فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گزیده لطایف الطوایف

کتاب گزیده لطایف الطوایف

نسخه الکترونیک کتاب گزیده لطایف الطوایف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گزیده لطایف الطوایف

بعضی از لطایف به نکات اخلاقی اشاره دارد. این لطیفه‌ها به دو صورت آمده، یا صورت اخلاقی گرفته‌اند و به نقد اخلاقی خاص پرداخته و مستقیما به موضوع اشاره کرده‌اند و یا اینکه اخلاقی نکوهیده را در حکایتی پرداخته‌اند، بی‌آنکه آن را نکوهش کنند، بلکه با اغراق و درشت‌نمایی در یک اخلاق ناپسند خواننده را به حکمتی و ظرافتی رهنمون ساخته‌اند. بعضی دیگر از حکایات به نوعی سرگرمی نزدیک شده‌اند. حکایاتی هستند شیرین و جذاب که خواننده در اثر مطالعه یا شنیدن آن احساس ترغیب و لذت ناشی از نقل داستانی شیرین می‌یابد. این داستانها از طنزی قوی و پرمایه برخوردارند. حکایاتی نیز در این مجموعه به حاضرجوابی، نکته‌گویی و ظرافت در کلام نزدیک شده‌اند و بیشتر در حوزه عقل ارزشمند هستند تا در حوزه اخلاق یا هنر. این حکایات نیز منزلت خاص خود را دارند. در مجموع این لطایف سه‌گونه لطیفه یعنی لطیفه‌های سرگرم‌کننده، لطیفه‌های حکمت‌آموز و لطایف هوشمندانه و ظریف را می‌توان یافت. حوزه موضوعی لطیفه‌ها بسیار گسترده است. به مانند آثار فراوانی که اعراب در حوزه طنز دارند این کتاب تقسیم‌بندی موضوعی دارد؛ این تقسیم‌بندی در ۱۴ باب مختلف آمده است.

ادامه...

بخشی از کتاب گزیده لطایف الطوایف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

۱- «لطائف الطوائف» را نمی شناختم. شبی با یوسفعلی میرشکاک نشسته بودیم و تا پاسی از شب گذشته مشغول خواندن «عبید زاکانی» بودیم و مرض جمع کردن لطیفه ها به سرمان زده بود. او از دو اثر نام برد و اینکه این دو اثر ارزشهای طنز فراوان دارند؛ اولی «لطائف الطوائف» بود و دومی «رستم التواریخ». چند روزی بعد نسخه «لطائف الطوائف» را از میرشکاک گرفتم و یک ماهی با آن مشغول بودم و فراوان از آن لذت می بردم. چندبار تصمیم گرفتم با لطائف الطوائف کاری بکنم و به نحوی آنرا برای خواننده امروز لطائف و حکمت و طنز عرضه کنم که مقدور نشد. در سال ۱۳۷۷ وقتی با نشر روزنه تصمیم گرفتیم که «میراث طنز پارسی» را به صورت مجموعه ای منتشر کنیم لطائف الطوائف نیز در برنامه کار ما قرار گرفت.

۲- اصرار داشتم و دارم که آثار طنز زبان پارسی - یا بعضا طنزهایی که در حوزه مشترک جهان اسلام قرار دارد - به فارسی امروز درآید تا برای خواننده امروز قابل استفاده شود. وقتی این نکته را با یکی دو نفر از اهل ادب - که در مورد زبان فارسی و ادبیات کهن بسیار غیرتی هم هستند - گفتم، آنان اصرار داشتند که به زبان این آثار دست نخورد. چرا که لابد این زبان اگر بوسیله ما دست بخورد نابود می شود. گمان کردم که این حکایات و امثال و داستانها مفاهیمی هستند در بند آن زبان و آن زبان با پیچیدگی ها و غرابت با زبان و نسل امروز عامل فاصله نسل جوان جامعه ماست با این ارزشهای ادبی و فرهنگی. در پس این استدلال بر آن شدم تا مجموعه میراث طنز پارسی را با روشی که برای خوانندگان مناسب باشد بازنویسی و آماده کنم.
در این بازنویسی آنچه مهم است داستان، موضوع و محتوای حکایات است. بدین لحاظ تلاش کرده ایم تا با حذف اضافات، استفاده از واژه های روز و فارسی به جای واژه های مهجور و عربی و بعضا حذف اضافه گویی نویسنده، حکایات را به فارسی امروز درآوریم. برای حکایات عنوان انتخاب شد تا وجه مشخصه ای برای هر کدام تعیین شود.
متن لطائف الطوائف را چندین بار خوانده بودم. حکایاتی که گمان می کردم جالب تر است و تازگی دارد را انتخاب کردم و بازنویسی آنرا سپردم به دست پروین اردلان دوستی زحمتکش که ویراستاری معتبری است و سپردن متنی ارزشمند برای ویرایش و بازنویسی به دست او کاری راحت است. مدتی کار بازنویسی را اردلان انجام داد بعد از این هم در مورد متن بازنویسی شده حاشیه نویسی کردم.

۳- «لطائف الطوائف» جمع لطیفه هایی است که از گذشته باقی مانده است. این لطیفه ها، خلاصه مجموعه ای از لطایف اند که در طول تاریخ سینه به سینه نقل شده و در اثر این امر صیقل خورده و به صورتهای مختلف باقی مانده است. گاهی حکایتی از چند مسیر آمده و به نام چند تن روایت شده است. این موضوع نشان می دهد که لطیفه ها بیشتر از آنکه به شخص خاصی منتسب باشد دلالت بر حکمت خاصی یا ظرافت خاصی دارد که همین دلیل ماندگاری آن است.
بعضی از لطایف به نکات اخلاقی اشاره دارد. این لطیفه ها به دو صورت آمده، یا صورت اخلاقی گرفته اند و به نقد اخلاقی خاص پرداخته و مستقیما به موضوع اشاره کرده اند و یا اینکه اخلاقی نکوهیده را در حکایتی پرداخته اند، بی آنکه آن را نکوهش کنند، بلکه با اغراق و درشت نمایی در یک اخلاق ناپسند خواننده را به حکمتی و ظرافتی رهنمون ساخته اند.
بعضی دیگر از حکایات به نوعی سرگرمی نزدیک شده اند. حکایاتی هستند شیرین و جذاب که خواننده در اثر مطالعه یا شنیدن آن احساس ترغیب و لذت ناشی از نقل داستانی شیرین می یابد. این داستانها از طنزی قوی و پرمایه برخوردارند.
حکایاتی نیز در این مجموعه به حاضرجوابی، نکته گویی و ظرافت در کلام نزدیک شده اند و بیشتر در حوزه عقل ارزشمند هستند تا در حوزه اخلاق یا هنر. این حکایات نیز منزلت خاص خود را دارند.
در مجموع این لطایف سه گونه لطیفه یعنی لطیفه های سرگرم کننده، لطیفه های حکمت آموز و لطایف هوشمندانه و ظریف را می توان یافت.
حوزه موضوعی لطیفه ها بسیار گسترده است. به مانند آثار فراوانی که اعراب در حوزه طنز دارند این کتاب تقسیم بندی موضوعی دارد؛ این تقسیم بندی در ۱۴ باب مختلف آمده است.
فصل بندی کتاب لطائف الطوائف به شرح زیر است:

باب اوّل: در بیان استحباب مزاح و ذکر مطایبات حضرت پیغمبر(ص)
فصل اوّل: در بیان استحباب مزاح و اینکه مطایبات از سنن مرضیه است
فصل دوّم: در مطایبات حضرت رسول(ص) با وصی خود
فصل سوّم: در مزاح حضرت رسول(ص) با حسنین(ع)
فصل چهارم: در مزاح آن حضرت با مردان صحابه
فصل پنجم: در مزاح حضرت با کودکان صحابه
فصل ششم: در مزاح حضرت با زنان صحابه
فصل هفتم: در مزاح و مطایبه صحابه در حضور حضرت رسول (ص)
فصل هشتم: در مزاح صحابه با یکدیگر در غیبت آن حضرت

باب دوّم: در ذکر حکایات لطیفه ائمه معصومین(ص)
فصل اوّل: در ذکر بعضی کلمات قدسیه و تصرفات لطیفه حضرت امیر(ع)
فصل دوّم: در ذکر بعضی نکات لطیفه امام حسن(ع)
فصل سوّم: در ذکر بعضی از کلمات شریفه امام حسن(ع)
فصل چهارم: در ذکر بعضی انفاس نفسیه امام علی بن حسین(ع)
فصل پنجم: در ذکر بعضی از فواید انفاس امام محمّدباقر(ع)
فصل ششم: در ذکر بعضی از نکات لطیفه امام جعفر صادق(ع)
فصل هفتم: در ذکر شمه یی از انفاس متبرکه امام موسی کاظم(ع)
فصل هشتم: در ذکر بعضی از کلمات قدسیه امام رضا(ع)
فصل نهم: در ذکر بعضی عبارات لطیفه امام محمّدتقی(ع)
فصل دهم: در ذکر بعضی اشارات شریفه و عبارات لطیفه امام علی نقی(ع)
فصل یازدهم: در ذکر بعضی انفاس متبرکه امام حسن عسکری(ع)
فصل دوازدهم: در ذکر بعضی از علامات امام محمّدمهدی(ع)

باب سوّم: ذکر حکایات لطیفه پادشاهان
فصل اوّل: در علم و فراست پادشاهان و حدّت طبع و ظرافت ایشان در توقیعات
فصل دوّم: در علّو شان پادشاهان و عزم درست و همّت بلند ایشان
فصل سوّم: در ترک شهوت پرستی پادشاهان
فصل چهارم: در سیاست پادشاهان
فصل پنجم: در تهدید کارگران دیوان توسط پادشاهان
فصل ششم: در شجاعت و رای صائب پادشاهان
فصل هفتم: در دینداری و مسلمانی پادشاهان
فصل هشتم: در احترام به بزرگان توسط پادشاهان
فصل نهم: در رحمت و شفقت پادشاهان بر زیردستان
فصل دهم: در عفو و اغماض پادشاهان

باب چهارم: در لطایف حاکمان و مقربان و وزرا و ارباب دیوان
فصل اوّل: در لطایف امرا و مقربان و وزرا نزد سلاطین
فصل دوّم: در لطایف وزرا نسبت به ابناء جنس و عمال دیوان
فصل سوّم: در تعلیم و تهدید وزرا نسبت به عمال دیوان
فصل چهارم: در لطایف و نصایح وزرا نسبت به ظالمان و ستمکاران
فصل پنجم: در لطایف وزرا نسبت به اکابر و افاضل
فصل ششم: در لطایف وزرا به دوستان و ارباب حاجات

باب پنجم: در لطایف ادیبان و منشیان و ندیمان و سپاهیان و دلیران در مناظره پادشاهان
فصل اوّل: در لطایف ادیبان و منشیان
فصل دوّم: در لطایف ندیمان در مجالس پادشاهان و حکام
فصل سوّم: در لطایف سپاهیان با پادشاهان
فصل چهارم: در لطایف سپاهیان با سایر مردمان
فصل پنجم: در مناظره مردان دلیر با سلاطین
فصل ششم: در مناظره زنان دلیر با سلاطین

باب ششم: در لطایف اعراب و نکات فصحا و بلغا و ذکر حکمت و امثال ایشان
فصل اوّل: در لطایف اعراب در مجالس بزرگان دین و پادشاهان
فصل دوّم: در ظرافت اعراب نسبت به قاضیان و اهالی و موالی و سایرین
فصل سوّم: در لطایف متفرقه اعراب از هر باب
فصل چهارم: در نکات فصحا و بلغا عرب و لطایف اقوال ایشان
فصل پنجم: در مثلهای مشهور عرب

باب هفتم: در لطایف و مواعظ مشایخ طریقت و علما و قاضیان و فقها و اصحاب تذکره
فصل اوّل: در لطایف و مواعظ مشایخ و علمای ربانی
فصل دوّم: در لطایف علمای رسوم
فصل سوّم: در ظرافت مولانا قطب الدّین علاّمه
فصل چهارم: در ظرافت قاضیان
فصل پنجم: در ذکر بعضی فراست های قاضی شریح
فصل ششم: در ذکر بعضی فراست های قاضی ایاس
فصل هفتم: در ذکر بعضی از لطایف فقها
فصل هشتم: در ذکر بعضی ظرافتهای ناصحان و واعظان

باب هشتم: در لطایف حکمای متقدّم و متاخّر و حکایات خوابگزاران و ستاره شناسان
فصل اوّل: در لطایف حکمای متقدم
فصل دوّم: در لطایف حکمای متاخّر
فصل سوّم: در لطایف حکمای متقدّم و متاخّر درباره ازدواج و طعام و شراب و سماع
فصل چهارم: در معالجات عجیب پزشکان
فصل پنجم: در معالجات پزشکان به شکل ظریف
فصل ششم: در احکام عجیب ستاره شناسان
فصل هفتم: در تعبیرات عجیب خوابگزاران درباره خوابهای پادشاهان
فصل هشتم: در تعبیرات عجیب ابن سیرین

باب نهم: در لطایف شاعران
فصل اوّل: در لطایف شاعران نسبت به سلاطین
فصل دوّم: در لطایف شاعران نسبت به توانگران و خسیسان
فصل سوّم: در لطایف شاعران نسبت به همدیگر
فصل چهارم: در لطایف عارف جام
فصل پنجم: در بدیهه گویی شاعران در حضور پادشاهان
فصل ششم: در بدیهه گویی وزرا و شعرا
فصل هفتم: در بدیهه گویی شعرا با همدیگر
فصل هشتم: در بدیهه گویی عرفای شاعر در زمان وفات
فصل نهم: در عجایب صنایع شعری و غرایب بدایع فکری

باب دهم: در لطایف ظریفان از مردان و زنان
فصل اوّل: در لطایف ظریفان نسبت به پادشاهان و حاکمان
فصل دوّم: در لطایف ظریفان نسبت به سادات و عالمان و قاضیان و اهالی و موالی
فصل سوّم: در لطایف ظریفان با ابناء جنس
فصل چهارم: در لطایف ظریفان با توانگران و خسیسان
فصل پنجم: در لطایف ظریفان با گرانجانان
فصل ششم: در لطایف ظریفان با مردم بدقیافه
فصل هفتم: در لطایف ظریفان با اعراب
فصل هشتم: در لطایف ظریفان با سایر مردمان
فصل نهم: در لطایف متفرقه ظریفان
فصل دهم: در لطایف ظریفان نسبت به زنان
فصل یازدهم: در لطایف ظریفه زنان و لطایف متفرقه ایشان

باب یازدهم: در حکایات و لطایف خسیسان و طفیلان و پرخورها
فصل اوّل: در حکایتی عجیب از سعیدبن هارون بخیل
فصل دوّم: در ملاقات و مهمانداری خسیسان با همدیگر
فصل سوّم: در لطایف خسیسان و ظرافت آنان
فصل چهارم: در لطایف پرخورها
فصل پنجم: در ظرافت پرخورها و طفیلی ها

باب دوازدهم: در لطایف طمعکاران و دزدان و گدایان و کوران و کران
فصل اوّل: در ذکر قالب الصخره از طمع کاران مشهور عرب
فصل دوّم: در ذکر اشعب طمّاع از طمع کاران مشهور عرب
فصل سوّم: در لطایف دزدان
فصل چهارم: در لطایف گدایان
فصل پنجم: در ذکر گدایی مولانا ارشد واعظ از گدایان مشهور
فصل ششم: در ذکر گدایی قاضی اورش از گدایان زبردست مشهور
فصل هفتم: در حکایات کران و گفتگوی آنان
فصل هشتم: در لطایف احولان و اعوران و کوران

باب سیزدهم: در لطایف کودکان و غلامان و کنیزکان زیرک و تیز فهم
فصل اوّل: در گفتگوی کودکان زیرک در مجلس پادشاهان
فصل دوّم: در گفتگوی کودکان زیرک با بزرگان
فصل سوّم: در گفتگوی کودکان زیرک نسبت به پدر و مادر
فصل چهارم: در لطایف غلامان در حضور پادشاهان
فصل پنجم: در لطایف غلامان نسبت به طوایف مردم
فصل ششم: در لطایف کنیزکان نزد پادشاهان
فصل هفتم: در لطایف کنیزکان نسبت به طوایف مردم

باب چهاردهم: در لطایف ابلهان و دروغگویان و مدعیان نبوت و دیوانگان
فصل اوّل: در ذکر حماقت بعضی پادشاهان و فرزندان ایشان
فصل دوّم: در حکایات لطیف ابلهان
فصل سوّم: در لطایف دروغگویان
فصل چهارم: در لطایف مدعیان نبوت
فصل پنجم: در لطایف دیوانگان نسبت به پادشاهان
فصل ششم: در لطایف دیوانگان نسبت به مقربان سلاطین و بزرگان
فصل هفتم: در لطایف متفرقه دیوانگان

۴- لطایف از منظری دیگر نیز از ارزشهایی ویژه برخوردار است. از این منظر که این لطیفه ها گویای وضع زمانه اند و بیش از آنچه در تاریخ رسمی آمده است نمایانگر وضع واقعا موجود به شمار می روند. از این لطیفه ها می توان نشانه های زمان و مکان تاریخی را دریافت، به اخلاق و رفتار و ارزشهای اجتماعی واقف شد و منزلت واقعی و حقیقی طبقات اجتماعی را ارزیابی کرد.
این لطایف به ما می گویند که واعظان و مشایخ و قاضیان و حاکمان چه منزلت واقعی نزد مردم داشته اند و طبقات تهیدست جامعه چگونه می زیسته اند. این لطایف تاریخ اجتماعی زمان خود را برای ما روایت می کنند و کلیشه ها (STEREOTYPE)ی اجتماعی را به ما معرفی می کنند. این لطایف اخلاق اقوام، اصناف و گروههای اجتماعی را برای ما واگو می کنند. و در پس این شناخت است که درمی یابیم چه نسبیت عجیب و غریبی در قضاوت تاریخی نهفته است. درمی یابیم که آنچه امروز در مورد گروهی و طبقه ای یا قومی کلیشه شده است سالها پیش چنین نبوده و اگر اندکی به شناخت تاریخی دست یابیم امکان آن را خواهیم داشت که علت تغییر کلیشه ها را دریابیم. از این روست که من معتقدم یکی از بکرترین و سالم ترین و ساده ترین راهها برای شناخت تاریخ اجتماعی این سرزمین - که در پس دیوار فولادی دروغ و فریب تاریخ نویسان نهان شده - شناخت و بررسی حکایاتی است که گاه از فرط تکرار به ضرب المثل بدل شده اند.
اما، این حکایات جز ارزش تاریخی به عنوان تصاویری ثابت از حرکت تاریخی و فرهنگی جامعه که نشانه واقعی تاریخ گذشته اند به عنوان آثاری از ادب و فرهنگ قوم نیز ارزشمندند. ارزش این حکایات لطیف از زمره ارزشهای ادبی در محدوده داستان و قصه است.
همین حکایات، منبع و منشا بسیاری از لطیفه های زمانهای بعد هستند. ریشه یابی لطیفه های امروزی بی شک ما را به لطایف الطوایف می برد. و در می یابیم که تمام لطیفه ها بمانند داستان ها از چند منبع ساده سرچشمه می گیرد.
اساس لطیفه های ایران و جهان در روانشناسی انسان نهفته است. خصوصیاتی مانند بلاهت، حیله گری، تن پروری، خست، پرخوری، بی غیرتی، مزاحمت، طمع کاری، دروغگویی باعث شده است که کلیشه هایی در مورد آدمها شکل بگیرد و همین کلیشه هاست که ساختمان اصلی لطیفه ها را شکل می دهد. لطیفه ها سینه به سینه در زمان طی مسیر می کنند و با تغییر باورها و ارزشهای اجتماعی صورتی تازه می پذیرند، بدون اینکه منطق درونی شان را از دست بدهند.
آنچه آمریکایی ها در لطیفه هایشان در مورد لهستانی ها می گویند، لطیفه سازان سی سال پیش در مورد گیلانی ها می گفتند و ششصدسال پیش همین کلیشه در مورد همدانی ها گفته می شد. آنچه آمریکایی ها امروز در لطیفه هایشان در مورد یونانی ها می گویند سی سال پیش مردم ما در مورد قزوینی ها می گفتند و پانصد سال پیش در مورد ترکان غارتگر همین لطایف گفته می شد.
نمی دانم که آیا قضاوتهای قومی (ETHNOCENTRISM) تا چه حدّ ریشه در تضادهای اجتماعی دارد و تا چه حدّ واقعی است، اما می دانم که طرح این قضاوتها دلایل تاریخی ویژه ای دارد که گاه به مهاجرت مربوط است و گاه به همسایگی قومی، در مورد گروهها و طبقات اجتماعی نیز کلیشه ها ریشه در شرایط اجتماعی دارند. اگر در قرن پنجم و ششم لطایف مربوط به گدایان حرفه ای بسیار فراوان دیده می شود لابد ناشی از فقر و تنگدستی مفرط جامعه است و نوع نگاه جامعه به موضوع «گدایی» را نشان می دهد، در حالی که امروزه تقریبا لطیفه ای در مورد گدایان ساخته نمی شود. اگر در طول دورانی طولانی در تاریخ ما همجنس بازی و غلامبارگی موضوعی مهم برای لطیفه هاست، لابد می توان نتیجه گرفت که تاریخ اجتماعی ما همواره در بستری از انحرافات اخلاقی و جنسی حرکت کرده است. اگر حرامزاده ها در لطایف نقل شده موضوعی بسیار عادی هستند و یا شرابخواری موضوعی گسترده در لطیفه هاست بی شک نمی توانیم مدعی شویم که شراب و زنا محصولات جامعه امروز و غربی اند، بلکه بی شک باید ریشه آنها را در تمام تاریخ خودمان جستجو کنیم. اگر واعظان و قاضیان همواره چهره بدی در تاریخ اجتماعی و بخصوص در لطایف نقل شده دارند بی شک می توانیم این را از منزلت واقعی آنان بدانیم. اگر حیله و دروغ عنصر ثابت و پایدار لطیفه های گذشتگان هستند بی شک حضور این دو عنصر در تاریخ گذشته ما غیرقابل انکار است.
لذا چنین می گوییم که لطیفه ها از یک سو نشانه هایی هستند که با بهره بردن از آنها می توانیم به شناخت دقیق و روشنی از تاریخ اجتماعی گذشته دست یابیم و از سوی دیگر آثار ادبی ماندگاری هستند که در انتقال حکمت و ظرافت و لطافت و اخلاق به ما نقشی مهم دارند.

۵- لطائف الطوائف از سوی دیگر یکی از درست ترین و کامل ترین شیوه های طنز ایران در طول تاریخ معاصر است و نشانه های زیر را در این شیوه می توان در نظر گرفت:
الف: لطیفه ها عمیق و تفکر برانگیزند.
ب: لطیفه ها میل به حکمت دارند و به صرف طرب انگیزی ساخته نشده اند.
ج: لطیفه ها شریف و متّکی به اصول اخلاقی اند. ظلم ستیز و مردم دوست و جهل ستیز و دشمن پلیدی اند.
د: لطیفه ها از ساختار ادبی و فنی محکم و ادبیاتی ارزشمند برخوردارند.
ه: لطیفه ها از ارزشهای دینی برخوردارند و علیه ریا و فریب و دین فروشی موضع دارند.
مقایسه لطیفه های لطائف الطوائف با طنزی که در صد سال اخیر در جامعه ما پدید آمده است نشان می دهد که با فاصله گرفتن طنز امروز از میراث گذشته طنز ما هرچه گذشته است از حکمت و معنی تهی شده و به خنده انگیختن صرفا سرگرم کننده پا نهاده است.

۶- در مقدمه لطائف الطوائف، ترجمه احوال مولف یعنی «مولانا فخرالدین علی صفی» - متوفی به سال ۹۳۹ چنین آمده است.
«فخرالدین علی بن مولانا حسین الکاشفی، تخلص صفی، می نماید چنانکه در این رباعی گوید:

رباعی

ای مانده ز بحر علم بر ساحل عین
در بحر، فراغت است و بر ساحل، شین

بردار صفی نظر ز موج کونین 
آگاه ز بحر باش بین النفسین

چون در مقدمه کتاب لطائف الطوائف به نثری عجیب و غریب موضوعاتی مربوط و نامربوط درباره مولف و کتاب آمده است که دانستن آن مهم ترین فایده اش عدم درک احوال مولف و کتاب است ما سعی می کنیم آنچه را که به این موضوع مربوط است از آن مقدمه استخراج کنیم و بنویسیم تا هم از فعل شریف سانسور فاصله نگرفته باشیم و هم شما را در جریان بگذاریم.
فخرالدین علی صفی کتاب «رشحات عین الحیات» را در سال ۹۰۹ تالیف کرد. این کتاب ظاهرا در مورد سلسله نقشبندیه است و خود فخرالدین از مریدان خواجه عبیدالله نقشبندی است. در مورد اینکه فخرالدین علی صفی چه کسی بوده و کجا به دنیا آمده و چه کارهایی کرده مقادیر معتنابهی دروغ و دغل در کتب مختلفه نوشته اند که چون در آن زمان هم ظاهرا مثل زمان خود ما دروغ نوشتن در مورد نویسندگان به شیوه هویتی - نیمه پنهانی رایج بوده لازم است که به تمام آنها توجه نکنیم، اما ظاهرا خواندمیر مولف حبیب السیر در مورد او چیزهایی نوشته که قابل اعتماد است. وی گفته است.
«... و در این تاریخ یعنی سال ۹۲۹ فرزند ارجمند مولانا کمال الدین حسین، مولانا فخرالدین علی قائم مقام والد بزرگوار خویش بوده، صباح روز جمعه در مسجد جامع هرات که جامع اصناف فیوضات است به نصیحت و ارشاد فرق عباد می پرداختند و الحق در آن امر به احسن وجهی و ابلغ صورتی رایت تفوق بر اماثل و افاضل می افرازند و از سایر اقسام فضایل نیز بهره تمام دارند و همواره نقش تتبع سنن سنیه مصطفویه صم بر لوح خاطر عاطر می نگارند از منظومات مولانا فخرالدین، محمود و ایاز که بر وزن لیلی و مجنون در سلک تحریر کشیده اند در میان مردم مشهور است و بسیاری از معانی دقیقه در آن رساله مندرج و مذکور.»
منظور میرخواند از جملات عجیب و غریب فوق این است که فخرالدین علی پسر مولانا کمال الدین حسین الواعظ بوده و همان کارهایی را می کرده که پدرش انجام می داده و صبح روز جمعه در مسجد جامع هرات مردم را نصیحت و ارشاد می کرده و مردم هم از او خیلی خوششان می آمده، ظاهرا یک منظومه ای هم دارد به نام محمود و ایاز که بر وزن لیلی و مجنون نوشته شده است.
در «لطایف نامه» نیز در مورد او چنین آمده است که

«... بغایت جوانی درویش وش و دردمند و فانی صفت است و دوبار به جهت شرف صحبت خواجه عبیدالله از هرات به دارالفتح سمرقند رفت. گویند که آنجا به شرف قبول ممتاز و به سعادت ارشاد و تلقین سرافراز گشته به خراسان آمد، و طبعش خوب است. این مطلع از اوست:

با لب لعل و خط غالیه گون آمده ای
عجب آراسته از خانه برون آمده ای»

ظاهرا این موجود محترم - یعنی حضرت فخرالدین علی صفی بدون اینکه خودش بخواهد در حوالی سال ۹۳۸ دچار مشکلات عدیده ای شده است. علت این امر حبس یکساله او در هرات بوده که با انواع فشار و شکنجه و بدبختی و بیچارگی توام بوده است. بعد از خلاص شدن از هرات به طرف کوههای غرجستان رفته است. این حبس هم مثل بسیاری از بدبختیهایی که این ملت در طول تاریخ دچارش می شدند یک موضوع ساده و احمقانه بوده است. و آقای فخرالدین علی صفی در این قضیه نقشی نداشته است. به نظر می رسد حضرت «عبیدالله خان اوزبک» که یک موجود قلدر گردن کلفت بوده هرات را محاصره کرد و تمام مردم شهر را بدون اینکه فکر کند کدامشان گناهکارند و کدامشان بیگناه، یکسال علاّف نگه داشت که اگر دلتان می خواهد مشروح قضیه را بفهمید، بروید منتظم ناصری را بخوانید.
این مردک قلدر - که لابد یک جانوری شبیه طالبان بوده - در ۲۹ ماه رمضان هرات را محاصره کرد، بعد هم راه آب و آذوقه را روی مردم بست و هر روز بیشتر به آنها فشار آورد. معمولاً تاریخ نویسان هر وقت می خواهند بگویند محاصره فلانجا خیلی محاصره سختی بود می گویند که مردم بعد از محاصره گوشت سگ و گربه می خوردند که در این کتاب منتظم ناصری همین ماجرا را در مورد محاصره هرات گفته اند. این مردک بی مروت تا ۱۴ ربیع الاول سال بعد دست از محاصره برنداشت تا اینکه نمی دانم چطور شد که خبر رسید به شاه طهماسب. عبیدالله هم که لابد آدم ضعیف کش و ترسویی بود از این موضوع خیلی ترسید و بعد از یکسال راه افتاد رفت که لابد جای دیگری را محاصره کند و محاصره شهر اینطور بود که تمام شد.
فخرالدین علی صفی بعد از اینکه عبیدالله خان دست از محاصره هرات کشید دنبال یک جای امن می گشت، و در آن زمان تنها جای امن همان جایی بود که شاهان و خوانین پولدار و گردن کلفت بودند. بنابراین رفت پیش شاه محمّد سیف الملوک که در اطراف غرجستان بود. این شاه محمّد رفته بود در یک منطقه کوهستانی بین هرات و غور و مرورود و غزنه در یک منطقه صعب العبور یک قلعه عجیب و غریب شبیه قلعه های فیلمهای سینمایی انگلیس قرن پانزدهم درست کرده بود و در قلعه اش همیشه قفل بود و معلوم نبود چطور از آن داخل و خارج می شدند. درگذشته صاحبان قلعه ها یک در بزرگ درست می کردند و بعد آن را قفل می کردند. آن وقت برای بیرون رفتن از قلعه یا وارد شدن به آن از دیوار یا تونل های زیرزمینی استفاده می کردند و این امر نشانه هوشمندی فراوان آنها بود.
بالاخره در یک روز دل انگیز بهاری یا پاییزی فخرالدین علی صفی رفت داخل قلعه شاه محمّد سلطان و او هم از فخرالدین علی بسیار استقبال کرد و به او گفت که از زنده ماندنش خیلی خوشحال است. فخرالدین علی هم که احتمالاً پرولتاریای فکری بود و جز خودکار و کاغذ و حافظه و هنرش هیچ چیز دیگری نداشت چند قصیده در مدح شاه محمّد سرود که ما برای اینکه شاه محمّد پررو نشود هیچکدام از آن قصیده ها را چاپ نمی کنیم. ضمنا برداشت هر چه لطیفه و حکایت از گذشته شنیده بود را در یک کتاب نوشت به نام «لطائف الطوائف» و داد به دست پادشاه. پادشاه هم لابد هر روز لطائف الطوائف می خواند و می خندید.
احتمالاً در یکی از روزهایی که فخرالدین علی و شاه محمّد داشتند لطائف الطوائف می خواندند و می خندیدند شاه طهماسب صفوی که نمی توانست ببیند دو نفر در مملکت با همدیگر حال می کنند زرتی دستور داد که حاکم قم لشکرش را بردارد و ببرد غرجستان، خودش هم برای اینکه به مردم نشان بدهد آدم مسلمانی است رفت زیارت امام رضا(ع) و در همین حال و احوال بود که شاه محمّد بیچاره شد و لابد در قلعه اش را هم باز کردند و پدرش را درآوردند.
فخرالدین علی صفی که به تدریج به زمان وفاتش نزدیک شده بود و می دید که شاه محمّد در حال نابودی است از قلعه فرار کرد و دوباره رفت به طرف هرات، اما چون این مسیر خیلی سخت بود و از امکاناتی مانند اتوبوسهای سیر و سفر یا حتی اتواستاپ هم نمی توانست استفاده کند زخم و زیلی شد و خسته و تشنه و گرسنه ماند و هنوز به هرات نرسیده مرحوم شد. طوری که جسدش را بردند به هرات و همانجا او را دفن کردند. این اتفاق در سال ۲۳۹ اتفاق افتاد که این مرحوم ۶۳ سال از عمرش می گذشت. از فخرالدین علی صفی آثاری به جا مانده است، از جمله آثار زیر:

۱) رشحات عین الحیات: در احوال سلسله نقشبندی
۲) انیس العارفین فی المواعظ
۳) محمود و ایاز منظوم
۴) حرزالامان فی فتن الزمان (در خواص آیات و حروف مقطعه قرآنی)
۵) کشف الاسرار (تلخیص و شرح اسرار قاسمی تالیف پدرش مولانا حسین واعظ)
۶) لطائف الطوائف

۷- لطائف الطوائف که نسخه های مختلف آن در کتابخانه های مختلف موجود و در برخی موارد تنها ابوابی از آن به چاپ رسیده بود توسط حضرت «احمد گلچین معانی» جمع آوری و در سال ۱۳۳۶ توسط شرکت نسبی حاج محمّدحسین اقبال و شرکاء به چاپ رسید. اما چون کتابی بسیار ارزشمند و دارای ارزشهای اجتماعی و فرهنگی فراوانی بود تجدید چاپ نشد. و پس از انقلاب هم چنان به این کتاب توجه کردند انگار نه انگار که وجود دارد.

باب اول : درباره مستحب بودن مزاح و بیان برخی از شوخی های حضرت محمّد(ص)

مجالس شوخی و پیامبر(ص)

در احادیث آمده است حضرت محمّد(ص) با فرزندان، همسران، یاران و کودکان مزاح می کرد. یاران حضرت نیز در حضور ایشان با یکدیگر شوخی می کردند و حضرت را می خنداندند. در چنین مجالسی، شعر هم خوانده می شد، یاران حضرت اشعار زیادی می خواندند و حضرت گوش می داد و آنان را به ادامه شعرخوانی تشویق می کرد به طوری که گاه صد بیت خوانده می شد. در این مجالس داستان ها و سرگذشت و افسانه های پیشینیان نیز حکایت می شد و گاه حضرت شرح حال گذشتگان را بیان می کرد.
عبدالله بن حارث از اصحاب پیامبر گفته است: هیچکس را ندیدم که بیش از حضرت محمّد(ص) لبخند بزند.

خنده رویی

جریربن عبدالله از بزرگان عرب گفته است: بعد از آنکه ایمان آوردم، هیچ وقت نشد که حضرت محمّد(ص) را ببینم به رویم لبخند نزند.

وای بر کسی که دروغ بگوید

روزی بزرگان اصحاب به حضرت محمّد(ص) گفتند: تو با ما بسیار شوخی و مزاح می کنی و این روش برای دارنده مقام پیامبری مناسب نیست. حضرت فرمود: من جز سخن راست چیزی نمی گویم. و فرمود: خداوند برای مزاح راست کسی را سرزنش نمی کند.
همچنین گفته شده است که حضرت فرمود: وای بر کسی که دروغ بگوید تا به واسطه دروغ خود جمعی را بخنداند و دوبار فرمود: وای بر او.

هسته خرما

درباره مزاح گویی حضرت محمّد(ص) با حضرت علی(ع) یکی از فضلا گفته در کتابی معتبر خوانده است که روزی حضرت رسول(ص) با حضرت علی(ع) نشسته بودند و خرما می خوردند. هر خرمایی را که حضرت رسول می خورد، هسته اش را - طوری که حضرت علی(ع) نبیند - کنار او می گذاشت. وقتی خرما تمام شد، تمام هسته های خرما کنارِ حضرت علی(ع) بود، در حالی که کنار حضرت محمّد(ص) هسته ای نبود. در این هنگام رسول خدا به شوخی به حضرت گفت: من کثر نواه فهو اکول (هر که هسته های بیشتری داشته باشد به این معناست که پرخورتر است). حضرت علی(ع) در پاسخ گفت: من اکل نواه فهو اکل (هر کس که هسته ها را هم خورده باشد، پرخورتر است).

سفیدی در چشم

زنی نزد حضرت رفت و گفت: ای رسول خدا، شوهرم می خواهد تو را ببیند. حضرت در پاسخ گفت: شوهر تو همان مردی نیست که چشمش سفیدی دارد. زن گفت: نه به خدا. حضرت لبخند زد و گفت: هیچکس نیست که در چشمش سفیدی نباشد.

زنان پیر به بهشت نمی روند

می گویند روزی صفیه دختر عبدالمطلّب، عمه حضرت محمّد(ص) که دوران پیری خود را می گذراند، نزد حضرت محمّد(ص) رفت و گفت: ای رسول خدا، دعا کن تا به بهشت بروم. حضرت به شوخی فرمود: زنان پیر به بهشت نمی روند.
صفیه گریان از نزد حضرت بازگشت، حضرت لبخند زد و گفت: به او بگویید پیرزنان اول جوان می شوند و بعد به بهشت می روند.

با همه اعضا

عوف بن مالک اشجعی از بزرگان صحابه، مردی درشت اندام بود. او روایت می کند که در جنگ تبوک نزد رسول خدا رفتم. حضرت در قبه چرمی خود نشسته بود. سلام کردم، پاسخ داد و گفت: بفرما. گفتم: یا رسول خدا با همه اعضای خودم بیایم یا چیزی را بیرون بگذارم. حضرت لبخند زد و گفت: با همه اعضای خود داخل شو.

فرشته دوم

روزی رسول خدا(ص) به بالای منبر رفته بود و موعظه می کرد. سخن به آنجا رسید که فرمود: هنگام وضع حملِ زنان، دو فرشته حضور دارند. یکی اول می آید و بند رحم و محل مخصوص زنان را باز می کند تا طفل به راحتی به دنیا بیاید و بعد از او فرشته دیگری می آید و آن بندها را می بندد. در این میان یکی از اصحاب گفت: یا رسول خدا در خانه من وضع حملی شد و فرشته دوم که بندها را می بندد، نیامد. حضرت لبخند زد.

چشم درد و خرما

صهیب رومی که با وجود پرهیزگاری و پارسایی، زیاد طنز و لطیفه می گفت، تعریف می کند که نزد رسول خدا(ص) رفتم، حضرت در قبه خود نشسته بود و کنار او نیز خرمای خشک و خرمای تازه گذاشته بودند. یک چشم من خیلی درد می کرد و من بدون آنکه پرهیز کنم، خرما می خوردم. حضرت فرمود: ای صهیب! خرما می خوری در حالی که چشم تو درد می کند. به او گفتم: یا رسول خدا با آن طرف چشمم می خورم که درد نمی کند. حضرت چنان خندید که دندان های عقل او نمایان شد.

درباره طنزگویی صحابه پیامبر در زمان غیبت ایشان

در کشف الغمه و مانند آن درباره هیئت حضرت علی(ع) آمده است که قد ایشان متوسط بود. روزی حضرت در مسجد پیامبر نماز می خواند که یکی از ثروتمندان صحابه که قدی بلند داشت وارد شد و برای شوخی، نعلین حضرت علی(ع) را برداشت و روی طاق ستون مسجد گذاشت و با این گمان که دست حضرت به آن نمی رسد، در کنار ستون مشغول نماز خواندن شد. هنگام تشهد گفتن بود که حضرت علی(ع)، ستون مسجد را برداشت و گوشه لباس او را زیر ستون گذاشت و ستون را دوباره جای خود قرار داد و دست دراز کرد و نعلین خود را برداشت و قصد رفتن کرد. آن شخص سلام نماز را می داد که دید گوشه لباسش زیر ستون گیر کرده است. مضطرب شد و از حضرت امیر خواست لباس او را از زیر ستون در آورد. حضرت با دیدن اضطراب او خنده اش گرفت و در این حال گفت: به شرطی که دیگر از این فضولی ها نکنی، او هم قسم خورد که دیگر فضولی و بی ادبی نکند و حضرت لباسش را از زیر ستون در آورد و از مسجد بیرون رفت.

لنا ولا

روزی حضرت علی(ع) در راهی می رفت. دو تن از بزرگان صحابه نیز که قدی بسیار بلند داشتند در چپ و راست او حرکت می کردند، یکی از آنان به شوخی گفت: یا ابوالحسن، انت بیننا کالنون فی لنا (ای پدر حسن، تو در میان ما مانند حرف «ن» هستی در میان کلمه «لنا») حضرت در پاسخ به او گفت: لو لم اکن بینکما لکنتما لا (اگر من در میان شما نبودم، شما نبودید) چون اگر «ن» را از میان «لنا» بردارید «لا» باقی می ماند و کلمه «لا» در عربی به معنی «نیست» است.

شوخی نُعیمان

ابن عبدالبر در استیعاب نوشته است که نُعیمان بن عمرو انصاری - از اصحاب قدیمی و از گروه انصار و از اهالی بدر - به شوخ طبعی و طنزگویی معروف بود به طوری که حکایت های زیادی درباره او نقل شده است. از جمله می گویند روزی نعیمان به همراه سوُیبط بن حرمله عبدری از اهالی بدر برای تجارت به بصره رفته بود. سویبط مردی سیاه چرده و کارگرِ یکی از بزرگان بود و از مال و زندگی و حیوانات او نگهداری می کرد. نعیمان و سویبط بین راه در مکانی توقف کردند. نعیمان که گرسنه بود به سویبط گفت: گرسنه ام، از خوراکی هایی که همراه داری چیزی بده، سویبط در جواب گفت: بدون اجازه صاحبش نمی دهم. نعیمان هم در پاسخ گفت: جواب این کارت را می دهم. قبیله ای در آن نزدیکی ها بود. نعیمان به آنجا رفت و به آنان گفت: غلامی بدزبان دارم و به خاطر همین عیب او را می فروشم و در حالی که سویبط را به آنان نشان می داد گفت: او غلامی زبان باز است. اگر به شما گفت که آزاد است، مبادا حرف های او را باور کنید وگرنه با شما معامله نمی کنم. اهالی قبیله به نعیمان گفتند: خاطرت جمع باشد که ما به حرف های او اهمیت نمی دهیم. بدین ترتیب اهالی قبیله، سویبط را در ازای چند شتر از نعیمان خریدند و به سراغ او رفتند تا او را به قبیله خود ببرند. سویبط ابتدا با آنان از درِ گفت وگو درآمد و گفت: من آزادم و از اصحاب پیغمبرم، نعیمان با شما شوخی کرده است و شما حرف های او را باور کرده اید. - طبق روایتی دیگر سویبط می گوید: من پسرعمه نعیمان هستم و او مرد شوخ طبعی است، باز گردید و شتران خود را از او پس بگیرید - اما آنان حرف های نعیمان را باور نکردند و نگذاشتند تا همه حرف هایش را بزند، طنابی به گردنش انداختند - به روایت دیگر دستارش را به گردنش پیچیدند - و به قبیله خود بردند. وقتی بزرگی که سویبط برایش کار می کرد به کاروانسرا بازگشت، سویبط را ندید و سراغ او را گرفت. دوستانش با خنده جریان را برای او تعریف کردند، او هم خنده اش گرفت و با جمع دوستان به سوی قبیله رفت و به آنان گفت: این سویبط بن حرمله از اهالی بدر است. نعیمان با او شوخی کرده، شما بروید و شتران خود را پس بگیرید. بدین ترتیب او را از دست آن قبیله نجات داد و به کاروانسرا برگرداند و آن قبیله هم شتران خود را پس گرفت. وقتی آن بزرگ و یارانش به مدینه بازگشتند، جریان را برای حضرت محمّد(ص) تعریف کردند و حضرت خندید. تا یکسال پس از آن ماجرا، اصحاب پیامبر با یکدیگر درباره آن صحبت می کردند و می خندیدند.

تلافی

مخرمه بن نوفل زهری از اهالی مدینه و از بزرگان انصار بود که آشنایی کامل به علم انساب داشت. او ۱۱۵ سال عمر کرد و در اواخر عمر خود نابینا شد. روزی مخرمه در مسجد بود که به قصد ادرار کردن برخاست. در این حال نعیمان در حال داخل شدن به مسجد بود که تصمیم او را دریافت، دست او را گرفت و با او از مسجد بیرون آمد. مخرمه به او گفت: مرا به مکانی خلوت و دور از چشم ببر تا ادرار کنم. نعیمان او را چند طرف گرداند و بالاخره کنار درِ مسجد نشاند و گفت: اینجا خلوت است، مشغول شو. این حرف را زد و دست مخرمه را رها کرد و از آنجا فرار کرد. مخرمه با خیال راحت (کشف عورت کرد) نشست و مشغول شد. مردم با دیدن این وضع معترض شدند که چرا نزدیک مسجد و در میان مردم ادرار می کنی. مخرمه گفت: به خدا به شخصی که دستم را گرفته بود گفتم که مرا از دیدرس مردم دور کن و به جای خلوتی ببر. چه کسی با من این شوخی را کرد؟ به او گفتند: نعیمان بود. گفت: شرط می بندم اگر پیدایش کنم با این عصا که در دست دارم چنان بزنمش که در عمرش چنین ضربه ای نخورده باشد.
چند روزی از این ماجرا گذشت. مخرمه و نعیمان در مسجد بودند. عثمان بن عفّان - حاکم وقت مدینه - به مسجد آمد و کنار محراب مشغول نماز خواندن شد. نعیمان از جای خود بلند شد و نزد مخرمه رفت و گفت ای پدر بزرگوار، نعیمان آمده و کنار محراب نماز می خواند، وقت آن است که به شرط خودت وفا کنی. مخرمه گفت ای فرزند مرا پیش او ببر که دلم از او پرخون است. نعیمان دست او را گرفت و نزدیک محراب برد و خودش فرار کرد. مخرمه عصایش را بلند کرد و چنان بر فرق عثمان زد که سرش شکست. مردم به مخرمه معترض شدند که این چه کاری بود که کردی؟ سرِ حاکم خودت را شکستی! بنی زهر و خانواده مخرمه برای عذرخواهی در مسجد جمع شدند و گفتند: اگر دستور دهی نعیمان را پیدا می کنیم و همین بلا را سرش در می آوریم. حاکم گفت: از او بگذرید، چرا که او اهل بدر است و رسول خدا فرموده که خداوند اهالی بدر را آمرزیده است.

هدیه

کاروانی به مدینه رسید که عسل و غذاهای لذیذ داشت. نعیمان مقداری از آن را قرض گرفت و نزد پیامبر(ص) برد و گفت: رسول خدا، بفرمایید میل کنید. حضرت کمی خورد و بقیه را بین یاران خود تقسیم کرد. وقتی صاحبان کاروان طلب خود را خواستند، نعیمان آنان را نزد حضرت برد و گفت: ای رسول خدا، پول غذا را بده. حضرت فرمود: تو گفتی این هدیه است. نعیمان گفت: به خدا پول نداشتم و دلم می خواست تا غذا مالِ تو باشد و تو از آن بخوری. حضرت لبخند زد و بهای آن را پرداخت.

نفرین شرابخوار

ابن عبدالبر می گوید: نعیمان مدتی شرابخوار بود. وقتی او را مست نزد پیامبر آوردند، حضرت به او تازیانه زد و این کار، ۴ بار تکرار شد. یکی از اصحاب او را لعنت کرد اما پیامبر از این کار او عصبانی شد و او را از لعنت فرستادن به نعیمان منع کرد و گفت: این گونه سخن نگو، چرا که خدا و رسول او را دوست دارند.

نعیمان به بهشت می رود

زمخشری در کتاب ربیع الابرار نوشته که نعیمان از صحابه و مردی شوخ طبع و بذله گو بود و هر روز نزد پیامبر می رفت و طنز می گفت و حضرت را می خنداند و حضرت درباره او فرموده بود که نعیمان خندان به بهشت می رود.

نظرات کاربران درباره کتاب گزیده لطایف الطوایف

واقعا کتاب بسیار زیبایی است
در 2 سال پیش توسط علی کریمی