فیدیبو نماینده قانونی سپید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نقاب

کتاب نقاب
بیگانه ای در من است

نسخه الکترونیک کتاب نقاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نقاب

دیر زمانی است که آدمی هرگونه که هست با هر طلوعی و شروعی سعی دارد خود را آنگونه که دیگران بیشتر و خود کمتر مایل است بیان کند و شب هنگام با غروب آفتاب به خود آید و در خانه خلوت خود و دل خویش آنگونه که خود است نمایان شود. یکی از مراسم مهم و البته تفریحی اروپاییان جشنی است به نام «بالماسکه» که افراد مدعو در این مهمانی با یک ماسک وارد مجلس می‌شوند و چهره خود را از دید انظار مخفی نگاه می‌دارند. با این اوصاف که در جامعه امروزی ما نیز تمامی افراد از خودی و غیرخودی و همسایه و دوست، آشنا و همکار همگی با یک ماسک نامرئی در برابر یکدیگر ظاهر می شوند.

ادامه...
  • ناشر سپید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نقاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

(به نام آنکه عشق را آفرید)


ای برادر تو همه اندیشه ای 
مابقی، تو استخوان و ریشه ای

(مولانا)

طبعاً در جایی که نویسندگان بزرگ، قلم می زنند حق نوشتن از امثال بنده سلب می شود زیرا که من شاگرد تنبل کلیه استادان و نویسندگان هستم.
منظور از نوشتن مجموعه کتب «پرسه در ذهن» به چالش درآوردن و کنکاش در جهان درون است.
نجوا و گفتگوی درونیم را بازگو می کنم
پچ پچ های خودم با خودم
من مخاطب سخنان خویشتنم از زبان دلم
گوشم چیزی را می شنود که دلم می گوید.
تلاطم افکار و هیجان های دل، در سلسله کتابهای «پرسه در ذهن» نوشته شده است.
دوست دارم کمتر حرف کلاسیک، دانشگاهی و تئوری بزنم هرچند که به این حرف ها، هم اعتقاد دارم و هم مورد تایید من هستند ولی دوست دارم حرف دلم را بزنم یا، با زبان دل، سخن بگویم.

هر سخن کز دل براید، لاجرم بر دل نشیند

سخنی که فقط از زبان برآید از یک گوش شنیده می شود و از گوش دیگر خارج.
دوست دارم دل شما در کلام من و کلام من از لبان و نی مولانا جاری شود.
قصه از کجا شروع شد:
از گفتگوی درونی و پرسه در ذهنم که منجر به مجموعه کتابهای پرسه در ذهن شد.
پیش نیاز خواندن این کتابها (مجموعه پرسه در ذهن) فقط حرص و ولع برای دستیابی و کشف احساسات درونی است.
هرچه به فکرم، به حسم رسیده از درون به تحریر آورده ام.
در مجموعه کتب «پرسه در ذهن» انگار خاطرات ذهن مرور می شوند.
انگار درون خود آدم با آدم و با خودش گپ می زند.
این را قلبم، خودکارم و جوهر نوشته هایم گواهی می دهد و شاید دل شما؟
دوست دارم حس نزدیکی با هم داشته باشیم هرچند که فاصله ها دور باشد ولی فاصله، مسافت، زمان و مکان مهم نیست.
لحظاتی هست که میان ما و آن ها که دوستشان داریم هیچ فاصله ای نیست.
حس می کنم مولانا پیشم است، هرچند که او بیش از ۸۰۰ سال است میان ما نیست ولی همیشه نزدیک ما و جاودانه و پایدار است.
کلمات و جملات درون، از همدیگر سبقت می گیرند و نمی دانم چه بنویسم و یا چه بگویم.
مهم، نوشتن و خواندن و گفتن و گوش دادن نیست؛ مهم حسی است که به کلمه و واژه معنی می دهد.
جمله ها جان می گیرند
کلمه ها با ما زندگی می کنند
کلمه ها جان دارند، همه چیز جان دارد.
کلمه ها فکر می کنند، پرسه می زنند و حق حیات به ما می دهند.
جنسیت، سن، نژاد، قوم، دین و آیین، مهم نیست که هرکدامشان مورد احترام و تایید است.
مهم، انسان و انسانیت است.
مهم، فکر پاک و ذهن زیبا و روشن است.
پیام من، پیام عشق است، عشق معنوی، پیامی الهی، اخلاق و در یک کلام که تو، خودت باشی.
با خود صادق باشیم و بپذیریم واقعیت خویش را که متاسفانه بنده با شرمندگی، نه کاملاً با خودم صادق و روراست هستم و نه کاملاً پذیرش واقعیت خود را دارم.
پذیرش، به معنای قبول و تایید یک مطلب نیست.
پذیرش، یعنی آنچه که واقعاً هستم (انسان راستین و بی نقاب).
هدف من از نوشتن کتاب «مجموعه پرسه در ذهن» به تصویر کشیدن خود واقعی و درونی است.
سعی کردم در ذهن انسان پرسه زنم و تصویری که در ذهن است را بیان کنم.
سخن، کلامی از جنس دیگر است.
کلامی از جنس دل که به دل می نشیند.
در اصل، من کاری نکرده ام، این شمایید که مجوز عشق ورود به دل و ذهن را به من داده اید.
هرکس کتاب های مجموعه پرسه در ذهن را مطالعه کند، خویشاوندی روحی با نوشته هایم پیدا می کند، گوئی کلام دلشان است ولی از زبان نبوده.
بنده دفتر سفیدی به شما دادم و کاغذ، تمنای بیشتری می کند که هرچه بیشتر سیاهش کنید.
من در اصل حرف های خودمانی و گفتگوی خودم با خودم را برای شما می نویسم.
آنچه مردم درباره من می گویند تصویر ذهنی آنهاست و هیچ ارتباطی با من ندارد.
این نه منم، من در پرده ابهام و سایه گم شده ام.

تو منی و من تو؛ وقتی که به مسافرت می روی نمازهایمان را شکسته می خوانم.
تو در چشم منی و من در چشم تو و من به قدری اشک ریختم که تو در چشم های من خیس شدی.

پیام من با کسانی است که آنها مرا در خود می بینند و یا من آنها را در خود می بینم.
اگر درون تو، دل تو، قلب تو در کلام من نیست و یا کلام من در دل تو نفوذ می کند مخاطب پیامم نیستی.
به قول مولانا کسی خواستم از جنس خود که او را قبله سازم.
«سخن» با خود توانم گفتن، یا هرکه خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفت:

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

(مولانا)

باید کلام و جمله ها را با تمام وجودت، با پوست و استخوانت حس کنی.

آب کم جو تشنگی آور به دست (مولانا)

پیام من، پیام عشق است
پیام بازگشت به خویشتن خویش
ما از آن خدائیم و به سوی او بازمی گردیم.
پیام من، تولدی دوباره است.
پیام من، تراوش ذهنم است.
پیام من، در لحظه حال و اکنون زندگی کردن است که متاسفانه یا ما در گذشته و یا در آینده زندگی می کنیم.
زمان حال، فراموش شده است.
به قول مرحوم سهراب سپهری:

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.( سهراب سپهری)

زندگی همین لحظه هاست نبض لحظه ها بیداریست، آگاهیست، توانایی و دانایی است.
و این پیام من است: عشق ورزیدن، مهر و محبت و توجه به همدیگر و همدلی.
همدلی از هم زبانی بهتر است.
سعی نکن کسی باشی که نیستی،
واقعیت تو به همان ترتیب پابرجا خواهد ماند و تو در ظاهر، فقط نقابی را حمل می کنی.

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

(حافظ)

من در خود گم شده ام
دنبال گمشده خود هستم

هدف من از نوشتن مجموعه کتاب پرسه در ذهن این است که:
به درونت گوش دهی و از قلبت پیروی کنی.
ندای درونت را محترم شمار.
به آن گوش ده و از آن پیروی کن.
به خود احترام بگذار و به دیگر نیز.
به خودت عشق بورز و به دیگران نیز.
باید هزاران چیز را از وجودت بیرون بریزی.
باید غرور، خشم، حرص و ولع، کینه، نفرت و بیزاری را از خودت دور بریزی.
تو باید زنگارهای آینه درون خویش را بزدایی تا بدانی که چقدر وسیع و پهناوری.
تو به پهناوری همه جهان هستی.
فکر نکن جثه کوچکی داری.
تمام جهان در درون توست.

چون به چشمت داشتی شیشه کبود
زین سبب هستی کبودت می نمود

آینه ات دانی چرا غماز نیست
چون که زنگار از رخش ممتاز نیست

(مولوی)

هدف من از کتاب، این بود که بگویم:
چگونه می توان از «من دروغین» نجات پیدا کرد؟ چگونه؟
چگونه می توان ماسک را از چهره راستین و من واقعی برداشت؟
آیا می شود آنچه در روحم پنهان است افشا کنم؟
ارزشمندترین وقایع زندگی معمولاً دیده نمی شود و لمس نمی گردد بلکه در دل حس می شود.
چرا می ترسم اعتراف کنم که من کیستم؟

Why am I afraid to tell you who I am?

مقدمه

دیر زمانی است که آدمی هرگونه که هست با هر طلوعی و شروعی سعی دارد خود را آنگونه که دیگران بیشتر و خود کمتر مایل است بیان کند و شب هنگام با غروب آفتاب به خود آید و در خانه خلوت خود و دل خویش آنگونه که خود است نمایان شود. یکی از مراسم مهم و البته تفریحی اروپاییان جشنی است به نام «بالماسکه» که افراد مدعو در این مهمانی با یک ماسک وارد مجلس می شوند و چهره خود را از دید انظار مخفی نگاه می دارند.
با این اوصاف که در جامعه امروزی ما نیز تمامی افراد از خودی و غیرخودی و همسایه و دوست، آشنا و همکار همگی با یک ماسک نامرئی در برابر یکدیگر ظاهر می شوند، چه خوب و پسندیده است که یکبار دیگر استاد ارجمند جناب آقای بساق زاده با دیدی ظریف و البته پرمحتوا، ساده و دلنشین کتابی با همین موضوع به نگارش درآورده اند. ای کاش می توانستم عمق حرکت زیبای فکری ایشان را به رشته تحریر درآورم اما افسوس که این مهم از قلم بنده عاجز است. در دنیای پرمشغله و بی رحم امروزی که هریک قصد داریم خود را به گونه ای دیگر و برخلاف آنچه هستیم به یکدیگر نشان بدهیم، وجود چنین نگارش های زیبا و منحصر به فرد آنهم از یک مولف بزرگ که خود در کارنامه اش چندین کتاب با مضامین عرفانی و اجتماعی دارد، فرصتی است میمون و فرخنده تا به بهانه خواندن این اثر زیبا، تلنگری زده باشیم بر روح و روان خود و به سوی عرفان و خلوص و در نهایت خدا برویم. بدون اغراق شاید بتوان گفت چه حلاج ها بی دلیل و فقط به جرم نداشتن نقابی عامه پسند بر سر دار رفته اند و چه حجاج ها به دلیل نقاب عامه پسند خود بر سر قدرت مانده اند.

دکتر علی افشاری
روان شناس صنعتی و سازمانی و مدرس دانشگاه

باب اول: «نقاب»

ما تصویر کاذبی از خود به دیگران نشان داده ایم.
با نقاب دروغین آن ها را فریب داده ایم.
بیاییم از آنچه در درون ما مخفی شده، پرده برداریم و خود را ببینیم و بشناسیم.
از خود نگریزیم، زیرا فرار از خود فایده ای ندارد و غیرممکن است. کجا فرار کنیم؟
هرجا که برویم «خود» ما به همراه ما خواهد بود.

اغلب انسانها با خود بیگانه اند، با خود نامحرم اند.
حجابی هستند بر درون پنهان خود.
نقابی هستند بر چهره جان خویش.
خود را فراموش کرده اند، خود را نمی شناسند.
از خود بریده اند.
خود را کنار گذاشته اند و با خود روراست و صادق نیستند.
این نوع انسانها به مرحله خودشناسی و یا خداشناسی نمی رسند.
این نوع انسانها با خود و با خدای خود و دیگران نمی توانند ارتباطات صادقانه و خالصانه داشته باشند.
در این نوع انسانها مهر و محبت، همدلی و عشق ورزیدن وجود ندارد.

باب دوم: (نقش بازی کردن)

زمانی که ما به این دنیا می آییم بدون هیچ پیشداوری خود را می پذیریم و به مرور که بزرگ و بزرگتر می شویم از اطرافیان یاد می گیریم که چه رفتارهایی باعث می شود ما را قبول یا طرد کنند. از نظر خود ما یکسری از رفتارها خوب و بد معنی پیدا می کنند و در نهایت برای اینکه دیگران ما را زیر سوال نبرند بعضی از خصوصیات رفتاری و فکری خود را پنهان می کنیم.
ذهن و جسم ما مانند قصری می ماند که هزاران اتاق دارد و ما به تدریج در طی سالهای زندگی خود بعضی از صفاتمان را در اتاقی به اسم انباری زندان می کنیم و به در آن قفلی بزرگ می زنیم تا دیگران متوجه نشوند ما در انباری چه چیزی پنهان کرده ایم. کم کم این صفات در تاریک ترین قسمت وجود ما مخفی می شوند تا جایی که خود ما هم از یاد می بریم در انباری ذهنمان چه چیزی پنهان کرده ایم.
نیمه تاریک وجود یا سایه از نظر «کارل یونگ»: سایه آن کسی است که شما نمی خواهید باشید! سایه شامل همه ویژگی های شخصیتی ما است که سعی در پنهان ورد کردن آن داریم. آن ویژگی هایی که از نظر دوستان و اطرافیان قابل پذیرش نیست.

چهره های سایه:

ترسو، خشمگین، بی ارزش، سلطه جو، دروغگو و...
هر رفتاری که موجب شرمندگی ما می شود و ما وانمود می کنیم آن نیستیم.
ریشه همه ترسها و اضطرابها غم های پنهان و اینکه چرا نمی توانیم آن طور که باید از زندگی لذت ببریم یا حتی دیگران را ببخشیم همه در بخش سایه وجود ما نهفته است.
تمام غم های ما ریشه در سایه و نیمه تاریک ما دارد.
حتی درسهای زندگی تا زمانی که تو خود را همان گونه که هستی نپذیرفته باشی باز برایت تکرار می شود.
اگر با هرکسی دوست می شوید دروغگو از آب درمی آید، اگر به هرکسی خوبی می کنید قدرتان را نمی داند، اگر در هر کاری شکست می خورید، اینها درسهایی است که باید اول نیمه تاریک وجود خودت را بشناسی.
اجازه دهید یک مثال برایتان بزنم:
دوستی دارم که می گوید من همیشه در مسیر راهم به طور اتفاقی آدمهایی با موهای کم پشت یا کچل ظاهر می شدند به حدی که همیشه این موضوع ناراحتم می کرد بعد از کار کردن بر روی صفات خود متوجه می شود که چون خودش موهای کم پشتی داشته و اجازه نمی داده دیگران متوجه شوند و در خودش این حالت را رد کرده بود. مرتب این آدمها در مسیرش قرار می گرفتند تا یادآور شوند که خودت هم موهای کمی داری و از این موضوع فرار نکن. به محض پذیرفتن این صفت و پیدا کردن موهبت آن دیگر آدم کچلی در مسیرش قرار نگرفت.
برای ایجاد یک کل همه اجزا موردنیاز است، بدون شناختن تاریکی شناخت نور معنا ندارد و بدون بد، خوب معنی ندارد.
بسیاری از ما آرزو داریم به نور حقیقی دست پیدا کنیم، برای رسیدن به این نور اول باید تاریکی های درون خود را بشناسیم.
الهی بودن یعنی کامل بودن، یعنی نیک و بد، مثبت و منفی.
ما باید تمام آنچه را که هستیم اعم از توانا و ناتوان، خوب و بد و... بپذیریم تا بتوانیم به یکپارچگی برسیم و خود را و دیگران را ببخشیم.
بدون شناخت خود حتی انجام مدیتیشن فایده ای ندارد و درواقع ما از این ابزار برای فرار از خود نباید استفاده کنیم.

راههای شناخت نیمه تاریک:

طبق علم روانشناسی، ما صفاتی را که در خودمان انکار می کنیم به دیگران فرافکنی می کنیم.
طبق گفته دبی فورد: ما نمی توانیم صفتی را که در خودمان نداریم در دیگران تشخیص دهیم. یعنی ما تمامی آنچه که می بینیم و از آن خوشمان یا بدمان می آید هستیم.
در واقع ما گاهی صفات بد را به دیگران برون فکنی نمی کنیم خیلی وقتها ما صفات مثبتی را که در خودمان است و قبول نداریم هم به دیگران نسبت می دهیم!
وقتی با دیگران مجادله می کنیم ممکن است به ما صفاتی را نسبت دهند، ما فقط از بعضی از آن صفت ها از ته دل می رنجیم! و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستیم بپذیریم آن ویژگی در درون ما است و این دقیقاً همان صفاتی است که در خودمان مخفی کرده ایم.
این همه عصبانیت از شنیدن آن صفات به خاطر این است که ما همه عمر تلاش می کنیم تا کسی متوجه نشود و حالا کسی پیدا شده و به ما می گوید: «ما، آن هستیم».
ما سایه های خود را چنان پنهان می کنیم که بیشتر اوقات چهره ای را از خود نشان می دهیم که نقطه ی مقابل وجودی درون ما است.
دبی فورد می گوید: مردمی که وانمود می کنند عقل کل هستند در بیشتر مواقع همان هایی هستند که سعی دارند احساس نادانی خود را مخفی کنند.
بعضی از مردم زره ای از بیرحمی می پوشند تا حساس بودنشان را پنهان کنند.
آدم هایی که در ظاهر متکبرند معمولاً درونشان احساس ناامنی دارند.
ما در کار تغییر چهره استادیم! اما واقعیت این است که فقط دیگران را با این نقابهای شخصیتی فریب نمی دهیم! در واقع قبل از دیگران خودمان را بیشتر فریب می دهیم.
ما بیشتر از همه به خودمان دروغ می گوییم به حدی که باور کرده ایم آنی هستیم که به دیگران نشان می دهیم.
اگر آرزوهای ما برآورده نمی شود، اگر کاملاً شاد و راضی نیستیم بدانیم به خاطر این دیوار حفاظتی که بین «من و من» ساخته شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب نقاب

کلی از صفحات کتاب شعر از شاعران هست و کلی دیگه دعا و مطالب بدیهی . صفحات اول نشون میداد با کتاب خوبی باید طرف باشیم . اما کتاب مفیدی نبود
در 2 سال پیش توسط محسن