فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آسپازیا

کتاب آسپازیا
داستان زندگی بزرگترین سیاستمدار مرد و نخستین فیلسوف زن یونان

نسخه الکترونیک کتاب آسپازیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آسپازیا

چیزی در قلب آسپازیا لرزید و احساس کرد چیزی نمانده که تمام محتویات شکمش را بالا بیاورد. اشک در چشمانش موج می‌زد، اما غرورش اجازه نمی‌داد گریه کند: «در این صورت من بیش از این شما را خسته نمی‌کنم... به میلیتوس بازمی‌گردم و چنانچه مبلغ زیادی برای حضور من پرداخت کرده‌اید، به شما بازگردانده خواهد شد.» ال‌تألیف با صدای گرفته و وحشتناک گفت: «و تمام هدایایی که از من گرفته‌اید.» آسپازیا سکوت کرده بود. چیزی مانند شرم یا حقارت او را نابود کرده بود. ال‌تألیف ادامه داد: «می‌توانید بروید. شما دیگر حتی جوان هم نیستید. چه دلیلی وجود دارد که من زنی را که آرامش زندگی و خانواده‌ام را بر هم می‌زند، تحمل کنم؟» و...

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آسپازیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





بخش نخست: آسپازیا(۴)

«او نه تنها زیباترین زنان، بلکه زنی فرهیخته، متفکر، با شرم و نکته دان بود. زنی که زنان آتن بیش از هر کس دیگری به او مدیون هستند.»

سقراط(۵)

۱

مادر زیبای جوان، اشک ریزان، برای دیدار از دخترش آسپازیا از راه رسید.
او خطاب به زن مسنی که تارجیلیا(۶) نام داشت، گفت: «دخترم به یک آفرودیت(۷) می ماند که تازه از یک صدف متولد شده است. چه کسی از سرنوشت هولناکی که خواهران شوم تقدیر(۸) برای او رقم زده‎اند، باخبر است؟ پدرش قصد داشت او را سر راه بگذارد؛ نمی دانید چقدر خوشحالم از این که او را به تو سپرده ام. نگاه کنید، موهای او همچون طلا نمی درخشد، چشمهایش به رنگ برگ های پاییزی و بدنش همچون مروارید نیست؟ آخر چه کسی می تواند چنین موجود نازنینی را نابود کند؟ افسوس، اگر پدرش از زنده بودن او آگاه شود، بی درنگ کودکم را خواهد کشت. چرا یک مرد باید از داشتن دختری به این زیبایی احساس سرافکندگی کند؟»
تارجیلیا با صدایی آرامش بخش گفت: «و البته فرزندتان بی اندازه باهوش است. ذهن او همچون منشوری است که هزاران شعله درخشان از آن می تابد. این کوچولو زن بی نظیری خواهد بود. حتی بهتر از شما.»
مادر با بی قراری گفت: «اما من آرزو دارم او با مرد محترم و مشهوری ازدواج کند.» پیرزن با لبخندی کنایه آمیز زمزمه کرد: «که بعد از مدتی شوهرش او را ترک کرده و زن زیبای جوان تری را برای خود برگزیند؟»
آسیلیا(۹) به آرامی گفت: «اما ازدواج برای او امنیت به ارمغان می آورد.»
- «هیچ زنی، هرگز با مردها امنیت نداشته است. همسر قانونی، موقت، یا معشوقه، مهم نیست کدامشان باشد، زنها همیشه مجبورند با هزار ترفند مرد خود را نگه دارند.»
مادر در حالی که موهای کودکش را نوازش می کرد، گفت: «اما قانون از زنان حمایت می کند.»
- «عزیزم. آیا نمی دانید قانون به راحتی در دست مردان شکسته می شود؟»
مادر جوان که ناگهان احساس طراوت کرده بود، خندید. «اما زنان از قانون قدرتمندتر هستند. ما زنها جز سرشت خود، قانون دیگری نمی شناسیم. سرشتی که از هر قانونی بالاتر است.» سپس با دستمال ابریشمی عطرآگینی، اشک های خود را پاک کرد و بار دیگر به فرزندش خیره شد. «بله. زنان از هر قانونی بالاترند. از طرفی، فطرت زنانه ما بی قانون نیست. راستش را بخواهید ما خود، نوعی قانون هستیم.»
تارجیلیا گفت:«من همیشه گفته ام شما باید فیلسوف می شدید.»
- «افسوس که عاشق شدم. زنی که عاشق شود، دیگر فیلسوف نخواهد شد.»
- «مردها هم همینطور هستند. عشق عقل انسان را نابود می کند. انسان آنقدر در عشق می سوزد تا از پا در بیاید و بار دیگر عاقل شود. اما چه سود! عقل آتش سردی است که می درخشد اما گرمایی ندارد.»
مادر به آسمان آبی رنگی که در دوردست به خلیجی همرنگ خود می پیوست، خیره شد. چنان به نظر می رسید که آب و آسمان، پرده عظیم مواجی را در مجاورت زمین آویخته باشند. آسیلیا آشفته و پریشان بود.
- «شاید اگر آستوسوس(۱۰)، اکنون او را اینچنین زیبا و فریبنده می دید،
دلش به رحم می آمد و اجازه می داد در کنار همسرانش و سایر فرزندانمان بماند. هیچ دلم نمی خواهد او یک هیتائیرا(۱۱) باشد.»
تارجیلیا به فکر فرو رفت. این دختر کوچک می توانست شهرتی را به دست بیاورد که زمانی به یکی از محبوبه های میلیتوس(۱۲) تعلق داشت. تارجیلیا با وجود داشتن چهره ای سرشار از هوش، زیبایی چندانی نداشت. با این وجود، چشمان او همچون دو تکه الماس مایع می درخشید و بدبینی عاقلانه اش- که ریشه در شناخت بی اندازه او از مردها داشت- بر کارآرایی آن ها می افزود. او صورتی درشت داشت و تنها به واسطه آرایش زیاده از حد، مردها را به سوی خود جلب می کرد. تارجیلیا سلیقه ای بسیار خوب داشت و از این رو مُد را در میان زنان میلیتوس هدایت می کرد. زنان جوانی که در کنار او می نشستند، می توانستند خود را به دستانش بسپارند تا مناسبترین رنگ را برای روسری و لباسهایشان توصیه کرده و یا موهایشان را رنگ کرده و با روبان های سبز درخشان ببافد. اندام این زن با وجود گذر زمان همچون دختری باکره بود و تنها دستهایش می توانست، سن واقعی او را نشان دهد. پیرزن با انگشترهای جواهرنشان، مفاصل درشت انگشتانش را می پوشاند. یک بار، یکی از دوستانش گفته بود: این زن با حرکت دستانش در هوا، موسیقی می آفریند. انگشتانی که حرکاتی موزون و رقص گونه داشتند.
تارجیلیا گفت: «روزی را که به اینجا آمدید به خاطر می آورید؟ آن روز آسپازیا چند روزه بود، شما مخفیانه و به دور از چشم پدرش او را به اینجا آوردید. در همین خانه بود، که آستوسوس شما را انتخاب کرد. مردی که همواره بیش از همسران عقدی اش با شما مهربان بوده است. آسیلیا شما بسیار شاداب هستید، من این شادابی را در پوست صاف، حالت موها و جواهرات قیمتی تان می بینم. اگر همسر عقدی او بودید، پس از مدتی در یک چهاردیواری محبوس می شدید و چاره ای نداشتید جز این که همسرتان را به زنان موقتش بسپارید.»
آسیلیا در فکر فرو رفت. احساس می کرد با سخنان تارجیلیا موافق است. «حق با شما است. اما هر مادری آرزو دارد دخترش با یک مرد نامدار ازدواج کرده و زندگی سرشار از خوشبختی را تجربه کند.»
تارجیلیا شانه بالا انداخت. «آه! فقط انسان های احمق به دنبال خوشبختی هستند. من با این فکر که ازدواج تنها پناهگاه زنها است، مخالف هستم. بهتر است یک زن به فکر دارایی شخصی، تحصیلات و سلطه بر دیگران باشد. مردها معمولاً از معشوقه‎هایشان خسته نمی شوند، اما خیلی زود به همسرانشان عادت می کنند. می دانید چرا؟ چون آن ها خوب بلدند چگونه باید مرد خود را نگه دارند. ما در اینجا به دخترانمان آموزش می دهیم که سرنوشت زنان پذیرایی، خدمت، مشورت و دوست داشتن شوهرشان است. هر مردی حاضر است برای زنی که ترفندهای این کار را به خوبی می‎داند، جان خود را فدا کند. در تاریخ چند مرد را می شناسید که برای همسر خود جان داده باشد؟ اما داستان های زیادی شنیده ایم، درباره مردانی که خون خود را به پای عشق خود ریخته اند.»
آسیلیا گفت: «مردها قدرتمند هستند.»
- «و این نخستین درسی است که به دختران می آموزیم. شناختن مردها برای زنان کار چندان ساده ای نیست. آنها موجوداتی بدوی و غیرقابل درک هستند. من در این خانه با فلاسفه بسیاری بحث کرده ام. کسانی که مرا می پرستیدند و اعتراف می کردند قوای فکری و شیوه استدلال مرا ستایش می کنند. مردانی که مرا به زیرکی خود می پنداشتند، هرچند من اهمیتی به تمجیدهایشان نمی دادم زیرا می دانستم چند دقیقه بعد آنها چیزی جز یک مرد با نیازهای مردانه نیستند. آیا این از آنها موجوداتی عجیب نمی سازد؟ مردها هرگز فراموش نمی کنند، پیش از هر چیز، یک مرد هستند و با وجود هوش سرشار سرانجام عاشق زنها می شوند، این چیزی است که از آنها موجوداتی چاپلوس و غیرقابل تحمل می سازد. اما چه می شود کرد؟ ما که این دنیا را نساخته ایم.»
آنها در ایوان بیرونی خانه ای با ستون های زیبا نشسته بودند. خانه ای که آموزشگاه تربیت هیتائیراها محسوب می شد. ساختمانی مشرف به خلیج لاتمیک(۱۳)، در نزدیکی رودخانه میندر(۱۴). هوا آکنده از رایحه گل های یاس و رُز بود. شاگردان در خانه به همراه موسیقی چنگ و عود، آواز می خواندند. برای لحظه ای چهره آسیلیا با افکار و هوس های بی پایان انباشته شد. به آسپازیا که کنار پایش نشسته و بازی می کرد، نگاهی انداخت و به فکر فرو رفت. آیا به راستی برای این دختر بهتر نبود در این عمارت بزرگ شده و به منزل یکی از اشراف سرشناس رفته و در میان عشق و احترام و پیشکش های بی پایان زندگی کند، به جای ازدواج با مردی که تنها در زمان احساس نیاز به وارث، به او سر بزند و مجبور باشد تمام عمر خود را در یک عمارت در میان خدمه و آشپزهای بی سواد محبوس شود؟ دو زن در ایوان نشسته بودند و در حالی که به صدای موسیقی و امواج دوردست دریا و صدای ریزش آب فواره ها در باغ هایی که آنها را احاطه کرده بود، گوش می سپردند، شیرینی های لذیذ را به دهان می گذاشتند و نوشیدنی های گوارای وارداتی از پیلوس(۱۵) را جرعه جرعه سر می کشیدند، جایی که انگورهای بی مانندش در دره های خشک و آفتابی آن نواحی رشد می کرد. با فرا رسیدن غروب، نسیم خنکی از روی آبها وزیدن گرفته بود. آسیلیا در این حال و هوای آرامش بخش، خاطرات کودکی و نوجوانی خود را در این خانه به یاد می آورد. آهی کوتاه از دهان زن جوان بیرون آمد و آسپازیا در حالی که در برابر زانوان مادرش خم شده بود، با شیطنت شیرینی هایی که با دانه های کنجد، عسل و پوست لیمو مزین شده بود را می خورد. آسیلیا به چشمان درشت و قهوه ای رنگ دخترش نگاه کرد و لبخند زد. چشمانی انباشته از روشنایی رمزآلود سیالی که در سایه مژه های بلند طلایی رنگی که مدام باز و بسته می شدند، فرو رفته و لحظه ای بعد درخشیدن می گرفتند. گیسوان انبوه دخترک، همچون دسته ای از رشته های نرم طلایی رنگ، از پشت سرش تاب می خوردند. صورت کوچکش، اگرچه هنوز شش سال بیشتر سن نداشت، خبر از بلوغی زودرس می داد. هنگامی که آسپازیا شروع به خندیدن می کرد، درست مانند اکنون، در اطراف گونه هایش شیارهای عمیقی جا خوش می کرد و از دو طرف در اطراف لب های سرخ رنگ و گوشت آلودش امتداد می یافت. همین به او حالتی دلربا می داد که انسان را شیفته می کرد. آسیلیا با تکبر اندیشید، او با تمام زیبایی اش، به پای من نمی رسد. افسوس، سرنوشت ما فرق چندانی نخواهد داشت.
تارجیلیا با دیدن اندوهی که در چهره زن جوان بود، گفت: «من دخترهای زیادی را آموزش داده ام. اما آسپازیا از تمام آنها با استعدادتر است. او با وجود بچه سال بودن به فیلسوف ها شباهت دارد. روزی فرا خواهد رسید او بر بداخلاق ترین و سرکش ترین مردها نیز فرمان دهد. من می توانم زندگی پر فراز و نشیبی، برای او پیش بینی کنم. تقدیر او در عمق و وسعت چشمانش پیدا است.»
آسیلیا گفت: «زنها باید این دنیای مردانه را تغییر بدهند.»
و برای جلوگیری از تابش نور خورشید، دستش را بر روی سر فرزندش قرار داد.
تارجیلیا شانه بالا انداخت. «فکر می کنید در آن صورت پیشرفتی حاصل خواهد شد؟ اکنون مردها ما را می پرستند و برده وار برای خشنودی ما تلاش می کنند. برابری به چه کار می آید؟ با این کار تمام امتیازات خود را از دست خواهیم داد و چیزی جز خشونت، نگرانی، اندوه و بی احترامی نصیبمان نخواهد شد.»
او خندید و ادامه داد: «بهتر است اجازه بدهیم مردها همچنان از ما مراقبت کنند. آنکه بر مسند قدرت تکیه زده، هرگز آرام و قرار ندارد، حال آن که همیشه صدای زنی از پشت تخت شنیده می شود که از تمام امتیازات ویژه و مزایای قدرت بهره می برد و بر همه چیز حکم می راند. و در نهایت این او است، که شب با آرامش چشم برهم می گذارد. آیا این بهتر نیست؟»
آسیلیا در حالی که آه می کشید، گفت: «و به آرامی با زیبایی و جوانی اش خداحافظی می کند.» تارجیلیا خشمگین شد:«عزیزم. یکی از اشتباهات شما این است که حتی در زمان خوشحالی آه می کشید. جوانی یعنی چه؟ ممکن است برخی مردها، زنان جوان را ترجیح بدهند، اما افسار همین مردها نیز در دست زن هایی است که با وجود از دست دادن جوانی، خواستنی باقی می مانند. تنها یک مرد شکست خورده و بدبخت، در یک زن جوان به دنبال جوانی از دست رفته خود می گردد، و برده وار به زن فکر می کند.»
آسپازیای کوچک همچنان که نوشیدنی خود را سر می کشید، از فراز لبه جام به مادرش نگریست. آسیلیا با بی قراری اندیشید، این دختر شش ساله، به هیچ عنوان یک بچه نیست!
تارجیلیا که با چشمان تیزبین خود به او می نگریست، گفت: «من از یک طالع بین خواستم، آینده این دختر را ببیند؛ او گفت: آسپازیا مانند ماه بر فراز آسمان کشورش خواهد درخشید و به هرجا که قدم بگذارد، الهام بخش شعرا خواهد بود.»
آسیلیا هیجان زده پرسید: «یک طالع بین؟!» سپس یک کیسه سکه طلا روی میزی که از چوب لیمو ساخته شده بود، گذاشت و در حالی که با تملق گویی خشنودی خود را به پیرزن نشان می داد، گفت: «تارجیلیا هیچ چیز نباید سد راه دخترم گردد. من به شما ایمان دارم. شما از من باهوش تر هستید و دلایل فراوانی وجود دارد که نشان می دهد، شما آسپازیا را دوست دارید، پس همان طور که صلاح می دانید رفتار کنید.»
تارجیلیا کودک را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید. انگشتانش را در میان تارهای روشن و طلایی رنگ موهای لطیف او فرو برد و با مهربانی گفت: «ما همدیگر را درک می کنیم و در برابر همه چیز، کشش های سرکشانه خود را داریم. کشش هایی که موجب می شود او تردید به دل راه ندهد و به تمام خواسته هایش دست پیدا کند. اما از آنجا که او یک زن است، چنین تمایلاتی بسیار هولناک به نظر می رسد.»
آسیلیا در حالی که برمی خاست نگاهی به کجاوه خود انداخت که توسط چهار برده سیاه پوست حبشی حمل می شد و در میان دروازه خانه انتظارش را می کشید. مردانی با پوست های درخشان که تا کمر برهنه بودند، دستارهایی زردرنگ بر سر داشتند، و با آن صورت های استخوانی، خونسرد و باوقار در انتظار بانوی خود ایستاده بودند. دو برده پرده لیمویی رنگ و حاشیه دوزی شده کجاوه را کنار کشیدند، تا آسیلیا وارد شود. زن جوان به پشتی ابریشمی زرد رنگ تکیه داد. اندوهی عجیب او را فرا گرفته بود، اندوهی که اجازه نمی داد بی درنگ پرده را بیاندازد. گویی می دانست دیدار دیگری در کار نخواهد بود. دخترک اکنون روی پله های ایوان ایستاده بود، و با بی اعتنایی کودکانه، برای مادرش دست تکان داد. او در برابر چشمان مادرش برگشت و به سرعت به طرف خانه دوید. آسیلیا آهی کشید و اشک از چشمانش سرازیر شد. آینه ای نقره ای را از درون کیفش بیرون کشید و نگاهی به چهره خود انداخت. آستوسوس، از چشمان سرخ زنها بیزار بود، و با بی قراری از آن می گریخت. لبخندی بر لب آورد، و دقت کرد پوست زیبای اطراف دهانش چروک نشود. سپس درب شیشه عطرش را گشود تا اندکی از عطر خوشبوی داخل آن را، اطراف لبهایش بمالد. لحظاتی بعد، او به لباس طلادوزی شده شرقی خود، و البته به مهارت خیاطش می اندیشید.

نظرات کاربران درباره کتاب آسپازیا