فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غم‌های کوچک

کتاب غم‌های کوچک

نسخه الکترونیک کتاب غم‌های کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غم‌های کوچک

آلیستر مک لاود استاد دانشگاه،داستان نویس و رمان نویس اهل کانادا بود.او دکترای خود را در رشته ی نویسندگی گرفت و حدود سه دهه در حوزه ی ادبیات انگلیسی فعالیت ادبی او بیست داستان کوتاه و یک رمان است. به مردان یک پا فکر میکنم که دست هایشان را دور شانه ی همقطارانشان انداخته اند و تلاش میکنند کیلومترها راهی را که قبلا در ماه های بهار پیاده یا به دو رفته بودند حالا لنگ لنگان بازگردند...به مردانی که به جای دست،یک بریدگی خونی دارند.

ادامه...

بخشی از کتاب غم‌های کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

اکنون که درباره ی این موضوع صحبت می کنم، سپتامبر طلایی در جنوب غربی اُنتاریو شروع شده است. در پرتو آفتاب پاییزی، سخاوت زمین مثل صحنه ای از اشعار کیتز(۸) خیره کننده است. در امتداد بزرگراه شماره ی ۳، کناره جاده پر شده از سبدهای محصولات کشاورزی، و ترکیبی زیبا از گل ها و گیاهان. تابلوها شما را دعوت می کنند به اینکه خودتان انتخاب کنید و تمام خانواده ها با دقت مشغول همین کار هستند: خم می شوند و بعد با سبدهای چوبیِ پر می ایستند و یا از نردبان ها بالا می روند تا سیب ها و هلوهای روی درخت ها را بردارند. در بعضی از مزارعِ بزرگ تر بیشتر این کارها را کارگرهای خارجی انجام می دهند که معمولاً به صورت گروه های خانوادگی هستند. آنها خودتان انتخاب کنید را انجام نمی دهند بلکه به عنوان دستمزد، پیش از رفتن برمی دارند. اینجا سرزمین آنها نیست. خیلی از آنها از کارائیب آمده اند و بعضی منونایت هایی(۹) از مکزیک هستند. عده ای هم فرانسوی کانادایی هایی(۱۰) هستند که از نیوبرانزویک(۱۱) و کِبک آمده اند.
در زمینی که محصولاتش قبلاً برداشت شده است، کشاورزان روی تراکتورها در طول مزارع رو به تاریکی حرکت می کنند تا آنچه باقی مانده را شخم بزنند و زمین را برای کاشت دوباره، آماده کنند. دسته هایی از مرغ های نوروزی امیدوار و سپاسگزار، پشت سر آنها با سروصدا بال می زنند.
یک بار در لیمینگتُن(۱۲)، مادربزرگم که به دیدن ما آمده بود، با دیدن منظره ی گوجه فرنگی های دورانداخته و له شده که زیر گاوآهن ها کشیده می شدند گریه اش گرفت. او برای چیزی که آن را اسراف وحشتناک می گفت اشک می ریخت و تقریباً مجبور شدیم دست و پایش را بگیریم تا داخل زمین ها ندود که گوجه فرنگی ها را از سرنوشت محتومشان در مسیر گاوآهن ها نجات بدهد. او که دو هزار و چهارصد کیلومتر از قابلمه ی مرباپزی اش دور شده بود، ده ها پاییز و تابستان را به پرورش گیاهان ارزشمندش در خاک های سنگی و در فصل های کوتاه رویش سپری کرده بود. در فصل پاییز، اندک گوجه فرنگی های سبز باقی مانده را برمی داشت و روی پنجره ها می گذاشت و بعد با امید به اینکه در پرتو ضعیف آفتابی که از کرکره ی پنجره ها به داخل می تابید قرمز شوند دائم آنها را می چرخاند. برای او گوجه فرنگی چیزی ارزشمند و کمیاب بود که با زحمت به دست می آمد. مادربزرگم به خاطر دیدن گوجه فرنگی هایی که در خارج از لیمینگتن هدر رفته بود مدت ها افسرده بود. فکر می کنم دست خودش نبود. گاهی انتخاب کردن یا نکردن چیزهایی که در نامناسب ترین زمانِ ممکن باعث ناراحتی آدم می شوند کار مشکلی است.
درحالی که ماشین را در این بزرگراه سرسبز و طلایی به سمت مقصد نهایی در تورنتو می رانم به این چیزها فکر می کنم. این سفری است که شنبه ها انجام می دهم. راهی که صبح زود شروع می کنم؛ اگرچه واقعاً دلیلی برای اینکه آن قدر زود راه بیفتم وجود ندارد. در بهار و پاییز مسیرهای طولانی تر اما خوش منظره تر را انتخاب می کنم: بزرگراه شماره ی ۲ و ۳ و حتی گاهی بزرگراه های ۹۸ یا ۲۱. این مسیرها پیچ درپیچ و زیبا هستند و چیزی تقریباً آرامش بخش در گذر از کنار خانه های آنجا وجود دارد؛ سگ ها در امتداد جاده می دوند تا به ماشین های عبوری پارس کنند ـ انگار اتفاقی تهدیدکننده باشد. در فصل های سخت تر تابستان و زمستان همیشه از بزرگراه ۴۰۱ می روم. بیشترِ مردم می دانند ۴۰۱ بزرگراه اصلی اُنتاریوست که مستقیم از کشوری که نامش ایالات متحده است به مرز کبک می رسد که عده ای شاید حتی آنجا را کشور دیگری بدانند. بزرگراهی که بیشترین جابه جایی مردم و کالاها در آن انجام می شود. جاده ای صاف و کسل کننده اما فوق العاده کارآمد. به نظرم نوعی نماد باشد. باریک نیست اما حداقل خیلی مستقیم یا صراط مستقیم است. فقط از جا های خاصی می شود وارد این بزرگراه شد و اگر مقصدتان مستقیم در مسیر آن باشد، شما را منظم و مرتب به طرف آن می برد؛ مثل تسمه نقاله هایی که گوجه فرنگی را حرکت می دهند. اگر با آن روراست باشید با شما روراست است و هرگز، هرگز، هرگز گم نمی شوید.
از هر راهی که وارد بزرگراه شده باشید، ورود به شهر تورنتو همیشه شگفت زده تان می کند. تقریباً مثل این است که برای تطابق با توقف ها و حرکت های ترافیک شدید باید مجموعه ی جدیدی از واکنش ها در انسان به وجود آید. درضمن باید نسبت به مقصد نهایی با دقت بیشتری فکر کرد. در مرکز شهر و به سمت غرب در امتداد خیابان یانگ(۱۳)، معترضان به فعالیت های هسته ای با پلاکاردهایی در دست راهپیمایی می کنند. شعار می دهند: «یک دو سه چهار، جنگ هسته ای نمی خوایم.» و «پنج شش هفت هشت، تشعشع کشنده س.» در طرف دیگر خیابان گروهی با قیافه های خشمگین اما به همان اندازه مصصم در بخش محافظت شده حرکت می کردند و روی پلاکاردهایشان نوشته بود: «صلح طلب ها، کمونیست ها با شما هستند.» و «اگر با آرمان های این کشور مخالفید بروید جای دیگر.» و «کانادا، یا برو یا قبول کن.»
در جایی اطراف کویین اِستریت وست(۱۴)، بین خیابان یانگ و بلوار اسپادینا(۱۵)، سرعت را کم می کنم و با دقت بیشتری به رانندگی ادامه می دهم چون فکر می کنم شاید او را در خیابان ببینم، احساس می کنم صرف نظر از مسیری که انتخاب کنم برای دیدنم بیاید. اما امروز نمی بینمش، بنابراین با ماشین از میانبر کوچه های پشتی می گذرم که پر از سطل های زباله و گاه سگ های زنجیره شده هستند و از روی خرده شیشه هایی که آن قدر کوبیده و تخت شده اند که دیگر خطری برای لاستیک ها به حساب نمی آیند. پله های فرارِ پشتی به شکل اتفافی و ناشیانه ای به ساختمان هایشان تکیه داده اند و از درها و پنجره های باز، ترکیبی از صداهای مختلف بیرون می آید: موسیقی و ترانه های کشورهای مختلف و صداهای بلند پیش از شروع دعوا و همین طور صدای شکستن شیشه های بیشتر.
زیر آفتاب عصر پاییزی ماشین را داخل کوچه پارک می کنم و به خیابان شلوغی قدم می گذارم که پر از خریدارها و فروشنده هایی است که فریاد می زنند، چانه می زنند و عده ای که در حال دلالی هستند. از ویترین های کثیف، پلاکاردهای مقوایی آویزان کرده اند که تقریباً همه نوع جنس را، ظاهراً با کمتر از قیمت اصلی، بر روی آن نوشته اند. بعضی مواقع، از میان درهای فروشگاه ها درهای دیگری هم دیده می شود که یک فرد عادی ممکن است متوجه آنها نشود چون شبیه بقیه ی جاها هستند. این درها معمولاً به رنگ قهوه ای درآمده اند و ممکن است (یا نیست) اعدادی بالای آنها نصب شده باشند که بیشتر مواقع یک رقم آنها افتاده و یا به شکل کج از میخ ها آویزان شده است. اگر این درها را باز کنید ممکن است (یا نیست) ردیفی از صندوق های پستی ببینید که روی بعضی با نوارچسب خاکستری نام هایی چسبیده است. اما تقریباً همه ی این ساختمان ها یک پلکان چوبی دارند که به صورت اُریب به راهروی روشن شده با چراغ چهل واتی می رسند. در امتداد این راهرو و گاهی در امتداد راهروهای بالای آنها افرادی زندگی می کنند که در خانه های بالای فروشگاه اقامت دارند. برخلاف باور معمول، عده ی کمی از کسانی که اینجا زندگی می کنند مالک فروشگاه های پایین هستند. آنها مردمی هستند که در واقع چیز زیادی ندارند. معمولاً حتی اثاثیه ی خانه ها هم به آنها تعلق ندارد و وقتی اسباب کشی می کنند، که عادی است، در صفحه های نیازمندی ها دنبال شرکت های حمل و نقل نمی گردند.
چند زوج هم بین آنها دیده می شود، اما بیشترشان مجرد و مرد هستند و از میانسالی گذشته اند. گاهی تمام راهروها را مردها اشغال کرده اند. این راهروها در ساختمان هایی هستند که در واقع فقط آپارتمان های خیلی کوچک یا یک اتاق است. در یک سر این راهروها یک دست شویی کوچک قرار دارد که به صورت مشترک تمام ساکنان آن طبقه استفاده می کنند. از آن نوع دست شویی هایی که درهایشان قفل نمی شود و کسی که داخل است باید با یک پا در را بسته نگه دارد. گاهی آنهایی که می خواهند به دست شویی بروند از پشت در داد می زنند: «کسی داخله؟» احتمال این اتفاق در ساعت های شلوغ قبل از صبحانه و اگر همگی اعضای یک خانواده ی بزرگ باشند بیشتر است. داخل دست شویی دستمال کاغذی توالت با شبکه ی پیچ درپیچی به زمین زنجیر شده و حباب کدر چراغ را در قفسه ای سیمی زندانی کرده اند تا کسی آن را ندزدد و به اتاق خودش نبرد. داخل سینکِ کهنه، یکی از شیرها هیچ وقت درست بسته نمی شود و معمولاً لکه ی زردی در جایی که آب چکه می کند دیده می شود. آب داغ به ندرت و گاه در طبقه های بالاتر اصلاً وجود ندارد.
از پشت درهای بسته صداهای مبهمی شنیده می شود. واضح ترین آنها احتمالاً صدای سرفه و اَخ وتُف مردهاست. تقریباً تمام این مردها به شدت سیگار می کشند. عده ای درحالی که با لباس زیر، لبه ی تخت هایشان نشسته اند سیگارهای خود را می پیچند. صدای رادیوها یا تلویزیون های قابل حمل خیلی کوچک شنیده می شود که روی میزها یا بالای یخچال های تقریباً خالی قرار دارند. عده ی کمی هستند که زیاد غذا می خورند. خیلی از اتاق ها اجاق گاز یا دستگاه خوراک پزی سالم ندارند. سوپ گوجه فرنگی را روی اجاق رومیزی گرم می کنند و داخل آن بیسکوییت می ریزند. معمولاً بوی نان تست سوخته می آید و گاهی شیشه های قهوه ی فوری یا بسته های چای کیسه ای روی طاقچه ی پنجره ها یا رادیاتورهای قدیمی، کنار بسته هایی از شیرینی های نان پنجره ای دیده می شوند که به دلیل وجود مواد نگه دارنده می توان آنها را ماه ها همان جا رها کرد بدون اینکه تغییری بکنند.
با گذشتن از چیزی شبیه ورودی ساختمان، آفتاب در خیابان پشت سر جا می ماند. از چیزی شبیه پلکان به سمت راهرو بالا می روم. در سال های گذشته این سومین بار است که اینجا زندگی کرده است. دور خودش می چرخد و با این صاحب خانه که زمانی برایش به عنوان تعمیرکار کارهایی انجام داده قرارداد می بندد. صاحب خانه تقریباً همیشه او را قبول می کند چون او به طرزی منطقی قابل اطمینان و آنها حداقل چند سال خاطره ی مشترک با هم دارند. صاحب خانه که داخل بسته های کاغذی قهوه ای به مستاجرهایش نوشیدنی می فروشد مشکلات خودش را دارد و اگر کسی حاضر به گوش دادن باشد خیلی دوست دارد از آنها صحبت کند. می گوید داشتن مستاجرهایی که شب بدون پرداخت کرایه وارد می شوند؛ یا اثاثیه ای را که او و همسرش تهیه کرده اند می دزدند و می فروشند؛ یا کلیدهای یدک می سازند که به دوستانشان قرض بدهند کار ساده ای نیست. می گوید ساده نیست که عصرها، وقتی در خانه نشسته و تلویزیون تماشا می کند پلیس تماس بگیرد تا مشکلی را گزارش کند؛ و ساده نیست وقتی می بیند که افراد با چاقوهای آشپزخانه در دعواهایی سر نوشیدنی یکدیگر را زخمی می کنند؛ یا جسدهای غرق در ادرار را روی تخت ها پیدا می کند که در استفراغ خودشان خفه و خشک شده اند و هیچ قوم وخویشی از آنها را نمی شناسد که تماس بگیرد. می گوید معمولاً جسدها را به علم اهدا می کنند و اضافه می کند: «اما خوبی تو این است که می دانم ـ اگر لازم شد ـ با چه کسی تماس بگیرم.» مرد چاق وچله کوتاه قدی است که از کودکی از اروپا به اینجا آمده و اوضاعش به خوبی پیش رفته است. او به بچه هایش افتخار می کند که همگی دانشگاه رفته اند و از عکس هایی داخل کیف پولش با دندان های مرتب، لبخند می زنند.
مثل همیشه همان طورکه راهرو را طی می کنم دلهره ی چیزی را دارم که انتظارم را می کشد. اگر در را باز نکند یا اگر در قفل باشد، گوشم را به سوراخ کلید می چسبانم تا صدای نفس های نامنظمش را بشنوم. اگر چنین صدایی را نشنوم به خیابان و میان محله برمی گردم و سراغ بار هایی می روم که شیشه های نوشیدنی خشک شده شان در سینک های چربِ لیز جا خوش کرده اند و روی زمین چکه می کنند و مردها وقتی تلوتلوخوران از دست شویی بیرون می آیند با بستن زیپ شلوارشان مشکل دارند.
اما امروز وقتی در می زنم تقریباً بلافاصله صدایش بلند می شود که: «بیا تو.»
در را امتحان می کنم و می گویم: «قفل است.»
«اُه، یک لحظه، یک لحظه.» بعد صدای سه قدم سست و بعد صدای بلندِ خردشدن چیزی می آید و به دنبال آن سکوتی حکمفرما می شود.
می پرسم: «خوبی؟»
جواب می آید: «آره، یک لحظه. همین الان می آیم.»
کلید، داخل در می چرخد و در باز می شود. وقتی وارد می شوم می بینم برای حفظ تعادل، با هر دو دست بزرگش به دسته ی در چسبیده و به خاطر بازشدن در به سمت داخل به یک طرف خم شده است. جوراب های ساق بلند پوشیده و شلوار کارِ قهوه ای اش را کمربند چرمی قهوه ای پهن نگه داشته. هیچ وقت لباسی به جز لباس سفید نمی پوشد؛ سفیدی که حالا زرد شده است. همان لباس زیر پشمی را به تن دارد که همه ی فصل های سال می پوشد.
با ترکیبی از انگلیسی و گالیک(۱۶) می گوید: «اُه، گیلیه بیگ روئی(۱۷)، بالاخره آمدی.» درحالی که هنوز برای نگه داشتن خودش دستگیره ی در را گرفته قدمی عقب می رود و در را به سمت خودش می کشد. بالای ابروی سمت چپش جای بریدگی دیده می شود که انگار از افتادن روی قاب فولادی که پای تخت از زیر تشک بیرون زده به وجود آمده باشد. خون از زیر گوشش به سمت چانه و از آنجا به طرف گردنش جاری است. رشته ای که در نهایت در میان موهای سینه اش داخل زیرپیراهنی گم می شود. چیزی روی زمین نریخته است؛ اگرچه آدم انتظار دارد در نهایت خون از پاچه های شلوارش بیرون زده باشد. اما فعلاً که میان خطوط صورتش، مثل رودخانه ای کوهستانی پیش از رسیدن به دریا، جاری است.
همان طورکه دور و برم را نگاه می کنم تا چیزی شبیه دستمال کاغذی برای گرفتن جلوی جریان خون پیدا کنم می پرسم: «خودت را زخمی کردی؟»
می گوید: «نه. منظورت چیه؟» و بعد نگاه خیره ام را دنبال می کند، دست چپش را از روی دستگیره برمی دارد و گونه اش را لمس می کند. با شگفتی به خونی که روی انگشت هایش مالیده شده نگاه می کند و می گوید: «نه. چیزی نیست، فقط خراش است.»
دستگیره ی در را رها می کند و تلوتلوخوران عقب می رود تا اینکه با سروصدا روی فنرهای کهنه ی تخت درهم ریخته می نشیند. حالا که دستگیره را ول کرده دست هایش به شدت می لرزد و با نشستن روی تخت آنها را دو طرفش به قاب فولادی تخت قلاب می کند. آن قدر محکم آن را فشار می دهد تا بند انگشت های زخمت و بزرگش سفید و بالاخره لرزش دست هایش قطع می شود.
همان طورکه به عقب و جلو تاب می خورد می گوید: «تا وقتی چیزی داشته باشم که چنگ بزنم خوبم.»
به اتاق کوچک آشنا و تمیز و مرتبش نگاه می کنم. هیچ نشانه ای از اینکه امروز غذا خورده باشد دیده نمی شود. ظاهراً خبری هم از مواد غذایی نیست. داخل سبد زباله ی کنار سینک یکی از آن بطری های کهربایی دیده می شود که نوشیدنی ارزان قیمت خیلی شیرین را در آنها می فروشند. بطری خالی است.
می پرسم: «چیزی می خوری؟»
می گوید: «نه.» مکث می کند. «چیزی برای خوردن نیست.» روی این کلمه ی آخر تکیه می کند و لبخند می زند. چشم هایش مثل چشم های خودم تیره است و موهایش که زمانی سیاه بود به رنگ سفید باشکوهی درآمده است. این تنها چیزی است که در وجودش به رشدکردن ادامه می دهد. موهای مواج او از روی پیشانی عقب رفته و چون مرتب نشده اطراف موها و پشت گردنش زیادی بلند شده است. تقریباً مثل نشانه است. نشانه ای در همه ی مردهایی که خیلی کم می خورند و زیاد می نوشند. انگار الکل نوعی غذای گیاهی اسرارآمیز باشد که باعث می شود برگ های بالایی رشد کنند درحالی که رشد خود گیاه متوقف می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب غم‌های کوچک

نثر روانی داره کتاب، داستان در عین سادگی جذبه و کشش خاص خودش رو داره.... من واقعا لذت بردم. "وقتی به هم عشق می‌ورزیم، انسان‌های بهتری می‌شویم.”
در 6 ماه پیش توسط Behnaz Amini
من نسخه چاپی رو خوندم. کتابی که گذشته و زخم‌های قدیمی ولی ماندگار یک نسل فراموش شده رو به تصویر می‌کشه و توصیفات و نثر زیبایی داره....کتاب سخت‌خوانیه ولی من دوسش داشتم
در 7 ماه پیش توسط Sahel Haidary