانه ی کوچکی برای خودم در کُره ی ماه دارم.
جیم دانل که بو هم می داد، گفت «همیشه می تونم به مردم بگم که بلک وودها رو قبلاً می شناختم. تا جایی که یادم می آد کاری با من نداشتن. رفتارشون با من مودبانه بوده.» این را که گفت خنده ای کرد و ادامه داد؛ «نه این که برای شام و این ها دعوتم بکنن، نه، از این جور کرامت ها نداشتن.»
استلا گفت «بسه دیگه.» و صدایش درشت تر شد؛ «برو سربه سر کس دیگه ای بذار جیم دانل.»
«مگه من سربه سر کسی می ذارم؟ فکر می کنی من می خواستم شام دعوتم کنن؟ تو فکر می کنی من دیوونه م؟»
دانهام گفت «من یکی که همیشه می تونم به مردم بگم که پله ی شکسته شون رو درست کردم و هیچ وقت پولم رو ندادن.» راست می گفت. کانستنس مرا فرستاده بود که به او بگویم ما برای یک تکه چوب نتراشیده که کج ومعوج روی پله ها میخکوبی شده، به نجار دستمزد نمی دهیم و او باید پله را از یک تخته ی تازه و صاف بسازد. وقتی رفتم بیرون و به او گفتم که پول نمی دهیم، پوزخندی به من زد و تف کرد و چکشش را برداشت و تخته را از جایش کَند و روی زمین پرت کرد و به من گفت «خودتون درستش کنید.» و سوار وانتش شد و رفت. حالا می گفت «هیچ وقت پولم رو ندادن.»
«حتماً سوءتفاهم شده جو. تو فقط برو با دوشیزه کانستنس بلک وود صحبت کن و اون وقت اون ترتیب کارت رو می ده. فقط اگه شام دعوت شدی، یادت باشه که به دوشیزه بلک وود بگی نه، متشکرم.»
دانهام خندید. «من یکی که نیستم. پله شون رو تعمیر کردم و هیچ وقت پولم رو ندادن.»
جیم دانل گفت «خنده داره. خونه شون رو تعمیر می کنن و همیشه هم می خوان از این جا برن.»
استلا به طرفی که من نشسته بودم آمد و گفت «مری کاترین، تو برو خونه. فقط از روی چارپایه بلند شو و برو خونه. تا وقتی تو این جایی این ها ول کن نیستن.»
جیم دانل گفت «این یکی رو گل گفتی.» استلا به او نگاه کرد و او پاهایش را کنار کشید و گذاشت من رد شوم و گفت «دوشیزه مری کاترین، شما فقط لب تر کنید، اون وقت ما می آیم توی اسباب کشی کمک تون می کنیم. کافیه فقط لب تر کنید مری کت.»
دانهام هم شروع کرد به صحبت و گفت «از طرف من می تونی به خواهرت بگی...» اما من با عجله رفتم و وقتی پایم را بیرون گذاشتم، تنها چیزی که می توانستم بشنوم صدای خنده بود. خنده ی آن دوتا و استلا.
من از خانه ای که در کره ی ماه داشتم خوشم می آمد و شومینه ای هم برایش درست کردم و باغچه ای هم در بیرون (در ماه چه چیزی می شود کاشت تا خوب رشد کند؟ باید از کانستنس بپرسم). و می خواستم در ماه ناهارمان را بیرون در باغچه بخوریم. در ماه همه چیز براق و به رنگ های عجیبی بودند. خانه ی کوچک من قرار بود آبی رنگ شود. من پاهای کوچک قهوه ای رنگم را می دیدم که عقب وجلو می روند و گذاشتم تا پاکت خریدم کمی تاب بخورد. کافه ی استلا را که رفته بودم و حالا دیگر فقط لازم بود از شورای شهر رد شوم که دیگر خلوت شده بود و کسی آن جا نبود جز آدم هایی که مجوز سگ می گرفتند و آن هایی که جریمه های رانندگانی را که در مسیرشان از بزرگراه از دهکده رد می شدند، می شمردند، و کسانی که برگه های اخطاریه ی آب وفاضلاب و زباله را می نوشتند و ارسال می کردند یا سوزاندن برگ درخت ها یا ماهی گیری را برای مردم ممنوع می کردند. این ها همه باید یک جایی در عمق شورای شهر مدفون شده و سخت مشغول کار باشند. ترسی از آن ها نداشتم، مگر این که بخواهم در فصل غیرمجاز ماهی گیری کنم. به این فکر افتادم که در رودخانه های کره ی ماه، ماهی طلایی می گیرم و دیدم که پسرهای هریس در حیاط جلویی شان هستند و با یک مشت پسر دیگر دعوا و دادوفریاد می کنند. تا از گوشه ی شورای شهر نرسیده بودم، آن ها را ندیدم. هنوز می توانستم برگردم و از راه دیگری بروم، تا به شاهراه اصلی برسم و بعد به نهر و بعدش از نهر رد شوم و دور بزنم و از نیمه ی دیگر مسیر خانه به طرف خانه مان بروم، اما دیر شده بود و پاکت های خرید دستم بودند و رفتن توی آب با کفش های قهوه ای مادرم نفرت انگیز بود و من فکر کردم در کره ی ماه زندگی می کنم و قدم هایم را تندتر کردم. آن ها فوراً مرا دیدند و من به این فکر کردم که گندیده اند و از درد به خود می پیچند و بلند فریاد می کشند. دلم می خواست پیچ وتاب بخورند و جلوِ چشمم روی زمین گریه کنند.
آن ها صدایم کردند «مری کت، مری کت، مری کت.» و همگی باهم آمدند و جلوِ نرده صف کشیدند.
نمی دانستم پدر و مادرشان به شان یاد می دهند، جیم دانل و دانهام و هریسِ کثیف که می نشینند و مرتب با بچه های شان تمرین می کنند، با عشق وعلاقه یادشان می دهند، مراقب اند که صدای بچه ها آهنگ درستی داشته باشد. و الّا این همه بچه چه طور می توانند به این خوبی یاد بگیرند؟

کانی می گه «مری کت، یه فنجون چای می خوای؟»
مری کت می گه «وای نه، می خوای مسمومم کنی؟»
کانی می گه «مری کت می خوای بخوابی؟ توی قبرستون سه متر زیر خاک!»

وانمود می کردم که زبان آن ها را بلد نیستم. در کره ی ماه ما یک زبان نرم و لطیف داشتیم، و در نور ستارگان آواز می خواندیم، و از آن بالا به زمین مرده و خشکیده نگاه می کردیم. من تقریباً نصف نرده را رد شده بودم.

«مری کت، مری کت!»
«کانی کجاست؟ خونه ناهار می پزه؟»
«یه فنجون چای می خوای؟»

عجیب بود که درون خودم بودم، شق و رق راه می رفتم و از برابر نرده می گذشتم، پایم را محکم اما بدون عجله به زمین می گذاشتم تا مبادا متوجه شوند، تا درون خودم باشم و بدانم که آن ها نگاهم می کنند. من خیلی دور درون خودم پنهان شده بودم ولی صدای آن ها را می شنیدم و از گوشه ی یک چشمم هنوز می دیدم شان. آرزو کردم همه شان بیفتند و بمیرند.

«توی قبرستون سه متر زیر خاک.»
«مری کت!»

یک بار وقتی از برابرشان رد می شدم، مادر پسرهای هریس آمد توی درگاهی، شاید می خواست ببیند آن ها برای چه قشقرق راه انداخته اند. دقیقه ای آن جا ایستاد، تماشا کرد و گوش داد و من هم ایستادم و به او نگاه کردم، صاف توی آن چشم های خنگ و بی حالش و می دانستم که نباید با او حرف بزنم و می دانستم که حرف خواهم زد. آن روز ازش پرسیدم «نمی تونی ساکت شون کنی؟» مانده بودم اصلاً چیزی در این زن هست که بتوانم با او حرف بزنم، اصلاً شده که در عمرش روی چمن ها جست وخیز کرده و لذت برده، یا گل ها را تماشا کرده باشد، شادی یا عشق را فهمیده باشد؟ گفتم «نمی تونی ساکت شون کنی؟»
او بی آن که صدا یا قیافه یا حالت لذت بردن بی مزه اش را تغییر دهد، گفت «بچه ها، سربه سر خانم نذارید.»
یکی از پسرها هوشیارانه گفت «بله، مامان.»
«به نرده ها نزدیک نشید، سربه سر خانم ها نذارید.»
و من راه افتادم، آن ها جیغ وداد می کردند و زن توی درگاهی ایستاده بود و می خندید.

کانی می گه «مری کت، یه فنجون چای می خوای؟»
مری کت می گه «وای نه، می خوای مسمومم کنی؟»

با خودم فکر کردم زبان شان خواهد سوخت، طوری که انگار آتش خورده اند. وقتی کلمه ها از دهان شان بیرون بیاید، گلوی شان خواهد سوخت و در شکم شان عذابی حس خواهند کرد که از هزارتا آتش سوزان تر است.
وقتی از انتهای نرده شان گذشتم، صدایم کردند «خداحافظ مری کت، برو که دیگه برنگردی.»
«خداحافظ مری کت، به کانی عزیز سلام برسون.»
«خداحافظ مری کت.»
اما من به سنگ سیاه رسیده بودم و دری که به خیابان ملک ما باز می شد، پیشِ رویم بود.

نظرات کاربران درباره کتاب ما همیشه قلعه‌نشینان

کتابی نیست که همه خوششون بیاد. راوی دختریه با وسواس فکری و ترکیبی از هوش و بیماری ‌روانی. یه جاهایی رفتارهای خودش و خواهرش واقعا أزاردهنده است، که خب این به خاطرمهارت نویسنده در تصویر کردن همچین دختریه. ترجمه خوب و روانه.
در 1 سال پیش توسط سحر مهرابی
کتاب خیلی خوبی‌ه. داستان دوتا خواهر که از دست مردم دهکده‌شون دل خوشی ندارن و خودشون رو تو خونه حبس کردن و سعی می‌کنن با هیچ کس رابطه‌ای نداشته‌باشن. بهتون توصیه میکنم بخونیدش.
در 8 ماه پیش توسط vahid karimkhany