فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هشت و چهل‌ و ‌چهار

کتاب هشت و چهل‌ و ‌چهار

نسخه الکترونیک کتاب هشت و چهل‌ و ‌چهار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هشت و چهل‌ و ‌چهار

هشت و چهل و چهار اولین رمان کاوه فولادی نسب (۱۳۵۹)است.او که چندین سال است به عنوان منتقد،مترجم و مدرس داستان نویسی فعالیت های فراوانی انجام داده است،این رمان را با درون مایه ای اجتماعی-تاریخی نوشته است.رمان درباره ی یک ساعت ساز و ساعت فروش تنهاست که عاشق پرسه زدن در خیابان ها و کوچه های قدیمی تهران است.مردی منظم و دقیق که دوستان اندکی دارد و جهانی مملو از خاطرات اما یک اتفاق عجیب این آرامش را بر هم میزند و منطق روزمره ی زمان را به هم میریزد.اتفاقی که باعث ماجراهای تازه ای میشود...رمان کاوه فولادی نسب با توجه به وابستگی های زمانی و مکانی ای نوشته شده که ناگهان و طی یک فرآیند تکنیکی از هم میپاشند و اجازه میدهند مخاطب او در چند وجه از تاریخ کمی دورتر ایران و تکه هایی از آن سفر کند،از سویی سوالی مهم نیز پیش روی این خواننده قرار میگیرد که اوج رمان محسوب میشود:آیا میتوان به عقب بازگشت؟با این رویه رمان هشت و چهل و چهار خواننده اش را به یک پرسه زنی پر اتفاق و غافلگیری دعوت میکند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هشت و چهل‌ و ‌چهار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

نیاسان مجرد بود. نیاسان مجرد است. گفتنش آسان نیست. تا پیش از این که زنگ موبایلش شروع کند به نواختن و او ــ همان طور معلق میان خواب و بیداری و مستی و هشیاری ــ چیزی در قلبش بجنبد و شاخک هایش تیز شود و مثل همیشه شروع کند به شمردن زنگ ها، مجرد بود.
قدیم ترها مجرد نمی گفتند، می گفتند عزب. به عزب خانه نمی دادند، با عزب شوخی نمی کردند، به عزب نزدیک نمی شدند، و با عزب حرف نمی زدند؛ انگار جذام داشته باشد، یا گَری، یا چیزی در همین حدود. حالا کلمه ها و ترکیب ها شکل وشمایل بهتری پیدا کرده اند. دادستان دیگر درِ روزنامه ای را تخته نمی کند، توقیفِ موقتش می کند. معلم دیگر شاگردش را کتک نمی زند، با کسر نمره جریمه اش می کند. گردن کلفت ها دیگر دست به کشورگشایی نمی زنند، انسان دوستانه با تروریسم مبارزه می کنند. صنعت بسته بندی حسابی رشد کرده. حالا دیگر مدت هاست که کسی نمی گوید عزب، و البته کماکان کسی به مجرد خانه نمی دهد، با مجرد شوخی نمی کند، به مجرد نزدیک نمی شود، و با مجرد حرف نمی زند.
زنگ ها را دانه دانه می شمرد؛ دوازده بیب کوتاه که دوازده ثانیه طول می کشد. چشم های آدم بسته هم که باشد، فهمیدنِ این که توی بیمارستانی، درمانگاهی، کلینیکی جایی روی تختی خوابیده، کار سختی نیست. بیمارستان سرمایی دارد که روی پوست تن می نشیند و هوم غریبی در فضایش هست که توی گوش فرو می رود. نیازی به دیدن نیست. گاهی اوقات برای فهمیدن نیازی به دیدن نیست. بوی الکل پیچیده توی دماغش. ناگهان حس وحالِ وقتی بهش دست می دهد که پدر آخرین روزهای زندگی اش را توی بیمارستان می گذراند. سنش کم نبود، اما وقت مُردنش هم نبود. حسابی کوچک شده بود؛ پوست و استخوان. سرطان کارش را ساخته بود. دست هایش که روزگاری ظریف ترین ساعت های شهر را تعمیر کرده بودند، تبدیل شده بودند به استخوان هایی با روکش چرم؛ چرم چروکیده، نازک، پوسته پوسته. دستی با سرانگشت های نرم دستش را نوازش می کند. چشم هایش بسته است. نمی تواند بازشان کند؛ نه این که تلاشی نکند، یکی دوباری دل می کُند، اما نمی تواند. پلک هایش سنگین شده است. بچه که بود صبح ها وقتی از خواب بیدار می شد، چشم هایش به این سادگی ها باز نمی شدند. مادربزرگ چای داغ می ریخت توی نعلبکی، تکه ای پنبه را بین شست و اشاره گلوله می کرد، او را می خواباند روی پاهایش و چشم هایش را با چای و پنبه می شست. آن قدر پنبه ی داغ را می کشید روی پلک ها و مژه هایش تا قیِ شبانه نرم شود و چشم ها باز. تا یکی دو ساعت بعدِ بیداری هنوز پلک هایش داغ بود و درد می کرد. حالا هم درد دارد؛ سر، پاها، کتف ها، پشت، کمر. دستی با سرانگشت های نرم دستش را نوازش می کند. انگشت هایش را تکانی می دهد. صدای زنانه ای می گوید «قربونت برم... من که مُردم از نگرانی.»
صدا حالت خاصی دارد؛ چیزی میان لرزیدن و نفس نفس زدن. معلوم است قلبش دارد آن قدر تند می زند که نفسش کم می آید. ذهن نیاسان را اما چیز دیگری درگیر کرده: صدا آشناست ــ نه آن قدر که بداند کیست ــ و غریبه است ــ نه آ ن قدر که تابه حال اصلاً نشنیده باشد. رنگ و زنگ ویژه ای دارد؛ به آواز گنجشک ها می ماند روز اول عید، یا شُره ی آب رود لای سنگ های کوهستانْ روزهای آخر زمستان.
سرانگشت های نرم هم شروع کرده اند به لرزیدن. نیاسان انگشت هایش را می کشد روی انگشت های زن. ناخن های بلندی دارند. باید لاک قرمز داشته باشند یا قهوه ای. زن دست نیاسان را می کشد بالا و لب های چسبنده و مرطوبش را می گذارد رویش. لب هایش داغ اند؛ چسبنده و مرطوب و داغ. نیاسان هم داغ می شود. صدای کشیده شدن صندلی روی کف پوش می پیچد توی گوش های نیاسان؛ راه رفتنِ آهن روی سنگ یا سرامیک. نرمیِ موهای زن شره می کند روی گونه هایش؛ انگار چتری برای دو نفر. عطر شیرینی مشامش را پُر می کند. و صدای نفس های زن می پیچد توی گوش هایش. دهانش پُر می شود از شیرینی خرما و گسی خرمالو.
«صدامو می شنوی نیا؟»
پلک های بسته اش را به هم فشار می دهد که «آره».
«پس چرا چیزی نمی گی...»
لحنش سوالی نیست. بیشتر از آن که سوال کند، دارد التماس می کند؛ انگار بگوید «جون من یه چیزی بگو نیا!» نیاسان درد دارد؛ سر، پاها، کتف ها، پشت، کمر. پلک های بسته اش را به هم فشار می دهد که «درد دارم». زن موهایش را نوازش می کند. دستش را می کشد روی پیشانی اش؛ انگار بخواهد عرق پیشانی را پاک کند. حالا انگشت هایش کمتر می لرزند. صدایش هم.
«من می رم پرستارا رو خبر کنم.»
پیشانی اش را می بوسد و آرام کنار گوشش می گوید «تکون نخوریا... ممکنه خطرناک باشه.»
و باز شیرینی خرما و گسی خرمالو... صدای پاهای زن را می شنود که دور می شوند. چند ثانیه ای سکوت می شود و بعد صداهای گنگ و مبهمی می ریزند توی گوش و ذهنش. بعضی صداها را آدم با گوشش می شنود؛ این ها اگرچه دیده یا لمس نمی شوند و طعم و بویی ندارند، اما همین که فرو می روند توی گوش و پرده را می لرزانند، یعنی وجود دارند. بعضی صداهای دیگر کاری به پرده ی گوش ندارند، توی سر آدم زنگ می زنند و تارهای ذهن را می لرزانند؛ این دومی ها را جز خود آدم کسی نمی تواند بشنود. همین دومی ها هستند که پدر آدم را درمی آورند. همین دومی ها هستند که آدم را می اندازند توی گودال تردید. همین دومی ها هستند که هیچ جوری نمی شود به دیگران فهماندشان.
لاستیک های ماشینی روی آسفالت کشیده می شوند. زنی دکتر انواری را به اورژانس فرا می خواند. غریب آشنایی می گوید «قربونت برم... من که مُردم از نگرانی.» چرخی روی سنگ یا سرامیک راه می رود. مردی می گوید «این نکبت از کجا افتاد تو دامن ما شب آخر سالی!» زنی دکتر انواری را به اورژانس فرا می خواند. آشنای غریبی می گوید «تکون نخوریا... ممکنه خطرناک باشه.» این صدا را قبلاً جایی شنیده. این صدا را قبلاً جایی شنیده.
در هوایی که از درد و بوی دارو غلیظ شده، دوباره سعی می کند چشم هایش را باز کند؛ آهسته و آرام. پلک هایش سنگین است. مادربزرگ می گوید «آقربونش برم... وا کن... وا کن...» سیاهیِ پشت پلک ها جایش را می دهد به سفیدی ای که از چراغ سقفی می ریزد بیرون. چشم هایش تار می بیند. گردنش تیر می کشد؛ انگار ساعت ها ــ ذره بین به چشم و پنس در دست ــ خم شده باشد روی ساعتی رومیزی و با چرخ دنده ها و فنرهای مینیاتوری ور رفته باشد. کم کم سقفْ سقف می شود و چراغْ چراغ. نمی تواند سرش را بچرخاند. گردنش تیر می کشد. چشم می گرداند. توی اتاقی است با سقف سفید، زیر چراغی با نور سفید و روی تختی با ملافه ی سفید. دست و پای چپش زُق زُق می کنند. باید حسابی زخم وزیلی شده باشند. پنجره ی سراسریِ چسبیده به سقفْ شبِ شهر را قاب گرفته. ستاره ای در آسمان نیست. آن طرف شیشه، سیاهیِ شب است و این طرف سوالی که ذهن نیاسان را رها نمی کند. سفیدیْ چشمش را می زند. تنها روی تخت اورژانس که باشی، بهتر است چشم هایت را ببندی.
از اعماق تاریکیِ پشت پلک هایش تصویرها جان می گیرند و می آیند جلوتر. خودش را می بیند که از خیابانی رد می شود. دارد از بالا به خودش نگاه می کند؛ مثل وقتی که توی فیلم ها می خواهند تنهاییِ کسی را نشان بدهند. هیچ وقت از این زاویه خودش را تماشا نکرده. شب است و خیابان خلوت. کیفش روی دوشش است و ظرف غذایی که اردشیر و گلنار داده اند، دستش. نگاهش به خط کشی عابرپیاده است. برای خودش می رود و «گل اومد بهار اومد» می خواند. صدای بوق ماشینی می پیچد توی گوشش. لاستیک ها روی آسفالت کشیده می شوند و زوزه می کشند. پیش از آن که بخواهد و بتواند کاری کند، ماشین می رسد. مردی می گوید «این نکبت از کجا افتاد تو دامن ما شب آخر سالی!» درد کلافه اش کرده، زن هم همین طور. این صدا را قبلاً جایی شنیده؛ این آواز گنجشک ها را روز اول عید، این شُره ی آب رود را لای سنگ های کوهستانْ روزهای آخر زمستان.
حالا که توانسته چشم هایش را باز کند، دوست دارد زن زودتر برگردد ببیند کیست که این طوری قربان صدقه اش می رود. لحظه ای چشم هایش را باز می کند؛ انگار بخواهد مطمئن شود که هنوز می تواند بازشان کند. چراغ سقفی هنوز سفیدی اش را می ریزد روی سقف و دیوارها و شب هنوز ایستاده پشت پنجره. دوباره چشم هایش را می بندد.
هیچ وقت از این زاویه خودش را تماشا نکرده. توی شلوغی بازار تجریش ایستاده گوشه ای سمنو می خورد. باران نرمی بی صدا می بارد و صدای دست فروش ها شهر را پُر کرده. مردم لای هم می لولند. سنبل. سبزه. ماهی. تخم مرغ های رنگی. بچه های خندان. زن های زیبا. بازار حل می شود توی مغازه اش. عصبانی نشسته پشت میز ویترینی و منتظر مشتری بدقولی است که نیت کرده روز آخر سالش را خراب کند.
«مگه نگفتم تکون نخور نیا؟»
این صدا را قبلاً جایی شنیده. چشم هایش را باز می کند. حتا گردنش را هم کمی خم می کند تا بتواند زودتر و بهتر زن را ببیند. کسی نیست. چشم هایش دیگر تار نمی بیند. گردنش هنوز تیر می کشد. سرگیجه دارد. پلک هایش می آیند روی هم. هیچ وقت از این زاویه خودش را تماشا نکرده. دارد توی منوچهری قدم می زند. آفتاب ملایمی پهن شده روی خیابان. نسیم پیچیده لای درخت ها و دست نرمش را می کشد روی شاخه های لخت . پلک هایش می لرزد. دلش آشوب می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب هشت و چهل‌ و ‌چهار

به نظرم داستانی پر کشش و هیجان انگیزی نیست یک ریتم کند از روزهای زندگی ادمی که نظم خاصی در روند زندگی خودش داره انگار حتی اتفاقات یهویی هم هیجانی به ریتم اصلی نمیده حس کندی در سراسر داستان وجود دارد اما به نظر من هر کتابی ارزش خوندن داره چون کتاب ها مثل ادم ها هر کدوم یک ویژگی دارن که وجودشون لازمه داشتن تجربه س
در 1 سال پیش توسط انت دانلیان
برای من سوالی هست اینکه آیا تکنیک جای روایت رو میگیره؟ :/
در 9 ماه پیش توسط ghodsieh m
نویسنده فقط از تکنیک های درست داستان نویسی استفاده کرده برای توصیف روزهای اخر سال در تهران اصلا نمیشه اسمشو داستان گذاشت در اصل توصیف زیبای روزهای اخر سال هست با استفاده از فرم درست نوشتن و سرشار از ملال و کسالت.
در 11 ماه پیش توسط ماهی دشتی