فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تلخ کام

کتاب تلخ کام

نسخه الکترونیک کتاب تلخ کام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تلخ کام

به آرامی وارد می‌شوم. به فارسی خوب و خودمانی سلام می‌کنم. اما داخل کتابفروشی فقط یک نفر است ــ همان شکوه خانم یزدانی، همکار صلحجو که سربرهنه و خوش‌توالت پشت پیشخان کتابهاــ بیشتر ایرانی یا ترجمه‌های خوب کار نویسندگان جهانی است، روی یک صندلی آرام نشسته، با همان صورت چاق و توالت‌کرده آرام، و صدای سلام مرا می‌شنود و لبخند منِ دیرآشنایِ گذشته را می‌بیند. با خنده‌ای گرم بلند می‌شود و با من دست می‌دهد و دستم را بین دستهایش می‌فشارد. «سلام، آقای جلال آریان عزیز آبادان، شما کجا، این جا کجا؟...» «کار...» «خوش آمدید... چقدر خوشحالم کردید...» صندلی کنار خودش را به من تعارف می‌کند. «بفرمائید بنشینید.» قبول می‌کنم و به آرامی کنارش می‌نشینم.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تلخ کام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دفتر اول

۱

ما آدمها زاییده می شویم، زجر می کشیم، و می میریم.
اما این جمله مال خودم نیست، مال یک ایرانی بزرگوار و زجرکشیده ای است که من در این سفر کوتاه به لندن او را می بینم و بطن قلب خراب و دریچه میترال پُرولپس دارم را خونین تر می کند.

اوایل اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸، دو سه ماه بعد از انقلاب است، که با شکسته شدن اعتصابها و فرمان باز شدن دانشگاهها توسط امام، به من ماموریتی یک هفته ای می دهند که به انگلستان بروم. این ماموریت را دکتر امامزاده خوب، رئیس جدید دانشکده نفت آبادان به من محول کرده، قرار می شود که من برای سفارش و خرید یک لابراتوار زبان جدید، توسط کالای شرکت ملی نفت ایران در آبادان و تهران از لندن، دست به کار شوم تا ترتیب صدور این دستگاه را برای بخش زبان و علوم بدهم. اواسط اردیبهشت، یا اوایل ماه مه ۱۹۸۰ است که چون کاغذ و تلکس بازیهای لازم از طریق دفتر دکتر امامزاده به کالای شرکت در تهران و لندن و تهیه بلیت هواپیمای رفت و برگشت و رزرو محل اقامت در لندن داده شده است، آماده می شوم ولی چون سفارت انگلیس در تهران هنوز تخته است، من با ترتیب تلکسهای بین المللی مجبور شده ام، اول به پاریس بروم و از سفارت انگلستان در پاریس ویزای ورود به لندن بگیرم، که این هم بد نیست. با نامه ای که کالای شرکت ملی نفت ایران در تهران به کاردار سفارت فرانسه در تهران نوشته، و درخواست کمک و همکاری برای ویزای (Business) جهت ماموریت یک استادیار دانشکده نفت آبادان به لندن، برای خرید وسایل آزمایشگاهی دیگر به نظر نمی آید مشکلی وجود داشته باشد. به ویژه با گذرنامه ای که دارم و هنوز دو سال وقت دارد. در فرودگاه تهران راه باز است. و بلیت پروازم هم برای آبادان ـ تهران ـ پاریس تنظیم شده است. با بازگشت OPEN.

جمعه ۱۶ اردیبهشت، مطابق با ۶ ماه مه، با پرواز شرکتی به تهران می روم و البته شب را پیش خواهرم فرنگیس و دختر جوان و قشنگ و بیوه اش می گذرانم... که همیشه تنها و بهترین عزیزانم در تهران بوده اند. (شوهر بسیار جوان ثریا، خسرو ایمان، که در سازمان برنامه کار گرفته بود در تظاهرات و خونریزیهای قبل از انقلاب شهید شده است.)
آن شب، پس از سلام و بوسه و احوالپرسی و مدتی گفتگو شام زرشک پلو با مرغ می خوریم.
وسطهای شام و صحبتها، فرنگیس می پرسد: «پس یک هفته ماموریت در لندن ــ که دوست داری...»
«نه، آبجی. من امریکارو دوست داشتم.»
نگاه نگاهم می کند، بعد می گوید: «می دونم... که تحصیلات عالی و جوانی و اولین عشق و ازدواجت رو هم اونجا گذاشتی.»
«یادش به خیر. فعلاً باید یک روز در پاریس بمانم، تا ویزای انگلیس بگیرم... چون درِ سفارت انگلیس در تهران رو گِل گرفتن.»
فرنگیس سرش را برمی گرداند، به ثریایش نگاه می کند و می گوید: «پاریس برای بچه عزیز من هم همون سالها خوب بود...»
«آره، یادم هست.»
ثریا سرش را بلند نمی کند. غمناک است و حرفی نمی زند.
یادم می آید، قبل از انقلاب در زمان نخست وزیری شریف امامی و اعتصابات خونین علیه شاه، وقتی شوهر جوان ثریا خسروایمان، در قتل عام ۱۷ شهریور (جمعه سیاه) کشته شده بود، ما ثری را برای استراحت روحی و دوری از اغتشاش و ادامه تحصیلات رشته دکترا به دانشگاه سوربن پاریس بازگردانده بودیم، ولی پس از وقوع انقلاب و اوضاع در آغاز کمی متشنج، ثریا به دلیل تنهایی مادرش به تهران برگشته بود، گرچه هنوز پاسپورت و ویزای پنج ساله اش را برای گرفتن درجه دکترا داشت.
می گویم: «ثری جان بهتره برگردی فرانسه... هم برای خودت بهتره هم برای فرنگیس جان که حالش خوب است و هم خیالش در این روزها راحت تر می شود.»
فرنگیس می گوید: «چه عالی...»
ولی ثریا هنوز سرش پایین است.
می گویم: «برو عزیزم، خواهش می کنم. شما که ویزا داری.»
سرش را کمی رو به پایین تکان می دهد.
می گویم: «ما قبل از اتقلاب و زمان شاه، کنسولگری انگلیس و کنسولگری امریکا را پهلوی هم توی خرمشهر، تو خیابون لب رودخونه داشتیم.هر وقت می خواستیم برویم انگلیس یا امریکا، پاسپورتمان را می دادیم اداره نقلیه شرکت، و یک کارمندش آن را از آبادان می برد اون دست آب و بعدازظهر پاسپورت را با مُهر ویزا می آورد می گذاشت روی میزمون. و ما می رفتیم برای کار و تفریح. و حالا من برای گرفتن ویزای اداری باید تشریف ببرم سفارت انگلیس در فرانسه. خرمشهر کجا پاریس کجا...»
فرنگیس می خندد: «امیدوارم ثری جان هم بره...روزگاری بود... الهی این دفعه برای خودت هم خوب و خوش و تفریحی بگذره. همینطور هم برای ثری دلشکسته من در پاریس و تحصیلات عالی... اگه انشاءاللّه تصمیمش رو بگیره.»

صبح چون پروازم ساعت ۱۱ از مهرآباد است، فرنگیس و بخصوص ثریا اصرار می کنند ساعت ۸ همراه من به فرودگاه بیایند تا آخرین ثانیه ممکن هرچه بیشتر با محبت و بوسه، با هم باشیم. با خوشحالی قبول می کنم. وقتی در سالن ترانزیت آماده برای پرواز به پاریس هستم، می شنوم که فرنگیس با صحبتهائی که دیشب کرد، قرار شده ثریا را راضی کند تا یکی دو هفته دیگر به پاریس برگرداند و به دانشگاه سوربن برود و در همان جایی که لیسانس خود را گرفته بود، فوق لیسانس یا دکترایش را هم شروع کند و از این حالت بد و روزگار فعلی و شکنجه روحی که برایش ایجاد شده بود، دور و سرگرم باشد. به امید پروردگار.
بعد از اینکه بلندگو دستور سوار شدن مسافرین پاریس را اعلام می کند، ما آخرین ماچ و بوسه ها و در آغوش گرفتنهای خداحافظی را به جا می آوریم. اشکها از چشمهای فرنگیس و ثریا سرازیر شده... انگار نداهائی از عالم کامپیوتر غیب به ثریا احساسی می دهد که این آخرین بار است که در این دنیا دائی جان جلال را می بیند...

«خوب، خدا نگه دار...»
«خداحافظ عزیزم، تصدّقت برم.»
«خداحافظ، دائی جلال نازنین.»

پرواز چهار ساعته تهران ـ پاریس خوب و آرام است و وقتی در فرودگاه اورلی از هواپیما بیرون می آئیم، با تفاوت وقت ساعتی بین پاریس و تهران ــ ساعت به وقت محلی، حالا یازده و نیم صبح روز شنبه هست، من چون فقط یک ساک و کیف سامسونایت بیشتر ندارم، زود می آیم بیرون و یک تاکسی می گیرم و همراه با دعای قلبی از مرحوم مادرم، می روم سراغ سفارت انگلستان در پاریس.
ساختمان سفارت عتیقه ولی قشنگ است، انگار مال قرن هیجدهم میلادی باشد. با مدارک محکم و خوبی که در دست دارم (و پاسپورتم هم که چندین مهُر رفتن و برگشتن را در سالهای گذشته دارد) به حول و قوّه الهی و نیکی اهورامزدا، پس از مدتی بررسی و چک کردن و مشورت و این دست و آن دست کردن، آسمان به زمین می رسد و در عرض دو ساعت انجام ویزای شغلی (Business) یک هفته ای من به انگلستان تائید می شود و مُهر می خورد.
اما پرواز پاریس ـ لندن من برای سه روز بعد است، چون ایران ایر هفته ای فقط دو پرواز به پاریس و لندن دارد... می بینم حال و حوصله ولخرجی چندان زیادی را برای سه شبانروز در هتلهای پاریس ندارم. می باید تصمیم دیگری بگیرم. اما نه امروز و حالا که نزدیک غروب شده.
به هر حال، چون خسته ام، تصمیم می گیرم امشب را با دو هزار فرانکی که در سالن فرودگاه اورلی، با تراولرز چک، نقد کرده ام و مقداری از پوندهای جیبم که در فرودگاه(Exchange) کرده ام، در یک مهمانخانه لکنتوئی که در خیابان مسیولوپرنس از قدیم می شناسم، سر کنم. تا فردا و حرکت، چون لابد قیمت اندک یک بلیت پاریس ـ لندن، با هر شرکت هوایی، نسبت به سه شبانروز ولنگ و بازی و عیاشی در پاریس کمتر است.
آن روز نزدیک غروب خودم را به دخمه هتل پالما در فرعی مسیولوپرنس ته فرعی روسن ژاک می رسانم و اتاقی یک تخته برای یک شب می گیرم. با لطف و لبخند خانم سوئیسی، مادام سومونژو، که او را از قدیم می شناسم، قیمت اتاق، با ناشتای صبح، چند پشیزی بیشتر نمی شود.
آن شب من با چند ساعتی قدم زدن لب رودخانه سِن، و خوردن شام در یک رستوران چینی با برنج سرخ کرده و سویا و مرغ و کشمش و سیر و چای سبز چینی (یاد فرنگیس بودم که خواهش کرده بود مواظب مشروب و قلبت باش)، بالاخره خودم را به رختخواب هتل پالما می رسانم...

نظرات کاربران درباره کتاب تلخ کام

این که داستان ثریا در اغماس؟؟؟؟؟با عنوانی دیگر
در 7 ماه پیش توسط سارا پوررستم
نسبت به بقیه کتاب‌های اسماعیل فصیح خیلی بد و دم دستی بود
در 3 ماه پیش توسط gol...h.s