فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پلنگ‌های کافکا

کتاب پلنگ‌های کافکا

نسخه الکترونیک کتاب پلنگ‌های کافکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پلنگ‌های کافکا

راتینهو پرسید «شما فرانتس کافکا هستید؟» مرد چاق افتاد به قهقه «من؟ فرانتس کافکا؟ خدا نکند! من نویسنده ی مهمی هستم. این یارو کافکا پریشان خاطری است که نمی داند چه می خواهد. نخیر، من فرانتس کافکا نیستم. خانه اش همین بغل است، پلاک 22.» بعد از مکثی اضافه کرد «ولی آنجا پیدایش نمی کنید چون این وقت روز سر کار است. کارمند است، می فهمید؟ کارمند یک شرکت. می دانید چرا؟ چون پول ادبیات کفاف زندگی اش را نمی دهد. البته طبیعی هم هست چون هیچ کس نوشته هایش را نمی فهمد. موضوعی یکی از داستان هایش- فکر می کنم نامش مسخ باشد- این است که مردی تبدیل می شود به یک حشره. چیزی عجیب غریب تر از این شنیده اید؟ باز اگر ادبیات کودکان بود، یک چیزی. می شد فهمید. اما نخیر... ایشان برای بزرگ سالان می نویسد. چیزهایی می نویسند ظلمانی و آشفته. می دانم، در این مورد چیزی از من نپرسیده اید اما من در مقام یک نویسنده احساس وظیفه می کنم که به مردم هشدار بدهم: مواظب این کافکا باشید! آنی نیست که خیال می کنید.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پلنگ‌های کافکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پلنگ ها در معبد

پلنگ ها به معبد دستبرد می زنند و کوزه های قربانی را تا ته سر می کشند. این کار مرتب تکرار می شود تا جایی که می توان از پیش محاسبه اش کرد و این خود می شود بخشی از مناسک.

فرانتس کافکا

گزارش شماره ی ۶ ـ ۱۲۵ محرمانه

موضوع گزارش دستگیری جیمی کانتارویچ(۱)، اسم مستعار کانتارِیرا (۲)، در شب بیست و چهارم به بیست و پنجم نوامبر ۱۹۶۵، داخل شهر، در پورتو آلگری(۳). فرد دستگیرشده که در محافل دانشگاهی به عنوان سرکرده شناخته شده است، از دو ماه پیش تحت نظر ماموران ما بوده است. جیمی کانتارویچ، اسم مستعار کانتارِیرا، حدود ساعت نُه شب راهی آپارتمانِ نامزدش بی آتریز گونچالوِز(۴)شد که در آن عناصر دیگری (در مجموع شش عنصر) به تنهایی یا دو نفره وارد می شدند با هدف آشکارِ یک گردهماییِ توطئه گرانه. زمانی که افراد مظنون حدود یازده و نیم شب محل را ترک می گفتند، با مامور رُوِربال(۵) مواجه شدند. هفت عنصر از جمله بی آتریز گونچالوز موفق شدند با توسل به فرار از چنگ ماموران بگریزند. جیمی کانتارویچ، اسم مستعار کانتارِیرا، به طور کامل می لنگد و به این خاطر قادر به فرار کردن نبود. وی پس از دستگیری و تحویل به بخشِ تحقیقات ویژه، تحت بازجویی قرار گرفت. بازجویی از وی حین کمک گرفتن از شوک الکتریکی به دو دلیل و چندین بار متوقف شد: ۱. بیهوشی های متوالی فرد تحت بازجویی؛ جیمی کانتارویچ، اسم مستعار کانتارِیرا، ۲. قطع برق. فرد دستگیرشده، جیمی کانتارویچ، اسم مستعار کانتارِیرا، مکرراً مدعی بود که گردهمایی مذکور تنها به منظور تبادل اندیشه در مورد ادبیات و نیز نوشیدن دسته جمعیِ چای ماته بوده است. در واقع هم یک عدد قوریِ هنوز ولرم و کتاب های بی شماری در آپارتمان مذکور ضبط شده است، امری که البته ظن به یک گردهمایی خراب کارانه را از اعتبار ساقط نمی کند. از فرد دستگیرشده، جیمی کانتارویچ، اسم مستعار کانتارِیرا، تجسس بدنی به عمل آمد. محتوای جیب های وی عبارت بود از: ۱. چند اسکناس و چند سکه؛ ۲. یک دستمال کثیفِ مندرس؛ ۳. یک ته مداد؛ ۴. دو قرص آسپیرین؛ ۵. یک ورق کاغذِ به دقت تاشده که توسط ماشین تحریر و به زبان آلمانی کلمات زیر بر آن نوشته شده است:

پلنگ ها در معبد

پلنگ ها به معبد دستبرد می زنند و کوزه های قربانی را تا ته سر می کشند. این کار مرتب تکرار می شود تا جایی که می توان از پیش محاسبه اش کرد و این خود می شود بخشی از مناسک.

فرانتس کافکا

متن به امضای کسی است به نام فرانتس کافکا. کاغذ که زرد شده است به نظر بسیار کهنه می آید. از نظر ما در این مورد پای یک ترفند و در حقیقت پای یک پیامِ احتمالاً رمزگذاری شده در میان است. ما منتظر ترجمه ی پرتغالی هستیم و اقدامات لازم برای انجام هر چه سریع تر آن انجام گرفته است. بر اساس این ترجمه و با در نظر گرفتن ارتباطات بین المللی به بازجویی از فرد متهم، جیمی کانتارویچ، اسم مستعار کانتارِیرا، ادامه خواهیم داد.
پس از آزاد شدنِ بایگانی چندین سازمان امنیتِ زمان دیکتاتوری، پس از کودتای نظامی سال ۱۹۶۴، مدارک بی شماری که تا آن زمان ناشناخته بود افشا شد، از جمله گزارش محرمانه ی ارایه شده در این جا که یک کپیِ آن در اختیار من است.
جیمی کانتارویچ، که دوستی اهل ریو دو ژانیرو(۶) به او اسم مستعار کانتاریرا داده بود، پسرعموی من بود. ما هیچ وقت رابطه ی نزدیکی نداشتیم اما من خیلی دوستش داشتم و احترام زیادی برایش قایل بودم. این گزارش مربوط می شود به داستانی غریب که خودِ جیمی درش نقش بازی می کند، همچنین عموی بزرگ ما بنجامین کانتارویچ(۷)، و نیز فرانتس کافکا.

داستان را با بنجامین آغاز می کنیم که عکسش در آلبوم خانوادگی ما هست، همین آلبومی که هم اکنون پیش روی من قرار دارد. این عکس، همان عکس رنگ پریده ای است که بر سنگ گورش است. حالتِ وحشت زده ی چهره اش توی چشم می زند، حالتی که خاص عمویم بود. به او می گفتند «راتینهو»(۸) به معنای «موش موشک» (این نه اسم مستعار که واقعاً لقبش بود). چشم های سیاه کوچک و گوش های سیخش قیافه ی او را شبیه موش کرده بود، آن هم نه این موش های کوچولوی شادِ توی کتاب های کودکان، بلکه بیشتر یک موش خانگیِ اندوهگینِ تنهای گوشه گیر که توی سوراخش به جویدن مشغول است. بنجامین برخلاف برادرش که ازدواج کرده بود و چهارتا بچه داشت، هیچ وقت تشکیل خانواده نداد. گمان می کنم حتا یک دوست دختر هم نداشته. رابطه اش با زن ها محدود می شد به روسپی های روآ ولناتیروس(۹) که او را می شناختند و برایش تخفیفات ویژه قایل می شدند. راتینهو فقیر بود. از آن جا که خیاط خوبی بود، می توانست کلی پول دربیاورد اما از این خبرها نبود. اولاً به این دلیل که صنعت پوشاک، حرفه ی سنتی خیاطی را آرام آرام به حاشیه رانده بود، طوری که راتینهو در طول سال ها بسیاری از مشتری هایش در پورتو آلگری، از جمله شخصیت های مشهور، روزنامه نگارها، سیاست مداران، فوتبالیست ها و افسرهای پلیس را از دست داده بود. دوم این که هر چه سنش بالاتر می رفت، نظریه هایی در مورد لباس صادر می کرد کاملاً خاص خودش. مثلاً بر این نظر بود که آستین دست چپ اصولاً باید کوتاه تر از آستین دست راست باشد («برای این که بهتر بشود ساعت مچی را دید») و فقط براساس همین نظریه کت می دوخت. این کار طبیعتاً بسیاری از مشتری هایش را دچار تردید می کرد یا حتا اسباب ناراحتی شان را فراهم می آورد. اما او هرگونه اعتراضی را ناوارد می دانست و ناراضی ها را «عقب مانده» یا «ارتجاعی» می خواند. می گفت، باید همراه با زمانه بود چرا که پیشرفت اجتناب ناپذیر است. این نوع حرف زدن از گذشته اش باقی مانده بود. راتینهو چپ گرا و تروتسکیست بود، اما آن وقت ها دیگر علاقه ای به سیاست نداشت، یا به هرحال دیگر علاقه ای به احزاب و تیترهای سیاسی روزنامه ها نداشت. در اصل دیگر زیاد کار نمی کرد. صبح ها از آپارتمان می رفت به خیاطی کوچکش و شب ها از خیاطی برمی گشت به آپارتمان که اسباب اثاثیه ی زیادی درش نبود، فقط پُر بود از کتاب. راتینهو خیلی اهل مطالعه بود. همه چیز می خواند، از رمان های سرگرم کننده بگیر تا کتاب های فلسفی. زندگی اش شده بود خیاطی و مطالعه. نه هیچ وقت کارش را تعطیل می کرد و نه به سینما و تئاتر می رفت. حتا تلویزیون هم نداشت. می گفت تماشای تلویزیون کار احمقانه ای است. برادر و همسر برادرش نگران او بودند و دوست داشتند بیشتر با مردم آشنا بشود، روابط دوستانه برقرار کند یا ازدواج کند. می گفتند، چه چیزی می تواند برای یک مرد مهم تر از تشکیل خانواده باشد. گرچه راتینهو آن چیزی نبود که بهش یک مرد جذاب می گویند و هر چه پیرتر می شد، شانسش برای ازدواج کمتر می شد. ولی با تمام این احوال، یک دلاله ی ازدواج خوب می توانست ترتیب ملاقات او را با یک کاندیدای جوان یا چه بسا پیر ــ ترجیحاً پیر ــ بدهد. اما مسئله این بود که راتینهو علاقه ای به ازدواج نداشت. چسبیده بود به زندگی عادی و یکنواختش و به هیچ وجه از آن تخطی نمی کرد.
برادر بزرگم به مناسبت شصت و پنجمین سال تولد راتینهو مهمانی یی ترتیب داده بود و می خواست غافلگیرش کند. روزهای زیادی صرف تدارک این مهمانی کرده بودیم. هنوز هم خیلی دقیق آن شبِ شوم در خاطرم مانده. همه ی ما برادرزاده ها جمع شده بودیم. کلاه های میکی ماوس گذاشته بودیم سرمان و یک پارچه ی بزرگ زده بودیم به دیوار. رویش چیزی نوشته بودیم درمایه ها ی «تولدت مبارک راتینهو». حدود ساعت هشت در باز شد و راتینهو آمد داخل. واکنشش تکان دهنده بود. اول وحشت کرد چون فکر می کرد دزد به آپارتمانش زده، اما وقتی فهمید که قرار است غافلگیرش کنیم عصبانی شد. «احمق ها، خیال کردید چی؟» بالاخره موفق شدیم آرامَش کنیم، اما محال بود طبق قراری که گذاشته بودیم ببریمش رستوران. غرولند کرد که «جشنِ چی؟ من نه آدم خاصی ام و نه هیچ وقت کارِ ارزشمندی کرده ام.»
اما در این زندگی غم انگیز یک حادثه ی سراپا نادر هم وجود داشت. حادثه ای که از زمان جوانی عموی بزرگم همراهش بوده و در اواخر عمرش تحول غافلگیرکننده ای یافته بود. راتینهو بعدها در سرای سالمندان که سال های آخر عمرش را در آن جا بسربرده بود و من به عنوان پزشکی جوان تیمارش می کردم، جریان آن حادثه و تحول غافلگیرکننده برایم تعریف کرد. مدت های مدیدی از آن ماجرا گذشته اما من مرتب به یادش می افتم.

نظرات کاربران درباره کتاب پلنگ‌های کافکا

شدیدا پیشنهاد میکنم. داستان درگیر کننده.ترجمه عالی. موضوع پرحیجان و...
در 3 هفته پیش توسط فریبرز ادیب