فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوهستان وحشی

کتاب کوهستان وحشی

نسخه الکترونیک کتاب کوهستان وحشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کوهستان وحشی

کوهستان وحشی اولین رمان سسیلیا اکباک سوئدی است که سال 2015 منتشر شد.این اثر کمی پس از چاپ،مورد توجه نویسندگان و منتقدان جهان از جمله هیلاری منتل برنده ی جایزه ی من بوکر قرار گرفت.به گفته ی خود نویسنده،نگارش این رمان چهار سال طول کشیده است. در با صدای جیر جیر باز شد.باد داخل وزید و شمع ها را خاموش کرد.فردریکا سر جایش خشک شد.صدای نفس کشیدن و برخورد پنجه های خیس را به سنگ می شنید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوهستان وحشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

سِسیلیا اِکباک در شهر کوچکی در سوئد به دنیا آمد. در سن بیست سالگی کشورش را ترک کرد و پس از اتمام دانشگاه در حوزه ی بازاریابی فعالیت کرد و در این زمینه متخصص شد. او بیست سال در شرکتی چندملیتی کار کرده و به کشورهایی نظیر روسیه، پرتغال، فرانسه، آلمان، بریتانیا و برخی کشورهای خاورمیانه سفر کرده است. سسیلیا اکباک تحصیلات تکمیلی اش را در سال ۲۰۱۰ در رشته ی نویسندگی از دانشگاه رویال هالووِی(۱) لندن به پایان رساند.
کوهستان وحشی اولین رمان این نویسنده است که سال ۲۰۱۵ منتشر شد. این اثر کمی پس از چاپ، مورد توجه نویسندگان و منتقدان جهان از جمله هیلاری مَنتِل(۲) برنده ی جایزه ی مَن بوکر سال ۲۰۱۲ قرار گرفت. این رمان، داستانی پسامدرن دارد، با رگه هایی از رئالیسم جادویی و تاریخ گذشته ی منطقه ی لَپلند. به گفته ی خود نویسنده، نگارش این رمان چهار سال طول کشیده است.
ترجمه ی این داستان، همزمان سفری ذهنی به منطقه ی سردسیر لَپلند و آشنایی با فرهنگ و زبان کشورهای اسکاندیناوی به ویژه مردم کشور سوئد را برای من به همراه داشت. اصطلاحاتی که به واسطه ی منابع معتبر اندک، ترجمه ی این اثر را با چالش مواجه کرد.
نام داستان، چالش دیگری در ترجمه ی این رمان بود. عنوان کتاب در زبان انگلیسی Wolf Winter است؛ اصطلاحی که ریشه در فرهنگ مردم سوئد و اشاره به زمستان های بسیار سرد و طولانی دارد. همچنین معنای دیگر آن، به لحظات سخت زندگی انسان اشاره می کند. بی شک ترجمه ی لغت به لغت عنوان کتاب به فارسی برای مخاطب فارسی زبان گنگ است؛ بنابراین نام کوهستان وحشی انتخاب شده تا ضمن اشاره به داستان، برای خواننده نیز مفهوم باشد.
در پایان جا دارد از آقای ابوالفضل میرباقری، مدیر انتشارات کتابسرای تندیس تشکر کنم که برای توسعه ی فرهنگ کتاب خوانی از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنند.

بخش اول

بخش سوئدی­­نشین لَپلند(۳)، ژوئن ۱۷۱۷

«چقدر راه مانده؟»
فردریکا(۴) دلش می خواست فریاد بزند. دوروتئا حرکت آنها را کند کرده بود. فردریکا شاخه ای را با خود می کشید که احتمالاً به عنوان شلاق استفاده می کرد و با تلاش زیاد بزها را به حرکت درمی آورد. آن روز صبح هوا روشن بود. تلالو خورشید، نوک درخت های کاج را دربرگرفته، آنها را از بقیه ی قسمت ها جدا کرده و تنوعی از رنگ ها را به وجود آورده بود. فردریکا کم کم گرمش شد. از زیر لباس، به کمرش خار و خاشاک چسبیده بود. دوست نداشت برود و حالا بزها هم نمی خواستند بروند. آنها میان درخت ها به چپ یا راست می پریدند و تلاش می کردند از دست آنها فرار کنند و به طرف کلبه بروند. تنها صداهایی که وجود داشت تکان خوردن درخت ها، سُم ها که به سنگ می خورند و بع بع کردن بزهای احمق بود.
او آن روز صبح به مادرش گفته بود: «فقط فقیرها بز دارن.»
آنها روی ایوان چوبی خانه ی جدیدشان در کنار کوهستان بِلَکاسِن(۵) نشسته بودند. روبه روی آنها، حشره ها بالای شیب چمنزار پرواز می کردند. باریکه ای آب در انتهای تپه در جریان بود و آن طرف تر مزرعه. دورتادور این منظره را جنگل گرفته بود ــ درخت ها شبیه نیزه های سیاه در مقابل آسمان صورتی صبح خودنمایی می کردند.
مایا(۶)، مادر فردریکا، با سر به طرف طویله اشاره کرد و گفت: «شلغم ها را آنجا خواهیم کاشت، جای خوبی است و آفتاب هم می خورد.»
«لااقل در جنگل گاوها و گوسفندها از پس خودشان برمی آیند. ولی بزها، پردردسر و بی فایده هستند.»
«این وضع فقط تا زمانی ادامه دارد که من و پدرت حصاری دور مزرعه بکشیم. آنها را به علفزاری ببر که دیروز سر راه دیدیم. خیلی دور نیست.»
درِ طویله باز شد و دوروتِئا بیرون پرید. در پشت سر او بسته شد. همان طورکه دوروتئا از شیب پایین می رفت، مادرش با صدای آرام گفت: «همه چیز درست می شود.»
فردریکا می خواست بگوید اینجا اوضاع بهتر نخواهد شد. جنگل خیلی تاریک بود. میان شاخه ها، تارهای عنکبوت بود و روزی زمین زیر کوتاه ترین شاخه ها هنوز گودال های کوچکی از برف وجود داشت. می خواست بگوید که این کلبه، از کلبه ای که قبلاً در اوستروبوتنیا(۷) در آن زندگی می کردند کوچک تر است. این کلبه کج و زمینش درهم ریخته بود. اینجا نه دریا بود و نه آدم دیگری. نباید آنجا را ترک می کردند. اوضاع خیلی هم بد نبود. مگر همیشه از پس کارها برنمی آمدند؟ ولی چین خوردگی میان چشم های مادرش عمیق تر از قبل شده بود. گرچه فردریکا می خواست همه ی آن حرف ها را به زبان بیاورد، ولی چیزی نگفته بود.
«چقدر راه مانده؟»
فردریکا به کودک بلوند که لباسی ارزان به تن داشت نگاه کرد، لباس روی تنش مثل پارچه های روی بند لباسِ در معرض باد، موج می خورد. دوروتئا هنوز کوچک بود. فردریکا چهارده ساله و دوروتئا شش سالش بود. پای دوروتئا به پایین لباسش گیر کرد و سر خورد. فردریکا گفت: «موقع راه رفتن پایت را بلند کن. عجله کن.» دوروتئا گفت: «خسته م. خسته م، خسته م، خسته م.» روز خیلی خیلی بدی داشت می شد.
بالاتر رفتند و جنگلِ زیر پایشان تبدیل به دریای سبز تیره و آبی پررنگ شد که تا پایان جهان ادامه داشت. فردریکا به دریاچه های خاکستری، به آسمان آبی فکر کرد. به زمین صاف با گیاهان تُنُک فکر کرد که نیاز به کار فراوانی نداشتند، طوری دلش برای اوستروبوتنیا تنگ شد که حس کرد سینه اش تیر می کشد.
مسیر باریک تر و سرپایینی شد، پر از سنگ ریزه های سُر. سمت چپ، کوه به دره ای بسیار عمیق منتهی می شد.
به دوروتئا گفت: «پشت سر من بیا. حواست باشد پایت را کجا می گذاری.»
از زیر سنگ، گل های ارغوانی سفرس(۸) بیرون آمده که شبیه ستاره بودند. گله ای از حیوانات قهوه ای رنگ زیر نور آفتاب می درخشیدند، چیزی شبیه عرق کردن؛ از فاصله ی دور شبیه کپه ای از نقطه های ریز بودند؛ نوعی آهوی کوهی. بالای سرشان، درخت غان کوچک و درهم تنیده از دل سنگ ها روییده بود.
مسیر به سمت راست منحرف می شد. وقتی آمدند فردریکا متوجه این تغییر مسیر نشده بود، این بخش از کوه منفجر شده بود. تَرکی وجود داشت که تا عمق صخره می رفت. سیاه گوش ها داخل شکاف هایی مانند این زندگی می کنند، و همین طور تِرول ها(۹).
فردریکا به دوروتئا گفت: «عجله کن.» و گام هایش را بلندتر کرد.
به تخته سنگ بزرگ دیگری رسیدند و باز هم مسیر عوض شد. مسیر عریض شد. دوباره به جنگل بازگشته بودند.
خواهرش پایش را بلند کرد و با اشاره به کف خاکی­ آن گفت: «پایم را روی چیز خاردار گذاشتم.»
فردریکا بویی را حس کرد اما چیزی ندید. بزها نیز آن را حس کردند. مکث کردند و به فردریکا خیره شدند و با حالتی سردرگم بع بع کردند. با خودش فکر کرد بویی خاص پیچیده است؛ شبیه همان بوی تعفن هنگام کشتن دام برای تامین گوشت در زمستان. بوی خاک، گوشت فاسد، مدفوع.
حشره ای اطراف گوش او وزوز می کرد. آن را کنار زد. جلوتر، میان تنه های درخت ها، نوری پدیدار شد، فضایی بدون درخت. انگشتش را به طرف دهان دوروتئا برد و آرام گفت: «هیسسس!»
درحالی که حواسش به محل قرارگرفتن پاهایش میان بوته های تمشک و گِل ولای بود، به طرف روشنایی حرکت می کرد. جلوی فضای بازِ بدون درخت ایستاد. علف های بلند در دسته های بزرگ روییده بودند. دسته ای از پروانه های گیاه وَلیک، مانند گل های کمرنگی که در باد رها شده باشند جست می زدند و می رقصیدند. آن طرف فضای باز، صخره ی بزرگی بود. درخت های کاج، پشت آن صخره به شکل دیوار چوبی رشد کرده بودند. کنار تخته سنگ چیزی بود. بله، چیزی مرده بود، گوزن. یا شاید هم گوزن شمالی.
دوروتئا دست فردریکا را گرفت و نزدیک تر شد. فردریکا اطراف را نگاه کرد، همان طورکه مادرشان به آنها یاد داده بود، تنه های درخت ها را به دقت نگاه کرد تا جنبشی یا چیزی شبیه آن را ببیند. جنگل پر از خرس و گرگ بود. هر چیزی که به آن حمله کرده، ممکن بود هنوز آن اطراف و به دلیل گذراندن زمستان احتمالاً گرسنه باشد.
فردریکا تمرکز کرد. صدای دارکوب پیچیده بود. آفتاب سر فردریکا را می سوزاند. دست دوروتئا چسبناک بود و در دست فردریکا تکان می خورد. چیز دیگری نبود. دوباره به لاشه نگاه انداخت.
لاشه آبی رنگ بود.
دست خواهرش را رها کرد و کمی جلو رفت.

جنازه ی یک مرد بود که در فضای باز دیده بودند.
جنازه با چشم هایی مات به فردریکا خیره شده بود. بدنش خم و تا شده بود. شکسته بود. شکمش پاره شده و محتویات داخلش روی علف ها ریخته بود، قرمز و چسبناک. پشه ها روی سطوح براق جنازه رژه می رفتند. یکی از پشه ها وارد سوراخ سیاهی شد که دهانش بود.
دوروتئا جیغ زد و ناگهان متوجه همه چیز شد: بوی تعفن، پشه ها، دهان باز مرد.
فردریکا فکر کرد: خدایا، کمک کن!
باید مادرشان را خبر می کردند. خدایا ــ بزها! نمی توانستند آنها را رها کنند.
فردریکا شانه های خواهرش را گرفت و او را برگرداند. چشم های دوروتئا گرد شده بودند، دهانش کاملا باز مانده و آب دهانش که مثل حبابی بود، ترکید. مبهوت مانده و دهانش در سکوت باز مانده بود.
فردریکا گفت: «دوروتئا، باید مادر را بیاوریم.»
دوروتئا دست هایش را دور او حلقه کرد، و مثل گربه ای که روی درختی می پرد در آغوش او پرید و محکم به او چنگ زد. فردریکا سعی کرد دست هایش را شل کند و گفت: «هیس.»
جنگل ساکت بود. صدای خش خش، ضربه، نجوا یا آواز پرنده ها نمی آمد. هیچ حرکتی نبود. جنگل نفس خود را حبس کرده بود.
خواهرش زانوهایش را خم کرد، انگار می خواست بنشیند. فردریکا دستش را گرفت و او را سر پا نگه داشت. با صدای آرام به او گفت: «بدو.» دوروتئا تکان نخورد. فردریکا فریاد زد: «بدو!» و دستش را بلند کرد که نشان دهد می خواهد او را بزند.
دوروتئا نفس زنان بدو بدو از مسیر پایین رفت. فردریکا دست هایش را باز کرد و به سمت بزها دوید.
بزها از وسط جنگل با شتاب بیرون می رفتند و سم ها و پاهای لختشان روی زمین سروصدا می کرد.
سریع تر.
فردریکا با شلاق به پشت آخرین بز زد. خودش افتاد، زانوهایش درد گرفتند و دست هایش خراشیده شدند. پاشو ــ پاشو ــ زود باش. یکی از بزها از مسیر بیرون رفت. فردریکا جیغ کشید و به پشت بز زد.
وقتی به گذرگاه رسیدند، فردریکا دست خواهرش را گرفت. «مراقب باش، باید آرام برویم. دوروتئا سکسکه و هق هق می کرد. فردریکا او را نیشگون گرفت و دوروتئا با دهان باز به او خیره شد.
«ببخشید، لطفاً، کمی بیشتر تحمل کن.» فردریکا دستش را دراز کرد. خواهرش دست او را گرفت و دنبال بزها راه افتادند. یک قدم، دو، سه. شکاف داخل کوه بزرگ تر به نظر رسید. صدایی آمد. شاید صدای نفس کشیدن.
اُه، نگاه نکن. فردریکا سرش را پایین انداخت و چشم هایش را به پاهایش دوخت. چهار، پنج، شش. از گوشه ی چشم، پاهای برهنه ی دوروتئا را می دید که در مسیر و کنار او می آمد، لحظه ای در حال راه رفتن و لحظه ای در حال دویدن. هفت، هشت، نه. سم های بزها با صدای بلند به سنگ ها می خوردند. فکر کرد: خواهش می کنم، خواهش می کنم، خواهش می کنم.
مسیر گذرگاه باریک شد، کمی پیچید و صاف شد و مستقیم به پایین و بیرون از جنگل رفت. شروع کردند به دویدن، ابتدا آرام و سپس سریع تر. پایین تپه می توانستند خانه شان را از میان درخت ها ببینند. دوروتئا، جلوی خواهرش، جیغ زد و گفت: «مامان، مامان!»
و سرانجام، در حیاط امن خانه شان بودند. والدینشان با عجله آمدند، پدرش قدم های بلندی برمی داشت و مادرش پشت سرش بود. فردریکا بالا آورد.
پدرش به او رسید، دستش را گرفت و او را بلند کرد و گفت: «چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»
فردریکا گفت: «یک مرد.» دهانش را پاک کرد و ادامه داد: «در بیشه زار داخل جنگل، مرده است.» و سپس مادرش با دامنی بلند او را طوری در آغوش گرفت انگار فردریکا دیگر نمی خواست از بغلش بیرون بیاید.

مایا گفت: «باید کاری کنیم.»
فردریکا باید آغوش مادرش را رها می کرد. حالا دوروتئا از پشت او را گرفته بود، دست ها و سرش را روی شانه های مایا گذاشته بود. بغل کردن این بچه ی سبک وزن راحت بود. مثل عنکبوتی کوچک چسبیده بود.
مایا به همسرش گفت: «عمویت به ما گفت که آدم های دیگری هم در این کوهستان هستند. باید آنها را پیدا کنیم.»
شوهرش پاوو(۱۰)، پشت دستش را به پیشانی اش کشید و کلاهش را عقب داد و با دو انگشتش جلو کشید. مایا نفس عمیقی کشید.
مایا گفت: «او باید اهل جایی باشد. این مرد، باید کس و کاری داشته باشد.»
پاوو گفت: «منظورت کدام بیشه زار است؟ نمی دانم کجاست.»
مایا صورتش را روی موهای دختر کوچکش گذاشت. سرش بوی آفتاب و نمک می داد. در همان حالت گفت: «خودم می روم، می روم ببینم می توانم کسی را پیدا کنم یا نه.»
مایا فکر کرد: خورشید کمکی نمی کند، انگار بخواهد برای همسرش دنبال توجیه باشد. وضعیت خورشید آنها را ناامید می کرد، علف های قهوه ای روشن که با وزش باد می لرزیدند خبر از طوفان می دادند.
در آن سه روز که در بلکاسن بودند، هیچ کس را ندیدند، اما در شرق باید افراد دیگری مانند آنها باشند که از کنار دریا می آمدند، کسانی که از آنها بیشتر آنجا بودند. مایا سریع راه می رفت. شاخه های تمشک به دامنش گیر می کردند. خورشید وسط آسمان بود؛ هیچ سایه ای از بدنش روی زمین نیفتاده بود. متوجه شد سوراخ های بینی اش کاملا باز شده اند؛ نشانه ی بیزاری که آن روزها زیاد در چهره اش دیده می شد. بر خودش مسلط شد و سرعتش را کم کرد.
به خودش گفت: این تقصیر او نیست.
مادربزرگ مرده اش، یوتا(۱۱) را تصور کرد که کنارش حرکت می کند: بینی سربالا، پیشانی و فک روبه جلو، آرنج هایش را طوری بالا می گرفت انگار داخل آب حرکت می کند. یوتا هم تایید کرد: «این تقصیر او نیست. این مدت خیلی سختی کشیده.»
مایا فکر کرد: همه ی ما سختی کشیدیم.
مردان خاندان پاوو ضعیف بودند. در روستا به آنها بی دل وجرات می گفتند. وقتی پاوو از مایا خواستگاری کرد، خودش این موضوع را به او گفت. گفت اکثر اهالی خانواده اش ترسو هستند. این موضوع برای مایا مهم نبود. او به چیزهایی مثل سرنوشت اعتقاد نداشت. همسرش را از زمانی می شناخت که پسری با موی بلند بود و موهای بافته ی شده ی مایا را می کشید.
درحالی که سرش را نوازش می کرد گفته بود: «تو مرد محکمی هستی.»
هیچ کدام از آنها نمی دانستند چه چیزی انتظار آنها را می کشد.
به محض اینکه با هم ازدواج کردند، شروع شد. ترس و وحشت. انگار ازدواج کردن برای آن مرد، نفرین به همراه داشت. پاوو شب ها در خواب می لرزید. ناله می کرد. درحالی که خیس عرق شده بود و مثل ماهی بوی دریا و جلبک می داد، از خواب می پرید.
وقتی تورهای ماهی گیری را جمع می کردند پاوو نزدیک لبه ی قایقش نمی شد. مایا سعی کرده بود به او هشدار بدهد و گفته بود: «این کار را نکن.» ولی شوهرش دیگر قایقش را داخل خلیج شور نمی برد؛ جایی که دسته های شاه ماهی در ابرهای نقره ای بزرگ شنا و سیل ها با هم بازی می کردند و بدن لیز و چربشان را به هم می زدند. پاوو به این نتیجه رسید که لازم نیست همراه بقیه ی مردها برود. موهایش تیره شدند و آنها را کوتاه کرد. پوستش رنگ پریده شد. چاق شد. دنیایش کم کم تا جایی کوچک شد که حتی دیگر تحمل دیدن آب داخل لگن دست شویی داخل خانه یا صدای هورت کشیدن سوپ را هم نداشت.
و آن زمان بود که عموی پاوو، تِپو اِرونن(۱۲)، که بهار از سوئد برای دیدن آنها آمده بود گفت: «زمینم را با قایقت معاوضه می کنم.» تپو از سرزمینی تعریف کرد که در کوه هایش معدن بود و رودخانه هایی پر از مروارید داشت. پاوو تصمیم گرفت آب های فنلاند را ترک کند و به جنگل های سوئد برود.
بله، عمو تپو خیلی هم آدم باهوش و زیرکی نبود. داستان های طولانی تعریف می کرد و همه این را می دانستند، اما آیا همه ی داستان های او قابل اطمینان بودند؟ هرچه باشد سوئد قرن ها بر سر مالکیت سرزمین های شمال تلاش کرده بود. به علاوه، فنلاند به خاطر جنگ به نابودی کشیده شده بود. شاید شروعی تازه برایشان خوب بود!
مایا دلش گرفته بود. اگر سربازهای تزار نبودند تا به سواحلشان حمله کنند، روستا ها را آتش بزنند و همه جا را غارت کنند، سوئدی ها این کار را می کردند، و سوئد دقیقا جایی بود که همسرش می خواست برود.
مایا گفت: «می دانی گذشتن از بعضی چیزها ساده نیست.»
«بله می دانم.»
اما اعتراف کرد: «هرچند ممکن است.»
مایا گونه ی همسرش را گرفت و او را مجبور کرد نگاهش کند.
«اگر برویم باید قول بدهی ترس را با خودت نبری.»
چهره ی همسرش همه چیز را نشان می داد. مطمئن نبود به این قول می تواند عمل کند. این ترس ممکن بود جزیی از وجودش شده باشد.
مایا گفت: «مردم گذشته شان را به راحتی جا نمی گذارند. قول بده آن را با خودت نمی آوری.»
در آن لحظه پاوو قول داد و مایا به او اعتماد کرد.
گذر از یخ در گلوگاه دریای بالتیک چند روزی طول می کشید، باوجود برف حداکثر یک هفته، اما میان این دو سرزمین باد شدیدی می وزید. باد مانند شلاق طوری به چشم هایشان می خورد که دیگر نتوانستند ادامه دهند.
آنها در راهشان چاله ای کندند و با دخترهایشان داخلش پناه گرفتند، باد لایه های برف را از روی آنها برداشت تا اینکه به جز پوست گوزنی که خود را داخلش پیچیده بودند چیزی برایشان نماند. پاوو در گوش مایا حرف می زد ولی باد مانع رسیدن صدا می شد.
«چی؟»
دوباره فریاد زد: «من را ببخش... دروغ گفت... قایقی بود.... با قایق نمی توانستم بروم.»
سپس، باد به همان سرعتی که می وزید، به همان سرعت هم قطع شد و آسمان آبی و یخ سبز دوباره نمایان شدند.
ولی در قلب مایا هنوز طوفان بود. همه ی چیزهایی که جا گذاشته بودند، و ترسی که همسرش با خود آورده بود.

مایا ایستاد و پیشانی اش را با آستین هایش پاک کرد. ماه ژوئن گل های صنوبر و درخت های کاج را تا اعماق وجودشان گرم می کرد تا یخ های آنها را آب کند و ریشه هایشان یخ زمین را بشکنند و داخل آن نفوذ کنند. اما برای ماه ژوئن هوا گرم بود. شروع خوبی بود. اگر همین طور ادامه پیدا می کرد، طبیعت مایحتاجشان را تامین می کرد. بالای سر مایا، باد شاخه های درخت ها را تکان می داد ولی روی زمین همه چیز آرام بود.
بعد، سکوت جای خود را به صدای آب داد. مایا دوباره با سر کج شروع کرد به حرکت و دنبال کردن صداهایی که در جنگل برایش آشنا بودند. وقتی صدای غرش آب بلندتر شد، او که انتظار داشت به فضای باز نزدیک شده باشد قدم هایش را بلندتر کرد. به سنگ بزرگ در کنار رودخانه رسید و ایستاد. آب رودخانه کف کرده بود و با صدای غرش به سنگ برخورد می کرد و با فشار پایین می ریخت. مایا با این صحنه آشنا بود، قبلاً مثل آن را دیده بود اما چیزی شبیه این. فکر کرد همسرش زمانی دوست داشت این صحنه را ببیند. می توانست صدای همسرش را بشنود که می گوید: نه. هیچ وقت از چنین چیزی خوشم نیامده.
مایا به طرف راست برگشت و در جهت جریان رودخانه راه رفت تا به دریاچه رسیدند، جریان تند رودخانه در سطح صاف و بی حرکت دریاچه و پس از برخوردی تند آرام می گرفت. در ساحل جنوبی دریاچه حدود یک کیلومتر آن طرف تر خانه ای بود.

خانه روی تپه ای سبز مشرف به دریاچه قرار داشت. پشت خانه، به جای کوهستانی با درخت های صنوبر، جنگلی با کاج های بلند وجود داشت. مایا وارد محوطه ای شد که چهار ساختمان، آلونک هایی برای نگهداری هیزم و غذا در زمستان داشت. صدای منظم شکستن تبر می آمد که او آن را تا پشت طویله دنبال کرد. کنار دیوار، داس، شن کش، بیل و دِیلم با نظم و ترتیب کنار هم چیده شده بودند. از کنار قفس هایی عبور کرد که برای خشک کردن گوشت در تابستان استفاده می شدند. چهار ماهی درحالی که بدنشان هنوز برق می زد و دهنشان باز بود از قلاب آویزان بودند. خانه های روستایی معمولاً این شکلی بودند. به کسی نگفت اما از وضعیت خانه ای که عمو تپو داشت شوکه شده بود. دیوار را دور زد و به مردی رسید. موهای مشکی کوتاه کوتاه. کمی ریش داشت و زخمی به صورت اریب روی لب بالایی اش بود. چوب ها را روی بلوک چوب قرار می داد و با یک حرکت آن را دو نیم می کرد. تکه ای چوب دیگر را از روی زمین بلند کرد.
مایا گفت: «اسم من مایاست. ما زمین اِرونن را خریدیم و چند روز قبل اینجا رسیدیم.»
اما مرد همان طور ساکت مانده، با چشم هایی بسیار گود که به سوراخ هایی تاریک زیر ابروهایش تبدیل شده بودند.
«امروز صبح دخترهایم به من گفتند جسدی داخل بیشه زار در کوهستان پیدا کرده اند. فردریکا، دختر بزرگ ترم می گفت شکمش پاره شده.»
مرد به مایا خیره شد.
مایا گفت: «نمی دانیم او کیست.»
آن مرد روی زمین تف کرد و تبرش را روی بلوک زد. طوری قدم برمی داشت انگار به سختی پاهایش را بلند می کند. مایا چند قدم برداشت و به بلوک چوب بری نزدیک شد؛ یک چیز کاملاً شخصی. از این بلوک خیلی استفاده شده بود، آن قدر رویش جای تبر بود که حلقه های درخت روی آن مشخص نبودند. این بلوک او را یاد بلوک خودشان انداخت. بلوک جدیدشان هنوز تمیز و سفید بود.
آن مرد درحالی که در یک دستش بقچه و در دست دیگرش تفنگ بود برگشت. رفت و مایا فکر کرد بهتر است دنبالش برود.
مایا درحالی که با دهن نفس می کشید پرسید: «چنین اتفاقی قبلاً هم اتفاق افتاده؟»
مرد جوابی نداد. مایا از او کمی فاصله گرفت. مرد باید در مورد او و همسر و زادگاهشان سوال می پرسید اما این کار را نکرد. بالای سر آنها قله ی کوه بلکاسن صاف و گرد بود ــ مانند قرصی نان روی سینی زیر نور خورشید.

محوطه ای که از دامنه ی شمالی کوه واردش شدند خیلی به هم ریخته بود. وسایل و ابزار روی زمین پخش شده بودند، تپه ای الوار یک طرف کلبه ریخته شده و لباس ها از طناب شلی آویزان شده بودند. گوسفندی داخل باغچه بود و علف می خورد. نوعی کسالت وجود داشت که با سکونت طولانی آنجا همخوانی نداشت.
مرد موطلایی روی ایوان آمد. لاغر بود و شانه هایی افتاده داشت. موهایش مانند تاج خروس شده بود.
مرد کنار مایا کمی جا خورد. مایا احساس کرد آنها همدیگر را نمی شناسند. یا اینکه می شناسند اما از هم خوششان نمی آید. سرش را به طرف مایا کج کرد و گفت: «جسدی در کوهستان.» همان طورکه صحبت می کرد زخمِ روی صورتش باعث می شد دهانش بزرگ تر و کشیده تر به نظر برسد.
«چی؟ کی؟»
«نمی دانم. شاید باید بچه ی بزرگت را بیاوری.»
مرد موطلایی درِ کلبه را باز کرد و رو به داخل کلبه چیزهایی گفت. پسری جوان تر همشکل خودش بیرون آمد و کنارش روی ایوان ایستاد: با همان مدل موی طلایی، همان بدن استخوانی و دست های بزرگ و کشیده.
آن مرد پرسید: «چی دیدی؟» با اینکه از فردریکا ده سال هم بزرگ تر به نظر نمی رسید ولی رنگ پوستش خاکستری شده بود. پسرش نوعی جدیت در چهره اش بود. از فردریکا بزرگ تر بود، شاید شانزده یا هفده ساله.
مایا گفت: «من ندیدم، دخترهایم پیدایش کردند.»
آن مرد هنوز به مایا نگاه می کرد.
مایا گفت: «من مایا هستم.»
آن مرد گفت: «هنریک.»
مایا پرسید: «اسم مردی که با او به اینجا آمدم چیست؟»
هنریک به آن مرد که در حال رفتن بود نگاه کرد و گفت: «او هم گوستاو است.»
هنریک سرش را به مایا تکان داد تا او جلوتر برود.
پرسید: «حال دخترهایت چطور است؟»
«خوب هستند.»
دوروتئا هنوز کوچک بود و زود فراموش می کرد و فردریکا قوی.
«کجا هستند؟»
«تپو اِرونن عموی همسرم است. خانه اش را با خانه ی خودمان عوض کردیم.»
هنریک با لحنی خاصی گفت: «اُه.» که مایا را مجبور کرد برگردد تا چهره ی او را نگاه کند.
بعد از چند لحظه گفت: «زمین ارونن زمین خوبی است. جنوب کوهستان از اینجا بهتر است. خورشید بهتر می تابد.»
در قسمت سایه ی کوه پایین درخت های صنوبر بیشه بود. زمین خنک و چمن خیس بود. مایا پاهایش را محکم روی زمین می گذاشت تا سُر نخورد. تندتند نفس می کشید. پایین آنها رودخانه از طرف شمالی کوه به آن طرف کشیده می شد و مانند ماهیچه و یا مار سیاه در جنگل سبز پیچ وتاب خورده بود. ماری که به سرعت به طرف رشته کوه آبی در افق در حرکت بود.
مایا نمی دانست ممکن است چه چیزی در بالای کوهستان پیدا کنند. فردریکا خیلی واضح حرف نزده و بیشتر گریه کرده بود، فردریکا معمولاً گریه نمی کرد.
مایا گفت: «فکر کردم که دخترها می توانند بزها را به بیشه زار نزدیک قله ببرند.» انگار بخواهد توجیه کند.
پسر هنریک گفت: «آنجا مرداب هم دارد که خیلی خطرناک است. خوب نیست دخترها را آنجا بفرستی.»
وقتی به قله رسیدند مایا مکثی کرد. هنریک از کنارش رد شد. پسر هنریک هم نزدیک بود از او جلو بزند ولی او سرش را تکان داد و جلو افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب کوهستان وحشی

خوب بود، سرگرم کننده.
در 1 سال پیش توسط ara dash
ترجمه ای بسیار بد و‌ناشیانه
در 8 ماه پیش توسط ایمان